۱۳۸٢/٦/۳۱
داستان

 

 

 

 

کودکی بود در اندیشه فرداها...

در اندیشه که مردی شود،نیرمند، پهلوان ؛ یک چهره ملی. در ذهنش می ساخت بزرگ مردی آزاده و وارسته بدون تعلقات دنیایی و راضی به یک زندگی ساده. کسیکه برایش هیچ چیز به اندازه خاک وطن و جان هموطن اهمیت نداشت. پس تصمیم خود را گرفت...

در آن زمان نوجوانی هفده هجده ساله بود.تمام دارایش جانش بود و همه سرمایه اش جوانی. آنها را کف دستش گذاشت و از آن روز سربازشد . کسی شاید نداند آن روز با خودش چه گفت و چه پیمان کرد که سالها با همان شوق مثل روز اول که صد بار مشتاق تر خدمت کرد...بی توجه به رده بندی های نظامی، بی توجه به مقام و رتبه، فقط برای یک پیمان، فقط برای یک چیز، خدمت کرد و همیشه خود را بیش از سرباز نخواند...

و حالا که موهایش سپید، قدم هایش سنگین، جوانیش رفته، عمرش...زندگیش...وهمه برای همین خاک

با دلی اندوهگین از همه هم لباسانی که نه می فهمند معنای اعتلای نام میهن چیست و نه می خواهند فکر کنند ارزش جان انسان ها چقدر است ، وبا قلبی سوخته از همه چیزهایی که برایش جان گذشته و نیارزیدند، با آهی که از رنج سالهای دور حکایت می کند می گوید:

" حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی                     حیف از کسی که رنج برد پای  ناکسی"

از اتاقش بیرون می رود...برگه استعفا یش روی میزش ماند و هرگز کسی چنان به آن اتاق بازنگشت...

الهه



۱۳۸٢/٦/٢٩
چه بی خيال...

 

 

چه بيخيال نشسته اي؟

بي آرامش؛

پر از هراس از مني؛

که من هنوز يک گريه سير نکرده ام.

چه دروغي؟

از کنارهیچ  وسوسه و التهابي

به تن خيس و خمار تو رسيده ام.

به تلنگري، به نموري....

چنان مي شوم که گم ...من از اين همه حرافي

خرده هايم را مي خواهم

به طراوتي......که شايد .....روزي....!!

پ.م



۱۳۸٢/٦/٢٤
رفتار من عادی است.

رفتار من عادی است؛ اما نمی دانم چرا این روز ها از دوستان و آشنا يان هر کس مرا مي بيند، از دور مي گويد اين روز ها انگار حال و هوای ديگري داري.

اما من  مثل هر روزم، با آن نشاني هاي ساده، و با همان امضا ، با همان نام و با همان رفتار معمولی، مثل هميشه ساکت و آرام.

حس مي کنم از روز های پيش قدري بيشتر اين روز ها را دوست دارم. گاهی از تو چه پنهان با سنگ ها آواز مي خوانم، و قدر بعضی لحظه ها را خوب مي دانم. اين روزها گاهي از روز و ماه و سال ، از تقويم و از روزنامه بيخبر هستم.

حس مي کنم گاهي کمي کمتر گاهي شديداً بيشتر هستم؛ از جمله ديشب هم ديگر تارشب هاي بي رحمانه ديگر بود.

من کاملاً تعطيل بودم، اول نشستم خوب جوراب هايم را اتو کردم، تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم، با کفش هايم گفتگو کردم، و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زير و رو کردم، دنبال آن افسانه موهوم، دنبال آن مجهول گشتم، و سطر سطر نامه ها را جستجو کردم، چيزي نديدم!

تنها يکي از نامه ها بوي غريب و مبهمي مي داد، انگار از لابلاي کاغذ تا خورده نامه بوي تمام ياس هاي آسماني احساس مي شد.

ديشب دوباره بي تاب در بين درختان تاب خوردم، از نردبان ابرها تا آسمان رفتم، در آسمان گشتم و جيب هايم را از پره های ابر پر کردم، از حجم سفيد ابرهاي ترد، يک پره از مهتاب خوردم.

