۱۳٩٥/۱٠/۱
یلدا

چندی پیش اینجا ( شاید بیش از دوسال پیش)به طور غیر مستقیم به یکی از سی دی های آهنگ های کودکانه ی فارسی آریو غر زده بودم. جاهای دیگه هم نشستم و باز نقد کردم و گفتم در ادبیات کودک ما، در موسیقی کودکانه فارسی جای کار بسیار هست. نه چون چیزی از موسیقی سر در میارم فقط چون مادر شده بودم. حقیقت این بود که ریتم های شعرها و ترانه های کودکانه فارسی یا تکرار (گاهی )ناشیانه ای از گونه های غربی شون بود، یا بسیار پیچیده بود که برای بچه ی دوزبانه من ارتباط برقرار کردن باهاش بسیار سخت بود.

مشکل دومی که من با این شعر ها داشتم تصویری بود که از مادر و زن خانواده و پدر و مرد خانواده درست می کرد تو ذهن بچه. مادر همیشه تو آشپزخونه بود و مشغول پخت و پز و پدر و پدر بزرگ فرد دانایی که کتاب می خوند و قصه می گفت... این من رو واقعاً آزار می داد (شاید هنوزم تا حدی میده).

 مثلاً این ترانه ی :" کلاغ میگه غار غار باز شده وقت ه ناهار" خیلی شاد ه ولی اون قسمتی اش که میگه:" مامانی ناهار دیر نشه بابا که میاد گشنه اش ه" واقعاً میره روی اعصاب من... که خوب مامانی ه بیچاره داره با تمام توان ناهار رو آماده می کنه ، لابد خودشم گشنه اش ه! بابا که می آد بره کمک کنه به مامان... 

یکی دیگه از این شعرها مال شب یلدا بود از سی دی نقل و نبات. این سی دی. این سی دی که خیلی غریب و نامأنوس بود برای پسر ما، الآن یکی از سی دی های مورد علاقه اش ه، و من به دلایلی دوستش دارم. یکی اش اینه که برای نوروز و بهار و یلدا و ... شعر داره و اینجوری برای من انتقال این فرهنگ ها ساده تر میشه.و بعد هم این که آهنگ ها از دستگاه های ایرانی ه و ریتم و ملودی آشنایی برای من داره.  قبلاً یکی از دغدغه هام تو شعر یلدای این مجموعه این بود که :

"مامان غذا می پزه ، سبزی پلو باماهی، ترشی نو با سالاد..."

"موز و انگور و خیار/ خاله تعریف می کنه هی جوک های خنده دار"

"برای مهمون هامون مامان چایی میریزه"

" بابا می خواد برامون شعر حافظ بخونه ، بعد بگه از شاهنامه داستان های نمونه".  

"پدربزرگم میگه زمستون ه از فردا"

و این بنظرم تصویر سازی درستی از خانواده نبود، شاید شکلی باشه که بیشترمون می بینیم، ولی شکلی نیست که حداقل من می خوام بچه ام رو باهاش بزرگ کنم. من ترجیح میدم مامان حافظ بخونه بابا شاهنامه. دایی چایی بریزه، خاله بهش کمک کنه؛ و ...

ولی حالا که می بینم واقعاً زیاد نیستن تعداد شعر هایی که من بهشون دسترسی دارم و حال و هوای یلدا رو توضیح میدن، با همین آهنگ خوشحالم و وقتی می بینم آریو کلش رو حفظ ه می خونه، تارا هم تلاشش رو می کنه که باهاش همخونی کنه، خوشحالم میشم.

امیدوارم هرجایی که هستین ، خصوصاً تو نیمکره ی شمالی، یلدای خوبی داشته باشین و جمع تون جمع باشه.

"این همه شور و غوغا/ واسه اینه بچه ها/ قدر همو بدونیم بیشتر باهم بمونیم"

الهه، یکی که دلش بسیار یلدای خوب میخواست.

پ.ن:دلم بسیار یلدای خونه مامانم و بابام رو می خواد... با اون همه شور و غوغا...

