۱۳٩٠/۱۱/٥
من-تو نگاه او

مصاحبه می شوم ؛ مصاحبه می شوی.

کلمه اول به دوم می پرسند ازدواج کرده ای؟ شوهرت چه کاراست...؟ نگاهشان می کنم که من آمده ام مصاحبه نه شوهرم... سوال بعدی حتماً همین است اگه شوهرت شغلش رو عوض کند چه می کنی؟

تو اما ... آسوده به سوالهایشان جواب می دهی از کار خودت می پرسند... تا حالا ازت پرسیده اند زن هم داری؟ چه فرقی می کند تو کار خودت رامی کنی...

هیچ کس هم مقصر نیست...

همین است که هست.

الهه

آیندهوون- گرم بیکاری!

بهمن 1390



۱۳٩٠/۱٠/٢٥
طاق نصرتش بهترین هدیه بود.

ساعت شش صبح دیدم فایده ای نداره به زود به خودم فشار بیارم که بخوابم، از اون شب ها نبود که بشه خوابید. جمعه پرزنتیشن نهایی ام توی شرکت بود و بیشتر از خودم بخاطر استادم دلم می خواست همه چیز خوب پیش بره و خوشحالش کنم. دلم یه خسته نباشی از ته دل می خواست بهش بگم و نمی تونستم چیزی بهتر از یه ارائه ی خوب تو شرکت واسش پیدا کنم.

بلند شدم لباس پوشیدم. همه چیز رو شب آماده کرده بودم. زود رفتم دانشگاه. تو پارکینگ ساعت 7.5 با استادم قرار داشتم. رأس 7.5 اومد. سیگارش رو روشن کرد. تو آینه دیدمش. ماشین رو قفل کردم و رفتم. صبح بخیر گفتم. تاریکی راه افتادم به سمت زیلاند. استانی که شرکت اونجاست.

توی راه از همه چیز حرف زدم. من استرس داشتم ولی حرف می زدیم و کم و بیش یادم می رفت. گاهی هم اسلایدها رو مرور می کردم. باید برای حدود بیست نفری که کم وبیش از من بیشتر بلد بودند موضوعی که یکسال و سه ماه رویش کار کردم و ارائه می دادم. یک ساعت پرزنت و بعد ارزشیابی. دلم نمره ی خوب می خواست ولی باز بیشتر دلم می خواست استادم خوشحال برگرده. خیلی این مدت زحمت کشید تا برنامه ام برنامه شد، گزارشم گزارش شد. می دونستیم یه چیزهایی خراب ه و کار نمی کنه. ولی باید دورشون می زدیم و به شرکت نشون می دادیم که گروهمون می تونه کار خوب ارائه بده. یه بخشی اش بخاطر مشکلات مالی گروه. به پول شرکت احتیاج داشتیم... بماند...

خورشید از پشت سرمون طلوع کرد. من تو فکر ملیتم بودم که مانع شده بود تو شرکت بمانم. که خیر چی بود و این مدت چطور گذشت. به اینکه شرکتی که ممکن بود یک سال و سه ماه تویش می نشستم الآن سومین بار ه که دارم می رم تویش. جایی که این همه غریبه است می تونست مدتی خونه باشه... و به جلد زرشکی گذرنامه ام فکر می کردم.

رسیدیم. اتاق پرزنت آماده بود. اسلایدها رو چک کردم. همه چیز خوب بود. پنج شش نفری که از اسپانیا و سویس و کانادا قرار بود شرکت کنند اومدند توی کنفرانس تلفنی. وقت بخیر گفتیم و آدم هایی هم که حضور فیزیکی قرار بود داشته باشند همه اومدند.

همه چیز خوب پیش رفت. سوال ها رو جواب دادم. یک ساعتی طول کشیده بود. نهارسفارش داده بودند. حالم خیلی بد بود. هیچی از گلوم پایین نمی رفت. بالاخره بحث شروع شد. همه گزارشم رو پرینت شده داشتند با کلی کامنت. بحث کردیم و سعی کردم قوی از گروه و کارم دفاع کنم. اشکالات رو ولی پذیرفتم. از اتاق بیرونم کردند. اومدم بیرون دیگه تموم شده بود... هر گلی باید به سرم می زدم زده بودم. دیگه دلم شور نمی زد. یه کم بعد صدام کردند. نمره ام رو دادند. نمره ی خوبی گرفتم. ولی نه خیلی بیشتر از حد انتظار. اومدم بیرون باز باید منتظر می موندم. برای بحث های مالی و پروژه های دیگه شرکت و گروه.

