۱۳٩۱/٢/٢٠
بهارانه

چون وقت نمی کنم عکس های لندن رو حتی نگاهشون کنم، اینجا نمی نوشتم! چون فکر می کردم قول دادم که پست بعدی عکس های لندن باشه... ولی دیگه خیلی دلم تنگ شده و یه عالم اتفاق افتاده... حس های بالا پایینی که ننوشتم و اگه ننویسم اینجا غریبه می شه...

یه دو هفته ای درگیری عروسی یکی از دوستام اینجا بودم. درگیری جالبی بود. یه جوری تو غربت، نبودن نزدیکان آدم باعث میشه که غریبه ها خیلی نزدیک بشن گاهی. اینقدر درگیر کارهای عروسی بودم انگار که خواهرم عروسی می خواد بکنه. ولی عروسی متفاوتی بود در جمع. روزی که می دونستم این دو تا دوستم واسه دیدنش حداقل هفت سال جلوی خانواده هاشون و متعارف های جامعه اشون ایستادند. جامعه ای که دموکرات ترین قوانین رو داره ولی مردمش جور دیگه ای زندگی می کنند. که این مدت در جریان تدارکات عروسی بیشتر و بیشتر این رو فهمیدم. و گاهی خیلی زیاد دردم می گرفت. مقایسه نمی شد کرد اگه این اتفاقات تو ایران می خواست بیفته چطور میشد. به هرحال عروسی خوب برگزارشد و روز خوبی شد. خیلی خوب بود دیدن رسیدن این ها بهم بعد از حداقل دو سال دیدن هر روز مشکلاتشون برای رسیدن به هم. 

توی هفته هایی که گذشت یه بار یه رنگین کمان خوشگل دیگه توی آفیس که نشسته بودم دیدم. اینجور موقع هاست که فکر می کنم چرا من هم آفیسی ندارم. نمی شد با موبایل عکس خوبی گرفت... گرچه تلاش کردم.

برای چندمین بارپیش اومد و احتمالاً باز هم پیش می آد گاهی باید تلفن رو برداشت و واژه های سخت گفت، گاهی باید رو به رو شد... برایم خیلی سخت ه. سوتفاهم پیش می آره، ممکن ه حمل بر بی توجهی بشه ولی واسه من خیلی سخته. دیشب هم سخت بود... چرا بزرگ میشیم آخه؟! از بچه ها کسی توقعی نداره... دلم می خواد بچه باشم... خصوصاً تو این موقعیت ها. تو بچگی ام هم دوست نداشتم کسی بهم بگه چی کار کن... الآن هم دوست ندارم ضرورت برام تعیین تکلیف کنه خصوصاً تو این مورد.

چهارده اردیبهشت خوبی بود. خیلی دوستش داشتم. خداجونم واسم خوبی اش رو مستدام کن.

امسال اینجا و ایران روز مادرش تقریباً مصادف شده، تو این همه حال و هوای کادو خریدون روز مادر خیلی دلم می سوزه مامانم اینها نزدیک نیستند واسشون روز مادر کنم...چه حسرت هایی آدم باید بخوره اینجا...

سبز خوبی شده اینجا خیلی بهاری... خیلی دوست دارم. از دیدن خیابون ها سیر نمیشم. چقدر همه این تغییرها رو دوست دارم و حال بهاری خودم رو.

الهه

آیندهوون بهاری تو مه و نم نم بارون

بیستم اردی بهشت ماه 1391

پ.ن: یاد نمایشگاه کتاب رفتن ها بخیر...



۱۳٩۱/۱/٢٢
سفر لندن

یکی از پایتخت هایی که تو اروپا آدم حس می کنه حتماً باید ببینه لندن ه. ولی ما کمتر احتمالش رو داشتیم بریم چون ویزا می خواد! بیشتر دلمون می خواست بریم چون فقط دیدن لندن نبود و دیدار فامیل هم بود! بالاخره شش ماه پیش ویزا گرفتیم! و تا وقتی نزدیک به انتقضا شدنش بود پیش نیومد که از بریتانیای کبیر دیدن کنم (پوآن یه بار تنها رفت!). تا بالاخره خیلی اتفاقی(؟!) برای سیزده بدر برنامه ی لندن گذاشتیم و چه خوب کردیم!

سفرمون کوتاه و مفید و لندن بزرگ و متفاوت بود. 

هایدپارک-خیابون آکسفورد- میدان ترافلگار

روز اول این جاها رو باماشین رفتیم و روز سوم پیاده رفتیم. نمیشد از اینجا ها پیاده نگذشت. قدم زدن توی هایدپارک و سرآزیر شدنمون تو خیابون آکسفورد و سر زدن به بعضی مغازه هایی که اینجا نداریمشون رو دوست داشتم.

