۱۳۸٦/۱/٢٩
Pessimistic

وقتی صبح که میری مجبوری رو به شرق راه بری غروب که می خوای برگردی مجبوری رو به غرب برگردی اون موقع ممکنه فکر کنی بد هم نیست تاریکا بری تاریکا بیای! یا اصلاً نری و نیای! یا اصلاً چطوره نباشی!

 

 

23 فروردین 1386

 

6 بعدازظهر!

 



۱۳۸٦/۱/٢٦
چندتا comment واسه زندگی به خودم!

 

 

G         آدم باشم اگه زحمتی نیست! روی آدم ها اونجوری که هستند قضاوت کنم نه اونجوری که خودم فکر می کنم.

 

G         توی قانون زندگی من کسی بخاطر بچه باباش بودن تحسین نمی شه و کسی به خاطر بچه باباش بودن تحقیر نمیشه!

 

G         باید یادم بماند که وقتی طناب رو بیشتر و بیشتر بکشم تنگ تر و تنگ تر می کنمش یعنی بعدش خفه میشه اصلاً خنده نداره! (نگاه کنید به خفگی)

 

G         اونی رو که بیشتر دوست دارم براش زندانبان بهتری نباشم! (نگاه کنید به همان)

 

G         اگر اونی که دوستش دارم اونی بکنمش که خودم می خوام  و نه اونی که هست بپذیرم، در واقع با دستای خودم اونی که دوست داشتم کشتم فقط واسه اینکه تصور خودم را واقعی کنم!

 

G         خط قرمزی واسه نفس کشیدن و پلک زدن وجود نداره!

 

G         آدم ها حق دارند وقتی بیدارند چشماشونو باز نگه دارند حتی اگه من دوستشون داشته باشم!

 

G         آدم ها مجبور نیستند وقتی از غورت دادن بغضشان ناامید میشن، با اضطراب بپرسن بوی پیاز می آد؟ چون من می فهمم گریه کردن بچگی نیست؛ گریه نکردن مردانگی نیست. حق آدم هاست و یه نعمت است!

 

 

 

 

 

الهه

 

8فروردین 1386

 

2 بامداد

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/٢٤
نعش کش

این مرده ای که نعشش را با خودم این ور اون ور می کشم چرا هر روز غریبه تر میشه؟ چه پیر شده!

 

من می خوام این نعش را بهتان پس بدم. من این نقش را خوب بازی نمی کنم. اگر نقش دیگه دارین شبیه خود گم شده ام، بدید؛ وگرنه  من بعد از این فقط می نویسم توی سفرنامه ام که سفر به زمین تلخ بود؛ سفری که من رو از خودم جدا کرد و مجبورم کرد زیر پاهای خودم له اش کنم!

 

و میگم که من دیگه بازی نمی کنم!

 

 

الهه هشتم فروردین 1386

 

3 بامداد

 

 



۱۳۸٦/۱/٢۳
خاطره من از نیمه شب های شیرین

سال ۱۳۶۵(صدای ظبط شده من)

- الهه جان! مامان!‌ بگو شب ها چی کار می کنی؟

ـ شب ها مونس بابام ام!

- مونس بابا یعنی چی مامان؟

- یعنی صبر می کنم بابایی از اداره بیاد تا بخواد بخوابه من نمی خوابم!

سال ۱۳۶۷ (آمادگی)

- بچه ها این ساعت ها رو می برین خونه می زنین به دیوار!‌ اینی که ۶ رو نشون میده ساعت بیداریه اونی که ۸  رو نشون میده ساعت خواب!

(من تو خونه)

ـ مامانی! ۸ ساعت خوابه یا ساعت خواب؟؟

دهه ۷۰

ساعت ۵ صبح تو خونه مان!

ـ الهامی! میری بخوابی؟ من یه ذره دیگه ریاضی حل می کنم بعد می خوابم! اینو بنویسم تو این هفته دیگه هر چی درس بدن من تمرینهاشو نوشتم!

(شب قبل مسافرت)

- من شب چمدونم و می بندم! الهامی!‌ پایه ای کیک‌ درست کنیم! حالا تا ۵ صبح وقت داریم چمدون ببندیم!

(یه روز مثل همه روزها)

امید: چه قدر حرف زدیم ساعت چنده؟

من: ۵/۵!

- تو کی میری نماز بخونی؟

ـ همین الآنها!

