۱۳٩٦/۳/۱٧
دغدغه های بی پایان مادرانه

وقتی بین من و پوآن صحبت ازبچه دارشدن بود، من از ترس دغدغه های بیشماری که تو ذهنم بود همه اش می خواستم مادر شدن رو به تعویق بندازم. دغدغه هام بیشتر مربوط به بزرگ کردن بچه در خارج از ایران، مواجهه با فرهنگ غیر خودی و ... بود و خیلی از دغدغه ها مربوط به دوران بلوغ و داشتن یک نوجوان. تصورم از بچه بزرگ کردن، بزرگ کردن آدمی مثل خودم یا اطرافیانم بود.

به محض اینکه از وجود دونه ی کوچکی در دلم باخبر شدم، انگار که پی همه اون دغدغه هایی که بالا ذکر کردم رو به تنم مالیده باشم و دیگه از اون فاز خارج شده باشم، دغدغه های کوچیک و بزرگ دیگه ای جای خودشون رو تو سر و دلم باز کردن. این دغدغه ها روزانه تغییر می کردن و شدت و ضعف داشتن. از دغدغه ی نداشتن حالت تهوع و داشتن حالت تهوع گرفته، تا کم تکون خوردن و سایز دور سر و شکم نی نی و اینکه از اسم آینده اش خوشحال هست یا نه و هر چیز ریز و درشت دیگه.

با بدنیا اومدن بچه اما، دغدغه هایی مثل شیر کافی هست یانه ، چرا گریه می کنه، چرا پوشکش کم خیس ه، هنوز زرد ه یا نه، به اندازه کافی وزن گرفته یا نه، آیا تختش ایمن هست یا نه؟ چقدر خطر SIDS جدی ه؟... شدن دغدغه اصلی. این دغدغه هابیشتر دغدغه های مادی بودن! مادی از این جهت که معیار اندازه گیری مادی داشتن، مثل وزن، تعداد پوشک کثیف و خیس و...

یادم هست که یکی از بارهایی که دکتر رفته بودم و با افتخار می گفتم که پسرم خیلی خوب غذا می خوره و همه چیز (حتی بوگندو ترین سبزیجات رو هم ) با اشتها می خوره، دکتر ه با لحن بی تفاوتی گفت :" روزی میرسه که کارهای دیگه براش جالب تر خواهد بود". گرچه خیلی خوشحال نشدم از نوع برخورد اون روز دکتر، ولی بهرحال دیری نگذشت که اون روز(بخوانید دوره) رسید البته و خیلی هم طول کشید. پسرم حدود یک سال و نیم تقریباً شام درست نخورد و شاید به جزات بتونم بگم حداقل شش ماهش اصلاً شام نخورد و این به این معنی بود که کاملاً غذا گرم خوردن از قاموس زندگی اش حذف شد. اون موقع در کمال تعجب خودم غذاخوردن دیگه برای من هم دغدغه ای نبود. اگه هیچ گوشت و مرغی نخورده بود ولی تخم مرغ می خورد واسم جای نگرانی ای باقی نمی ذاشت (تا حد زیادی). من با تغییر روزگار تغییر کرده بودم، و دغدغه های بیشمار جدیدی داشتم.  دغدغه هایی از جنس روانی . آیا کودکم شاد هست؟ آیا از مربی اش راضی هست؟ و دغدغه های رشد و توانایی جسمی و کلامی و ... که کی میشه که گرامر جملاتش درست بشه، که خواهر دار شدن چقدر در روند رشدش تاثیر مثبت و منفی گذاشته. آیا از زندگی اش داره لذت می بره یا نه ؛ ما باید چه نوع آموزش هایی رو بهش ارائه بدیم، چه سبک مدرسه ای برای تیپ روحی روانی این بچه بهتره؟... این دغدغه های ناتمام، مقدارش انگار هر روز رو به افزایش ه و نوعش هر لحظه در حال تغییر.