علاوه بر جهت خیابون ها و رانندگی کردن (راست فرمان)یه حسی هم بود که با بقیه اروپا تو اینجا متفاوت و غریب بود. نمی دونم چی بود... ولی یه چه چیزی اینجا با اون طرف اروپا فرق داشت و حس خوبی می داد! مردم انگلیسی حرف می زدند و آدم می فهمید. بهانه گرفتن های بچه ها رو آدم می فهمید، شوخی هایی که تو خیابون مردم باهم می کردند و آدم می فهمید... چیزی که من تو این سالها خیلی  کم داشتم و هنوز دارم. گاهی این جا که هستم فکر می کنم دو قشر تو زندگی اجتماعی من تو اروپا خیلی کمرنگ اند و صامت که من از این بابت خوشحال نیستم :یکی بچه ها، یکی پیرها. کسایی که خیلی انگلیسی هاشون خوب نیست و من تو این شش سال معمولاً فقط بهشون لبخند زدم و ارتباط نگاهی داشتم. و این کمبود تو لندن وجود نداشت گرچه ما فقط سه روز اونجا بودیم ولی خیلی زود همون ساعت های اول متوجه اش شدم و حس خوبی داشتم.

موزه برینتانیایی و تاریخمون

تصورم با عکس هایی که همکارم قبلاً از "british museum" یه چیزی مثل لوور بود. باید بگم که در اون حد و اندازه نبود، ولی مجانی بود! و در نوع خودش جالب و دیدنی بود. توی قسمت پیش از اسلام و هنر اسلامی هر دو چیزهای قابل توجهی از ایران بود که البته خیلی هاش کپی بود. ولی خوب جالب بود. یه بشقابی هم بود که زمان فتحعلی شاه کادو داده بودن به سفیر انگلیس که دوستش می داشتم. ما مصرو افریقا و عراق و ... هم دیدم. کلاً خوب بود و خوش گذشت.

پورتوبلو مارکت

یکی از جاهایی که رفتیم چون با یه لندن آشنا داشتیم لندن گردی می کردیم، پورتوبلو مارکت بود. جایی که احتمالش ضعیف بود خودمون دوتایی اگه رفته بودیم می رفتیم. یه خیابون پر دست فروش و اکثراً عتیقه فروش که حس جالبی داشت و البته یکی از جاهای توریستی لندن محسوب میشه. عکس گرفتیم، چرخ زدیم، خوردیم و خوش گذروندیم.

کلاس فشرده ی آشپزی- عکاسی و بخور بخور

این سه روز علاوه بر اینکه لندن رو گشتیم واسه من کلاس فشرده عکاسی و آشپزی هم بود! تو خونه ی پسردایی کلی خوراکی هایی که خودمون درست نمی کنیم واسمون درست کرد، من دیدم و در صددم که اینجا خودم بپزونم . و همه رو هم اونجا خوردیم و بسی تفریح کردیم! باهم عکاسی کردیم و چیزهای زیادی یادگرفتم. هنوز یه عکس هایی هست که دوست داشتم تولندن بگیرم و نور اونجوری که دوست داشتم نبود یا اون ساعت روز که باید یه جاهایی نبودم. ولی عکس گرفتم و عکس گرفتنش بهم خوش گذشت.

سیزده بدر

سیزده بدر هم خوب بود. پیاده روی کنار آب تو هوای خوب، تخم شکستن های عصر و شام و دسر فوق العاده... سیزده بدر ساکت و خلوتی بود...

کلاً خیلی خوب بود، خیلی خوب گذشت خصوصاً که میزبان آنچنانی ای داشتیم. چند تا از عکس ها رو توی پست بعدی می ذارم ان شالله.

الهه

22 فروردین ماه 1391



۱۳٩۱/۱/۱٠
نوروزی دیگر، آغازی دیگر

نوروز امسال هم خیلی خوب بود. نوروز کلاً خوب ه. همه ی حسش رو دوست دارم. گرچه همیشه حس نوستالژیکش این ایام در غربت بیشینه میشه ولی از اینش که بگذریم از تک و پو برای قدم های بهار خیلی خوشم می آد.

روز بیست و ششم اسفند برامون یه روز به یاد موندنی شد. بچه ها اومدند مثل پارسال که باهم شیرینی پختیم، دوباره شیرینی پزی راه انداختیم و خیلی زیاد خوش گذشت.

