۱۳۸٥/۱۱/٢٠
نارنجستان و خوشبختی ام

 

روزی که اینجا مُردم، آنجا متولد شدم، همین قدری! قد کشیده و جوان و حتی زیباتر. آنجا حتی موهایم همین قدر هم سفید نبود؛  زیر چشمهایم هم  گود نرفته بود.

به خانه مان رفتیم ؛جشن هم گرفتیم وقتی آنجا من به دنیا آمدم.

بوی خاک می آمد و گِل و حصیر خیس.

شب که شد شمع روشن کردی. صورتت از نور قرمز بود.

من خوشبخت بودم.

روزی کسی به من از زمینی گفت که" قرار بود نارنجستان باشد روزی"؛ من شنیدم سرزمین خوشبختی من هم  نارنجستان بود.

 

الهه.

جمعه  سیزدهم بهمن 1385

 



۱۳۸٥/۱۱/٩
باید دختره خوبی بشم!
  • تصمیم گرفته بودم آمدم نروژ برم شمشیربازی دوباره. ولی ماوقع بیشتر من را روی ثبت نام مصر کرد. اولش خیلی سخت بود. کلاً سخت توی محیط ورزشی وارد میشم و دیگه این جا هم سخت تر بود ولی رفتم و سخت هم بود. ولی به خودم می گفتم تحمل کن؛ نیای بدتره و خیلی زود با بچه ها کم و بیش آشنا شدم و جمعه با شادمانی رفتم کلاس. بچه ها مهربون بودند؛ شمشیربازی هیجان انگیز بود؛ مسابقه با پسرها یه تجربه جدید خوب بود، شاید بزرگترین کبودی روی دست رو همون موقع تجربه کردم. دیگه خیلی احساس خوبی داشتم از این کاری که کردم. پنج ساعت هم برای غصه نخوردن توی هفته خودش کلیه!!  روزها سخت و سنگینه خوبیش اینه که می گذره. امیدم به اینه که خدا کمک کنه آسونتر بگذره. خدایا شکرت تو همیشه هستی.

 

 

 

 

  • شبه عاشوراست. دل من هم گرفته. الآن خونه ما تو ایران شلوغه. من پارسالم تاسوعا عاشورا حال بدی بودم. یاده تاسوعا عاشورا و محرم سال کنکور افتادم. با چه حسرتی از پشت دیوار نوک علم دسته ی عزاداری رو نگاه کردم... و تاسوعا عاشورایی که ابیانه بودیم و سالی که ملایر بودیم و سال های دیگه ای که نگاه کن اعتقاداتم  چه هر سال با سال قبل فرق داشت... خدایا من چقدر فرق کردم!

     

  • هنوزم گیج ام. می خوام فکر نکنم به چیزی تا تنها میشم گیجی ام سرم رو می زنه به یه سنگ به سنگ سخت؛ پس چرا گیجی من تمومی نداره! نکنه به سرگیجه تموم بشم.

     

  • وبلاگ از اولین روز بیست سالگی من رو یاد لیلی انداخت و نگران بقیه قصه خودم و کتابچه شدم.

     

  • دلم یه خوردنی هیجان انگیز می خواد... و دلم یه هیجان می خواد. شاید یه کاری کنم...
  • فال حافظ گرفتم شاهدش اینه: آب رو میرود ای ابر خطا پوش ببار/که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

نهم بهمن ۱۳۸۵

 

 الهه

 



۱۳۸٥/۱۱/٢
کاش از اول گل عشقو توی قلبم نمی کاشتی

 

از ایران برگشتم و واقعاً خوش گذشت. همیشه وقتی خوش می گذره زود می گذره. ولی سعی کردم خیلی حرص نخورم که بتونم لذتشو ببرم. کلی آدم های خوب دوباره دیدم و از کلی آدم های خوب که اینجا دیده بودم واسه اونها تعریف کردم. مسافرت رفتم،دوستام رو دیدم، از بعضی ها خداحافظی های تلخ کردم، شمشیربازی کردم، کوه رفتم، قهوه خونه ی ایرونی رفتم؛ چلو کباب و آیس پک خوردم، مسموم شدم؛نامزدی و عروسی رفتم؛ برف دیدم، آفتاب دیدم، تو مهتاب قدم زدم، درس دادم، یاد گرفتم خبرهای عجیب شنیدم؛ خوشحال کننده و ناراحت کننده!کلی کارها کردم و از دیدن بعضی چیزها واقعاً خوشحال شدم. کلاً خیلی خوب بود! یه سفر پویا.

ولی وقتی آمدم بد خوردم زمین قصه اش رو بخونین

 

 

یه دونه بودم بهتون قبلاً هم گفته بودم؛ نگفته بودم؟ من یه دونه بودم که بلد نبود دوست داشته باشه! یه دونه که هیچ وقت جوونه نزده بود. یه روز تو یه خاک بد کاشتنم. یادم می آد داشتم می گندیدم. یکی به دادم رسید. چند روز توی دستمال خیس نگهم داشت، جوونه زدم. یادم می آد داشتم قد می کشیدم که خودم بشم دوباره؛ که یوهو یکی یه خاک آورد.خاکش خوب خاکی بود واسه قدکشیدن و تازه شدن. ولی خوب بعضی ها بعضی خاک های دیگه رو ترجیح می دادند. اصرار داشتن من رو تو گلدونهای دیگه بکارند. خیال کردم ریشه دادم. قد کشیدم و بلند شدم. حتی فکر کردم یه بهار مونده تا میوه بدم.

ولی شما فهمیدید چی شد؟

زدند گلدونم رو شکستن. گلدونه من از جنس حباب بود. من حبابم رو دوست داشتم. من عاشق حبابم بودم. من تا همیشه عاشق حبابم موندم.

الهه

بیست و هشتم دی ماه