۱۳٩٥/٩/۳
مدرسه

الآن یک سال و خرده ای هست درگیر مدرسه شدیم. باورنکردنی ه در حالیکه فکر می کنی تازه حامله بودی، باید دنبال مدرسه واسه بچه ات بگردی. وقتی بچه بودم فکر می کردم خیلی باید صبرکنم تا بتونم برم مدرسه؛ نمی دونم مسئله این هست که دوسال بین 4 تا 6 سال خیلی طولانی ه یا اینکه همون مبحث سابق که مطرح شده بود که زمان برای بزرگتر ها سریعتر از کوچکتر ها می گذره. خلاصه در حالیکه آریو فقط دو سال و 10 ماهش بود ما اولین مدرسه برایش رو رفتیم دیدیم. صحبت کردیم و از اون پس کمابیش فعالانه درحال بررسی همه گزینه های ممکن هستیم. اینجا بچه ها از 4 سالگی (می تونن) مدرسه برن. تقریباً همه میرن. مدرسه اجباری البته از 6 سالگی هست. 

در این راستای مدرسه دیدن و رفتن و صحبت کردن البته خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی هم متعجب شدیم گاهی از اینکه همچنین گزینه ای هم هست. بعضی وقت ها فکر می کنم انتخاب بین دولتی، نمونه و غیرانتفاعی که زمان راهنمایی ما بود، یا انتخاب (یا اجبار) بین ثابت صبح ، ثابت بعد از ظهر و گردشی، انتخاب های بسیار ساده تری بوده. انتخابی نبود به اون صورت... درست و غلطش رو کاری ندارم. الآن همین که گزینه زیاده انتخاب درست رو بسیار سخت می کنه.

طیف گسترده ای هست از مدارس اینجا که تازه گمونم به اندازه بعضی کشورها اینجا گزینه موجود نیست...

با ایده هایی آشنا شدیم که هیچ از وجودشون خبردار نبودیم یکی اش sudbury school هست که به همه چی می مونه الا مدرسه. من از نزدیک به عنوان ناظر خارجی با این مدرسه آشنا شدم چون یکی اشون تو محل مهد بچه ها بود و هر روز می بینمشون. بی شباهت ترین جا به مدرسه رو تصور کنین ، اونجا همین مدرسه اس. و در کمال تعجب خودم فعلاً یکی از گزینه های جدی ماست!

تو این طیف ، از این منتهاالیه، به سمت اون شکلی از مدرسه که برای من معنی مدرسه میداد که حرکت کنیم Jenaplan Montessori Free Antroposophic Freinet Dalton  و غیره هست... اینها هم برای ما گزینه است فعلاً...

بماند که از لحاظ زبان و دین و ... هم می شه مدارس رو انتخاب کرد. و یه سری مدرسه هست که تو هیچ مجموعه ای نمی گنجه میشه مدرسه خاص که هر کدوم یه جور خاص ان.

ما با زمینه ی خانوادگی ای که تحصیل تویش فاکتور مهمی تلقی میشده ، واقعاً میون این گزینه ها گیر افتادیم و نمی تونیم تصمیم بگیریم. کمک دوستان از ما بزرگتر و با تجربه تر اینه که اون کاری رو بکن که دلت میگه. برو تو مدرسه اگه دلت گفت می خوای بچه ات رو دست این ها بسپری همون مدرسه ی درستی ه واسه شما... گیرم من اینجا با دلمم هست، حرفی نمی زنه! دلم به شدت دودل ه!

مادروامونده از انتخاب.

ابری ، پاییزی و بی برگ، اوایل آذر 



۱۳٩٥/۸/٢۸
این چهارسال ... من چقدر همونم ، من چقدر بزرگترم!

چهارسال پیش در چنین لحظاتی، من در حس عجیب و غریبی بودم... می دونستم دیر یا زود +/- چند ساعت مامان میشم... امیدوار بودم و پر ترس. کیسه آبم از روز قبلش پاره بود و منتظر بودم ببینم کی بدنم ، آریو و ... تصمیم میگیرن که من مادر بشم.  یادم می آید چقدر حس عجیبی بود اون دوشب. رفتن تو رختخواب در حالی که نمی دونستم چطور و با چه حسی قرار هست بیدار بشم. یادم هست سه بار تو اون بازه رفتیم بیمارستان و هربار فکر می کردم آیا این بار با یک نفر اضافه برخواهیم گشت.