امسال تصمیم گرفتیم سبزی پلو ماهی هامون رو هم دور هم بخوریم. این هم بدعت خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت. یاد همه ی سبزی پلو ماهی هایی که سر سفره های شلوغ و خلوتمون خوردیم... امسال یه سبزی پلو ماهی متفاوت و شب آخر سال متفاوت بی نظیری داشتیم.

 

یه اعتقادات -شاید الکی ای- دارم که حس خوبی بهم می ده و انجام میدم. با وضو سبزه مون رو می ذاریم سبز بیشه و با وضو هفت سین می چینم. هفت سین رو چیدم و واسه سالی که می آد کلی آرزوی خوب کردم. که شروع های خوب داشته باشه و خودخداش هوامون رو مثل همیشه داشته باشه  و از این ور اون ور نگهمون داره.

سال تحویل آروم و خوبی بود و بعدش تلفن هامون رو زدیم و رفتیم سر کار. اولین جلسه ی رسمی ام بعد از شروع با استادم بود. اول فروردین روز خوبی بود واسه اولین جلسه و جلسه، جلسه ی خوبی. 

از شیرینی ها به همکارهام دادم و کلاً عید گرچه بی حال و هوایی که نسخه ی ایرانی اش داره ولی تا امروزش خوب گذشته. عیددیدنی بازی کردیم و مهمون هم داشتیم. کاره هم کردیم، مسایقه ی شمشیربازی هم دادیم! با یه سیزده بدر درست حسابی تکمیل میشه. 

عید و سال جدید بهانه ای میشه که بازهم از خدا بخوام واسه همه ی کسایی که دوست دارم و دوستش دارند، سال خیلییییی خوبی باشه و شکرگزارم واسه همه ی چیزهایی که دارم و ندارم. واسه همه ی چیزهایی که در انتظارم ه از خودش می خوام که کمکم کنه درست باهاشون مواجه بشم. و جوری که خودش می دونه درسته ، من بهشون نگاه کنم. سال هزارو سیصد و نود و یک خیلی خوبی واسه همه آرزو می کنم.

الهه

دهم فروردین ماه 1391

آیندهوون بهار اومده، پر شکوفه، پر گل، پر جوانه!



۱۳٩٠/۱٢/٢۳
روز اول این دکتری

دیروز روز اول کارم تو گروه بود. روز خوبی بود. تاریخش رو خودم انتخاب کرده بودم و دوستش دارشتم 12 مارس 2012 ، 22 -12 توی طبقه ی 13... داشتم فکر می کردم 12 سال پیش اولین بار شاید الکترومغناطیس خوندم. سوم دبیرستان اورستد و لوری

صبح به راست و ریس کردن کارها و گرفتن کامپیوتر و جابجایی مجازی ام از دانشکده ریاضی به برق گذشت و معرفی شدم به گروه. بعد از ظهر همه چیز جدی شروع شد... مطالعه ی مبانی الکترومغناطیس. جزوه ی 8 سال پیشم رو به زحمت تو ایران پیدا کردیم و روی میزم بود... نیمسال دوم 82 -83 چه زودگذشت... یه عمر ه!

مه بود صبح و تا ظهر باز شد. از این بالا می بینیم پشت درختهای هنوز لخت ماشین ها می رن و می آن و پشت ترش سبز ه و پشت ترش یه دریاچه... دوست دارم اتاقم رو. خلوت ه...پسر  ایتالیایی روبروم دو هفته دیگه جمع می کنه می ره.

پسر کلمبیایی گروه گفت بعد از سال ها بالاخره یه دختر پاش رو تو گروه گذاشت... من تنها دختر این گروه ام!

گفتند رییس بزرگ تا به پرنده ها غذا نده نمی آد سرکار... اینجا رییس بزرگ واقعاً بزرگ ه!

ناهارها ساکت تر از اونور ه. و به میز 8 نفره می گن پر جمعیت. یاد نهار های 20 نفره ی اون ور بخیر.

الهه

23 اسفندماه



۱۳٩٠/۱٢/۱۸
ادامه ی سفرکوتاه

بعد از تهران 5 روزه برگشتیم اهواز. یه روزشم رفتیم کوشک خیلی جای قشنگی بود. خیلی خوش گذشت... یاد بچگی، یاد رستگی، یاد شب نجومی ها و لجبازی های بچگی، سکوت، تاب بازی... خلاصه خوب بود روی هم.

