۱۳٩٥/٥/۳٠
شادی خانمانه
پریروز همکار صربم اومد تو آفیس ، خیلی شادمان بود. گفت شب قبل اولین مدال طلای این المپیک رو صربستان گرفته. بعد گفت البته یه امید مدال دیگه هم در پرش طول خانمها داریم... این رو که گفت یوهو حس کردم این چقدر حس غریبه ای ه برای من. امید مدال از یه خانم... از این غریبه بودن ه یوهو دلم گرفت. رفتم کل تاریخ حضور ایران تو المپیک رو زیر و رو کردم. سالهایی که خانمی رفته المپیک، سالهایی که حتی فقط تو رشته شمشیربازی ۴ تا خانم تو تیم بودن، و همه عملکردهاشونو نگاه کردم. بیشت اوقات اونقدر ها خوب نبود. البته از اینکه تا حالا کلاً به جز مدال وزنه برداری و کشتی و تکواندو فقط یه مدال دو ومیدانی داشتم و بس هم دردم اومد، ولی نداشتن هیچ مدالی تو خانم ها من رو بیشتر به فکرفروبرد. دیروز به همکار ژاپنی ام گفتم فقط یه امید برای ورزش بانوان ایران مونده اونم تکواندوی امروز ه. بعد ادامه دادم که خانم های ایرانی تا حالا هیچ مدالی تو المپیک نگرفتن. تعجب کرد و من پشت این حرفم به همه محدودیت ها و موانع ورزش خانم ها فکر میکردم که خیلی از رشته ها اصلاً خانم های ایرانی سالهاست که نمیتونن شرکت کنن و همین باعث میشه تواون ورزش ضعیف باشیم بطورکل. شب که اومدم خونه کیمیا علیزاده بازی یک چهارم نهایی اش رو که باخت من ناامید صفحه رو بستم و دیگه چیزی نگاه نکردم. صبح تا دیدم برنز گرفتم بسیار خوشحال شدم مثل خیلی از خانم های دیگه، مثل خیلی از ایرانی های دیگه و باز نقطه امید دیگری این بار برای ورزش خانم ها در دلم روشن شد. خوشحالم که دیروز آخرین روزی بود که جمله ای که به همکار ژاپنی ام گفتم درست بود. به امید روزهای بهتر برای ورزش بانوان در ایران. الهه امیدار :)


۱۳٩٥/٥/٢٦
المپیــ ـک و ما

از بچگی خوشم می آمد المپیک شروع بشه مشغول باشم یه مدت از تلویزیون ورزش نگاه کنم. فکنم المپیک سئول بود تلویزیون ژیمناستیک ها رو پخش می کرد شبکه دو اگه اشتباه نکنم و من خیال می کردم منم میتونم از این کارها کنم، پشتی ها رو می چیدم روی هم ، پتو پهن می کردم روی زمین و سعی می کردم تقلید کنم.

پرخاطره ترین المپیک ها المپیک 92 بارسلونا بود. از اول تا آخر در جریان همه چیز انگار بودم. الآن می فهمم همه چیز به معنی همه چیز نیست، دست چینی از چیزی که تلویزیون ایران برامون پخش می کرد. 

امسال خیلی وقت نمی کنم همه بازی هایی که دوست دارم رو تماشا کنم ولی شمشیربازی ها رو خیلی ها رو نگاه کردم. به جز اسم های بزرگ و کشورهای بزرگ در شمشیربازی ، برایم ایران و نروژ و هلند جداگونه معنی دارن. این سه تا کشوری که من تویش به عنوان شمشیرباز حداقل هر کدوم برای مدتی ثبت شده بودم. امسال نروژ نماینده نداشت. هلند فقط یک نماینده داشت در اسلحه خودم (اپه) که زود حذف شد . تو اسلحه سابر ایران دو تا نماینده داشت که به یکی امید بیشتری داشتیم. وقتی یکی از این دو نماینده ایران رسید به نیمه نهایی من بسیار هیجان زده بودم. دستم یخ کرده بودم و بیقرار بودم. انگار خودم قرار بود برم رو پیست. ضربه ها واسم تک تک معنی داشت. حس میکردم میتونم حس مجتبی عــ ـابدیــ ـنی رو حدس بزنم. بازی نیمه نهایی خوب بود. یه بازی برابر و پرهیجان. و متاسفانه نتیجه برای ما نبود. من حدس می زدم بازی بعد به خوبی بازی قبل نباشه. خودم معمولاً اینجوری ام. سخت می تونم از ضربه روحی بازی قبلم خودمو جمع و جور کنم و برگردم به بازی. به وقت ما دیر وقت بود بازی مدال برنز و من خوابم نمی برد ، نشستم و بازی رو نگاه کردم و مثل تصورم بازی خوب پیش نرفت. ولی قلباً برای اینکه یه ایرانی رسیده بود به این نقطه خوشحال بودم. نه این خاطر که این یک نفر خوب بازی کرد. بخاطر اینکه این یه امیدکوچکی تو دلم روشن می کرد که یه حرکتی به سمت بهتر شدن تو شمشیربازی داره اتفاق می افته. 