ناتوان ترینم در توصیف میزان شاکر بودنم از آنچه که گذشت بر من و گذشته تو این چهارسال از تجربه مادری. امسال هم مثل سالهای پیش ماه نوامبر همه تصاویر اون روزها می آمد جلوی چشمم. تصویر سالی که گذشت. پارسال تا امسال آریو، تفاوت هاش، تواناترشدنش، چیزهایی که یادگرفته. از زاویه دیگه تصویر خودم در سالی که گذشت به عنوان مادر، تفاوت ها و بزرگ شدن هام. 

امروز روز آخری بود که آریو می رفت مهد. چند روزی که تدارک جشن تولدش رو در مهد میدیدم و کارت برای دوست های مهدش آماده می کردم و کادو می گرفتم و ... مدام فکرم مشغول بود. تو کارت ها از دوست هاش برای 45 ماه بازی و تفریح تشکر کرده بودم... برای من این 45 ماه ؛ من رو آدم دیگه ای کرد. اشک امانم نمی ده دوباره یادم می آد روز اولی که گذاشتمش مهد. کوچولوی نازنینم رو سپردم به دست های مربی ای که اون روز خیلی غریبه تر از امروز بود برام، اون روز هم مثل امروز منتظر تلنگری بودم که اشک هام جاری بشه. 45 ماه تقریباً هر روز رفتم ، رها کردم اومدم. هیچ باری آسون نشد.. قرار نبود/نیست آسون باشه رها کردن جگرگوشه ات، اعتمادکردن ... آسون تر اینه که نکنی... ولی جبر، مصلحتی که می بینی در دراز مدت و هزار و یک دلیل و انتخاب باعث میشه بکنی...

تصویر این روزها، اومدن جلوی مهد با ماشین، با دوچرخه، با اتوبوس،  به حال خوشحال، غمگین، پر امید، پر استرس، نگران، بی تاب، دیوانه وار، سر آسیمه ... تو ماکسی کوزی؛ تو کالسکه ، تو بغل ، دست در دست، تاتی کنان، دوان دوان، حامله ،  خیلی حامله، فردای زایمان، پرشتاب، آرام، ملتمس، منتظر ... همه می آد جلوی چشمم... بیا ، رها کن، سنگین برگرد، بیا پر امید در آغوش بکش، برو... و هر روز متفاوت از دیروز... خودم ،تو ، ما...

رویهم رفته من از دوره مهد آریو راضی بودم. همیشه میشه غر زد، ولی امروز نیومدم غر بزنم. امروز هر بار با مربی هاش اومدم حرف بزنم اشک دویید تو چشم هام و لبخند زدم و سکوت کردم. من پسر کوچولوم رو که اون روز تازه 6 کیلو شده بود سپردمش ؛ پسر کوچولویی که تا مدت ها کوچیک ترین، ریزترین ، و ناتوان ترین تو کل مهد بود... حالا امروز بزرگترین بچه بود و با یه غرور خاصی داشت خداحافظی میکرد. مربی اش گفت اینقدر سنگین شده و قوی که وقتی خواستم بغلش کنم و فرار کرد زورم بهش نرسید ... تو همونی؟ من همونم؟ نیستی نیستم هستی هستم... ما باهم داریم بزرگ میشم

آریو این بار هم دوباره(که چهارباره) مثل هر سال تولدش، به یه فکر عمیقی فرورفت، روی صندلی تولد، یوهو بهت زده صدای "lang zal ze leven"  خوندن بچه ها انگار تو گوشش هیاهو شد و غرق شد تو خودش. کوچولوی نازنینم که امروز بزرگترین دوستات شدی، تو قشنگ ترین معماهای زندگی منی... ازت ممنونم که من رو باخودت تا اینجا بزرگ کردی، ...