کوشک، سد شهید عباسپور

از پنج روز اهواز که گذشتیم، رسیدم به نه روز تهران. که وسطش چهار روز کیش داشت. خیلی کم می ماند واسه تهران... از دلشوره ی اینکه به هیچ کاری نمی رسم تقریباً به هیچ کاری نرسیدم! ولی خوب دیگه MP3 هم که شده دوستم و دیدم و باهم سینما و کافی شاپ و رستوران رفتیم، دلی مانجو خوردیم و گپ زدیم. خندیدیم و خرید کردیم. شهر کتاب رفتیم و چرخ زدیم.

از فامیل بیشتریها رو ندیدم ولی خوشحال شدم کسایی رو که دیدم...

کیش امسال اما چیز دیگه ای بود. از سال 1372 تا همین دفعه دیگه پیش نیومده بود من با همه خانواده باهم بریم کیش. اون سال یکی از بهترین مسافرتهای کوتاهم بود. اسفند 72 تا سال تحویل 73 تو کیش... جوجه بچه ای بودم و امسال با مامان و بابا و خاله با همه ی خواهر برادرها با همسرهاشون با دوتا فینقیلی های خانواده مون که هی تند تند دارند بزرگ می شن... سر میز شام و نهار صبحانه دسته جمعی نشستن هامون، اتوبوسی این ور اونور رفتن هامون... سگوی سواری، اسکی رو آب شماها، دوچرخه سواری های قبل طلوع... چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم. چقدر خدا دوستت دارم که واسمون اینجوری پیش می آری. خودت هوای همه مون رو داشته باش.

کیش، طلوع

از کیش اومدیم نفهمیدیم چی شد که روز برگشت شد. همه چی همیشه زود می گذره... دیگه رو دور تند یه کیک هم با الآنی خوبم درست کردیم که یاد خاطره های کودکی و کیک درست کردن هامون بیفتیم...

و زودی برگشتیم. تهران- استامبول -آمستردام-آیندهوون. هواپیما نشست تو اسخیفول شد 10 تا فرود تو 4 هفته که تجربه کردم... سفر پر هواپیمایی بود. فکر کنم رکورد قبلی ام 8 تا فرود تو سه هفته بود!

حالا خودم رو آماده می کنم واسه کار جدید. استادم رو رفتم دیدم، کلید اتاق جدیدم رو گرفتم. لژنشین شدم. از اون بالا میشه دانشگاه رو دید.

باید به روال عادی برگردیم... ماش خیس کردیم واسه سبزه عیدمون. دعا می کنم سال بعد هم سال خوبی باشه. امسال که تا اینجاش خدا رو شکر خوب بود.

الهه

کتابخونه دانشکده ریاضی-آیندهوون



۱۳٩٠/۱۱/۳٠
هیچ جا تهران نمیشه

ممکن ه آدم به یه شهری عادت کنه. یا پر از حس خوب بشه تو پس کوچه های یه شهری. ممکن ه کنار رودخونه ی یه شهری آدم همه ی دلهره هاشو دور بریزه... ممکن ه مسافرت تو یه شهری خیلی خوش بگذره ولی هیچ جا تهران نمیشه.

یعنی واسه من هیچ کوچه پس کوچه ای مثل اینجا نمیشه، حسی که راه رفتن تو ولیعصر میده رو هیچ جا نمیده، تو بی آر تی از سر تخت طاووس می گذشتم دلم رفت با همه خاطرات دبیرستان ، یک کمی پایین تر سر زرتشت، خاطرات خوب راهنمایی، شهر کتاب رفتن ها پشت این ساختمون ها انجمن ریاضی جلسات ماهانه... من تو همین کوچه پس کوچه ها بزرگ شدم. من همین جا اینی شدم که هستم حتی اگه جناح رو ببندند و ته همت صاف بشه و یه جاهایی خیلی عوض بشه، بازم فقط تهران ه که این همه حس خوب واسه من می آره.

دیروز خونه یکی از دوستام بودم اینقدر خوش گذشت، تو دلم گفتم اگه همه بچه های دبیرستان الآن ایران بودند روابطمون یعنی چطوری میشد؟ الآن کجای زندگی وایساده بودیم. شاید خیلی فرق می کرد...

الهه

از تهران- سی ام بهمن ماه نود

*: بنفشی عزیزم به یاد سی بهمن هشت سال پیش به همسر خوبت سلام برسون و تبریک بگو... چه شب خوبی بود عزیزم.

**: جای همه دوستای ناز دبیرستان خالی خصوصاً شما دو تا... دیروز چه نی نی نازی دیدم. شما هم خاله این دیگه جاتون خیلی خالی.

***: مامانی عزیزم چه خوب که تولدت امسال بالاخره هستم خیلی مبارک باشه.

****: چه روز و روزگار خوبی. چه خوشحالم.