۱۳٩٥/٦/٢٤
چقدرخوب ه که می تونم

حدود دو هفته پیش آریو از تو سوپر مارکت کاغذتبلیغ تخفیف بلیط قطار رو که رویش عکس قطار بود برداشته بود و فکر کرده بود که این بلیط ه. ما معمولاً با قطار سفر نمیریم. و شاید آریو کلاً سه ، چهار بار بیشتر سوار قطار نشده ولی خوب همیشه از کنار ریل قطار که رد میشه دوست داره نگاه کنه به قول خودش :"دینگ دینگ دینگ ، سلاخبوم می آد پایین ، قطار رد میشه دینگ دینگ دینگ ، سلاخبوم میره بالا" ما رد میشم.  این بلیط قطارش دائم دستش بود و هی میگفت بریم قطار سوارشیم. روز بعدش باخودش بردش مدرسه و اونجا جاگذاشته بودش. شبش با اشک و آه میخواست بره مدرسه و بلیطش رو بیاره. بهش گفتم بخواب فردا که جمعه شد صبح میری مدرسه بعد از ظهر میام دنبالت و باهم میریم قطار سوار میشیم. هرجا که دوست داشته باشی میریم.

جمعه صبح رفت مدرسه . اولین روز جمعه ی مادربودنم بود که من و تارا خونه بودیم و آریو مدرسه بود. قبلاً انتظار این دوران رو کشیده بودم که من و تارا دوتایی مادر و دختری داشته باشیم. همه اش فکر می کردم در حق تارا اجحاف شده که باهاش دوتایی ندارم. آریو یک سال و نیم دوتایی مادر و پسری داشت و من عاشق سه شنبه های دوتایی مون بودم. جمعه های سه تایی مون که الآن داره یک ساله میشه، روزهای خوبی ان ولی به شدت با سه شنبه های دوتایی مون متفاوتن. گاهی مستأصل میشم و گریه می گیره و حس می کنم از پس این دو تا برنمی آم. و گاهی حس می کنم نمی تونم هر دوتاشونو اونجوری که شایسته اس سرگرم کنم و بهشون برسم.

اما این جمعه اولین جمعه بود که آریو نبود از صبح تا ظهر ؛ از طرفی از نبودنش تو خونه بغض داشتمو و از طرف دیگه دوست داشتم این چند ساعت با تارا رو حسابی خوش بگذرونم بهش. صبحمون دوتایی گذشت . ظهر رفتم مدرسه دنبال آریو . اشتباهی فکر کرده بودن که با تاکسی میره و خوشحال منتظر تاکسی بود. تا من رو دید گفت تاکسی نمی آد. گفتم نه من و تارا آمدیم دنبالت باهم بریم خونه. یوهو یاد بلیط قطارش افتاد. دویید برگشت سمت کلاسش و از تو کشوی خودش بلیط قطارش رو برداشت و گفت بریم قطار سوارشیم.

اومدم تو ماشین، یه کم فکر کردم، قول داده بودم که ببرمش قطار سوارشه. بهش گفتم باشه اول بریم خونه کالسکه رو برداریم وبعد بریم. رفتیم خونه کالسکه رو برداشتیم ، خیلی ترسیده بود که یوهو منصرف بشم هی می گفت نریم خونه تارا پیاده نشو می خوایم قطار سوارشیم. بعد باهم رفتیم ماشین رو نزدیک های ایستگاه قطار پارک کردیم و رفتیم به سمت ایستگاه. به شدت حرف گوش کن شده بود و هیجان زده بلیطش رو محکم تو دستش گرفته بود. بلیط خریدم و تصمیم گرفتم بریم یه شهر نزدیک. رفتیم سن هرتوخنبوس. اونجا یکی از همکارهای سابقم رو رفتم دیدم و بسیار روز خوب و ساده ای شد. بماند که بنده خدا رو از کار و زندگی انداختم. ولی آریو و تارا حسابی به خودشون خوش گذروندن. آریو بسیار حرف گوش کن و خوب بود تو کل روز، هیچ وقت نشد بگم بشین تو کالسکه و نشینه. به اندازه کافی بازی کرد و به اندازه کافی نشست و در کمال تعجب من ، برای اولین بار در محیطی بیرون از مدرسه و خونه دستشویی* رفت. به همین خاطر با شادمانی رفتیم اسباب بازی فروشی و واسش کادو خریدم. و همون طور با شادمانی در حالیکه از ته ته قلبم از روز جمعه ام راضی بودم به سمت آیندهوون قطار رو گرفتیم و برگشتیم.

