۱۳۸٤/۱٠/٢٤
اما میز تحریر خالیست...!

یه میز تحریر بزرگ یه جامدادی خالی روشه. روی اون میز تحریر بزرگ یه چراغ مطالعه هست که چراغش سه ساله شکسته ولی از دور سالم به نظر می رسه! روی اون میز تحریر بزرگ ورق زیاده! ولی هیچکدام سفید نیست! اون میز تحریر بزرگ پشتش صندلی نداره. صاحب اون صندلی که نیست منم! اون صندلی هم صاحب میزتحریره!
کاش یه پاک کن داشتم dust freeکه گذشته پاک می کرد؛ پاکنی که سیاه نمی کرد!
کاش یه cutter داشتم تیزه تیز؛ باهاش تیکه هایی از گذشته را تمیز از بقیه طومار زندگیم می بریدم بعد با خرده کاغذ های خمیر کاغذ درست می کردم، با خمیره کاغده یه سطل آشغال واسه سر کوچه "عبرت" تا مردم آشغال های "گذشته" اشونو توش بریزند!
کاش یه عالمه کاغذ رنگی های قشنگ داشتم که تو جای اون سوراخ ها از پشت می چسباندم از دور طومار زندگی ام رنگی رنگی و شاد به نظر بیاد! اون وقت رو بزرگترین سوراخه که زیرش ورقه آبی آسمانی گذاشتم با ماژیک پفکی ای که کاشکی داشتم ؛ می نوشتم " ورود ادعا ممنوع شد". بعد روشو اینقدر سشوار می گرفتم که از همه جای نوشته ها بزرگتر بشه! که هر چقدر هم دور بشم بازم ببینمش تا همیشه یادم بمونه!
کاشکی یه عالم مداد نوکی داشتم که فقط چیزهای خوب می نوشت رنگی!
بعد تازه از سر خط "فردا" را با یه رنگ تازه می نوشتم.

الهه
جمعه بیست وسوم دی ماه 1384



۱۳۸٤/۱٠/۱٧
فرزندم مُرده!

کاش بودی و روزی هزار بار از سر تنفر نبودنت را تمنا می کردم؛ کاش بودی تا هزار بار بر سرت بکوبم و بگویم تو بزرگترین اشتباه زندگی منی. کاش هیچ وقت به دنیایت نمی آوردم! کاش بودی و با حرص چنان محکم از چپ و راست سیلی ات می زدم که اگر جرأت داری یک بار دیگر دروغ بگو! دروغ هایی که هیچ گاه باور نمی کردم و این عجز تو را به سخره می نشستم. کاش بودی تا یک دل سیر در چشمانت زل زل نگاه می کردم و مرگت را دوباره، سه باره و هزار باره هر لحظه آرزو می کردم ....
ولی حیف که سال هاست من نا کامم و تو مرده ای!

الهه
پانزدهم دی ماه 1384