ـ منم به حامد تلفن می کنم می خوابم!

آخرهای دهه ۷۰ و تا الآن

ایول اینترنت! هر موقع شبانه روز تو نت زندگی جریان داره! توی سکوتش آدم ها زیرزیرکی زنده اند!

من از نصفه شب ها خاطره زیاد دارم!‌با تقریب خوبی بیش از ۹۰٪ نوشته هام رو بین ساعت ۱ تا ۴ صبح نوشتم! همه پلی کپی های ریاضی ام رو شب تا صبح حل کردم!

یادمه وقت هایی که زورم نمی رسید که مردم رو متقاعد کنم وقتی خوابم گرفت بخوابم، وقتی به زور می گفتن شب بخیر بگو برو بخواب، فکر های وحشت ناک می کردم که از ترس بخوابم!‌ خیلی کوچولو بودم فکر می کردم من سندبادم که تو اون حفره گنده و عمیق گیرافتاده و گرفتار موجودات عجیب و غریب داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه! یا فکر می کردم من فهمیدم که مادر هاچ زنبورعسل مرده!‌ با فکر می کردم یه معلم وحشت ناکی دارم که با چوب و طناب پام و می بنده و فلکم می کنه!‌ و از ترس همه اینها به خودم فشار می آوردم که بخوانم که اگه نخوابم همه این اتفاق ها می افتند! خوشبختانه بزرگ شدم دیگه علی الاصول کسی نمی تونه بگه کی بخواب هر موقع خوابم بیاد می خوابم! همیشه ام خوب نیست آدم کوچولو باشه ها!

الهه

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/٢۱
زیر این گنبد فیروزه کسی خوش ننشست!

یه بار آخر های مرداد ۱۳۸۴ بود نوشتم برای خداحافظی وقتی دلم خیلی پر بود که :

یه نفرکه نخواسته بود دزدی کنه پشت یه دیوار تو محله اعیون نشین از گرسنگی مرد. فردا صبحش اعیون ها نعش این مجرم دزد رو زدند به دار که عبرتی باشه واسه مردم که دیگه دزدی نکنند!

حکایتی است این حکایت ما!‌ یادم افتاده یه خاطره بگم می خوام خلاصه اش کنم بعد بگم. شما مواظب باشین بدون آش دهنتون نسوزه!

الهه

۲۱ فروردین ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱/۱٩
لحظه

نگاهت در من می لرزد و اندوه را در من نطفه می کند،آن نگاه خشک و سرد که دیگر از جنس من نیست،

و خنده های تلخت که بر تنم تاول می شود.

حجم پروحشت خوشبختی در میان تازه های پوسیده صبح چه به پیراهن آبی ات می آید،

دلم می خواهد تمام اسپندهای دنیا را برایت دود کنم در میان دستانم.

اما پراز سایه می شوم، پر از وحشت، تو هم دردی، دروغی.

تکه تکه خواهم شد، در دستان باد دامن پاک آسمان را پرکین خواهم کرد.

چرا نمی شود از تو آرام گذشت؟ من دیگر هیچ شده ام.

سرم از چند بیماری نادر می خواهد دیوارهای نازک صورتی رنگش را بدرد و چه افکار چرکینی از آن جاری خواهد شد، چشم هایم می سوزد و دیگر هیچ اشکی التیام پلک های داغم نیست.

خیابان را دوست ندارم، مردم را می ترسم، دلم از خانه پراست و صدای باز شدن در صدای پر کشیدن یک تکه از آرامش من.

چه مرگ خاموشی زیر چشم هایم دویده، از باد گلویش می فهمم تازه بالغ شده است و هنوز در پی بارور شدن به دستان آویزان روزگار خیره مانده، پرم از وحشت، پرم از سایه و تو این نزدیکی ها جان کندم را چه شیرین می خندی.

پویا

 



۱۳۸٦/۱/۱٩
گناه و توکل

چند وقتی میشد بخاطر یه سری چیزها با دوستام که حرف می زدم حرف دو تا چیز میشد. یکی گناه یکی توکل.