تارا تو راه برگشت تو قطارخوابیده بود و آریو با اسباب بازی تازه اش مشغول بود و من به مردم نگاه می کردم و تو دلم خوشحال بودم. خوشحال بودم که توانایی دارم خواسته های بچه هام رو برآورده کنم. راضی بودم که در حد بضاعتم روزهای خوبی کنار هم داریم و خوشحال بودم که همچین جمعه هایی رو دارم که پیش بچه هام باشم. نمی دونم اگه حال جمعه هام ، حال هرروزم بود چقدر از این روزهای طلایی تو زندگی مون پیش می آمد. شاید هفته ای یه روز درست درمون مامان بچه ها بودن خیلی کمتراز اون چیزی ه که نیاز دارن، شاید کار کردن 4 روز درهفته با ساعت های کاری زیاد ما ، برای سن کم این بچه ها زیاد باشه.... ولی چیزی که هست اینه که من هر جمعه بیشترین تلاش و برنامه ریزی رو می کنم که این یه روز حداقل مامان با کیفیتی باشم... این همه اونی ه که می تونم الآن بکنم و ازش خوشحالم.

رسته ، همین که میشه حتی یه روز تو هفته بچه بود و زندگی کرد شکرانه داره. بسیار شاکرم از داشته هام. 

 

مامان پربرنامه ، پر انگیزه.

شهریور گرم و تابستونی 



۱۳٩٥/٦/۱۸
شهریور شهریوری امسال ما

  • روزهایم پر از بنی آدم اعضای یک پیکرند ه... اگه بنی آدم اعضای یک پیکرن، اعضای خانواده دیگه خودخود یکدیگرن گمونم. حالا یکی مثل رنگ رخسار سریع خبر میدهد از سر درون، یکی دیگه خم میشه، ... هرچی هست اینه که چیزی اگه یکی رو درد بیاره ، بقیه رو هم همون قدر درد میاره...
  • یه روز از روزهای هفته پیش روز دوم تاکسی سوار شدن آریو ، حدود یک ساعت و پنج دقیقه بعد از تعطیل شدن مدرسه، مربی مهد تلفن کرد گفت آریو نرسیده، من به مدرسه تلفن کردم و گفتن 40 دقیقه پیش راه افتاده، مرکز تاکسی رانی میگفت تو سیستم نشون میده تاکسی رسیده، و مهد میگفت هنوز نرسیده، برای ده دقیقه مردم و زنده شدم، آریو صحیح و سالم رسید، مشکل این بود که تنها بچه ی تو تاکسی نبود اون روز... 
  • امروز تو مدرسه آریو جلسه معارفه و آشنایی خصوصی تر بود با معلمش و ما. چه حس عجیبی ه وقتی با ذوق راجع به بچه ات حرف می زنن، ازش تعریف می کنن و قصه های جالب از رفتارش تعریف می کنن...
  • بعد جلسه رفتیم سر کلاسشون، انگار آریو هم ذوق کرده بود مارو می دید سر کلاس هم خجالت می کشیید... یاد خودم افتاده بودم که اگه مامانم رو از دور تو مدرسه می دیدم این ذوق و شرم و هیجان مخلوط... چه زود گذشت ، چه زود جاها عوض شد.
  • یکی دیگه از دوستانم هم مادر شد، خیلی خوشحالم ... و هنوز در راه نی نی داریم. یه بیقراری خاصی داره وقتی مادری و دوستات مادر میشن... باهرکدوم انگار داری خودت دوباره زایمان می کنی... همون هیجانات، همون اشتیاق ها...

