۱۳۸۳/٢/٢۳
پرواز

 

 

سیاهیک نقطه دورو برش یک مربع محاط کن؛ تنگ تنگ. اطرافش حصار بکش تا سقف آسمان. آنجا زیر آسمان یک سقف بکش؛ سیاه! از بیرون دیوار ها رو سفید کن؛ از داخل همه را سیاه، یکدست سیاه، سیاهِ سیاه.

صحبت از پنجره ها نیست. صحبت از حصار است، تنگ تنگ. صحبت از تنهایی است؛ و آن نقطه منم ، در تنگنای عالم ماده. تن اسیر خاک، در بتد دیوار...محصور این دیوارهای سیاه، دل...، جای دیگری.

آن جا که عالم سپید است. می دانم آنجا فقط آنقدر اعتبار وجود دارد که دل من می خواهد...دل وانمود می کند آنجا "هست"؛ ولی خوب نمی بیند؛ تن حجابست و فکر دربند؛ در بند این که چاره بیاندیشد، برای زهایی از بند. همه در بندِ بند. همه به خود مشغول.

... و اکنون "دل" مرده، عقل چیزی ادراک نمی کند، تن خیال می کند اینجا خانه است. و این خانه چه غریب است ، چه تاریک است و چه محزون.

الهی در این تنهایی ام نشسته ام در حسرت ثانیه ای تنهایی. تنهایی ای که دل به امیدی روشن باشد، تنهایی ای که نفس شوق بیرون آمدن داشته باشد. نه که دل مرده سینه جسارت نفس کشیدن هم ندارد، چشم جرأت دیدن ندارد، زبان شجاعت تکلم ندارد و عقل صرافت اندیشیدن...

الهی! روزگاری می طلبم همه نور، همه شوق؛ که من در اندیشه تفسیرتقدس تنفس باشم؛ نه از شرم بیهودگی زنده بودنم، خود را به مردن بزنم.

الهی! در آن اتاق همه جا تاریک من دلم پرواز می خواهد؛...پرواز

الهـــــــــه

پرواز

 



۱۳۸۳/٢/۱۱
تولد...

تولدت مبارک

امروز تولده...تولده پوياست...من از طرف خودم دوباره بهش تبريک می گم...وبراش آرزوهای خوب خوب دارم!


 

از اون يکی دوست و هم وبلاگی مون هم که يه سر آمد دوباره ولی نمی دونم که بمونه يا نه بگم که:

پيامهاي بازرگاني....

كارهاي ديگر........ بزودي در سايت جديد مهرداد

 

مه و كام

(مه و كام ستوني است كه در آن جدي مي‌نويسم. شايد اگر بخواني با من آشنا ‌شويد)

 

بي پايه

(طنز نوشتن را دوست دارم و دلم مي‌خواد بتونم خوب بنويسم و شما را راضي كنم. بخونيد و نظر بديد، يعني خواهش مي‌كنم)

 

فردا جمعه نيست

(اين ستون فقط مخصوص نوشتنهاي روز جمعه‌ام است مي‌دانيد جمعه روز جالبي است بياد شعر فرهاد بيافتيد. به نظر من هزاران كار ميشه روز جمعه كرد و بعدش نوشت اين ستون فقط براي اتفاقات جمعه است)

 

سوسه

(سوسه مخفف سينما، ورزش، سياست و هنر است و اين ستون تازه براي نوشتن درباره همين چرنديات است.)


 

اين جوری هاست ديگه!

الهه



۱۳۸۳/٢/٦
 

بسم ا...

خط پنجم 

(درباره كنسرت گروه موسيقي رومي)

