۱۳۸٥/٧/۳٠
عصرجمعه

یه وقتایی فکر می کردم جمعه و غم عصرش ماله اینه که جمعه تعطیله؛ آدم فرداش باید بره مدرسه و ازاین چیزا. ولی اینجا که جمعه یه روز مثل همه روزهای هفته است بازم عصرش خیلی تلخه خیلی تلخ. ولی ایجا علاوه بر عصر جمعه کل یکشنبه هم تلخ و بده. از صبحش. واسه من که این جوریه. یعنی بدجوری تلخه. سعی می کنم صبح ها اصلاً بیدار نشم که حداقل بیشتر روز رو تو تخت باشم نفهمم ولی هیچی از تلخی یکشنبه ها کم نمی کنه حتی وقتی خوابم خواب های تلخ می بینم. دلم الآن به شدت قله می خواد. سکوت قله غم با شادی با هم. الآن همه اش غمم اینو نمی خوام.



۱۳۸٥/٧/٢۸
قصه _قسمت چهارم(قسمت پایاني)

ببينم تا حالا بهت گفتم که خيلي دوستت دارم الآن اينجا بهت مي گم. الهه عريزم ! من خيلي دوستت دارم.

نمي دونم چي شده تو منو به اين اسم صدا کردي شايد به خاطر اون سوالم. اما به هرحال من که عاشقش شدم. اونقدر که از همه خواستم به من بگن گوله....

اونوقت ميدوني چي مي شد اونا بازم زدن زير خنده، حس مي کنم هيچ چيز تو دنيا اونقدر براشون مهم نباشه که خنديدن به من.

من بداخلاقي نگات مي کنم که مگه هنوز مي شنوي صداهاشونو؟

منم يه ثصميم مهم گرفتم؛ آره عزيزم يه تصميم خيلي مهم.

نمي خوام جوري زندگي کنم که انگار هيچ کدوم از اونا وجود ندارند اگر چه همه شان رو يه دنيا دوست دارم ولي يه دنياي ديگه هست که بيشتر دوستش دارم و اون دنياي تو ه و گولش! شايدم گوله و الهه اش....

حالا فهميدم... حالا اگه گفتي چه جوري نگات مي کنم!؟

 

الآن از اون روزايي که يه بعد از ظهر فقط ماله منه و من عاشقشم.

مي خوام نصفش کنم؛ درست از وسط؛ نصفش ماله تو نصفش ماله من. اما اگه مي خواي سهمت رو برداري بري بهت نمي دم. قول بده همين جا مي موني. قول دادي خب بيا ماله تو....

 

من تو نصفه خودم نشستم و دارم کاپوچينو مي خورم. آهنگ گوش مي دم و به هيچي فکر نمي کنم به جز تو.

 

تو ، تو نصفه خودت وايسادي داري از پنجره ي اين نصفه بعداز ظهر واسه تمام پنجره هايي که حتي يه نصفه بعد از ظهر هم واسه خودشون ندارند دست تکون مي دي و سيگار مي کشي.

 

راستي تازگي ها خيلي داري سيگار مي کشي، بوش مي پيچه توي خونه، اون وقت همه منو چپ چپ نگاه مي کنن....

 

دوستت دارم....

منم خيلييييييييييي!


۱۳۸٥/٧/٢٢
قصه _قسمت سوم

همين الآن يه آقايي اومد دمه در سراغ تو رو گرفت. بهش گفتم نيستي. خنديد و گفت خيلي مشتاقه تو رو ببيند. گفتم بعداً وقتي هوا بهتر شد، شايد پاييز. بازم خنديد.

وقتي رفت يه سوال تو ذهنم پيچيده حالا بعد از کلي کلنجار تصميم دارم ازت بپرسم.

 
تومنو بيشتر از يه گوله دوست داري؟

 
تو هنوز اين سوال رو داري؟ امان از دست تو! تو ... نمي دونم هيچ وقتم ندونستم تو گوله ترين تويي يا تو ترين گوله... اِاِاِاِ اصلاً قرار شده بود سوال سخت نپرسيااااا!!

  
الهه عريزم اون مرد امروزهم آمد. هر روز مي آد. فردا هم مي آد.

مادرم در برابر تعجب من گفت که اون پدر منه.

چه خنده دار! مگه مي شه مردي که هر روز غريبه است پدر من باشه!

ولش کن مهم نيست فکر مي کنم اين روزها همه دنيا دستم انداختن. بجز تو که الهه عريزمني.

 
امروز عصر مي رم تو بالکن براي هر دو مون يه فنجون قهوه مي ريزم. بعد اونقدر منتظر مي شم تا تو بياي که همه قهوه تبخير ميشه اونوقت يه ابر قهوه اي بالاي سرم درست مي شه که ازش بارون قهوه اي مي ريزه روم.

همه بعد به من حسوديشون مي شه و من مي زنم زير خنده تا تنم از نگاهشون سرريز نشه.

  
تو که مي دوني اين جور موقع ها فقط مي شه نگات کرد.