پ.پ.ن: دوست داشتم آریو و تارا رو با لباس محلی بفرستم مدرسه ولی فکر کردم چرا این کار رو بکنم بچه هام شاید اینقدری که من مختخرم به فرهنگم ، به فرهنگ ایران مفتخر نباشن... اگه خودم می کردم این کار رو بهتر بود... ولی آجیل و لواشک انار و ... دادم آریو ببره بده به دوستاش ؛ بهش پیشنهاد دادم که بهشون بگو امشب یلداس، شعر هم بخون ، ولی می دونم این کاررو نمی کنه. لازمم نیست به حرف من گوش بده. 



۱۳٩٥/٩/٢٤
ناگزیر خودآزارم...

یه چیزی که تو ذهنم، ذهنم رو مشغول می کنه، حتی اگه بدونم اون چیز اصلاً (یا باتقریب خوبی اصلاً) محلی از اعراب نداره، ولی چون تو جایگاه مهمی ه ، مثل باتلاق من رو بیشتر و بیشتر تو خودش می کشونم. نمی فهمم چی میشه می بینم ساعت هاست دارم تویش دست و پا می زنم، نمی دونم اصلاً کی می آد اون لحظه ای که دوباره اون چیز یقه ام رو می چسبه و می بینم هیچ کاری نمی کنم جز تقلا...

این روزها رو دوست ندارم... من رو یاد روزهایی می ندازه از زندگی ام که دوستشون نداشتم، مستأصل بودن، اینکه ندونی چه تصمیمی چه تبعاتی داره ، اینکه ندونی درست و غلط چیه و نتونی جسارت کنی و جلوی کاری که روند طبیعی محسوب میشه رو بگیری...

این روزها، تزم پیش نمیره، این روزها تزم همون 69 صفحه که بود مونده و تکون نمی خوره، این روزها که الآن داره میشه هر روزم تو هشت ماه گذشته، من رو یه من دیگه کرده، یه منی با پوسته ها مختلف، و یه هسته شکننده ، نامتعادل و ناگزیز، هسته ای که من رو وادار می کنه روزهام رو اینجوری بگذرونم و تو هر محیطی یه پوسته ای رو نشون بدم که با هسته اصلی ام فاصله های زیادی داره. هر از چندگاهی میرم از بالا به خودم نگاه می کنم و می بینم این پوسته ها چقدر من رو از خودم غریبه کرده، من همونم که ناگزیز داره تو باتلاق دست و پا می زنه.

الهه

خیلی آشفته ، تو هوای خاکستری آخرهای پاییز

 



۱۳٩٥/٩/۳
مدرسه

الآن یک سال و خرده ای هست درگیر مدرسه شدیم. باورنکردنی ه در حالیکه فکر می کنی تازه حامله بودی، باید دنبال مدرسه واسه بچه ات بگردی. وقتی بچه بودم فکر می کردم خیلی باید صبرکنم تا بتونم برم مدرسه؛ نمی دونم مسئله این هست که دوسال بین 4 تا 6 سال خیلی طولانی ه یا اینکه همون مبحث سابق که مطرح شده بود که زمان برای بزرگتر ها سریعتر از کوچکتر ها می گذره. خلاصه در حالیکه آریو فقط دو سال و 10 ماهش بود ما اولین مدرسه برایش رو رفتیم دیدیم. صحبت کردیم و از اون پس کمابیش فعالانه درحال بررسی همه گزینه های ممکن هستیم. اینجا بچه ها از 4 سالگی (می تونن) مدرسه برن. تقریباً همه میرن. مدرسه اجباری البته از 6 سالگی هست. 

در این راستای مدرسه دیدن و رفتن و صحبت کردن البته خیلی چیزها یاد گرفتیم و خیلی هم متعجب شدیم گاهی از اینکه همچنین گزینه ای هم هست. بعضی وقت ها فکر می کنم انتخاب بین دولتی، نمونه و غیرانتفاعی که زمان راهنمایی ما بود، یا انتخاب (یا اجبار) بین ثابت صبح ، ثابت بعد از ظهر و گردشی، انتخاب های بسیار ساده تری بوده. انتخابی نبود به اون صورت... درست و غلطش رو کاری ندارم. الآن همین که گزینه زیاده انتخاب درست رو بسیار سخت می کنه.