لپ تاپم رو درآوردم، اجازه دسترسی به اینترنت نداشتم و دوباره از رنگ جلد گذرنامه ام دردم گرفت. نمره ام رو یادم رفت و نشستم دردم رو نوشتم. اومدند صدام کردند که بریم. استادم ناراحت نبود. شاید خوشحال هم بود. تنها نبودیم و تو ماشین حرفی نمی زد مگر روزمره. من آرام تر شده بودم ولی هنوز حالم خوب نبود. خورشید بازم پشت سرمون بود داشت می رفت پایین.

یوهو یه نوار پهن رنگی جلومون بود. انگار که اولین بارم ه رنگین کمان دیدم. به استادم گفتم رنگین کمان ه و مرتبه دومش هم درآمد. خیلی پر رنگ بود. من عینکم پولاروید بود ولی حتی بی عینک هم خیلی پررنگ بود. استادم دست چپ رو نشون داد، گفت یکی هم اونجاست. چند ثانیه ای نشد کل کمان 180 درجه ی رنگین کمان معلوم شد. هیجان انگیزترین رنگین کمان عمرم بود. یه دسته پرنده توی آفتاب  دقیقا وسط کانون رنگین کمان تکون می خوردند. جلو نمی رفتند بالا پایین هم نمی شدند. فقط تکون می خوردند و سفید و خاکستری و مشکی می درخشیدند. استادم عکس می گیره، گفت این عکس ه. راست می گفت جای دوربین هامون خیلی خالی بود...اون یکی مسافر ماشین عقب خواب خواب بود... ولی من خوشحال بودم واقعاً عمیقاً مشعوف از طاق نصرتی که طبیعت واسمون بسته بود...

کمی بعد بارون گرفت و قطع شد و خورشید پشت سرمون قرمز و نارنجی رفت پایین. تاریکی رسیدیم دانشگاه... انگار آبی از آب تکون نخورده.

برای روز جمعه بیست و سوم دی ماه 1390



۱۳٩٠/۱٠/٢۱
پنجره ها قصه ها

یه چند وقت پیش بیشتر از دو ماه پیش یه پستی تو ذهنم بود فکر کنم هیچ وقت ننوشتمش... یه حسی بود که طولانی یادش بودم. یه قصه از پنجره ها که هر کدوم رو به من باز می شوند و یه قصه ی جداگانه تو یه فضای خیلی متفاوت از دیگری برام می خونند. با رنگ های مختلف...

یه وقت ها این پنجره ها دیگه پنجره نیستند خیلی باز ترند... تو اونجایی و تو یه بازه ای از زمان با یه قصه همراهی ولی هیچ کاری نمی تونی بکنی. ناظری وشنونده ی قصه... هیچ نقشی نداری. دلم می خواست تغییر بدم. دلم می خواست به این آدم کناری بگم سخته ولی ممکن ه. شاید بشه به سختی گذشت؛ اگه بدونی گذشتن اول مرحله ی جدیدی از کمال باشه... نمی دونم... شایدم باید گذاشت و گذر کرد.

خیلی وقت ها دوست دارم کوچک باشم که نفهمم، ولی گاهی که می فهمم و دردم می آد می بینم که دردناک ه فهمیدن و به اندازه ی کافی بزرگ نبودن. اونقدر بزرگ نباشی که نصیحت کنی. شاید هیچ وقت آنقدرها بزرگ نشم... شاید وقتی کم سن بود جرأتم برای بزرگ دیدن خودم بیشتر بود...

...شاید بهتر باشد زیاد فکر نکنم.

*: باید کار کنم، اسلایدهام مونده و پرزنتیشنم هنوز کار داره نشستم به این فکر می کنم که چقدر شانس این رو دارم که مشاوره خانواده بدم!!  احساس مفید بودن رو لازم نیست از در و دیوار گدایی کنم می تونم با واقعیت تلخم کنار بیام.

الهه

توی سوراخی که برای خودم دست و پا کردم این گوشه_‌دانشگاه



۱۳٩٠/۱٠/۱٢
انتظارات توقعات ...