دغدغه هایی که ازش یک بار عبور کردم، خیلی در بارهای بعدی کمرنگ تر جلوه می کنه، وزن گرفتن کودک اول انگار همراه دغدغه بیشتر ه و برای کودک دوم همراه با لذت بیشتر. به سختی این درس رو گرفتی که بچه تو سیزده ماهگی ممکن ه یه اسهال بشه که برسه به وزن هشت ماهگی و بعد تا پانزده ماهگی همه رو جبران کنه. می دونی که یه سری چیزها مهم تره و عبور می کنی با قلب مطمئن که انشالله خوب پیش میره. حتی اگه تو اندازه گیری ها بچه ات از کمینه ی نموداررشد هم افتاده باشه پایین تر. اولین اسهال استفراغ خیلی وحشتناک ه، اولین باری که خون بچه ات رو می بینی، اولین باری که از بلندی می افته،... بعد یاد میگیری که چطور برخورد کنی، و کی دقیقاً جای هول شدن داره و کی لازم نیست هول کنی.

گاهی گرم کارو درس و مشق خودمم و یوهو بی اختیار می بینم صفحه جستجو جلوم بازه و یک دغدغه مسخره رو در قابل سوال از علامه دهر گوگل پرسیدم... "کی کودک باید بتواند لِیله کند؟ کودک شما چه زمان بند کفشش را خودش بست؟ "...

وقتی بین من و پوآن صحبت ازبچه دارشدن بود، هیج وقت فکر نمی کردم زمان بدست آوردن توانایی برای لیله کردن هم یه روز دغدغه ای بشه برام! مادر بودن خیلی با تصور مادرشدن متفاوت ه و به اندازه ی همه بچه ها، نوع مادر بودن متفاوت هست. من همون مادر برای پسرم نیستم که برای دخترم. هر روز یک نگاه تازه اس و هر روز هزاران درس. و صدالبته خیلی سنگین تر و انرژی برتر از یک کار تمام وقت.

الهه، مادر پر دغدغه با قلب مطمئن، با ایمان به کودکانش.

نونن، کمی مانده تا سحر.

پ.ن: هرچی روزگار به آدم تنگ تر بگیره؛ انگار عبور از دغدغه های دیگه برای آدم آسون تر میشه.

پ.پ.ن: نمی دونم دقیقاً تو هر فازی دغدغه ی مادرهای ما و به طور خاص مادر خودم وقتی من یا برادرم به سن بچه های خودم بودن چی ها بوده... دوست ندارم جای مامانم باشم، بزرگ کردن بچه ها تو حال و هوای جنگ ... با رضایت به حداقل ها... من اگه تو گفته هام وقتی شده گفتم کار اون ها راحت تراز ما بوده، از همین تریبون اعلام میکنم اشتباه کردم.



۱۳٩٦/۳/۱۳
کند
  • هفته گذشته، بی مقدمه، سی و چهارساله شدم. گرچه ناباورانه این عدد بزرگ ه، و چیزهایی هست که از خود سی و چهارساله ام توقع داشتم بهتر انجام بدم، ولی حس می کنم یک سی و چهارساله ی راضی و خرسندم. پیام ها و کادوهای دوست داشتنی ای گرفتم ...باز از معدود سال هایی است که هر چهارتای ما 4تا در دهه چهارم زندگی هستیم.
  • ماه رمضون هم بی سرو صدا شروع شد. از همکارهام چهار پنج نفریم که روزه میگیریم، این حال و هوا رو دوست میدارم.
  • باید برای تغییر فاز آماده بشم. هفت سال و هفت ماه تو این دانشگاه بودم و حالا بهرحال خواسته یا ناخواسته باید جمع کنم و برم... یه کار جدید و چالش های جدید. هیچ حس نمی کنم براش آماده ام. ولی خوب از اون طرف هم فکر نمی کنم هیچ وقت برای این تغییر آماده میشدم اگه همه چیز مثل الآن داشت پیش میرفت... احتمالاً من تا ابدالآباد دوست داشتم همینجا باشم بی هیچ تغییر!
  • یک سری نگفتی تو گلوم هست که منتظرم وقت گفتنشون پیش بیاد ولی خسته ام کردند و فرسوده.

خرداد 1396

پ.ن: همکار فلسطینی ام از همکار اندونزیایی ام پرسید روزه ای؟ اون با اشکال گرامری گفت که سریع ه. ما گفتیم ما همه کندیم... ما سه نفری که تو آفیس روزه برده بودمون. ما چهارتا یه همکار پاکستانی روزه بگیر هم داریم. اگه دو تا معلم های هلندی ام که اصلیتشون بوسنیایی و مراکشی ه رو جمع بزنم میشه 6 نا روزه بگیر از 6 تا کشور و سه تا قاره.