مادر چهارساله

پر از حرف نگفتنی، پر از اشک، پر از شکر

15 دفیقه به 4 بامداد یک شب پر باد پر باران 

نونن، هلند



۱۳٩٥/۸/۱۳
موشه اومد بره تو سوراخ دمش پاره شد

بچه که بودم یه داستانی مامانم تعریف می کردن ، شاید خیلی هاتون شنیده باشین. اخیراً که آریو زبانش بهتر شده و حوصله می کنه قصه گوش بده شب ها باید واسش قصه بگیم و یا از خودمون یه قصه ای سرهم می کنیم یا سعی می کنیم از قصه های بچگی مون واسش بگیم. هی تو ذهنم هست یه پادکست درست کنم بگم مامانم، خاله ام، دخترخاله ام، قصه هایی که می گفتن واسمون بگن و بذاریم باشه... ولی فرصتش نشده. گاهی فکر می کنم قصه ها رو بنویسم و واسه آریو خودم نقاشی کنم. اونقدرها نقاشی ام خوب نیست ولی فرصتش هم نشده. بعضی از قصه ها مکتوب شده یا از قبل مکتوبش بوده، ولی برای من جالبش اینه که به شکلی باشه که مامانم می گفته. 

این قصه موشی که داشته میرفته تو سوراخ و دمش پاره میشه ظاهراً به اسم عمو پینه دوز چاپ شده و موجود هست. این داستان اینقدر واسه من جالب بود که یه وقت تو کانون علمی سر کلاس ادبیات (تو دوره راهنمایی) ، وقتی موضوع هفته ادبیات فولکلور بود؛ قصه اش رو تعریف کردم و همه بچه ها کلی خندیدن! یادم می آد که به هزار بدبختی حفظ کرده بودمش و تمام زنگ تفریح ها با خودم تمرین می کردم که درست بگمش.

داستان اما از این قرار بود...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، یه موش کوچولویی بود که اومد بره تو سوراخ ، دمش پاره شد. رفت پیش پینه دوز گفت :" عمو پینه دوز دمم رو بدوز."

پینه دوز بهش گفت :" برو از جولا نخ بگیر بیار تا دمت رو بدوزم."

موش رفت پیش جولا گفت:" جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

جولا گفت :"برو از توتو تخم بگیر بیار تا بهت نخ بدم."

موش رفت پیش توتو بهش گفت:" توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

توتو بهش گفت :"برو از علاف ارزن بگیر بیار تا بهت تخ بدم." 

موش رفت پیش علاف گفت:" علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

علاف گفت :" برو از کولی غربیل بگیر بیار، تا بهت ارزن بدم."

موش رفت به کولی گفت:" کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

کولی گفت:" برو از زهتاب زه بگیر بیار تا بهت  غربیل بدم."

موش هم رفت پیش زهتاب گفت:" زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

زهتاب گفت:" برو از بزی روده بگیر بیار، تا من بهت زه بدم"

موش هم رفت به بزی گفت:" بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

بزی گفت :" برو از صحرا علف بگیر بیار، تا من بهت روده بدم"

موش رفت به صحرا گفت:" صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

صحرا گفت :" برو از دریا برام آب بیار تا من بهت علف بدم."

موش هم رفت به دریا گفت:" دریا آبی ده، آبی صحرا ده، صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

دریا هم از آبش به موش داد و موش رفت آب و داد به صحرا ، صحرا بهش علف داد، علف رو داد به بزی، بزی بهش روده داد، روده رو داد به زهتاب ، زهتاب بهش زه داد، زه رو داد به کولی ، کولی بهش غربیل داد، غربیل رو داد به علاف، علاف بهش ارزن داد، ارزن رو داد به توتو ، توتو بهش تخم داد، تخم رو داد به جولا، جولا بهش نخ داد، نخ رو داد به پینه دوز، پینه دوز هم نشست دم موش رو دوخت. موش قصه ی ما خوشحال و شاد و خندان اومد بره تو لونه اش /تو سوراخش، که دمش پاره شد. و دوباره روز از نو روزی از نو.

در این موارد اگه ما خواب بودیم که فبهالمراد و نعمه المطلوب... اگه نه دوباره همه قصه تکرار میشد.

قصه ما بسر رسید کلاغ به خونش نرسید. بالارفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بودقصه ما راست بود. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود. 


الهه، به یاد قصه های کودکی.

پ.ن: منم اون موقع تو بچگی که تصوری ازبسیاری از این مشاغل نداشتم و حسی نداشتم به این چیزها،و ارتباطاتشون رو نمی فهمیدم، خیلی واسم سوال بود مامانم چطور همه رو حفظ ن!