 ديشب براي اولين بار ديدم که نام کوچکم چندين بزرگ و با هيبت نيست، اين روز ها ديگر تعداد موهاي سپيدم را نمي دانم، گاهي براي يادبود لحظه يک روز جشن مي گيرم، گاهي صد بار در يک روز مي ميرم، حتي يک شاخ از محبوبه شب را، يک غنچه مريم، هم براي مردنم کافيست.

گاهي در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي مي کنم، گاهي دل بي دست و پا و سربزيرم را آهنگ يک موسيقي غمگين هوايي مي کند.

 اما غير از اين حس که گفتم و به غير از اين رفتار معمولي ، و غير از اين حال و هواي سالم و عادي، حال و هواي ديگر ندارم.

رفتار من عادی است.  

به انتخاب:پ.م

(از قيصر امين پور)



۱۳۸٢/٦/٢٢
سیروا فی الارض....

دیروز از محلات برگشتم. دو سه روزی تهران نبودم. این مسافرت هم خیلی خوش گذست. برای همین دلم می خواست یه مطلب هم اینجا راجع به محلات بذارم.

یک سفر هر چقدر هم کوتاه باشه چون بالاخره سفر است، آدم می تونه توش یک عالم چیزجدید ببیند، یادبگیره، و همین چیزاست که خاطره سفر را تو ذهن آدم موندگار می کند. این ها رو همون وقتی هم که از مشهد برگشتم گفتم.

 

 


 

 

و اما از مسافرت محلات:

 

آب گرم محلات رو دیدم که نمی دونم دلش از کجا گرم بود...

یک عالم کوچه باغ های قدیمی دِدم، خیابان های باریک با درختان چنار پیر بلند....

یک شهر تمیز، مردمانی با صفا ، آن طرف تر دهی بود؛ آباد، زیبا...وجب به وجبش گل های رنگارنگ و همه آوای "هو علی کل شئیٍ قدیر" زمزمه می کردند.

ده ها مزرعه دیدم که برزگرانی در آن کار می کردند همه دستهاشان به زانوانشان و چشمهاشان به سوی آسمان. همیشه می گفتم و این بار به وضوح دیدم که کشاورزان بهتر از همه معنی تام "هو رزاق" را درک می کنند. و فقط روزیشان را لز او طلب می کنند. و دیدم که آنان با چه تبسم شیرین و صادقی سفره هاشان بر همه گسترده است.

باغ های پر میوه دیدم. درختان سنگین زیر بار به و انار، زیر بار گردو ، زیر بار انگورهای طلایی؛ و آفتاب آنجا چه بیدریغ می تابید. آنجا بهشتِ مجسم بود.

عمارت هایی دیدم که گذر زمان تمام لبه های خشنشان را گرد کرده، منعطف شدند ولی نشکستند. هنوز پایدار ایستاده اند. و چه خوب معمارانی! که هنوز حضورشان پس از قرن ها کاملاً زنده احساس می شود؛ که با عشق و ایمان و درایت و تعقل، چنین استوار بنا کردند.

چشمه و جوشش و سرسبزی و شادابی دیدم... و به فاصله اندکی کویری خشک، با خارهایی که وجودشان به آدم می فهماند حتی زیر تیغ این آفتاب هم می شود شاداب زندگی کرد.

 و خلاصه همه چیز و همه کس آن جاست تا به تو یادآوری کند الله خیرٌ...

الـهـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

۱۶:۳۰

 

 

۱۳۸۲/۰۶/۲۲



۱۳۸٢/٦/۱۸
اين جا مرز عبور اتوبوس است

اين جا مرز عبور اتوبوس است، عبور مسافراني که نقطه پايانشان پيداست، آن جا آخر شهر است، من اين آخر را دوست مي دارم و تو را دوست تر.

من مي انديشم چرا تو مسافر شهر من نباشی...

من مسافري چون تو را دوست مي دارم.

