۱۳۸٢/۸/۱٥
رخصت

سلام
برای ادامه کار و همکاری با هم ديگر تصميم گرفتيم
مدتی به مرخصی برويم
علتش اين بود از همديگر خسته شده‌ايم.
و اين بهترين راه بود
به اميد ديدار و موفقيت همه شما.



۱۳۸٢/۸/۱٢
فعلاْ آپ ديت نه!

يه چند روزي حالم اصلاً خوب نبود، حوصله هيچ کاري از جمله نوشتن رو هم نداشتم براي همين و بعلاوه بخاطر ميان ترم ها که هنوز تموم نشدند، شايد يک چند روزي بازم آپ ديت نکنم...حالا تا ببينم چي پيش مياد...خلاصه معذرت ميخوام. موفق و شاد باشيد همه تان. تا بعد...

سيزدهم آبان ماه هزارو سيصد و هشتاد و دو

الهه



۱۳۸٢/۸/٧
من به دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم تا ازاين جا بروم

اول تبريک برای آمدن ماه رمضان و آرزوی لحظات خوش برای همه تان در اين ماه

دوم ببخسيد به خاطر امتحان های ميان ترم دير آپ ديت کردم...اينم نوشته از پويا که دوباره ازش بيخبرم....

الهه


 

من به  دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم تا از اين جا بروم

من به دنبال اتاقي خالي که از دل پنجره اش عطر گل بوته شبنم زده اي مي گذرد،

که از دل پنجره اش ناله و سوزني غم زده اي مي گذرد،

روزهاست  مي گردم؛

تا از اين جا بروم.

من به دنبال گليمي ساده، سقفي از چوب و حصير، سروي افتاده،

من به دنبال هواي خنک آزادي، و دري، پنجره هاي باز به يک آبادي،

 روزهاست مي گردم؛

تا از اين جا بروم.

من به دنبال هوايي نه چنين آلوده، روزگاري نه چنين افسرده، روزهايي نه چنين پژمرده،

روزها مي گردم؛

تا از اين جا بروم.

من به دنبال اتاقي خالي روزها مي گردم که از سر کوچه آن جوي آبي، چشمه اي مي گذرد،

که از سر کوچه آن عابري مي گذرد که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد.

کاش توي حياطش باشد دو صد تايي از درختان بلند،

چندتايي نارنج و چناري که کلاغي هر روزبه سراغش برود،

و من هر روز به عشق گل روشن بروم پنجره را باز کنم.

 

 

پويــــــــــــــــا

5:33بعد از ظهر

9/10/2003



۱۳۸٢/۸/۱
باران

يک چند بار از الهام اين جا مطلب گذاشته بودم....اتفاقاْ بدتونم نيومده بود....بازم اين دفعه مرامی خارج از نوبت....بخونين ببينين چه طوريه...ممنون

الهه


 

 

 

اولين باران امسال را که ديدم ، به يادت افتادم، دوباره تصوير نگاهت برايم جان گرفت...انگار بار ديگر غبار از خاطراتم دور شد.... دلم هوايت را کرد، هوای حرف هايت ، هوای فکرهايت...دلم هوای روزهايي را کرد که انگار سال ها از آن دور شده ام.. و خاطراتي که چه بی رنگ شده اند....باران خاطراتم را ورق زد...چشم های بارانی ام را دوختم به آسمان که چه آسوده ميباريد و چشم های من که چه بي تاب نگاهت هستند....نم نم باران تنم را تر کرده بود و من هنوز به حال بازنگشته بودم....ناگهان آسمان برقی زد....از جا برخاستم و نور را دنبال کردم که نگاه را به نا کجا می برد.....بی اختيار دستم به سويش بالا آمد...از خدايمان خواستم که هيچ وقت راهمان را جدا نکند ، چه در کنار هم و چه اينچنين دور از هم.......

آسمان آرام گرفت و ابر ها ديگر نباريدند....و خودم لبخند آسمان را ديدم....

                                                                                                                  الـهــــــام

                                                                                                 1382/7/ 30  14:08