شمشیربازی ایران ضربه ی یه شکاف سنی بزرگ رو متحمل شده و هنوز داره تاوان میده به عقیده من. ساده انگاری است اگر فکر کنیم ورزشی رو (کلاً حرکتی رو) 10 سال ، 15 سال تعطیل کنیم ، دوباره می تونیم از سر بگیریم. این یعنی یه نسل دو نسل بازیکن نداری ؛ یعنی چند نسل مربی نداری، چند نسل تجربه بازی نداری که منتقل کنی، یعنی چند نسل از تمام پیشرفت ها عقب می افتی. حالا اگه من می بینم یک نفر که تو ایران شمشیربازی کرده تونسته برسه به نیمه نهایی المپیک امیدی در دلم می گه ورزشی که سالها پیش زمین خورده بود داره کم کم روی پای خودش وایمسته. هنوز فاصله داریم خیلی زیاد ، ایده ستاره پروری نیست. باید امکان حداقل اگر در دسترس همه نیست در دسترس عده ی زیادی باشه که از بین این ها اگر کسی خواست/ تونست ستاره بشه. 

همون طور که تو فرانسه ، ایتالیا، ... اگه یکی سنش بگذره به این معنی نیست که دیگه کسی از این کشورها به المپیک نمیرسه. درصد قابل توجهی از جمعیت کشورشون دستشون به شمشیر رسیده و اونی که اهلش بوده روی پیست مونده.

امیدوارم یه روزی همه چیز در حدنیازهای مردم، در حد استعدادشون در دسترسشون قرار بگیره... همه جا خصوصاً تو ایران ما.

الهه

یه شمشیربازساده آرزومند

پ. ن: البته لباس و کفش و ... و وسایل شمشیربازهای ایرانی کمی درمیاره آدم رو در مقایسه با تیم های دیگه. 

پ.پ.ن: دوباره تو سرم می افته بازم برم ایران روی پیست اونجا هم یه بار دیگه بازی کنم... دلم می خواد خیلی . 



۱۳٩٥/٥/٦
یک انتخاب؛ یک دهه؛ یک عمر

باور کنم یا نکنم فرقی نداره؛ واقعیت اینه که ده سال گذشته. ده سال پیش بود با امید و انگیزه هایی متفاوت از الآنم ، و با آینده ی متفاوتی از آنچه گذشته و امروز پیش رو می بینم بارم رو بستم چمدون چهارخونه بزرگم رو دستم گرفتم و از مهرآباد خونه رو به قصد نمی دانم کجا برای روزها بهتر ترک کردم.

تو این ده سال که دوسال اولش هنوزم که هنوز وزن مهمی در کل دهه گذشته داره، خیلی اتفاقات افتاده و خیلی چیزها من رو منی کرده که هستم. من یک دانشجوی ساده ی فوق ... به آدمی تبدیل شدم که سخت تر تکون می خورم ، همسرم، خاله ام، مادرم؛ شهروندم ... هنوز دانشجویم... و همه اینها دلخوشم می کنن.

نمی دونم ده سال بعد چگونه و کجا خواهم بود ولی این نقطه ای که هستم از تصمیم ده سال پیشم ناراحت نیستم. علیرغم همه سختی ها و دودل بودن ها، و فکر کردن به برگشت و تغییر مکان و شغل و .... خوشحالم که ده سال پیش آمدم و همه آنچه گذشته رو تجربه کردم.