الهه

نونن تاریک و ساکت



۱۳٩٥/٦/٩
دغدغه های تمام نشدنی

واقعاً دغدغه های زندگی تموم شدنی نیست. مادر که باشی به طریق اولی این جوریه. 

آریو از فردا صبح ها میره مدرسه و باید از مدرسه تا مهدش یکی می رفت می آوردش. کلی دوندگی کردیم تا برایش تاکسی جور کنیم. بنظر در سیستم اینجا در کمال تعجب و شگفتی من، ما خیلی گونه نادری بودیم که پدر و مادر هردو کار می کردن و نمی شد بچه بعد مدرسه بره خونه و یا نمی تونستیم بریم دنبالش. حالا که جور شده و قراره از فردا با تاکسی بیاد مهد، دلم قرار نداره که حالا چطوری بیاد از مدرسه بیرون و سوار تاکسی بشه، حالا با راننده تاکسی کنار می آد یا نه، یوهو نپره تو خیابون... آیا معلمش می بره سوارش بکنه؟ راننده تاکسی مراقب هست کمربندش رو بسته باشه، چطوری رانندگی می کنه، وقتی رسید به مهد می بره تحویلش بده؟ مربی اش می آد تحویلش بگیره؟ و هزار تا دغدغه ریز دیگه که مال همین یه تیکه راه از مدرسه تا مهد ه . بماند که اصلاً سر رفتن به این مدرسه و نرفتن چه جونی از ما بالا اومد. همه این چیزها احتمالاً به سادگی حل میشن و من بعد یک هفته همه این سوالهای ذهنم برطرف شده و اعتماد جاشون رو گرفته.  ولی مادر بودن، مادر آروم و مطمئن و مثبت بودن کار سختی ه. حالت پایدار و ساده تر مادر دلشوره دار بودن ه. 

الهه ، مادری در تلاش برای نگه داشتن دید مثبت

پ.ن: آریو تازه شروع کرده استدلال میکنه و ما عاشق این استدلال های شیرینشیم، عاشق دلداری دادنهاش، عاشق وعده دادن هاش...

  • تارا گریه نکن، خوب سوپ ستنخل تموم شد دیگه،
  • تارا ناراحت نباش، الآن میریم خونه.
  • تارا اووف شدی؟ صبر کن الآن میریم دکتر.
  • تارا خون اومده؟ الآن آمبولانس میاد.
  • تارا نرو بالا، اونجا مونستر هست.
  • تارا بیدارشو، بذار خورشید بخوابه بعد بخواب.
  • نی نی اگه تو پاتی(ل) ایی کنی ، جایزه میدم. ایی کنی کالسکه میدم.
  • ....