خیلی وقت ها حس می کنم مردم من را بهتر از چیزی که هستم می بینند.  خیلی ساده تر ه وقتی تصویری که تو ذهن مردم از آدم هست خودٍخود آدم باشه. وقتی بدتره، آدم می تونه تلاش کنه و بهترش کنه که واقعی بشه... ولی به نظر من سخت ترین وقتی ه که تصویری که تو ذهن مردم بهتر از چیزی ه که حس می کنی واقعاً هستی. من خیلی اوقات با این موضوع دست به یقه بودم. وقتی بچه مدرسه ای بودم حس می کردم معلم هام الکی به من و به همه چیزی می گن که آدم تو رودربایستی باهاشون بهتر از چیزی که تا اون موقع نشون داده رو بروز بده. مثلاً آدم 18 می شد و معلم به آدم می گفت من از تو 20 می خوام؛ آدم هم یه قندی تو دلش آب میشد تو عالم بچگی که آخ جون خانم گفته نمره ام باید 20 باشه و دفعه ی بعد تلاشش رو می کرد که نمره ه رو به 20 نزدیک تر کنه.

ولی موضوع پیچیده تر می شه وقتی این انتظاره این توقع ه این تعریفی که دیگران تو ذهنشون دارند از حوزه ی درس و چیزهایی که معیار سنجش معینی دارند خارج می شه و به موضوعات اخلاقی کشیده میشه.  اینجا دوست دارم یه چیزی رو روشن کنم و اون اینه که به نظر من این مبحث جدا از اینه که یه نفر تعریف کاملاً متفاوتی از آدم داره و آدم دلش نمی خواد تو اون تعریف بگنجه.

خیلی نامفهوم شد بحثم فکر می کنم. خوب تا اینجا سه تا موضوع رو گفتم:

  1. وقتی که یه نفر به آدم می گه توقعش از آدم بیشتر ه و معیار سنجش عددی داره. مثل نمره.
  2. وقتی که مسئله اخلاقی ه ومعیاری نیست ولی سر خوب و بدش آدم با طرف مقابل متفاهم ه. مثلاً من و طرف مقابل هر دو می دونیم و قبول داریم درک درستی از هنر داشتن چیزی خوبیه ولی من حس می کنم طرف مقابل فکر می کنه من درکم از هنر بهتر از چیزی ه که در واقع در خودم می بینم. من الآن مشکلم این جاست.
  3. یه حالت سومی هم هست که من مشکلم رو کم و بیش با این قضیه حل کردم. اونم این ه که با طرف مقابل آدم اصلاً سر موضوع تفاهم نداره ولی خوب طرف مقابل تو ذهن خودش شما رو طبق الگویی که ساخته تطبیق میده و توقع می کنه ازت. مثلاً یه نفر می آد میگه که آفرین که تو با فلانی دوست نیستی چون اون فلانی اصلاً لایق تو نیست. تو می دونی که اگه پیش بیاد ممکن ه با اون فلانی دوست بشی چون تو استانداردهای تو فلانی ه هیچ مشکلی نداره ولی تو استانداردهای اون طرف آدم بدیه.

خوب حالا عکس العمل های من تو این سه مورد چی باید باشه؟!

  1. تو حالت اولی مشکلی زیاد پیش نمی آد. آدم چیزی زیاد از دست نمی ده. کمی استرس داره که آدم حدش رو حفظ کنه یا تلاش کنه ولی معمولاً به نظر من سازنده است.
  2. توی حالت دوم من واقعاً نمی دونم باید چی کار کنم. خیلی پیش می آد تو این موقعیت گیر می کنم هرچی به طرف میگم بابا جان من اینهمه نیستم هی به آدم می گن نه بی تعارف ... یا من واقعاً نمی دونم چی می بینند...لااله الاا...
  3. تو حالت سوم من خیلی باز تو اون شرایط قرار گرفتم. اوایل وقتی طرف مقابل آدم هایی بودند که ما معمولاً احترامشون رونگه می داریم مثل بزرگترها، معلم ها کسایی که یه احساس مسئولیتی نسبت به تربیت آدم دارند،  رو سعی می کردم ناراحت نکنم و حتی المقدور تو استانداردهاشون می گنجیدم و طاغی نبودم. ولی بعد دیدم  این سطح توقع حدی بالایی نداره، زیاد میشه و زیاد میشه تا جایی که تو دیگه خود واقعی ات چیزی که دوست داری باشی روگم می کنی. از اون موقع سعی می کنم به اون توقعات بی اهمیت باشم و کاری  رو بکنم که خودم تو اون لحظه می پسندم.

خیلی حرف زدم... همه اش واسه اینکه بگم خیلی وقت ها حس می کنم لایق این همه تصور خوبی که اطرافیانم از من دارند نیستم. من واقعاً این همه نیستم. خیلی ساده تر خیلی معمولی ترم.