 

واقعاً به این نتیجه رسیده بودم که آدم کارهایی رو که گفتن گناهه واقعاً به ضرر خودشه اگه بکنه حالا می خواد دروغ گفتن باشه، غیبت شنیدن باشه، تهمت زدن باشه! حروم خوردن باشه! بدون اجازه مامان باباش کاری کردن باشه! خلاصه خیلی بده آدم ضررش رو دیر یا زود می بینه. بعضی چیزها هست انگار گناه نکردنش بی کلاسی شده! واسه همین آدم واسه اینکه خیلی از مرحله پرت نباشه گناه می کنه! غافل از اینکه بدتر از همه مراحل پرت میشه! به خواهرکم هم گفتماااا نمی دونم گوش کرد یا نه ! من ترسیده بودم که گفتم.

 

 

اما واسه توکل! وقتی از خدا چیزی بیشتر از اینکه داده نمی خوام و همه اش واسه همه نعمت هاش شکر می کنم و کاملاً احساس خوشبختی می کنم و دلم نمی خواد هیچ کدوم از نعمت هاشو ازم بگیره خصوصاً که شاکرتر می شم وقتی یه خواب بد می بینم و می بینم اگه فقط یکی از نعمت هاش اگه نبود چه فاجعه ای بود، دلم نمی خواد هیچی دیگه این حالت خوشبختی رو ازم بگیره و تو همین لحظه بعضی چیزها اتفاق می افتد که نه با خدا ولی رابطه ات با بنده های خدا شکرآب میشه! خیلی حس خنده داریه خدا انقدر همه چیز داده که دیگه نمی دونی باید چی بخوای ولی انگار همه چیز اونقدرها م خوب نیست یه جای کار می لنگه حالا یا خودم اونقدر خوب نیستم یا بقیه خوب نیستن یا باهم ترکیبش درست نیست. بعد که غر می زنم همه می گن توکل کن! توکل؟! هدف معلومه؟! تو راه خدا هستم؟حواسم هست کار بد نکنم! نتیجه با خدا! همه چیز قراره درست بشه!همه چیز!

 

 

الهه

 

19 فروردین 1386

 



۱۳۸٦/۱/۱٤
Hyttetur

با بچه های شمشیربازی رفتم Hyttetur . اول اصلاً نمی دونستم این یعنی چه؟! می خواد اونجا چی بشه؛ حالا چه جور جایی هست! اصلاً آقا Hytte  خوردنیه یا پوشیدنی؟!

 

 

بعد دیگه واسم توضیج دادند که هیچی بابا کیسه خوابت رو ورمیداری غذا بهت میدیم تو جنگل راه میریم میرسیم به یه Hytte اونجا می خوابیم. سرده. شام می خوریم و فرداش صبحانه! اگه چیزی می نوشی با خودت بیار. همین. شایدم شمشیربازی کنیم!

 

 

 

خلاصه گفتم من که تو پناهگاه خوابیدن واسم خیالی نیست، یه شبه هم میشه بدون کیسه خواب خوابید. راهی شدم. رفتیم از اول راه جنگل بود خیلی هم خوشگل بود! از دریاچه یخ زده کنارمون  تا آسمون آبی تا درخت ها که سبز تمیز رنگ بودن تا همه چی! همه اش یاد ایران بودم جنگل، پیاده روی، گروه کوه! مسیریابی!

 

یه فرق اساسی بود اونم اینکه اینها تمام مسیر جنگلشون تابلوی راهنما داشت! آدم هیچ جوری گم نمی شد! (نگاه کنید به گورمو گم کنم!).

 

از اول مسیر اینها شروع کردند انواع نوشیدنی ها رو امتحان کردند من هم بهشون لبخند زدم! آبجو و وتکا و جین و نمی دونم لیکور با آب و بدون آب و خلاصه همه اش همین خبرها بود ولی در عین همین حالشون تلفن زدند به اونی که ما بهش می گفتیم مسئول غذایی (!) گفتن الهه مسلمونه غذا حلال بگیر! من تشکر کردم گفتم من واسه خودم بیسکویت آوردم واسه من اشکالی نداره هرچی می خواین بخورین ولی گفتن نه ما به تو احترام می ذاریم تو هم به الکل ما احترام بذار!!

 

اما رسیدیم اونجا که من بهش می گفتم پناهگاه! هتل دیدین؟ اینجا بهش می گن Hytte خلاصه خودتون تصور کنین توش سونا و ماشین ظرف شویی و همه وسیله ای که آدم ممکنه لازم داشته باشه! و حتی لازم نداشته باشه! می تونین تصور کنین اینجا دستشویی نداشت تو Hytte و دستشویی بیابونی اینها توش قاب عکس داشت که دلتون نگیره!