۱۳٩٥/٥/۳٠
شادی خانمانه
پریروز همکار صربم اومد تو آفیس ، خیلی شادمان بود. گفت شب قبل اولین مدال طلای این المپیک رو صربستان گرفته. بعد گفت البته یه امید مدال دیگه هم در پرش طول خانمها داریم... این رو که گفت یوهو حس کردم این چقدر حس غریبه ای ه برای من. امید مدال از یه خانم... از این غریبه بودن ه یوهو دلم گرفت. رفتم کل تاریخ حضور ایران تو المپیک رو زیر و رو کردم. سالهایی که خانمی رفته المپیک، سالهایی که حتی فقط تو رشته شمشیربازی ۴ تا خانم تو تیم بودن، و همه عملکردهاشونو نگاه کردم. بیشت اوقات اونقدر ها خوب نبود. البته از اینکه تا حالا کلاً به جز مدال وزنه برداری و کشتی و تکواندو فقط یه مدال دو ومیدانی داشتم و بس هم دردم اومد، ولی نداشتن هیچ مدالی تو خانم ها من رو بیشتر به فکرفروبرد. دیروز به همکار ژاپنی ام گفتم فقط یه امید برای ورزش بانوان ایران مونده اونم تکواندوی امروز ه. بعد ادامه دادم که خانم های ایرانی تا حالا هیچ مدالی تو المپیک نگرفتن. تعجب کرد و من پشت این حرفم به همه محدودیت ها و موانع ورزش خانم ها فکر میکردم که خیلی از رشته ها اصلاً خانم های ایرانی سالهاست که نمیتونن شرکت کنن و همین باعث میشه تواون ورزش ضعیف باشیم بطورکل. شب که اومدم خونه کیمیا علیزاده بازی یک چهارم نهایی اش رو که باخت من ناامید صفحه رو بستم و دیگه چیزی نگاه نکردم. صبح تا دیدم برنز گرفتم بسیار خوشحال شدم مثل خیلی از خانم های دیگه، مثل خیلی از ایرانی های دیگه و باز نقطه امید دیگری این بار برای ورزش خانم ها در دلم روشن شد. خوشحالم که دیروز آخرین روزی بود که جمله ای که به همکار ژاپنی ام گفتم درست بود. به امید روزهای بهتر برای ورزش بانوان در ایران. الهه امیدار :)


۱۳٩٥/٥/٢٦
المپیــ ـک و ما

از بچگی خوشم می آمد المپیک شروع بشه مشغول باشم یه مدت از تلویزیون ورزش نگاه کنم. فکنم المپیک سئول بود تلویزیون ژیمناستیک ها رو پخش می کرد شبکه دو اگه اشتباه نکنم و من خیال می کردم منم میتونم از این کارها کنم، پشتی ها رو می چیدم روی هم ، پتو پهن می کردم روی زمین و سعی می کردم تقلید کنم.

پرخاطره ترین المپیک ها المپیک 92 بارسلونا بود. از اول تا آخر در جریان همه چیز انگار بودم. الآن می فهمم همه چیز به معنی همه چیز نیست، دست چینی از چیزی که تلویزیون ایران برامون پخش می کرد. 

امسال خیلی وقت نمی کنم همه بازی هایی که دوست دارم رو تماشا کنم ولی شمشیربازی ها رو خیلی ها رو نگاه کردم. به جز اسم های بزرگ و کشورهای بزرگ در شمشیربازی ، برایم ایران و نروژ و هلند جداگونه معنی دارن. این سه تا کشوری که من تویش به عنوان شمشیرباز حداقل هر کدوم برای مدتی ثبت شده بودم. امسال نروژ نماینده نداشت. هلند فقط یک نماینده داشت در اسلحه خودم (اپه) که زود حذف شد . تو اسلحه سابر ایران دو تا نماینده داشت که به یکی امید بیشتری داشتیم. وقتی یکی از این دو نماینده ایران رسید به نیمه نهایی من بسیار هیجان زده بودم. دستم یخ کرده بودم و بیقرار بودم. انگار خودم قرار بود برم رو پیست. ضربه ها واسم تک تک معنی داشت. حس میکردم میتونم حس مجتبی عــ ـابدیــ ـنی رو حدس بزنم. بازی نیمه نهایی خوب بود. یه بازی برابر و پرهیجان. و متاسفانه نتیجه برای ما نبود. من حدس می زدم بازی بعد به خوبی بازی قبل نباشه. خودم معمولاً اینجوری ام. سخت می تونم از ضربه روحی بازی قبلم خودمو جمع و جور کنم و برگردم به بازی. به وقت ما دیر وقت بود بازی مدال برنز و من خوابم نمی برد ، نشستم و بازی رو نگاه کردم و مثل تصورم بازی خوب پیش نرفت. ولی قلباً برای اینکه یه ایرانی رسیده بود به این نقطه خوشحال بودم. نه این خاطر که این یک نفر خوب بازی کرد. بخاطر اینکه این یه امیدکوچکی تو دلم روشن می کرد که یه حرکتی به سمت بهتر شدن تو شمشیربازی داره اتفاق می افته. 