طیف گسترده ای هست از مدارس اینجا که تازه گمونم به اندازه بعضی کشورها اینجا گزینه موجود نیست...

با ایده هایی آشنا شدیم که هیچ از وجودشون خبردار نبودیم یکی اش sudbury school هست که به همه چی می مونه الا مدرسه. من از نزدیک به عنوان ناظر خارجی با این مدرسه آشنا شدم چون یکی اشون تو محل مهد بچه ها بود و هر روز می بینمشون. بی شباهت ترین جا به مدرسه رو تصور کنین ، اونجا همین مدرسه اس. و در کمال تعجب خودم فعلاً یکی از گزینه های جدی ماست!

تو این طیف ، از این منتهاالیه، به سمت اون شکلی از مدرسه که برای من معنی مدرسه میداد که حرکت کنیم Jenaplan Montessori Free Antroposophic Freinet Dalton  و غیره هست... اینها هم برای ما گزینه است فعلاً...

بماند که از لحاظ زبان و دین و ... هم می شه مدارس رو انتخاب کرد. و یه سری مدرسه هست که تو هیچ مجموعه ای نمی گنجه میشه مدرسه خاص که هر کدوم یه جور خاص ان.

ما با زمینه ی خانوادگی ای که تحصیل تویش فاکتور مهمی تلقی میشده ، واقعاً میون این گزینه ها گیر افتادیم و نمی تونیم تصمیم بگیریم. کمک دوستان از ما بزرگتر و با تجربه تر اینه که اون کاری رو بکن که دلت میگه. برو تو مدرسه اگه دلت گفت می خوای بچه ات رو دست این ها بسپری همون مدرسه ی درستی ه واسه شما... گیرم من اینجا با دلمم هست، حرفی نمی زنه! دلم به شدت دودل ه!

مادروامونده از انتخاب.

ابری ، پاییزی و بی برگ، اوایل آذر 



۱۳٩٥/۸/٢۸
این چهارسال ... من چقدر همونم ، من چقدر بزرگترم!

چهارسال پیش در چنین لحظاتی، من در حس عجیب و غریبی بودم... می دونستم دیر یا زود +/- چند ساعت مامان میشم... امیدوار بودم و پر ترس. کیسه آبم از روز قبلش پاره بود و منتظر بودم ببینم کی بدنم ، آریو و ... تصمیم میگیرن که من مادر بشم.  یادم می آید چقدر حس عجیبی بود اون دوشب. رفتن تو رختخواب در حالی که نمی دونستم چطور و با چه حسی قرار هست بیدار بشم. یادم هست سه بار تو اون بازه رفتیم بیمارستان و هربار فکر می کردم آیا این بار با یک نفر اضافه برخواهیم گشت.

ناتوان ترینم در توصیف میزان شاکر بودنم از آنچه که گذشت بر من و گذشته تو این چهارسال از تجربه مادری. امسال هم مثل سالهای پیش ماه نوامبر همه تصاویر اون روزها می آمد جلوی چشمم. تصویر سالی که گذشت. پارسال تا امسال آریو، تفاوت هاش، تواناترشدنش، چیزهایی که یادگرفته. از زاویه دیگه تصویر خودم در سالی که گذشت به عنوان مادر، تفاوت ها و بزرگ شدن هام. 

امروز روز آخری بود که آریو می رفت مهد. چند روزی که تدارک جشن تولدش رو در مهد میدیدم و کارت برای دوست های مهدش آماده می کردم و کادو می گرفتم و ... مدام فکرم مشغول بود. تو کارت ها از دوست هاش برای 45 ماه بازی و تفریح تشکر کرده بودم... برای من این 45 ماه ؛ من رو آدم دیگه ای کرد. اشک امانم نمی ده دوباره یادم می آد روز اولی که گذاشتمش مهد. کوچولوی نازنینم رو سپردم به دست های مربی ای که اون روز خیلی غریبه تر از امروز بود برام، اون روز هم مثل امروز منتظر تلنگری بودم که اشک هام جاری بشه. 45 ماه تقریباً هر روز رفتم ، رها کردم اومدم. هیچ باری آسون نشد.. قرار نبود/نیست آسون باشه رها کردن جگرگوشه ات، اعتمادکردن ... آسون تر اینه که نکنی... ولی جبر، مصلحتی که می بینی در دراز مدت و هزار و یک دلیل و انتخاب باعث میشه بکنی...