از تو خبري نيست ،

چراغ هاي روشن آن سوي خيابان هم چنان سر در خم جاده مي کند،

کاميون هاي هميشه عابر اين جاده سنگين، سنگين مي گذرند.

از اين بالا همه خانه هاي شهر پيداست.

چراغ ها يکي پس از ديگري خاموش مي شوند.

وقت خواب است اما ..

هنوز از تو خبري نيست.

پ.م.



۱۳۸٢/٦/۱٦
BLESSED ARE THE SERENE IN SPIRIT

خوشا به حال مردم با صفا.

خوشا به حال آنان که از مال فارغند.

خوشا به حال آنان که درد خويش را به ياد دارند، و در آن سر مستي خويش را مي جويند.

 

خوشا به حال آنان که گرسنه حقيقت و زيبايي اند،

 زيرا گرسنگی شان نان مي آورد و تشنگي شان آب گوارا.

 

خوشا به حال آنان که مهربانند،

 زيرا به همان مهرباني خويش تسلا مي يابند.

 

خوشا به حال آنان که دلي پاک دارند،

زيرا با خدا يگانه مي شوند.

 

خوشا به حال بخشايندگان،

زيرا روحشان بر فراز جنگ ساکن مي شود، و خود  زمين باير را گلستان مي کند.

 

خوشا به حال آنان که تعقيب مي شوند،

زيرا باد پا مي شوند و بال پرواز درمی آورند.

 

 

پ.م

 

 

 



۱۳۸٢/٦/۱٤
حس حضور

بازم اين الهام ما هوس نوشتن کرد ..ما هم خوب نمی شه حق خواهری را ادا نکنيم ديگه هر چی بنويسه واسش می ذاريم تو بلاگ...اين حداقل کاری که من می تونم بکنميه کاری هم از دست شما می آد بخونين ...نظر هم بديد.قبلاْ از همه تون ممنونيم.


 

در اتاق رو که باز کردم ،.. تاریک تاریک بود...چراغ اتاق انگار سالها بود که سوخته...به زحمت می شد جایی رو دید...وقتی اولین قدم رو گذاشتم توی اتاق ، بوی احساسش همه ی وجودم رو پر کرد...تنها ، جای همیشگی اش _که از الان تا ابد تبدیل شده به جای خالی اش_ نورانی بود... آره اولین لحظه بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده...بیرون اتاق پر بود از هیاهوی مردم..اما تو، هیچ نبود... سکوت ، سکوت ، سکوت و یک دل غبار گرفته...بغض توی گلوم چنگ میزد...نشستم گوشه ی اتاق خالی مون... چقدر جاش خالی بود... نگاه سردم که دیگه سویی نداشت دوختم به جایی که همیشه بود...و توی یک لحظه همه چیز مثل برق از جلوی چشمام گذشت و .... دیگه اشک امانم نداد...چقدر جاش خالی بود...

*گفته بودم ما آدما هیچ وقت تنها نیستیم ، اما گاهی.....

الهام

 ۱۳:۴۵

۱۳۸۲/۶/۱۴



۱۳۸٢/٦/۱۳
...

راستش الان آمدم ديدم که اين دوستمان از مکه پيام گذاشته...اولا که خيلی ممنونم.دوم اينکه خيلی خوشحالم که ما رو به هر حال از حالشون با خبر کردن و سوم از طرف همه اونهايی که بلاگ رو می خونند بهشون التماس دعا ميگم . و خودمون هم براشون دعا می کنيم که حجشون قبول باشه و به اين اميد که حد اکثر استفاده رو کرده باشند.