الهه- 

ده سال و دو [سه] روز در اروپا



۱۳٩٥/٥/٤
باچاره

هوا گرم بود و من دوست داشتم بچه ها رو ببرم پارک نزدیک خونه بازی کنن. پوآن مریض بود و می دونستم تنهایی اگه برم به خودم فحش خواهم داد که چرا برداشتمشون و آمدم بیرون... می دونستم از پس برنمی آم. اصرار کردم پوآن با حال مریض باهامون بیاد. از این کمد به اون کمد دوییدم ساک بچه ها رو بستم با خودم چند بار مرور کردم پوشک ، دستمال مرطوب،  مایوهاشون ، پوشک شنا، حوله هاشون، لباس اضافه، ضدآفتاب ... کالسکه .. بالاخره راه افتادیم. رفتیم اونجا آریو رفت ببینه چه خبره، پوآن رفت دنبالش... من مونده بودم با تارا آماده اش کردم بره استخر کوچیک اونجا،  مونده بودم وسایل رو چی کار کنم، دنبال تارا نمی تونستم برم چشمم می گشت دنبال آریو. تارا می خواست از دستم فرار کنه بره تو آب ... بالاخره پوآن رو اون طرف پارک نزدیک ماسه ها پیدا کردم گفتم بیا تارا رو ببر تو آب من آریو رو می آرم. آریو اومد آماده اش کردم . هنوز چشمش دنبال کشتی دزد دریایی و ماسه بازی و سرسره و تاب بود. تا باباش و تارا رو دید تو استخر دویید رفت پیششون. یه کم خیالم راحت شد که دارن بازی می کنن یه جا پیدا کردم گوشه استخر نشستم و نگاهشون می کردم. وسایلمون که واسه همین بغل خونه پارک رفتن خیلی زیاد می نمود و انگار قندهار می خوام برم گذاشتم یه جای دوری و خودم لب استخر نشستم... 

یه خانمی با دوتا بچه اومد. دخترش از آریو کمی بزرگتر و پسرش از تارا کمی بزرگتر... یه کیف کوچیک همراهش بود کوله بچگونه... همین. دخترش گفت منم می خوام برم تو آب گفت باشه پیرهنش رو درآورد و رفت. پسرش (حرف نمی زد) ولی مثل تارا دوست داشت بره...مامانش گفت پوشک شنا واست نیاوردم... صبر کن، تلفنش رو برداشت با آرامش تلفن کرد به مادربزرگ بچه ها (حدس می زنم مامان خودش)، گفت حوله و پوشک اضافه برای بچه ها بیارن، با خیال راحت بچه اش رو برد تو استخر...

من این گوشه به شدت دلم خواست، تلفن کنم بگم مامان من گیر افتادم بیا کمک، تلفن کنم بگم من دست کم دارم بیایین،  بگم پوآن مریضه من دست تنهام بیایین فلان پارک... و لحظه ای بعد باشن... 

نا شکری نمی کنم سلامت باشن مامان و بابام انشالله،  همیشه بودنشون برکت ه ، دور و نزدیک نداره، هزار هزار بارهمین که بودن و گوشی رو برداشتم و غرغر کردم بهشون آرومم کرده ولی مثل یه بچه کوچیک با وجود همه اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه ای که داره آبنات چوبی بچه ی توخیابون رو می بینه و دلش می خواد، منم دلم از این تلفن ها خواست. زنگ بزنی همون بغل باشن بیان...

دیگه من رفتم با آریو رو ترامپولین و سرسره و چرخ وفلک و تاب و ماسه... باهم کلی بازی کردیم تا تارا و باباش هم آب بازی خسته شدن برگشتن... لباس بچه ها رو تنشون کردم و رفتیم که بریم خونه، باز اون خانم رو دیدم با خیال راحت با مامان و باباش، بچه ها پیش مامان بزرگ بابا بزرگ... 

برای اونهایی که نزدیکن... قدر بدونین و از ته ته دلم برای همه مامان بزرگ بابابزرگ ها ، واسه همه مامان باباها سلامتی و طول عمر آرزو می کنم که همین که هستن که گوشی رو برمیداری می دونی در سریع ترین حالت بهترین و مطمئن ترین جواب رو می گیری، بزرگترین نعمت هاست.