تصویر این روزها، اومدن جلوی مهد با ماشین، با دوچرخه، با اتوبوس،  به حال خوشحال، غمگین، پر امید، پر استرس، نگران، بی تاب، دیوانه وار، سر آسیمه ... تو ماکسی کوزی؛ تو کالسکه ، تو بغل ، دست در دست، تاتی کنان، دوان دوان، حامله ،  خیلی حامله، فردای زایمان، پرشتاب، آرام، ملتمس، منتظر ... همه می آد جلوی چشمم... بیا ، رها کن، سنگین برگرد، بیا پر امید در آغوش بکش، برو... و هر روز متفاوت از دیروز... خودم ،تو ، ما...

رویهم رفته من از دوره مهد آریو راضی بودم. همیشه میشه غر زد، ولی امروز نیومدم غر بزنم. امروز هر بار با مربی هاش اومدم حرف بزنم اشک دویید تو چشم هام و لبخند زدم و سکوت کردم. من پسر کوچولوم رو که اون روز تازه 6 کیلو شده بود سپردمش ؛ پسر کوچولویی که تا مدت ها کوچیک ترین، ریزترین ، و ناتوان ترین تو کل مهد بود... حالا امروز بزرگترین بچه بود و با یه غرور خاصی داشت خداحافظی میکرد. مربی اش گفت اینقدر سنگین شده و قوی که وقتی خواستم بغلش کنم و فرار کرد زورم بهش نرسید ... تو همونی؟ من همونم؟ نیستی نیستم هستی هستم... ما باهم داریم بزرگ میشم

آریو این بار هم دوباره(که چهارباره) مثل هر سال تولدش، به یه فکر عمیقی فرورفت، روی صندلی تولد، یوهو بهت زده صدای "lang zal ze leven"  خوندن بچه ها انگار تو گوشش هیاهو شد و غرق شد تو خودش. کوچولوی نازنینم که امروز بزرگترین دوستات شدی، تو قشنگ ترین معماهای زندگی منی... ازت ممنونم که من رو باخودت تا اینجا بزرگ کردی، ...

مادر چهارساله

پر از حرف نگفتنی، پر از اشک، پر از شکر

15 دفیقه به 4 بامداد یک شب پر باد پر باران 

نونن، هلند



۱۳٩٥/۸/۱۳
موشه اومد بره تو سوراخ دمش پاره شد

بچه که بودم یه داستانی مامانم تعریف می کردن ، شاید خیلی هاتون شنیده باشین. اخیراً که آریو زبانش بهتر شده و حوصله می کنه قصه گوش بده شب ها باید واسش قصه بگیم و یا از خودمون یه قصه ای سرهم می کنیم یا سعی می کنیم از قصه های بچگی مون واسش بگیم. هی تو ذهنم هست یه پادکست درست کنم بگم مامانم، خاله ام، دخترخاله ام، قصه هایی که می گفتن واسمون بگن و بذاریم باشه... ولی فرصتش نشده. گاهی فکر می کنم قصه ها رو بنویسم و واسه آریو خودم نقاشی کنم. اونقدرها نقاشی ام خوب نیست ولی فرصتش هم نشده. بعضی از قصه ها مکتوب شده یا از قبل مکتوبش بوده، ولی برای من جالبش اینه که به شکلی باشه که مامانم می گفته. 

این قصه موشی که داشته میرفته تو سوراخ و دمش پاره میشه ظاهراً به اسم عمو پینه دوز چاپ شده و موجود هست. این داستان اینقدر واسه من جالب بود که یه وقت تو کانون علمی سر کلاس ادبیات (تو دوره راهنمایی) ، وقتی موضوع هفته ادبیات فولکلور بود؛ قصه اش رو تعریف کردم و همه بچه ها کلی خندیدن! یادم می آد که به هزار بدبختی حفظ کرده بودمش و تمام زنگ تفریح ها با خودم تمرین می کردم که درست بگمش.