 

 



۱۳۸٥/٧/۱٥
قصه _قسمت دوم

 

الهه عزيرم! من امروز صبح باز بداخلاق شدم. آخه آدم اينجا يا هرجاي ديگه اصلاً سر جاي خودشون نيستن. هي از اينجا مي رن اونجا بعد يه جاي ديگه. اما خودشونم خوب مي دونن يه چيزي يه جايي غلطه! محاسبات دقيق کامپيوتري ايجا ديگه به دردشون نمي خوره. فکر مي کنم تنها کسي که تو جاي خودشه تو باشي الهه عزيزم.

من تو دلم حرص مي خوردم که يکي ديگه ام تو جاي خودشه. يکي که گوله ترين است. ولي تو دلم بهت پز دادم که اگه يکي سرجاشه اونم منم!

الهه عريزم لطفاً گوشي رو بردار، مي دونم خونه اي ميدونم کنار ميز تلفن نشستي و به صداي ضجه مانند من مي خندي.

به خدا اگه جوابمو ندي تو روزنامه عصر آگهي مي دم که تو گم شدي اونوقت همه دنيا دنبالت مي گردن و تو هم نمي توني قائم بشي. تو نمي توني از من قائم بشي الهه عريزم.

 

حس مي کنم تمام دنيا دورم حلقه زدند و دارند بهم مي خندند. من فقط بهشون نگاه مي کنم و گريه مي کنم. ولي هيچ کس خسته نمي شه. نه چون هيچ کس خسته نمي شه. توي اين زنجير گوشتي فقط يه جاي خالي هست مي دوني که جاي توه، الهه عريزم، با احترام حتي يه گل رز برات گذاشتم دوستش داري. مي دونم هميشه گل رز دوست داشتي.

من اون بالا نگاه مي کردم تو دل تو رو که وقتي جاي خالي منو مي بيني چي مي شه. بعد به گلم! بعد به اينکه حتي وقتي نيستم چقدر خوشبختم.



۱۳۸٥/٧/۱٠
قصه _قسمت اول

مي خوام از اين به بعد يه داستان براتون تعريف کنيم... يه داستان درسته! واقعي؟! هرچي! بخونين بگين چي!

 

بايد حوصله ام رو روي هم جمع کنم ببينم چقدر ميشه. آخ اگه يه کم بيشتر بود مي تونستم برش دارم برم سر خيابون يه تاکسي بگيرم برم پونک؛ از آنجا يه ماشين، تجريش. خوب اگه يکم بيشتر بود ميشد باهاش از تجريش تا نياورونم رفت. دلم يه دنيا کتاب مي خواد.

واي هر چي حوصله دارم تقديم به الهه عزيزم، با يه فنجون قهوه تلخ، فقط براي الهه. با هم سر ميز نشستيم مي توني منو ببيني . اگه دستم رو دراز کنم مي تونم حتي ظرف پنير را از جلوت بردارم. ولي خوب اونوقت همه چپ چپ نگام مي کنن، مگه توي کتاب سوم دبستان نخوندي، مدام تکرار ميشد سر سفره براي برداشتن چيزي دست دراز نکنيد. خواهش کنيد. پس الهه عزيزم ميشه ميشه لطفاً خواهش کنم ظرف پنير رو بدي به من.

من بهت نگاه مي کردم نمي دونستم مي خوام بفهمي يا نه... ظرف پنير رو کشيدم جلو خودم که به خاطر پنير صدام کني. آخ جون نقشه ام گرفت... اگه ظرف پنيرو ندادم تو که مي دوني تو صدات غرق مي شم!

 

امروز دقيقاً چهارشنبه است! باورت مي شه يه روز دقيقاً يه چيزي باشه، يه روزواقعاً چهارشنبه باشد. و امروز به نظر من واقعاً چهارشنبه است. اينو صبح فهميدم. وقتي تو خيابون به جاي پوست سوخته آسفالت يه نسيم خنک خورد تو صورتم. اونوقت درست در حالي که داشتم باور مي کردم امروز چهارشنبه است چقدر دلم مي خواست با تو بودم. تو عزيزم! زير همين آلاچيق قديمي من دارم دستاتو وصله مي کنم. حيف که چندتايي حوصله کم دارم وگرنه الآن حتماً تو راه رسيدن به تو بودم. شايد درست وسط بيابون هاي آريزونا. چه مضحک تو که اونجا نيستي، ميشه تو رو تصور کرد روي يه قايق داري وسط رودنيل چرت مي زني يا حتي توي يه موزه وايسادي داري به يه دانشجوي ژاپني اطلاعات آگاهانه غلط ميدي، نه نه نه افتضاحه به کلي فراموشش کن.

 

منو باش تو تصورت نشسته بودم تو چشات ذل زده بودم مي خواستم ادامه بدي حتي اگه افتضاحه! ولي حالا عب نداره بازم يه جاي ديگه تو تصورات جا پيدا مي کنم که بدنيا بيام حالا مي بيني...

 



 



۱۳۸٥/٧/٥
یک ثانیه

 

ميشه لطفاً صدام کني

هرشب قبل از خواب، ميشه هر شب يه ثانيه به من هديه بدي،

فقط ماله من يک ثانيه

کمه اما براي من خيلي ام زياده،

يک ثانيه براي دوست داشتن من. فقط صدام کن. حتي تو خيالت

من خيلي دوست دارم به اندازه تمام يک ثانيه هاي دنيا.

پويا