پ. ن.ن: استادم پیام داده بود تولدم رو تبریک گفته بود نگران این هم حتی بود که ماه رمضون هست . من همیشه خوشحال بودم و شاکر که دور و برم آدم های خوبن.



۱۳٩٦/٢/٢٩
جبران- پاک کن

وقتی یه جایی خراب کاری می کنی، همیشه دوست داری جبران کنی، این حسی هست که بهت آرامش میده و خیالتو راحت می کنه. حتی اگه اون چیز خیلی مسخره باشه. دستت خط می خوره یا بد خط می نویسی یا .. پاک کن رو برمیداری، پاک می کنی و دوباره می نویسی.

یه صفحه تازه باز می کنی؛ از نو شروع می کنی، 

نماز قضای صبح تو با حال پشیمونی قبل نماز ظهر می خونی،

اگه تو طول هفته کافی وقت برای عزیزات نداشتی تو آخر هفته چند برابر تلاش می کنی کار خاصی براشون انجام بدی.

وقتی دیروز دیر رسیدی؛ فردا زودتر از درخونه می آی بیرون.

 همیشه آگاهانه نیست انجام کارها، که بدونی لازم هست بعد جبران کنی. گاهی وسط کار متوجه اشتباهت میشی، و سعی بر جبران میگیری... استیصال وقتی ه که راه جبران نداری... وقتی همه می خوان بگن آب رفته به جوی برنمی گرده... 

تا جایی که اتفاقات مربوط به خودت ه ، جبران کردنش و نکردنش طرف حسابش خودتی. کار سخته ولی خیلی سخت نیست. طرف آدم عزیزانش باشن خیلی سخت تره ، از همه سخت تر وقتی ه که طرف آدم بچه هاش باشن. چون یه جورهایی واسشون مسئول تویی. هیچ پدر ومادری الهی تو اون نقطه ی استیصالی که نتونن جبران کنن الهی قرار نگیرن، اونجا که حس کنن قصوری بوده که حس کنن شرمنده بچه اشونن...

مادر گناهی، هنوز امیدوار، ... زره پوش ؛ مدافع مرخصی مادربودن

آیندهوون... هوای بهاری، بارون نم نم.

پ.ن: چهار ساعت در هفته ی من حداقل حق بچه ام ه؛ اگه خودم این فکر رو بکنم، چرا باید توضیح بدم؟ لازم نیست بدونی چقدر برای ما این چند ساعت مهم ه، ... حرفم در بیشتر جاهای دنیا غیر منطقی ه ولی برام مهم نیست. دوست دارم یک دنده و بی منطق باشم حتی برای چند روز .

پ.پ.ن: پوآن صحبت "تِد تاکی" رو می کرد که گفته بود تویش همون هورمونی که موقعی که یه نفر قبیله اش ترکش می کردن تویش ترشح میشده، که می ترسیده بمیره در این اثر ، وقتی آدم نامه ریجکت شدن دریافت میکنه تو آدم ترشح میشه. (احتمالاً کورتیزول ؟) اینه که یوهو حس می کنی دنیا رو سرت آوار میشه. سوالم اینه که هورمونی که وقتی بهبچه ی آدم میگن بالای چشمت ابروه تو مادر ترشح میشه چیه که هم دنیا رو سرت خراب میشه هم حس می کنی مثل پلنگ باید بجنگی و عالم و آدم رو سرجاشون بشونی؟؟ اسمش چیه؟ قرص داره آدم بخوره خوب بشه، خون و خونریزی نشه؟ 



۱۳٩٦/٢/٥
می خواهید در آینده چه کار شوید؟

فکر می کنم اولین بار حدود سی سال پیش مورد این سوال تکراری "می خواهید در آینده چه کاره شوید؟" قرار گرفتم. این سوال همین طور در جایگاه معتبر خودش مونده و آینده با فاصله ای نسبت به من همیشه کمی دورتر قرار گرفته.فکر می کنم اولین سند موجود از جواب من به این سوال نوار صدای ضبط شده ام هست در سن سه سالگی که خواستم نقاش بشم، بعد اون انشاهای سال های چهارم و پنجم ابتدایی و راهنمایی که مهندس کامپیوتر و دکترای فیزیک فضایی و منجم و دکتر ریاضی و دکترای کنترل (مهندسی برق!) ، دکترای مخابرات میدان (!) و ... چیزی که به وضوح تو همه این آرزوهای کودکانه ی من برای شغل آینده وجود داره اینه که بجز آرزوی سه سالگی ام (کمابیش) هیچ کدوم آرزوهای دیگه ام شغلی نبوده*! انگار من همیشه تا سر شغل؛ کمی مانده به آنجا که باید واقعاً کاری کنی آرزو داشتم. گرچه حدود هجده ، نوزده سال پیش اولین ایده ی کارآفرینی ام رو رسماً مکتوب کردم که تاسیس یه موسسه آموزشی از کودکستان تا آخر دبیرستان بود با ایده های خاص و ذهنیت اون روزهای زندگی ام.