داستان اما از این قرار بود...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود، یه موش کوچولویی بود که اومد بره تو سوراخ ، دمش پاره شد. رفت پیش پینه دوز گفت :" عمو پینه دوز دمم رو بدوز."

پینه دوز بهش گفت :" برو از جولا نخ بگیر بیار تا دمت رو بدوزم."

موش رفت پیش جولا گفت:" جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

جولا گفت :"برو از توتو تخم بگیر بیار تا بهت نخ بدم."

موش رفت پیش توتو بهش گفت:" توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

توتو بهش گفت :"برو از علاف ارزن بگیر بیار تا بهت تخ بدم." 

موش رفت پیش علاف گفت:" علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

علاف گفت :" برو از کولی غربیل بگیر بیار، تا بهت ارزن بدم."

موش رفت به کولی گفت:" کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

کولی گفت:" برو از زهتاب زه بگیر بیار تا بهت  غربیل بدم."

موش هم رفت پیش زهتاب گفت:" زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

زهتاب گفت:" برو از بزی روده بگیر بیار، تا من بهت زه بدم"

موش هم رفت به بزی گفت:" بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

بزی گفت :" برو از صحرا علف بگیر بیار، تا من بهت روده بدم"

موش رفت به صحرا گفت:" صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

صحرا گفت :" برو از دریا برام آب بیار تا من بهت علف بدم."

موش هم رفت به دریا گفت:" دریا آبی ده، آبی صحرا ده، صحرا علف ده، علف بزی ده، بزی روده ده، روده زهتاب ده، زه کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخ پینه دوز، دمم رو بدوز."

دریا هم از آبش به موش داد و موش رفت آب و داد به صحرا ، صحرا بهش علف داد، علف رو داد به بزی، بزی بهش روده داد، روده رو داد به زهتاب ، زهتاب بهش زه داد، زه رو داد به کولی ، کولی بهش غربیل داد، غربیل رو داد به علاف، علاف بهش ارزن داد، ارزن رو داد به توتو ، توتو بهش تخم داد، تخم رو داد به جولا، جولا بهش نخ داد، نخ رو داد به پینه دوز، پینه دوز هم نشست دم موش رو دوخت. موش قصه ی ما خوشحال و شاد و خندان اومد بره تو لونه اش /تو سوراخش، که دمش پاره شد. و دوباره روز از نو روزی از نو.

در این موارد اگه ما خواب بودیم که فبهالمراد و نعمه المطلوب... اگه نه دوباره همه قصه تکرار میشد.

قصه ما بسر رسید کلاغ به خونش نرسید. بالارفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بودقصه ما راست بود. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود. 


الهه، به یاد قصه های کودکی.

پ.ن: منم اون موقع تو بچگی که تصوری ازبسیاری از این مشاغل نداشتم و حسی نداشتم به این چیزها،و ارتباطاتشون رو نمی فهمیدم، خیلی واسم سوال بود مامانم چطور همه رو حفظ ن!




۱۳٩٥/۸/۱۳
مدلسازی ریاضی و غیره ریاضی

یه لذت خاصی تو مدل کردن هست، حداقل برای من.  خیلی اوقات داریم (دارم) تو زندگی معمولی از مدل ها استفاده می کنیم (می کنم). بعضی هاش ناخودآگاه ه و بعضی هاش خودآگاه. مدل خیلی جالب ه. نه تصویر ه از واقعیت، نه کپی ه ، نه اونقدرها خودشو مقید به واقعیت می کنه. یه چیز بسیار ساده اس عموماً که هر فرضی که دوست داشته باشی اجازه داری تویش بکنی. مثل فرض  محال که تو مدل اجازه هست ، فرض می کنی و اونجا تو دنیا مدل میشه واقعیت. این خصوصیتش دنیای مدل ها رو مثل خیال میکنه. شیرین، ساده، قابل فهم. 