الهه

سيزده شهريور ۱۳۸۲



۱۳۸٢/٦/۱٢
كار ما نيست

 

هميشه فكر مي‌كردم چرا نبوي معروف شده و چرا آنقدر دوستش دارند. بعد پيش خود فكر ‌كردم اگه من هم آشنايي در يك روزنامه داشتم و يك ستون بهم اختصاص مي‌داد به همه مي‌فهماندم كه او كار خاصي نمي‌كند و من هم مي‌توانم روزانه آنهم از نوع طنز با مزه سياسي و اجتماعي بنويسم. ولي از وقتي دوستم دعوتم كرد و در وبلاگ يا بلاگ او كه هنوز هم نمي‌دانم كدام صحيحتره، قرار شد بنويسم و با هم قرار گذاشتيم هر روز بايد مطلب داشته باشيم و وقتي دست به قلم شدم ديدم كه عجب كار سختي است. بايد نبوي و امثال او را استاد خواند و ستود كه مي‌توانند هر روز و هر لحظه كه اراده كند بنويسند.

م



۱۳۸٢/٦/۱۱
معرفی دوست جديد

يکی از دوستان ديگرم از اين به بعد اين جا احتمالاْ‌با ما همکاری می کنند حالا می شيم سه نفر که بلاگ می نويسيم. حالا با قلمشون بيشتر آشنا می شيد. من خودم نوشته ها شون رو دوست دارم. اميدوارم شما هم خوشتون بياد و بياين و بخونين و نظر بدين هم من رو خوشحال کنين هم دوستم رو

راستی اینم بگم که نوشته های اين دوستم رو من با امضای پ. م توی وبلاگ می ذارم مگر اينکه خودشون جور ديگه ترجيح بدهند.


روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن زمان را اندازه مگير:

"ديروز بود و فردا هم خواهد آمد."

 تا آن ساعت گذشته راطنيني می انگاشتم که محو و فراموش می شود و آينده را عصري مي پنداشتم که احتمالاً به آن نخواهم رسيد.

اما آموخته ام:

که در زمان کوتاه اکنون،همه زمان ها با همه آن چه که در زمان وجود دارد ،در دسترس است و تحقق می يابد.

پ.م

 



۱۳۸٢/٦/٩
صراط مستقیم؟

خوب اول از همه کسانی که میان بلاگ ما رو می خونند خیلی ممنونم و بعد از کسانی که میان و منت می ذارن نظر هم میدن بیشتر ممنونم. مطلب بعدی هم اینکه توی یکی از نظرات یکی از دوستان رشته آقای میم رو پرسیده بودند که ترجیح دادم خودشون از حج برگردند جواب بدن.


 


قبلاً فکر می کردم که خیلی هدف ها دارم که برام مقد سند،خیلی چیزها هست که بهشون پایبندم و حاضرم هر کاری براشون بکنم و از این که رو عقیده ام که با فکر هم انتخابش کردم این قدر محکم ایستاه بودم احساس غرور می کردم ولی یک چند وقت پیشا نه خیلی اتفاقی همین طور کم کم نسبت بهشون بی اعتقاد شدم و آن موقع احساس می کردم دارم به جای آن اعتقادات قدیمی یه چیزای بهتری رو جایگزین می کنم…ولی الآن که همه اعتقادات و باورهای قبلیم رو که فکر هم می کنم خیلی هم خوب نبوده  کاملاً از دست دادم می بینم هیچ چیز بهتری هم جای اونها رو برام نگرفته…برای همین هم یه چند مدتیه خودم هم نمی دونم تو این زندگیم دارم چی کار می کنم …همین طور بیخودی روزم رو شب می کنم شبم رو روز…وقتم رو عمر بدون این که تو این وقت زندگی کرده باشم…و حالا از این وضع خسته ام و خیلی هم نگران…

شما چی…تا حالا شده همین طور دور خودتون بچرخین و بچرخین و بچرخین ولی آخر هم فکر کنین فقط دارین تو زندگی صفر می کشین… برگشتین سر جای اولتون و هیچ…اون وقتا چی کار کردین که دوباره تونستید راه درستو پیدا کنین؟

 

الهــــه

بیست و پنجاه و دو دقیقه

نهم شهریور هزاروسیصدو هشتاد و دو



۱۳۸٢/٦/٧
فردا جمعه نيست

مجموعه مطالبي كه در ذيل مي‌آيد همگي تحت عنوان فردا جمعه نيست مي‌آيد كه از اين به بعد روزهاي جمعه صادر مي‌شود و از هر بابي گفته مي‌شود. اين بار اقتصادي است. اميدوارم بپسنديد و با نظراتتان باعث شود كه من هم جمعه‌ها ادامه بدهم.