الهه

دوم ژانویه 2012

صبح نه خیلی سردی که رفتم آفیس سرکی بکشم و تا نزدیک ظهر ماندگار شدم. هوا صاف و آفتابی بود و دلم یه رنگ سرمه ای دلپذیر مثل یک لبخند محکم.

پ.ن: کاش یه تلفن ساده رو این همه به تعویق نمی انداختم...

پ.پ.ن: تعطیلات خیلی خوب و به جا و اندازه ای بودم. خیلی خوش گذشت گرچه بیشترش خونه بودیم.



۱۳٩٠/٩/٢٩
من و حوضم

یکشنبه ی دو هفته ی گذشته مامانم اینها رفتند و یکشنبه ی قبل هم خواهرکم. حالا اینجا اینقدر خلوت و سوت کور شده که نگو.

سه ماه عجیبی بود. گرفتاری درسی که علیرغم اینکه سه چهار با مثلاً رسماً تموم شد ولی هنوز هم ادامه داره. هفته ی آخر سپتامبر یکبار جلسه داشتم که حکم جلسه ی نهایی داشت. هفته ی دوم اکتبر قردادم تموم شد که بازم آبی از آب تکون نخورد. هفته ی آخر اکتبر بچه ها واسمون گونه ای تودیع گرفتند که من بازم رفتم سر کار... یه تعدادی تاریخ مهم دیگه و deadlineگذروندم و بازم کار این پروژه تموم تموم نشد... دیگه فرسایشی شده خیلی کند پیش می ره... ولی هرجوری هست باید تا قبل کریسمس تموم بشه. دیگه بیشتر از این واسه هیچ کس پذیرفته نیست.

خوب نشد جوری که شایسته است دل سیر پیش مامانم اینها بشینم بی دغدغه کنارشون. گرچه حضورشون واسم یه دلگرمی بزرگ بود. حس می کنم اگه بیشتر و بهتر کار کرده بودم زود تر کارم تموم میشد و بیشتر میشد از حضورشون لذت ببرم. الآنی ام همین طور. فکر می کردم حداقل هایی که بهش دلخوش کرده بود رو کاش بهتر انجام می دادم. این چه خواهری کردنی بود که من کردم حتی به verdensbeste نشد بپزونیم. یعنی من اینهمه وقت نداشتمناراحت.

رسماً فارغ التحصیل شدم. مدرکم رو جمعه بهم دادن و تموم. این دوسال و چند ماه هم خیلی زود خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم گذشت. احساس می کنم هنوز جا داره خیلی چیز یاد بگیرم... چه جور "فارغ از تحصیل" باشم. دکتری حرفه ای مهندسی توی دستهام سنگینی می کنه. کاش می شد یه چیزهایی که تو سرم و دلم ه به استادم بگم. باید یه روزی اینها رو گفت... همه چیز شاید تو نگاه جا نشه. دوسال خوبی بود... باهاش بزرگتر شدم و سنگین تر. شاید هم سبک تر!

دوشنبه ی گذشته یه برنامه ای بود تو دانشگاه که بچه های کشورهای مختلف می تونستند یه غرفه بگیرند و کشورشون رو معرفی کنند. واسم جالب بود به تاکیدی که هرگروهی به یکی از جنبه های کشورشون داشتند. بعضی ها به غذا تاکید کرده بودند، بعضی ها به طبیعت، بعضی به رسم الخط. و بعضی به بازی ها و تفریح ها.  خیلی خوش گذشت. من همه ی غرفه ها به جز کلمبیا رفتم و بازم کلی چیز یاد گرفتم و خوش گذروندم. چه خوب که خواهرکم باهام از وسط هاش همسفر شد. چه قدر غذاهای مختلف خوردیم چقدر تفریح کردیم نیشخند

الهه

بیست و هشتم آذرماه هزارو سیصد و نود.

آیندهوون سرد و خالی



۱۳٩٠/٩/٤
سفر آندلس

 

ایده ی جور کردن این مسافرت این بود که یوهو فکر کردم ای دل غافل مامانم اینها این مدتی که پیش ما بودند نشد هیج جا باهم بریم تصمیم گرفتم یه آخر هفته کلاً به گزارش ننوشته فکر نکنم حتی لپ تاپم هم نبرم و یه جایی بریم هر جا که شد.

پوآن بین پورتو (پرتغال) و بارسلونا و سویل نهایتاً سویل رو انتخاب کرد و منم خوشحال شدم فکر می کردم آندلس با ذائقه ی معماری بابام جور تره. خیلی خوشحال بودم که همه چیز جور شد.