۱۳٩٥/۸/۱۳
مدلسازی ریاضی و غیره ریاضی

یه لذت خاصی تو مدل کردن هست، حداقل برای من.  خیلی اوقات داریم (دارم) تو زندگی معمولی از مدل ها استفاده می کنیم (می کنم). بعضی هاش ناخودآگاه ه و بعضی هاش خودآگاه. مدل خیلی جالب ه. نه تصویر ه از واقعیت، نه کپی ه ، نه اونقدرها خودشو مقید به واقعیت می کنه. یه چیز بسیار ساده اس عموماً که هر فرضی که دوست داشته باشی اجازه داری تویش بکنی. مثل فرض  محال که تو مدل اجازه هست ، فرض می کنی و اونجا تو دنیا مدل میشه واقعیت. این خصوصیتش دنیای مدل ها رو مثل خیال میکنه. شیرین، ساده، قابل فهم. 

از اون جالب تر وقتی هست که یه چیز پیچیده ای رو می آی مدل کنی، از ساده ترین مدل شروع میکنی، و همین مدل ساده تا حد خوبی (خوبش رو هم باید تعریف کنیم...) درست رفتار واقعیت پیچیده ات رو توصیف می کنن. حالا کم کم با دست خودت به سلیقه خودت ، به قید ضرورتی که خودت فکر میکنی ، گام به گام مدلت رو پیچیده می کنی ؛ بیشتراوقات به این امید که توصیف رفتار واقعی ات کیفیتش بهتر بشه و به واقعیت نزدیک تر بشه، گاهی اصلاً نمی دونی واقعیت چیه و قابل اندازه گیری نیست، و تو فقط امیدواری با این پیچیدگی که ایجاد کردی ، محصولت چیز بهتری باشه.

من مدل ها رو خیلی دوست دارم، خصوصاً مدل های بسیار ساده. با همه سادگی شون ، یوهو یه توصیف " به قدر کافی خوب" ارائه می دن و پشت سر هم می تونی متناظر عناصر واقعیت تو مدلت پیدا کنی ، یا ایجاد کنی. 

خوب این مدلسازی ها کار هر روز من ه تقریباً سر کار. بیشتر مدل ها ریاضی ان، نیستن و وجود خارجی ندارن ولی روی کاغذزیبا ، خوش ساختار و درستن. ولی علاوه بر این مدل های ریاضی من ذهنم انگار از تحلیل و مدلسازی همه چیز یه لذت خاصی می بره. نوع انشاهای بچگی ام هم گویای این هست وقتی با نگاه الآنم بهشون نگاه می کنم. انگار همیشه یه واقعیتی جلوی روم بوده، یه مدل ساده انتخاب کردم و آزمایش کردم، و تعمیم دادم. 

----

هفته گذشته صحبت از مشکلات زبان بود با یکی از دوستان ، و اون دوست معتقد بود یادنگرفتن زبان هلندی تقصیر خودمون بوده. من حس کردم برای من بیشتر ناگزیر بوده، و خیلی هم درست نیست؛ ذهنم حداقل چهار پنج روز درگیر بود که مقایسه کنم و تو همه مراحل خودم رو تبرئه کنم تو این گیر و دار، یه مدل اجتماعی از جامعه اینجامون و جامعه ی دانشگاهمون وقتی کارشناسی می خوندم یوهو اومد تو ذهنم. خیلی یوهو همه چیز شفاف شد، نقش ها واضح شد. مدلم خیلی خوب شرایط رو توصیف می کرد. هر کی نقش مربوطی پیدا می کرد. هلندی ها میشدن تهرانی های دانشگاه، بچه های شهرری و ورامین و قزوین میشدن بلژیکی ها، شمال آلمانی ها، لوگزامبورگی ها، اصفهانی ها و شمالی ها میشدن اروپایی ها (بقیه اروپا)، خارجی های خارج اروپا هم بقیه شهرهای دور. تو این مدل، نوع دوستی ها روابط جا افتادن تو شهر شلوغی مثل تهران خیلی خوب قابل مقایسه بود با integration نسل اولی ها، و حتی تا حد خوبی میشد وضعیت نسل دومی ها رو هم توی جامعه هلند تو مدل با وضعیت پایدار خوابگاهی ها بعد خوابگاه مقایسه کرد. از مدلم کیف کرده بودم و یه جورهایی تو خیلی موارد تبرئه میشدم... تو مدلم هیچ تقصیر من نبود که زبان هلندی رو یادنگرفته بودم، هیچ اشکالی نداشت که دوست صمیمی هلندی نداشتم، و اینکه بچه ام هلندی اش خوب نیست اصلاً عجیب نبود و نقطه ضعفش نبود! 

