۱۳۸۳/۳/٢٧
هديه

 

 

لبخندي بر لب دارم

موجی گذرا

پيش از آن که لب ها باز شوند

من آن را براي تو نگه مي دارم

اين هديه عشق است به من

و هديه من به تو

 

پويا



۱۳۸۳/۳/۱٥
زلزله...

 

 

بحثه زلزله خيلي کافي بود. شير فهم شديم....ديگه لازم نيست زلزله بياد!

يکي از بچه ها مي گفت چه قدر ما خوشبختيم که داريم تو اين دوران زندگي مي کنيم. اونهايي که دوران قبل از ما بودند اصلاً زندگي هاشون هيجان انگيز نبوده، حالا ما(خصوصاً بچه هاي دانشکده ما)، يه يک هفته اي ميشه که خيلي هيجان انگيز دارند زندگي مي کنند. همه اش حرف اينه که الآن زلزله مي آد، 10 دقيقه ديگه مي آد...نه! فردا مي آد، تا آخر هفته مي آد؛ احتمالش کم شد، زياد شد...بريم از تهران، بمونيم...امتحانها رو عقب بياندازيم...نندازيم...خلاصه انقدر هيجان انگيز که فکر کنم از برو بچه هاي ما کمتر کسي اين يک هفته را آرام گرفته باشه و يک شب خواب راحت داشته...

نمي دونم داشتم فکر مي کردم شايدم خيلي بد نباشه آدما گاهي به همه چيز فکر کنن. فکر کنن اگه همه چي تموم بشه چي ميشه...و تحت بدترين شرايط بازم دوست دارن زنده بمانند يا نه؟ بازم فکر مي کنند زندگي شيرينه يا نه؟!

و بعد هم فکر کردم قبلاً ها که مي گفتم کاش آدم مي دونست کي مي ميره اون وقت همه زندگيش طبق برنامه ريزي جلو مي رفت، خيلي دورغ بزرگي گفتم...من خودم اين روزها که مي ترسيدم زلزله بشه و بميرم حتي انگيزه واسه نفس کشيدن نداشتم...چه برسه خوب زندگي کردن و مفيد و طبق برنامه زندگي کردن.  خلاصه خودِ خداش هر کاري کرده و مي کنه الحق حرف نداره، ما خيلي پر رو بازي درمي آريم مي خوايم تو همه چي سر کنيم...

 

 

نتيجه اخلاقي: فضولي موقوف! زندگيت رو بکن و شکر خداتو!

 

 

 

 

 

 

 

 


 

الهه

پنجشنبه 14/03/1383

 

 



۱۳۸۳/۳/۱
جايي که بدان تعلق دارم...

 

روزي که اين آغاز شد

ميان هيچ

هيچ عظيم گسترده اي  درون من

گم شدم

ميان هيچ خودم

و سرگيجه و حيرت

و اجازه دادم

همه از من بگريزند

تا بدانم کيستم

و بدانم که هستم

نه فقط انساني

با آنچه در او انباشته اند

من

چيزي براي باختن ندارم

و چسبيده ام اين جا

و تهي شدم

و تنهام

اين اشتباه فقط از من است و بس

من نيازي به مرهم دارم

و به احساس

هر آنچه که تاکنون بدان انديشيده ام

تاکنون وجود نداشته است

و هرگز واقعي نبوده است

من مي خواهم رها شوم

و مداوا شوم

و اين چرا که هميشه در پي اش بوده ام ، بيابم

بيابم جايي که بدان تعلق دارم

و ديگر حرفي براي گفتن ندارم

اين چهره هنوز فرو نريخته است

من اما هميشه سرگردان بوده ام

تا بيابمش

و خودم را بيابم

من آنچه تاکنون ميانديشيدم

نيستم

من به جز نگاه تيره چيزي ندارم

و از نگاه مردم گريزانم

من  هرگز نخواهم دانست که کيستم

و تا روزي که زخم هايم

ترميم شوند

احساس نخواهم کرد

من هرگز نخواهم بود

تا روزي که از خودم جدا شوم

و من امروز

خيال دارم

تا از خودم جدا شوم

و به دنبال مرهم مي گردم

و به دنبال احساس مي گردم

و به دنبال جايي مي گردم

که بدان تعلق داشته ام.

پويا