۱۳۸٤/۸/۳
شب قدر

و ما ادرئک ما لیلة القدر!

خیلی وقت بود به فرق این که حالا مسلمون باشم و نباشم فکر نکرده بودم. حتی وقتی ماه رمضان شد و روزه گرفتم احساس می کنم همه اش عادی بود. کاری نکردم. خیلی وقت بود که درست و حسابی دعا نکرده بودم یه ذره این دفعه آخری که مشهد بودم تلاش کرده بودم ولی جوری نبود که یادم بموند خوشحالم که مسلمونم. حالا یه چیزی شده، که یه چیزهای قدیمی یادم آمده! دیشب همه اش مفتخر بودم به آدم بودنم و به اینکه می توانم لذت دعا کردن را بچشم. به این که مسلمانم و می توانم این جوری دعا کنم. به این که یه جوری شده و پیش آمده که تو یه جایی و در بین جمعی هستم که خلاصه جور شده یادم بیاد همه اون لذت های لحظه ی دعا کردن رو. یه خاطره دوری شده بود. و خیلی اوقات حتی آدم فرصت تجربه کردن بعضی لذت ها رو یا پیدا نمی کند یا اصلاً به لذت بودنش فکر نمی کند. ولی من دیشب را همه اش خوشحال بودم... خوشحال که یه بار دیگر فرصت شد... دیشب بعد از خیلی وقت واسم شب قدر بود. و از خدا از ته دل می خوام حس بندگی ای که الآن در من بوجود آمده برام حفظ کنه!

می دانم شاید خیلی واسه خیلی هاتون مسخره باشه اینی که می گم ولی باور کنین وقتی آدم از یه فضایی پرت باشه یه لحظه ام بیاد و بره تو اون فضا تا یه مدتی به حال خودش نیست.

خلاصه از همه تون التماس دعا؛ طاعت هاتون قبول.

الهه
بیست و یکم ماه رمضان
سوم آبان ماه هزارو سیصد و هشتاد و چهار