ولی خوب یادمون نره این فقط یه مدل ه ، مثل هر مدل دیگه فقط یه برداشت آزاد از واقعیت ه. یه برداشت کاملاً ساده.

الهه 

خوشحال از زیستن در دنیای خیال

آبان ماه 1395



۱۳٩٥/۸/۱۱
بعد از سه سال و نیم روی پیست مسابقه

تصمیم گرفته بودم امسال "اکتبرتورنمت" شرکت کنم. از فوریه که شمشیربازی رو شروع کردم هر تورنمتی که پیش می آمد دلم اونجا بود و دلم می خواست شرکت کنم، و نمیشد. نشدنش علت اصلی اش این بود که باید بچه ها رو یه روز از آخر هفته میذاشتم پیش پوآن و می رفتم ، که این سختی های خودش رو برای پوآن بهمراه داشت که معمولاً سخت زیر بار میره، و برای من تا وقتی تارا تو طول روز شیر می خورد مستلزم شیردوشیدن وسط مسابقات بود که مشکلات خودش رو داشت... بعد هم که تعطیلات تابستون بود و تورنمنتی نبود این بود که اولین فرصت و راحت ترین فرصت از حیث هماهنگ کرد و رفت و آمد همین تورنمنت اکتبر بود که کلاب خودمون برگزار می کنه و نزدیک ترین جا به خونمون ه.

علیرغم مخالفت ها... ثبت نام کردم و گفتم میرم. دلم غنج میرفت دوباره جدی برم روی پیست. تمرین رفتن خوبه ولی مسابقه یه چیز دیگه اس. یه وجهه جدیدی از خودت رو بروز میدی... خودتو بازی تو رقابت کردنت رو می شناسی. 

هشت سال پیش اولین بار تو این تورنمنت شرکت کرده بود و کاپ قهرمانی اش روگرفته بودم. میدونستم از نظر بدنی و حتی تکنیکی با هشت سال پیشم قابل مقایسه نیستم ولی ته دلم دوست داشتم به پودیوم برسم. حالا اول نه ولی یه جایی وایسم. 

تورنمنت نسبت به هشت سال پیش کوچیکتر شده، از حدود 100 تا شرکت کننده به حدود 55 شرکت کننده رسیده و باید اصولاً کار راحت تر میشد. صبح رفتم شمشیرهام رو امتحان کردم هر دو خراب بود. سریع با کمک یکی از همکلابی های سابق که 4-5 سالی میشد ندیده بودمش، یکی از شمشیرهامو درست کردیم. گرم کردم و آماده شدم. خبر دادن که دختر و پسرها رو مخلوط برگزار می کنن ، خوشحال نشدم. ترجیح میدادم تو پول (مرحله اول) مخلوط بازی کنم و برای تک حذفی جدا باشیم. اعتماد بنفسم  رو بیشتر از دست دادم، ولی سعی می کردم به خودم بگم اومدی که لذت ببری پس سعی کن با خوشحالی بازی کنی.

بازی اولم رو 3-5 برنده شدم. مضطرب برای حفظ این روند و کمی امیدوار شدم. بازی دوم رو 2-1 بردم. 3 دقیقه وقت قانونی بازی تموم شد. اونجا بود که فهمیدم چقدر اخلاق شمشیربازی ام تغییر کرده. منی که همیشه هول بودم بپرم بدوم برم حمله کنم، منی که همیشه اینقدر میرفتم جلو که از شدت کم کردن فاصله ضربه می خوردم، منی که کمتر از سی ثانیه هولکی تا ته بازی می رفتم، با نتیجه 2-1 ، پیست رو ترک کردم. می دونستم دارم انفعالی بازی می کنم. از خودم و بدنم مطمئن نبودم. هزار بار می دونستم الآن زمان حمله اس ولی می ترسیدم حمله رو پرت کنم و نتونم خودم رو بموقع جمع کنم ، اگه نزنم نکنه حمله دومم خیلی کند باشه... حس می کردم فاکتور سن تاثیر زیادی روی بازی ام گذاشته. این کمی خوشحالم می کرد، چون باعث می شد حمله خام نکنم، ولی گاهی خیلی طول میدادم. 