يادش به خير. انگار همين ديروز بود. حدود دو سالي مي‌شد ساز دست گرفته بودم، ولي ذوق تشكيل گروه و اجراي كنسرت دل منو ول نمي‌كرد. دنبال نوازنده مي‌گشتم. سر كلاسهاي درس استادان مي‌رفتم و از آنها بهترين شاگردانشان را مي‌خواستم. مي‌نشستم تمرينشان را با استاد مي‌ديدم. هوش آنها را در گرفتن درس و قدرت در اجراي آنها را مي‌سنجيدم و بلاخره انتخاب مي‌كردم. بدين ترتيب اولين گروه موسيقي جوانان اصفهان پس از انقلاب در سال 1367 به راه افتاد و اين شهامتي بود كه به خرج دادم و همه تقدير كردند. بگذريم يكي از نوازندگان گروه كه سنتور مي‌زد حدود هشت سال با من اختلاف سن داشت. يعني واقعا نوجوان بود. هنوز مو به صورت نداشت ولي خوب مي‌زد. بعد از مدتي پيشنهاد دادم بهتر است كه بروي تهران و زير نظر اساتيد حرفه‌ايي كار كني. با خود به پيش استاد كياني نژاد بردم. نزديكاي ظهر بود و هيچ وقت اين خاطره يادم نمي‌ره كه با مرحوم استاد فرهنگ فر و استاد كياني نژاد رفتيم ناهار. فرهنگفر چلوكباب كوبيده سفارش داد. گارسن گفت با گوجه. گفت اصلا براي گوجه، چلو كباب كوبيده سفارش دادم. خلاصه دوست ما از طرف استادم كياني نژاد به استاد مسعود شناسا معرفي شد. رفتيم تهران پارس و منزلش را پيدا كرديم و دست نوازنده سنتور جوان را گذاشتم تو دست استاد. چندين سال گذشت و او برگشت اصفهان. اركستر من  كاملتر و بزرگتر شده بود. هنوز خاتمي به رياست جمهوري نرسيده بود. گفت من آهنگهايي دارم كه اگه مايل باشيد با شما اجرا كنم. و نوار آن را بيرون بدهيم. گفتم حق را داري ادا مي‌كني. باشه و گروه در اختيار تو. يكسال تمرين كرديم ولي آن برنامه نه اجرا شد و نوار. توسط گروه ما يعني چاووش. و او اولين حالي كه بايد مي‌داد به عنوان شهرستاني كه در پايتخت بزرگ شده را بما داد. او عيبهاي آهنگهايش را با ما چك كرد. و البته چون دانشگاه موسيقي هم قبول شده بود دنبال اين بود كه اين برنامه به عنوان تز ارائه دهد. بهر حال سال بعد نوار نخستين به موسيقي و سرپرستي پدرام درخشاني بيرون آمد و هر وقت موسيقي اين كاست را  گوش مي‌دهم، خاطرات يكساله گروه چاوش اصفهان به ذهنم مي‌آيد. او رفت و ما هم او را فراموش كرديم. از اين داستانها، گروه چاوش زياد داشت حتي با عليرضا خان افتخاري كه انشاا... جاي ديگر به آن مي‌پردازم. بهر حال چند هفته پيش بود كه تابلوهاي تبليغاتي كنسرت موسيقي رومي به سرپرستي و آهنگسازي درخشاني در شهر اصفهان پديدار شد. قبلا آگهيهاي آن را در روزنامه براي اجرا در تهران ديده بودم. چهار هزار تومان پول بليط دادم و رفتم به تماشاي كنسرت دوست قديمي. آهنگها، تركيبي از ايراني پاپ و سنتي ايراني، هندي و تركي و كردي و لري بود. در تمامي آهنكها نوازنده هندي طبلا مي‌زد. جاز هم. ولي طبل و تنبك و دف در بعضي موارد. كمانچه و ني از سازهاي سنتي و انواع گيتار از سازهاي غربي و سنتور و دوتار تركي همگي گروه را همراهي مي‌كردند. لباسهاي مشكي براق و موهاي بلند دم اسبي هم از خصوصيات گروه بود. شعرها از مولانا و حافظ و مشيري بود تا آدمهايي كه نمي‌شناسمشان. آهنگها بلند و خواننده شكل پسر حبيب قديم ايستاده بود ولي دوست داشت اداي الويس پرسلي را در بياورد. خواننده اصلي هم از كاباره خوانهاي آمريكا بود (آلدوش) كه با اين گروه همراهي مي‌كرد. و هر آهنگي مي‌خواند بقيه‌اش ناز اصفهانيها را ميكشيد. برنامه شب اول به استاد كسايي و شب دوم به جليل شهناز تقديم شد. تا نيمه برنامه بودم. در آنتراكت رفتم سراغ پدارم. مرا بغل كرد و به نوازنده‌هاي گروهش گفت هم بندي قديمه. بعد گفتم پدرام تو خجالت نمي‌كشي با اين موسيقي. گفت خوب بود. گفتم حيف وقت. بهر حال گفت فردا شب بيا هتل شاه‌عباس كه برنامه ويژه داريم. گفتم ما را به خير و تو را به سلامت. اگر مي‌دانستم موسيقي تو آفت موسيقي ايراني مي‌شه و نابودگر مي‌شوي هيچ وقت قدم رنجه نمي‌كردم و به تهران نزد اساتيد نمي‌بردمت.

مهرداد دي ماه 1382

 


يه خبرای ديگه ام هست...بعداْ می گم