 

- بورس ايران هم بعد از مدتها به حالت اوليه بازگشت و نزديك بود يه چيزي داشته باشيم كه با بقيه چيزهايمان نخواند. بهر حال آشفتگي بورس باعث شده كه كارشناسان در روزنامه‌ها داد بزنند و بگويند اين افزايشها و كاهشها با اين چيزهايي كه ما در دانشگاه خوانديم و داريم آموزش مي‌دهيم نمي‌خواند و دارند سر سهامدار جز را كلاه مي‌گذارند. خب اين كه اشكالي نداره مگه چيزي هست كه تابع نظم و منطق باشه كه بورسمان باشه. افزايش هفتاد درصدي سه ماهه در مقابل افزايش شش درصدي ساير كشورها نشان از اين مي‌دهد كه ما برگشتيم به همان حالت اوليه و همان ...... آشفته بازار اقتصادي.

 

- مي‌خواهند وارد بازار كار عراق و افغانستان شوند. درست است تمامي مديران هوشمند و مدبر و آنهايي كه زودتر از بقيه يه چيزايي مي‌فهمند به مديران زير دست خود اعلام كردند، كمربندها را سفت ببنديد كه مي‌خواهيم وارد بازار كار افغانستان و عراق شويم و مديران زير دست كف زدند كه.... عجب مديري داريم و سال آينده سهام شركت چه قيمتي پيدا مي‌كند. از اين ايده يك سال براي افغانستان و چهار ماه براي عراق مي‌گذرد ولي هيچ اتفاقي نيافتاده. خب اشكالي نداره، نزديك بود يه چيزي مان با بقيه چيزهايمان نخواند.

 

- سيزده بار تقاضاي ورود به بازار جهاني دبليو تي او را كرده‌ايم و نپيذيرفته‌اند و قرار است تقاضاي خودمان را براي چهاردهمين بار اعطا كنيم. وزير بازرگاني ابراز خوشحالي كرد كه بهتر از اين نمي‌شه و خدا را شكر كه سيزده بار ما را رد كردند. از آن زمان تا حالا به قدري اقتصاد ما پيشرفت كرده كه قابل مقايسه نيست و اگر هم حالا ما قبول كنند ما با قدرت بيشتري وارد اين بازار مي‌شويم و از ضربات آنها كمتر آسيب مي‌بينيم. ما كه از اقتصاد زياد سر در نمي‌آوريم ولي با چند تا از كساني كه عصرها در قهوخونه زير پل چوقي جمع مي‌شيم صبحت كرديم به اين نتيجه رسيديم كه هر سه ماه يك بار تشكيل جلسه مي‌دهند و تقاضاها را بررسي مي‌كنند و رد و قبولي را سريع اعلام مي‌كنند. پس بهتر است 400 بار ديگر ما رد بشيم كه اقتصادمان درست و حسابي درست بشود.

 

م



۱۳۸٢/٦/٦
سفرُِ ...یه عالم درس

امروز از مشهد برگشتم.یک مسافرت خیلی خوب دسته جمعی با یک گروه سی و دو نفری تقریباً همه فامیل بودند.

تو این مسافرت که می گم خیلی هم خوش گذشته یک عالم چیز یاد گرفتم،یک عالم چیذهایی که شنیده بودم رو به عینه دیدم، و بعضی چیرها هم برام یادآوری شد.مثلاً :

میشه کاملاً تو رندگی احساس کرد که خدا هنوز تو رو می بیند؛هنوز مواظبته؛ هنوز تو رو می پاد که یه وقت درنمونی.

میشه به مردم گفت که اصلاً مسئله داشتن و نداشتن نیست مهم اینه که چقدر جسارت استفاده کردنش رو داشته باشی ؛چه واسه خودت، چه واسه دیگران.خیلی ها دارند ولی نمی تونند ازش لذت ببرند.

