۱۳۸۳/۱۱/٢۸
خفگی

یه چیزی رو خرخره ات نشسته داره با پنجه هاش قدرتمندانه گلوت را فشار میده و راه نفس کشیدنت را می بنده؛ داری خفه میشی نمی تونی اصلاً نفس بکشی، فکر نمی کنی بتونی دیگه دوام بیاری و دیگه...

خودش ازت می پرسه :"چطوری؟" می گی داری می میری. چون دلش واست می سوزه پنجه اش را بیشتر فشار میده!

 بهش میگی حالت بدتره...می گی اینقدر احساس خفگی می کنی که دیگه حتی نمی تونی حرف بزنی. میگه بیشتر دلش واست می سوزه و واسه همینه بیشتر خفه ات می کنه...

با چشات بهش می فهمونی که از دستت کاری برنمی آد و ازش کمک می خوای. با دلسوزی  میگه داره همه سعی اش را می کنه که کمکت کنه؛ میگه خیلی نگرانته، میگه واقعاً می خواد کمکت کنه بعد گلوت را بیشتر و بیشتر فشار می ده...

دیگه کاملاً بی حس می شی. دلت اصلاً نمی خواد ولی ملتمسانه نگاهش می کنی تو این آخرین ثانیه های زندگیت ... اشکهایش را می بینی ... و تمام...تو می میری و هیچ وقت نمی فهمی اشک هایش چه معنی می داد و حرف هایش چه معنی و... واقعاً چه جوری فکر می کرد؟؟!!!

 

 

 

 

الهه

۲۵ بهمن ماه۱۳۸۳



۱۳۸۳/۱۱/٢۱
عوض شدی؟؟؟!!!

یه چیزهایی وقتی عوض میشه آن قدر آرام عوض میشه که اصلاً نمی فهمی یا این قدر درگیر تغییرش هستی که متوجه نمیشی! شاید باورت نشه...یوهو به خودت میای می بینی...

خودآدم مثلاً امروزش با دیروزش مثلاً شاید خیلی فرق نکنه ولی خوبه گاهی یه فرصتی جمع بندی به خودش بده! بشینه به خودش و کاراش فکر کنه ببینه چقدر همه چی داره عوض میشه. یه اتفاق تکراری که می افته، بهانه خوبی میشه واسه این فکرها! مثل نو شدن سال، مثلاً آمدن یه روز خاص، انجام یه کارهایی با فرکانس مشخص، رفتن به یه سفری تو یه زمان خاص، حالا که شرایط مشابه و این وسط تو عوض شدی خواه نا خواه مقایسه پیش می آد... یه جای خلوت پیدا می کنی میشینی سنگهاتو با خودت وابکنی..ااوووووااااااه ....چقدر همه چی دور و برت عوض شد...چون حالا نگاهت به چیزهای دور و برت عوض شده ...چقدر فرق کردی!

کاش همیشه تکلطفت با خودت روشن باشه؛ بدونی تغییرات خوبی کردی... وای به روزی که پشیمان بشی از اینکه عوض شدی!

ولی اگه ندونی بهتر شدی یا بدتر اون موقع تکلیف چیه؟؟؟!!!!

الهه

دوشنبه

۱۹ بهمن