 

الهه

این روزهای تابستونی رو رنگی

پ.ن: چند وقت پیش یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده و خودش مادره این پست رو تو فیس بوکش شیر کرده بود خیلی تاثیر گذار بود و باعث میشد باهمه این غر ها که تو روزانه زندگی ام خیلی ممکن ه پیش بیاد دهنم رو ببندم و شکر کنم. 



۱۳٩٥/٤/۳۱
بزرگ کردن بچه چند زبانه

من هم مثل خیلی های دیگه سالیان سال فکر می کردم خوش بحال بچه های دوزبانه. من هم هزاران بار شنیده بودم و باور کرده بودم که بچه های چند زبانه درسته که ممکن ه کمی دیر از بقیه حرف بزنن ولی "یوهو" همه زبونها رو به خوبی زبون مادری شروع می کنن به حرف زدن. منم مثل خیلی آدم ها فکر می کردم آدم "کافیه" تو محیط باشه ، و زبون رو یاد می گیره، دیگه اگه از "بچگی" باشی چه بهتر. 

ولی وقتی به هر دلیلی پیش می آد که بچه ات چند زبانه میشه و برای اینجوری بزرگش کنی، خصوصاً وقتی ناگزیری، می بینی قضیه به این سادگی هم نیست. وقتی این اتفاق جبری باشه، احتمال اینکه کسانی دورو برت باشن که اونها هم بچه چند زبانه داشته باشن زیاد ه. بنابراین تنها نیستی. ولی چیزی که خیلی زود توجهت رو جلب می کنه اینه که رویکرد هر بچه به پدیده چندزبانگی متفاوت ه. چند زبانه بودن اصلاً یه حالت نیست. یه پیچیدگی ه... . من چیزهایی که می نویسم اینجا از دید یه آدم متخصص نیست، من هیچ دانشی در این باره ندارم، فقط دو بچه چند زبانه تو خونه دارم و دور و برم بیشمار مثال از بچه/آدم های چند زبانه که پیگیر روند پیشرفتشون بودم...

رویکرد بچه ها با این پدیده باهم بسیار متفاوت ه و ظاهراً به خیلی چیزها بستگی داره. چیزهایی اعم از شباهت ها و تفاوت های زبان اول و دوم و سوم ...، به فرزند چندم خانواده بودن، به تسلط پدر و/یا مادر به زبان دوم /سوم... ، به جنسیت بچه،  به میزان رویارویی بچه با زبان ها، شخصیت بچه ، پرحرف یا کم حرف بودن والدین و مربی ها، همبازی های زبان مادری ، زبان مدرسه و ...؛ و خیلی چیزهای دیگه.

رویکردهایی که من دیدم در آغاز اینه که:

گاهی بچه هر دو زبون رو باهم شروع میکنه  و باهم قاطی صحبت می کنه تا مدتی.

گاهی بچه یکی از زبون ها رو انتخاب میکنه و بیشتر اون  رو صحبت می کنه ولی کمابیش هر دو رو می فهمه ؛ 

گاهی بچه کلاً هر دو زبون رو تا حدی می فهمه و هیچ کدوم رو صحبت نمی کنه و خیلی بیشتر سکوتش رو نگه می داره و بیشتر طول میکشه تا سکوت رو بشکنه.

گاهی بچه به ایما و اشاره برای برقراری ارتباط پناه می آره

گاهی واقعاً انتخاب می کنه با کی در باره ی چه چیزی و به چه زبونی صحبت کنه.

و چیزی که بیشتر اوقات دیدم اینه که بچه ها یه دوره ی سخت رو می گذرونن. همه اشون با این سختی مقابله نمی کنن، بعضی ها عصبی و خسته می شن از اینکه فهمشون از حد توانایی زبانشون بیشتر ه و نمی تونن خودشون رو توصیف کنن، گاهی احساس غرور دارن که می تونن به دو زبون صحبت کنن و حتی جملاتی رو ترجمه کنن، گاهی انگار بازی ه براشون و گاهی شاید کلاً ارتباط کلامی رو تا حد زیادی بی خیال بشن.

