۱۳۸٤/٥/٢٩
قطره

داستان از یکی بود یکی نبود شروع شد،.....
یکی بود و یکی نبود ، اون یکی چکید و چرخوند ، همه بودند و همه وجود شدند.... هیچ کس هیچ کسی رو نمی شناخت.
همه جا پر از قطره های ریز ، قطره های درشت ، گاهی گرد ، گاهی ...
یک قطره تنها چند قطره آشنا ، و همه چیز می چرخید و گاهی از این چرخش بعضی قطره ها کنار هم قرار می گرفتند. کسی ندونست اونی که اول بود و هیچ کس نبود اونارو گذاشت پیش هم یا اینا همش اتفاق بود؟! کسی ندونست اتفاق یعنی چی.... کسی ندونست هر چی خلق میشد هم باز قانون احتمال بود یا نه احتمال هم خلق شد. همه تو ظرف بودن کسی ندونست که ظرف مجبور بود باشه که همه توش باشن یا ظرف هم اون آفرید.
من هم نفهمیدم ، من هم مثله همه قطره بودم ، با یه قطره ی همسایه.با قطره ی همسایه حرف نمی زدم ، به قطره ی همسایه نگاه هم نمی کردم ، قطره ی همسایه سلام بلد بود . من هم بلد بودم و به هم سلام کردیم.ما هحوال هم رو هم پرسیدیم . ما هر روز به هم سلام می کردیم . ما به هم دوست شده بودیم . ما فکر می کردیم همدیگر رو می شناسیم . خیلی سخت نبود ، چون هم من قطره بودم هم اون . معنی خوبی می داد اگه اونو می شناختم ، اونم شبیه من من بود ، شاید اون عین من بود و شاید اون خود من بود .
بعداً ها فهمیدم دو تا قطره ی کوچیک میشه به هم بچسبند و کسی نمیگه دو تا قطره ، کسی هم نمیفهمه از اول چه جوری بود، همه شاید فکر کنن خدا از روز اول این یه قطره رو آفریده.
بعداًها فهمیدم بعضی قطره ها با هم قاطی نمیشن ، بعضی ها که زرد اند با اونا که رنگ نداشتند هیچ وقت ندیدم قاطی بشن.
بعدآ ها فهمیدم خوبه بعضی قطره ها فقط کنار هم باشند و همیشه دو تا قطره بمونند . حتی گاهی لازمه همه هم بدونند هونجا دو تا قطره هست .
ولی چیزی که هست و خوبه و همه می دونند اینه که دنیای قطره ها خیلی قشنگ و جالب و عجیبه .... همون قدر عجیب که که خودشون بخوان ، همون قدر عجیب که خودشون تعریف کنند.


الهه
شنبه اول مرداد 10:48



۱۳۸٤/٥/۱٧
خداحافظ

تو هیچ وقت فکر می کردی خداحافظی این قدر سخت باشه؟ من می دانستم سخته ولی نمی دونستم این قدر! تو هیچ وقت فکر می کردی اگر ده هزار تا جمله آماده کنی قبل کلمه خداحافظ بگی وقتم واسه گفتنش بهت بدن حتی یک کلمه اش را هم نمی تونی بگی؟
من فکر نمی کردم... من فکر می کردم حداقل مهم هاشو می گم... من فکر می کردم همه اش حرف می زنم و وقت کم می آرم... ولی خداحافظی از این حرف ها سخت تر بود از این حرف ها خیلی بدتر بود.
همه جمله هایی که آماده کردم تو سرم می چرخن و یه عالم چیز دیگه و همه ی این ها باز گوله می شن تو گلوم این قدر فشار می دن که... نمی خوام دیگه حرفی بزنم که سکوتم فریاد بزنه :"خداحافظی خیلی سخته!"

22:26
17/5/1384