شمشیربازی ایران ضربه ی یه شکاف سنی بزرگ رو متحمل شده و هنوز داره تاوان میده به عقیده من. ساده انگاری است اگر فکر کنیم ورزشی رو (کلاً حرکتی رو) 10 سال ، 15 سال تعطیل کنیم ، دوباره می تونیم از سر بگیریم. این یعنی یه نسل دو نسل بازیکن نداری ؛ یعنی چند نسل مربی نداری، چند نسل تجربه بازی نداری که منتقل کنی، یعنی چند نسل از تمام پیشرفت ها عقب می افتی. حالا اگه من می بینم یک نفر که تو ایران شمشیربازی کرده تونسته برسه به نیمه نهایی المپیک امیدی در دلم می گه ورزشی که سالها پیش زمین خورده بود داره کم کم روی پای خودش وایمسته. هنوز فاصله داریم خیلی زیاد ، ایده ستاره پروری نیست. باید امکان حداقل اگر در دسترس همه نیست در دسترس عده ی زیادی باشه که از بین این ها اگر کسی خواست/ تونست ستاره بشه. 

همون طور که تو فرانسه ، ایتالیا، ... اگه یکی سنش بگذره به این معنی نیست که دیگه کسی از این کشورها به المپیک نمیرسه. درصد قابل توجهی از جمعیت کشورشون دستشون به شمشیر رسیده و اونی که اهلش بوده روی پیست مونده.

امیدوارم یه روزی همه چیز در حدنیازهای مردم، در حد استعدادشون در دسترسشون قرار بگیره... همه جا خصوصاً تو ایران ما.

الهه

یه شمشیربازساده آرزومند

پ. ن: البته لباس و کفش و ... و وسایل شمشیربازهای ایرانی کمی درمیاره آدم رو در مقایسه با تیم های دیگه. 

پ.پ.ن: دوباره تو سرم می افته بازم برم ایران روی پیست اونجا هم یه بار دیگه بازی کنم... دلم می خواد خیلی . 



۱۳٩٥/٥/٦
یک انتخاب؛ یک دهه؛ یک عمر

باور کنم یا نکنم فرقی نداره؛ واقعیت اینه که ده سال گذشته. ده سال پیش بود با امید و انگیزه هایی متفاوت از الآنم ، و با آینده ی متفاوتی از آنچه گذشته و امروز پیش رو می بینم بارم رو بستم چمدون چهارخونه بزرگم رو دستم گرفتم و از مهرآباد خونه رو به قصد نمی دانم کجا برای روزها بهتر ترک کردم.

تو این ده سال که دوسال اولش هنوزم که هنوز وزن مهمی در کل دهه گذشته داره، خیلی اتفاقات افتاده و خیلی چیزها من رو منی کرده که هستم. من یک دانشجوی ساده ی فوق ... به آدمی تبدیل شدم که سخت تر تکون می خورم ، همسرم، خاله ام، مادرم؛ شهروندم ... هنوز دانشجویم... و همه اینها دلخوشم می کنن.

نمی دونم ده سال بعد چگونه و کجا خواهم بود ولی این نقطه ای که هستم از تصمیم ده سال پیشم ناراحت نیستم. علیرغم همه سختی ها و دودل بودن ها، و فکر کردن به برگشت و تغییر مکان و شغل و .... خوشحالم که ده سال پیش آمدم و همه آنچه گذشته رو تجربه کردم.

الهه- 

ده سال و دو [سه] روز در اروپا