از اون جالب تر وقتی هست که یه چیز پیچیده ای رو می آی مدل کنی، از ساده ترین مدل شروع میکنی، و همین مدل ساده تا حد خوبی (خوبش رو هم باید تعریف کنیم...) درست رفتار واقعیت پیچیده ات رو توصیف می کنن. حالا کم کم با دست خودت به سلیقه خودت ، به قید ضرورتی که خودت فکر میکنی ، گام به گام مدلت رو پیچیده می کنی ؛ بیشتراوقات به این امید که توصیف رفتار واقعی ات کیفیتش بهتر بشه و به واقعیت نزدیک تر بشه، گاهی اصلاً نمی دونی واقعیت چیه و قابل اندازه گیری نیست، و تو فقط امیدواری با این پیچیدگی که ایجاد کردی ، محصولت چیز بهتری باشه.

من مدل ها رو خیلی دوست دارم، خصوصاً مدل های بسیار ساده. با همه سادگی شون ، یوهو یه توصیف " به قدر کافی خوب" ارائه می دن و پشت سر هم می تونی متناظر عناصر واقعیت تو مدلت پیدا کنی ، یا ایجاد کنی. 

خوب این مدلسازی ها کار هر روز من ه تقریباً سر کار. بیشتر مدل ها ریاضی ان، نیستن و وجود خارجی ندارن ولی روی کاغذزیبا ، خوش ساختار و درستن. ولی علاوه بر این مدل های ریاضی من ذهنم انگار از تحلیل و مدلسازی همه چیز یه لذت خاصی می بره. نوع انشاهای بچگی ام هم گویای این هست وقتی با نگاه الآنم بهشون نگاه می کنم. انگار همیشه یه واقعیتی جلوی روم بوده، یه مدل ساده انتخاب کردم و آزمایش کردم، و تعمیم دادم. 

----

هفته گذشته صحبت از مشکلات زبان بود با یکی از دوستان ، و اون دوست معتقد بود یادنگرفتن زبان هلندی تقصیر خودمون بوده. من حس کردم برای من بیشتر ناگزیر بوده، و خیلی هم درست نیست؛ ذهنم حداقل چهار پنج روز درگیر بود که مقایسه کنم و تو همه مراحل خودم رو تبرئه کنم تو این گیر و دار، یه مدل اجتماعی از جامعه اینجامون و جامعه ی دانشگاهمون وقتی کارشناسی می خوندم یوهو اومد تو ذهنم. خیلی یوهو همه چیز شفاف شد، نقش ها واضح شد. مدلم خیلی خوب شرایط رو توصیف می کرد. هر کی نقش مربوطی پیدا می کرد. هلندی ها میشدن تهرانی های دانشگاه، بچه های شهرری و ورامین و قزوین میشدن بلژیکی ها، شمال آلمانی ها، لوگزامبورگی ها، اصفهانی ها و شمالی ها میشدن اروپایی ها (بقیه اروپا)، خارجی های خارج اروپا هم بقیه شهرهای دور. تو این مدل، نوع دوستی ها روابط جا افتادن تو شهر شلوغی مثل تهران خیلی خوب قابل مقایسه بود با integration نسل اولی ها، و حتی تا حد خوبی میشد وضعیت نسل دومی ها رو هم توی جامعه هلند تو مدل با وضعیت پایدار خوابگاهی ها بعد خوابگاه مقایسه کرد. از مدلم کیف کرده بودم و یه جورهایی تو خیلی موارد تبرئه میشدم... تو مدلم هیچ تقصیر من نبود که زبان هلندی رو یادنگرفته بودم، هیچ اشکالی نداشت که دوست صمیمی هلندی نداشتم، و اینکه بچه ام هلندی اش خوب نیست اصلاً عجیب نبود و نقطه ضعفش نبود! 

ولی خوب یادمون نره این فقط یه مدل ه ، مثل هر مدل دیگه فقط یه برداشت آزاد از واقعیت ه. یه برداشت کاملاً ساده.

الهه 

خوشحال از زیستن در دنیای خیال

آبان ماه 1395