بقیه بازی ها رو تو پول باختم. ولی به جز یکی از بازی هام که واقعا خوب بازی نکردم بقیه رو نسبتاً خوب بازی کردم. تمام امتیاز هایی که آوردم از ضربات قشنگ اپه بود و راضی بودم. (2 برد- 3 باخت نتیجه این پول بود).

بازهم دور بعد تو پول بازی کردیم و باز دو تا از بازی هام رو بردم. یکی رو 5-0 ، و یکی دیگه رو 5-3. 4 تا بازی رو باختم که دو تایش بسیار دردم آورد. بازی 4-0 جلو رو واگذار کردن خریت ه! خیلی از دست خودم عصبانی شدم... جلوی کسی که رتبه اول جدول بود 5-3 باختم ولی دوتا از این سه امتیازم روی ضربه های قشنگ بود یکی رو مچ و یکی رو ماسک. چیزی که یه اپه ایست می فهمه خوشحالی داره. گذشت... امیدوار بودم تو تک حذفی خوب بازی کنم...

با رتبه بندی 12 ام از 19 نفر ، توی جدول باید با نفر 5 بازی می کردم. یه پسر خیلی قدبلند تر از خودم ، که شنیدم همه می گفتن خیلی فرزه. یه نفر بهم گفت حمله هاش کامل باز نمیشه و روی بازوش میشه ضربه زد. بازی رو شروع کردم و خیلی تنگاتنگ پیش میرفت و دقایقی حتی من جلو بودم. آخر سه دقیقه اول 5-7 بازی به نفع حریف بود. سه دقیقه بعد امیدوار بودم همین جورها پیش بره و نتیجه رو برعکس کنم و در کمال ناباوری خیلی بد بازی کردم و بازی رو 15-6 باختم و اومدم... زود آماده شدم و اومدم خونه. حتی نموندم نیمه نهایی و فینال رو نگاه کنم.

در کل خوشحال بودم که تو مسابقه شرکت کردم، ولی مسلماً می تونست بهتر باشه. دلم دوباره می خواد 27 نوامبر مسابقه بعدی رو شرکت کنم ولی از حالا می دونم که نمیشه...

یه شمشیربازی با حسرت ولی شاد.

الهه- اوایل آبانماه 1395 نونن.

پ.ن: اینکه تو کل شرکت کننده ها جز سن بالاترین ها بودم اصلاً خوشحالم نمیکرد. چند نفری حوالی سن من بودن و یه 44و 46 و 55 ساله هایی هم بودن... ولی بقیه 23 تا 28 ساله بودن اکثراً... 

پ.پ.ن: یکی از همکلابی های سابق که کمی کمتر از یکسال بود ندیده بودم، پرسید زندگی خوب ه ؟ همه چی خوب ه؟ گفتم آره، گفت آخه انگار بهت آسون نمی گذره... خیلی موهات سفید شده... خندیدم گفتم نه اینها از بچگی بوده... چی می گفتم؟!

پ.پ.پ.ن: آریو دنبالم راه افتاده بود می خواست بیاد شمشیربازی ، خیلی دوست داشتم می تونستم ببرمش. داشتم از جلوی خونه رد میشدم دوتاشون آریو و تارا چسبیده بودن به شیشه و بای بای می کردن دلم ضعف می رفت براشون تا برسم به محل مسابقه بغض داشتم ... 



۱۳٩٥/٧/٢٩
خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم.