ما نمی دونم بچه امون چه شخصیتی داره، در چنین شرایطی چطور مواجه ای خواهد داشت و چقدر بهش سخت می گذره. ما، والدین بچه های چند زبانه ، به انتخاب خودمون یا به جبر زبانه این شرایط رو براشون پیش می آریم و در بسیاری موارد قلباً آرزو می کنیم که به همان سادگی که مردم بیرون گود می گفتند باشه. بچه اس و همه زبون ها رو زود یاد میگیره. ولی چالش هر روزی مون و نوع مواجه شدن بچه با این شرایط، تخریب تلقی بچه از خودش و توانایی هاش، کنار زده شدن از جامعه ؛ نرسیدن به ایده آلی که می تونست؛ و هزار و یک سوال دیگه حل نشده باقی می مونه و هر روز میشه اضافه به هزارو یک نگرانی دیگه معمول والدین بودن.

این روزها من به شدت درگیرم و مشغول و در دل نگران ... امیدوارم راه رو برای بچه هام سخت تر نکرده باشم (که کردم...) و حداقل این هزینه رو نه به قیمت چیز گرونتری بلکه با یه آینده روشن تر پرداخت کنند.

الهه

در آیندهوون گرم  پر از دغدغه و سوال

آخر تیر 1395



۱۳٩٥/٤/٢۳
let it go

واقعیت اینه که آریو خیلی هنوز فارسی و هلندی رو بی نقص حرف نمی زنه و در کمال تعجب ما علیرغم اینکه ما در معرض انگلیسی قرارش ندادیم ازش گاهی گداری جملات انگلیسی مربوط می شنویم. مربی های مهدش گفتن که بعضی اوقات وقتی ازش سوالی می پرسن به هلندی آریو انگلیسی جوابشونو میده و وقتی ازش می پرسن که چرا اینجوری گفتی به هلندی میگه چون آیوش اینجوری می گه. آیوش یار غارش ه. هندی ه و ازش حدود  8-9 ماه کوچیکتر ه. ظاهراً هندی و انگلیسی و هلندی حرف می زنه. تو بازی ها همیشه دنباله روی آریو ه و ظاهراً آریو از این قضیه به شدت لذت می بره. این قضیه تو گروه baby که بودن مشهود بود و حالا هم تو toddler گروه قضیه ادامه پیدا کرده.

بهرحال ما فکر می کنیم آریو انگلیسی متوجه نمیشه و معمولاً اگه بخوایم چیزی بگیم که نخوایم خیلی سر در بیاره چی می گیم معمولاً به هم دیگه انگلیسی می گیم و به خنده به هم میگیم این آزادی رو چند سالی بیشتر نداریم و بعد باید به عربی پناه ببریم.

آریو معمولاً با ما انگلیسی حرف نمی زنه. تو بازی هاش گاهی می شنوم از قول بعضی ماشینها انگلیسی یه چیزهایی میگه  وشعرهای انگلیسی می خونه. چند هفته پیش موقعی که من داشتم تو drive through غذا سفارش میدادم از روی صندلی اش داد زد که I want apple juice. برایش آب سیبش رو سفارش دادم و عبور کردم. قبلش هم یه روز که مهمون هلندی داشتیم و داشتیم با اونها انگلیسی حرف می زدیم وقتی بارون گرفت اعلام کرد look! it's raining

دیروز رفتم دنبالش دیدم همون لباس صبح تنش ه. خوشحال شدم و به مربی گفتم که خشک بوده امروز آریو گفت آره. گفتم دستشویی شماره دو نکرده گفت نه. گفت اون سخت ترین قسمتش ه معمولاً. گفتم آره ظاهراً برای بچه ها سخت ه که let goکنن. اومدیم خونه آریو هی شعر می خوند: let it go , let it go...

من متعجب بودم که چجور اینو میگه. یوهو سر شام گفت او ایی دارم بریم دستشویی... هیچ وقت خودش اعلام نمی کنه و ما باید (عموماً با توسل به زور)ببریمش. رفتیم بالا مثل یک تیکه آقا روی توالت نشست و گفت let it go let it go و let go کرد. و کارش انجام شد.... 

الهه، مادر نگران در تلاش برای let go...

آیندهوون نیمه آفتابی