بار سفر رو روز شنبه 21 آبان بستیم و رفتیم سویل. هوا خیلی خوب بود، روزها تا 20-24 هم می شد.

اولین بارم بود اسپانیا می رفتم همون شب اول جو متفاوتش با شمال اروپا به نظرم اومد. شنبه شب همه ی مردم انگار تو خیابون بودند. همه ی بـــ ــار ها پر از آدم بود با گیــ ـلاس ها شون سیگار دود می کردند و دم در با دوست ها گپ می زدند. صدای گیتار بود و گاهی گداری از پشت پنجره می دیدی که کسی داره اون تو می رقصه.

این چیزهایی بود که شب اول توجه هم رو توی سویل جلب کرد.

البته برج دیده بانی Torre del Oro، دو تا از پل ها قدیمی شهر و کلیسای جامع شهر رو هم دیدم که جالب و قشنگ بود.

مردم انگلیسی حرف نمی زدند حتی پذیرش هتلمون شماره اتاقمون رو به اسپانیولی می گفت!

روز دوم گل سر سبد روزهای سفرمون بود. رفتیم به قرناطه! (گرانادا) البته اصلاً به خود شهر نرسیدیم و فقط الحمرا رو دیدیم ولی همین دیدن الحمرا واسه من خیلی خوب و جالب بود.  من یاد قدیم هام بودم. سال اول دبیرستان که بودم اون موقع ها دکتــ ــر الهــ ـی قمــ ــشـه ای خیلی گوش می دادم. و یادم ه که راجع به قصر الحمرا می گفت که سمفـ ـونی متبلوره و از در که وارد می شه آدم این مسیر سبز... من همیشه تصورش می کردم و دوست داشتم یه روزی برم. و کلی خوشحال بودم که  بالاخره به این آرزویم رسیده بودم. وقتی اونجا معماری قصر و باغ و می دیدم حس می کردم انگار این معماری اسلامی یه جور دیگه به دل من می شینه. انگار یه حس بهتری بهم می ده. مامان و بابا و الآنی هم خیلی اونجا رو دوست داشتن. کاخ ناصری خیلی خوب بود. این معماری اسلامی باعث میشد که آدم احساس نزدیک تری به آجر ها نوشته ها کاشی ها پیدا کنه. انگار ناخودآگاه تو ذهنمون زیبایی این جوری تعریف شده باشه.

کاخ ناصری، قصرالحمرا، گرانادا (قرناطه) آندلس اسپانیا

حس خوبیه که آدم می تونه توی کاشی ها رو بخونه... هر جا رسیدم خوندم لا غالب الالله....

یکی از بهترین اتفاقاتی که می تونست بیفته این بود که من این جا رو به همراه بابایی برم. بابایی ام که این همه به این جور جاها علاقه مندن و تا جایی که وقت بود تو الحمرا باهم چرخیدیم و بالا پایین رفتیم و خوندیم و شنیدیم و یاد گرفتیم.

روز سوم رفتیم کادیس. کادیس بندر قدیمی ای بود که ساختمونهای قدیمی ای توی قسمت قدیمی شهر داشت و از قسمت جدید شهر با یک دروازه جدا شده بود. یادمون نمی ره بارونی که به چه شدتی گرفت موقعی که داشتیم می رفتیم به سمت یکی از قلعه های قدیمی شهر.... در کمتر از پنج دقیقه موش آب کشیده شدیم!

کادیس

روز سه شنبه برگشتیم از اسپانیا و اینجوری سفر خوب و مختصر مفیدمون تموم شد و واسمون کلی خاطره ی خوب به جا موند.

دلم می خواست بیشتر غذاهای اسپانیایی می خوردم تو سفر. حتی یه تاپاس فروشی نرفتیم. سخت بود بفهمیم چی واسمون قابل خوردن ه در حالی که هیچ کس باهامون نمی تونست انگلیسی حرف بزنه. حتی یه کیک مانندی رو تو یه جا دیدم و پرسیدم که این چی هست فروشنده حتی این جمله رو نمی فهمید!!

بعد از سفر دفاع دکترای یکی از دوستان بود و جمعه اش هم پرزنتیشن نهایی خودم توی دانشگاه... هنوز هیچی نشده دلم بازم مسافرت می خواد.

الهه

چهارم آذرماه 1390.

پ.ن: پارسال این موقع ایران بودم. دوستم سالگرد ازدواجتون خیلی مبارکقلب