حالا نشسته ام در آخرین روزهای (سالها؟ی) دانشجو بودنم گوشه ای از دنیا تز می نویسم. تزی که پر از روابط و فرمول های ریاضی است ، اسم رشته ام اگر خودم باور کنم  دکترای " مخابرات میدان"  است،  به اندازه ی کافی درگیر فیزیک و ریاضی و برق هست که به آرزویم رسیده باشم. و حالا بسیار به این سوال قریبم ... "می خواهم در آینده چه کاره شوم؟"  اینقدر قریب که آینده یعنی کمتر از سه ماه دیگر...و جوابی دقیق برای این سوال تکراری نیست.

نگاه که می کنی کسی بین همکلاسی هایمان آرزو نداشت کارمند شود اما... خودم در نقطه ای از زندگی به هر پیشنهاد شغلی ممکن بود فکر کنم. الآن حس می کنم برای این کار خیلی دیر است. آنقدر فرصتی پیش رو نمانده. حداکثر چهل سال دیگر بخواهم کار کنم... اگر بخواهم شروع کنم همین الآن وقتش هست. یا باید مثل همه دوستانم که  کارمند دانشگاه اند یا کارمند یک شرکتی، کارمند شوم، یا علم و دانش رو یکجا ببوسم و بروم دنبال کارهای دیگر...کیک بپزم، عکس بگیرم، بنویسم، یا... بهر حال وقت زیادی نیست باید شروع کرد... ولی در خیلی موارد شجاعت لازم است، خطر کردن می خواهد. کارمند شدن مطمئن ترین گزینه اس ولی بعید می دانم بهترین گزینه باشد.

الهه در آیندهوون اردی بهشتی سرد؛ در تلاقی خاکستری و سبز و آبی

سردرگم آینده که به شتاب به سویش می دود!

*: البته چند بار هم به طور گذری به راهنمای جهانگردی و  عکاسی و بطور خاص عکاس خبری فکر کردم. ولی خبرنگاری خیلی وقت هست که دیگر برای من گزینه نیست...عکاسی جز علایق همیشه ام بوده و هست. ولی شغل بودنش...کمی دور است.

 

 



۱۳٩٦/۱/۳٠
اینرسی بهترین توصیف من.

شاید بهترین تعریفی که تاحالا کسی از رفتار من داشته هزار بار هم گفتمش، تعریفی بوده که معلم بسیار عزیزی ازم تقریباً شانزده سال پیش ارائه داد. گفت تو آدمی هستی با اینرسی خیلی زیاد. واقعاً هیچ چیز نمی تونه اینقدر رفتار هر روز من رو درست توصیف کنه. من با همه تغییرات به صورت ناخودآگاه مبارزه می کنم. نگه داشتن این وبلاگ با چنگ و دندون یکی از همین نمونه های ساده اس. استفاده از اورکات تا وقتی وجود خارجی داشت، وایبر تو دوره و زمونه امروز ، تمایل این روزهام به موندن تو دانشگاه به جای رفتن سر یه کار جدید... منگنه کردن خودم به همه ی ثانیه های گذشته مثال های واضحی از این شخصیت من هستن. 

انرژی بسیاری لازم ه واسه اینکه من به حرکت دربیام. خوبیش به اینه که برای ادامه حرکت لازم نیست کاری کنم.. پیش میره ، ادامه میدم، کسی نمی تونه جلوم رو بگیره مگر با انرژی خیلی زیاد. 

گاهی از این حالت خودم ناراحت میشم. وقتی که کسی نیست اون انرژی زیاد رو بهم وارد کنه که بیفتم روی دور انجام یه کار... وقتی می خوام یه کاری رو انجام بدم ولی بنظر می رسه همتش نیست. من هستم و رکود و کاری که انجام نشده... الآن نوشتن تزم همین جوری شده... اینقدر کند پیش میره که گویی پیش نمیره. تاریخ ها توی تقویم خط می خورن و آبی از آب تکون نمیخوره...