میشه اصلاً به راحتی خودت فکر نکنی واسه این که دیگران راحت تر باشند.

میشه به دیگران فرصت داد تا اون ها هم توانایی های خودشونو نشون بدهند، هر چند تو جامعه حرفی برای گفتن نداشته باشند.

میشه یاد گرفت هر چقدر زندگی بهت سخت بگیره تو می تونی بازم لبخند بزنی و به همه اون سختی ها دهن کجی کنی.

میشه به  جایهحرف سرد همون منظور رو تو قالب های دیگهگفت که همه خیلی راحت ازت قبول کنن تازه آخرم حرف حرفه توباشه.

میشه حتی تو شرایط سخت یه کم به خودت زحمت بدی و با ری رو از دست کسی گرفت که به کمک نیاز داره

بگیری،فقط کافیه یه کم تحمل کنی.

میشه ظرفیتت رو اونقدر بالا ببری که تو هر جمعی با هر گروهی هم به خودت خوش بگذره هم باعث بشی به دیگران خوش بگذره.

میشه همیشه حد طنز و هزل رو حفظ کرد و بازم دیگران رو خوشحال کرد.

میشه به جای اینکه فقط به خودت خوش بگذرونی شرایطی رو فراهم کنی که به یه عالم آدم آنقدر خوش بگذره که بشه خاطره و همه عمر یادشون بمونه.

میشه مثل خونه راحت نبود ولی بیشتر از تو خونه خوش گذروند.میشه حتی با غذا هایی که دوست نداری سیر بشی،میشه حتی رو تخت های سفت خوابید و خوابهای خوب دید،میشه حرفهای بی مزه شنید و خندید، میشه با آدم هایی که اصلاً تو یه فاز دیگه اند یکرنگ بود و زندگی کرد، میشه همه سختی ها رو تحمل کردو اون وقت  یک تابلوی قشنگ تو اتاق خاطره ها ساخت که برای همیشه بمونه....

 

الهــــــــــه

چهارشنبه پنجم شهریور



۱۳۸٢/٦/٤
براي چهارم شهريور

دو سه روز بيشتر باقي نمانده است. عصر چهارشنبه بلاخره ما هم عازم مدينه و مكه مي‌شويم. هيچ احساسي ندارم. راست مي‌گويم. يا بهتر بگويم لحظه شماري نمي‌كنم. دليلش را؟ نمي‌دانم. من از آنجا چيز زيادي نمي‌دانم. در همين حدي كه شمايي كه نرفته‌ايد و از ديگران شنيده‌ايد. دوستي، اي‌ميل زده كه حتما حج شريعتي و خسي در ميقات جلال را بخوان و برو. ولي مي‌خواهم نخوانم. و بعد از سفر بخوانم. دلم مي‌خواهد مني كه با يك مضراب و آهنگ، با يك خزان و تغيير فصل، با يك قطره‌ آب و باران و ...... از خود بيخود ‌شده و آن روز را نمي‌دانم چگونه شب كنم، ببينم اين جسم و اين روح (ام) در آنجا چه بلايي بر سرش مي‌آيد. بگذاريد بدون هيچ گونه آمادگي و به همين نحوي كه زندگي مي‌كنم بروم. ما فراموش كرده‌ايم همه چيز را، از صبح تا شب به دنبال بورس و سهام و پول و چك و صورتهاي مالي و گزارش و توليد و فروش و بازاريابي و اينترنت و ديدن و خوردن و خوابيدن و .... هستيم، چشمانم را مي‌خواهم ببندم و لحظه‌اي بعد آنجا باشم. يعني با اين احوالات دنيوي چشمم را باز كنم ببينم الان كه نزد او هستم، چه مي‌شوم. اگر آمدم و اگر توانستم و اگر شما منت گذاشتيد و آمديد به ديدارم، برايتان مي‌گويم كه .................. بر ما چه گذشت.

عصر بيست و دوم مي‌نشينم.

دعايم كنيد