صحبتی بود با یکی از دوستام که خوشمون نمی آد که کسانی که مشکلاتی شبیه مشکلات ما رو نداشتن، و به قولی صداشون از جای گرم درمیاد، راجع به داشته ای شون که بسیار جای شکر داره، به جای شکر غر می زنن. مثال ساده بزنم... دوروبرمون کم نیستن کسانی که می بینم باردارن یه بارداری خوب و بی دردسر و غر می زنن که چرا دوقلو نیست ! و کاش دوقلو بود. این چیزی ه که من رو همیشه (بعد از ماجراهای سال 91) می سوزونه. من هنوز بسیار از دوقلو باردار بودن و داشته هام بسیار شاکرم و از تجربه ی تلخم هم بار بسیار شاکرم. چون به اون واسطه نگاهی پیدا کردم که قدر داشته هام رو بیشتربدونم و دهنم رو بیربط به غر زدن باز نکنم. بیشتر فکر می کنم و بیشتر نیمه پر لیوان رو می بینم. کسایی که ریسک های یه بارداری چندقلو رو نمی دونن ، هیچ نمی دونن چه بر یه پدر و مادر منتظر با همه خطرهایی که برای بچه هاشون وجود داره می گذره، این رو نمی گم که بگم بارداری چند قلو لذت چندین برابری نداره، اینو میگم که کسی که نمی دونه این خطرات و استرس ها رو،  نباید به داشته ی به این بزرگی اش که یه بارداری سالم و کم استرس هست ، ناشکری کنه.

موارد مشابه زیاد هست. تو همین بارداری ، هر قسمتش میشه هزارتاچیز بد پیش بره و مردمی که بی مشکل اون مراحل رو رد می کنن گاهی بیرحمانه غر میزنن.

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  پس چرا بدنیا نمی رو رو  رو فقط مادری که بچه پرمی داشته می تونه با تمام وجود بفهمه،...

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  چرا این قدر لگد میزنه و من دردم میاد رو  رو فقط مادری که بدترین خبر رو بعد از تکون نخوردن بچه اش بهش دادن با تمام وجود می تونه بفهمه،...

بارداری تازه اول اول قصه اس. یه مزمزه کردن این لذت و استرس عمیق تو لحظه لحظه زندگی مادر( یا به عبارت درست تر والدین) بچه اس.

داستان با بزرگ شدن بچه ها بزرگ میشه ؛ عمیق میشه و میاد همه سلول هاتو میگیره. به هر مرحله تعیین کننده ای که میرسی، رسیدن و نرسیدن بهش ممکن ه واست یه درد بشه... این وسط ولی همیشه باز جای شکر باقی می مونه.

این روزهام پر شده از تلفن به این مرکز و اون مرکز؛ برای هماهنگ کردن مهد بعد از مدرسه ، تاکسی و سرویس و ...، هزینه هاش. آریو داره کم کم چهارساله میشه و این سن تو هلند یکی از سن های خاص ه. همه قانون ها برای بچه ی زیر چهار سال با بچه بالای چهارسال تو این زمینه ها فرق می کنه. من هزار بار باید تلفن کنم و بپرسم و توضیح بدم و هر بار با درد عجیبی که تکراری و کم نمی شه بگم که مورد ما یه مورد خاص ه. درد حس کردن ه مورد خاص بودن کم نیست، در تحمل وزن برچسب داشتن کم نیست ، و این درد با مبارزه برای هماهنگ کردن هر کدوم از این مراحل آسون تر که نمیشه هیچ، سخت تر هم میشه. به زبون آوردنش هر دم هر بار عین نمک روی زخم پاشیدن ه.

ساعت رو نگاه می کنم تازه یه ربع به 11 صبح ه و من بعد از کمتر از دوساعت با حداقل هفت ؛ هشت نفر تلفنی صحبت کردم، ایمیل زدم و توضیح دادم. و آخر هم کارم انجام نشده، هنوز همه چیز روهواس. حس می کنم جوری خسته ام که انگار صدسال ه دارم دوندگی می کنم و نمی رسم. این وسط به خودم هی یادآوری می کنم اتفاقی نیفتاده ؛ خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم و حتی بسیار از داشته های باارزشم شکر گزار باشم.

الهه

مامان امیدوار، شکر گزار و خیره به نیمه پر لیوان

پ.ن: دارم تز می نویسم و بسیار کند پیش میره. میدونم دیر یا زود دلم برای این روزها تنگ میشه. سعی می کنم قدر بدونم ، غری نیست... همه چیز خوب ه.