۱۳۸٤/٩/۱٥
تو شاهی !بر الماس قدم بگذار!

کویر دیده بودم ولی این دفعه بهتر دیدم! خدا آسمان کویر و زمین کویر و حس کویر قسمتتان کنه! به من که خیلی خوش گذشت

 

 

 

دریاچه نمک



۱۳۸٤/٩/٧
چه زود گذشت چه زود گذشت بچگی ها!

بدنیا می آی، بزرگ می شی، می خندی، دندان درمی اری، می شینی، راه می افتی، سواد دار می شی، موفق می شی، فکر می کنی زندگی می کنی...حس پیروزی بهت دست می ده.

زندگی می گذره، یکنواخت می شه، فکر می کنی می تونستی موفق تر باشی، پیر می شی، شوادت یادت می ره، دیگه راه نمی تونی بری، دیگه نمی تونی بشینی، دیگه دندان نداری، حرف نمی زنی ...از دنیا می ری به دنیا می ری!


همه جا همینه... اولش پر از حس شروع شروع می کنی ...کاش واست روزمره نشه! خرد خرد از همه چیز پاک می شی مثل اینکه هیچ وقت نبودی!

می ری آنجا، کم کم همه جاش وجود پیدا می کنی، همه می شناسنت، می ری، میای ... یادت می ره این جا همان جاس که روز اول غریب بودی...

... یوهو یه روز میشه باید از همه جاهایی که کم کم باهاش آشنا شدی یکباره خداحافظی کنی، دیگه هیچ جا وجود نداری...

... چند سال دیگه گذارت می افته؛ می بینی هیچ کس نمی شناستت! غریب می افتی! حالا نمی دانم یادت مونده یه روز اینجا غریب نبودی؟؟


الهه
هفت آذر هشتادو چهار