من همونم و دارم تو زندگی چیزهای دیگه ی روی غلطک رو پیش میبرم و کارهای بزرگی مونده منتظر دستی از غیب...

الهه

کمرنگ... تو هوای صاف و سرد آخرهای فروردین.

پ.ن: هیجده روز معلوم بود از اول که خیلی کم ه. ولی کنار اونهایی که دوستشون داری که باشی هرچی باشه عالی ه هرچقدر باشه کم ه. اومدنتون خوب بود عزیزتر از جانها رفتنتون اما... زودی باز بیایین. 

پ.پ.ن: (فردای روزپست اصلی) داشتم دیروز آرشیو وبلاگ رو نگاه می کردم، یادم بود صحبت اینرسی رو قبلاً کردم ولی دقیق یادم نبود کی بوده... تو آرشیو دیدم بهمن 86 بوده و دقیقاً سر شروع نوشتن تز فوق... امان از این شروع  و نوشتن تز... (البته الآن دقیقاً موقع شروع تز نیست... یه 122 صفحه نوشته شده جلوم هست و دوتا و نصفی فصل نوشته نشده... من می تونم من می نویسم :)



۱۳٩٦/۱/۸
نفس گیر

دیروز روز سخت و عجیبی بود...

جمعه بچه ها رو از مهد و مدرسه برداشتم ، پشت چراغ قرمز خروجی دانشگاه ایستاده بودم و در ذهنم خیال پردازی می کردم با این هوای بهاری و آفتاب زیبا و دمای بالای پانزده درجه چه کار می شود کرد، برویم پارک یا موزه ی دایناسور یا کتابخانه و مزرعه... ساعت خواب تاراست و ... همون طور که هنوز چراغ قرمز بود موبایلم رو نگاهکی کردم، روی صفحه پیغام از امید بود...:" سلام الهه... من فکر نمی کنم بتونیم تا یه ماه دیگه صبر کنیم... " همان طور یه خط درمیان که عادت دارم پیغام ها رو می خوانم خوندم و مغزم افتاد کف پام... حس از بدنم رفت... حالم بد دوباره خواندم و حس کردم باید همانجا بزنم کنار چطور رانندگی کنم... برادر زاده ام وضعیت حرکتی اش تهدید شده بود و من نفسم نمی آمد. به بدبختی فقط رسیدیم خونه. تارا رو خوابوندم... و نمی دونستم چه بگویم... مثل جمله ی "هر کسی" گفتم هرچی خیره... و دل آشوب بودم و آشفته... چه می شود... همه چیز خیلی سریع شد. قرار شد عمل کنند؛ در همین تعطیلات نوروز...که همین دیروز بود.

شب تلخ و سخت بود و من همه التماس و دعا... فکر می کردم چه خوب که خدا هست که شکایت کنم که التماس کنم ... که بخوام و بیشتر بخواهم. 

چهار ساعت و خرده ای ثانیه ثانیه اش سال میگذشت؛ نفس گیر، به معنای تمام کلمه. استرس در نبض همه لحظه ها می تپید و جان تازه می گرفت... 

از عجز واستیصالم عصبی بودم و به جان خانه افتاده بودم... 

خدا رو هزار بار شکر که بعد از عمل پیامهای امیدوار کننده و رضایت جراح بعد از عمل، حالمان را عوض کرد. اینقدر نفسم حبث مانده که نای شادی نداشتم... خدایا شکرت که امیدمان را ناامید نکردی .

نازنین پسر، قهرمان عمه، می بینمت باز با شادمانی شیطنت می کنی و بالا و پایین می پری.

خدایا هزار بار شکر و هزار بار دیگرشکر. خدای مهربان من، درخواست می کنم همه بچه ها سالم باشند شاد باشند و غم نبینند. 

الهه؛ امیدوار و شاکر.

پ.ن: از همه دوستانم خصوصاً اونهایی که من حس می کنم خود خانواده ام هستین، یکی از خود ما،از بودنتون و ازحمایت همه جانبه تون که زندگی ام رو زندگی کردنی تر می کنه بسیار سپاسگزارم و شاکرم که هستین.