 

خلاصه من تو کف بودم از این همه رفاه! که آخه یعنی چه؟! ولی به تئوری دارند اینها اونم اینه که وقتی میشه راحت تر باشه چرا نباشه؟!

 

اینها خیلی مدل طبیعت رفتنشون فرق داشت با ما ولی با هم شام درست کردیم با هام اونجا رو جارو کردیم با هم میز چیدیم تازه تا 5/5 صبح هم شمشیربازی کردیم! هم اپه هم سابر کلی خوب بود.  خلاصه کلاً تجربه نویی بود! از راه رفتن تو جنگل های اینجا گرفته تا شمشیربازی با آدم های مست نزدیک فجر!

 

 

 

الهه

 

14 فروردین 1386

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/٩
زندگی وایستاده رو اعصابت شن کش می کشه!

حالت تهوع دارم! یه چیزی تو اعصابه! سعی می کنم یادم بیاد وقتی من و خواهر کوچولوم ارتدنسی کرده بودیم پلاک من هیچ وقت تو توالت نیوفتاد ولی ماله اون افتاد!

 

صدای نروژی این یارو میره رو عصب یا میگه شماره اشغاله! یا نمی گیره! یا وقتی میگیره صدای اونها می آد صدای من نمی ره! حرومشون باشه پولی که میگیرن! با این سرویس دادنشون! 100 کرون شارژ کردم هیچی حرف نزدم میگه اعتبار 70 کرون. ابله های دزد!

 

از اون طرف هم این استاد همه اش mail میزنه که پروژه ات رو تحویل ندادی! زورم ازاین میگیره که جمعه با هزار بدبختی تا 8 و نیم شب تو دانشگاه یکی تو سر خودم زدم یکی تو سر این پروژه! فرستادم استاده تأیید کرد حالا میگه چرا ندادی! انگار مست بوده اون روز که جواب داده! منم نمی تونم برم دانشگاه دستم از همه جا کوتاه.

 

چه واقعاً همه چیز اومده که اعصاب آدم رو داغون کنه!

الهه

 

نهم فروردین 1386

 



۱۳۸٦/۱/٧
گورمو گم کنم!
  • کاش میشد گم بشم و هیچ وقت پیدا نشم هیچکس پیدام نمی کرد، یه روز تو همه جا می میره آدم؛ کاش من گم میشدم واسه اونهایی که دلم می خواد می مردم... بعد می رفتم یه جا پیش  اونهایی که دلم می خواد که اونها پیدام کنند امروز وقتی گم شدم همه اش فکر می کردم کاش پیدا نشم. حس خوبی بود؛ تنهایی بدون موبایل پای پیاده؛ یه جاهای دور که تا اون موقع ندیده بودم. کاش اتوبوس لعنتی باشماره 77 پیدا نشده بود.

یه فال حافظ گرفتم. بنازم ایولش رو استاد کرد.(چندتا از بیت هاشو ببینین)

 

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم/طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی/ پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

 

 

تازه شاهدشو نیگااااا!

 

 

چرا نه درپی عزم دیار خود باشم/چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهر خود روم شهریار خود باشم

 

 

من می گم گم میشم میرم پیش اونهایی که دلم می خواد پیدام کنند!!

 

  •  تو!  تو که انگشت سبابه ات از همه ما بلندتره! با توام! به نظرت این دلیل کافیه واسه اینکه به همه دستور بدی؟ چی فکر می کنی؟ من شاید انگشت نداشته باشم که منم دستور بدم ولی می تونم گوشهامو بگیرم و وقتی عصبانی میشی به سرت و گوشات که صورتی شده بخندم من حتی می تونم به انگشت سبابه ات که درازه بخندم! توهم یه کارهایی بلدی که من بلد نیستم! بلدی بهتان ببندی و بخندی! حالا مساوی شدیم من می خندم تو هم می خندی. همه فکر می کنند چون عیده می خندیم!!   

 

 

 

الهه

 

7فروردین1386 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٦/۱/۱
شما موقع تحویل سال چی کار می کردید؟

شما موقع تحویل سال داشتید چی کار می کردید؟

یادمه بچه که بودم مامانم اینها می گفتند هر کاری لحظه سال تحویل بکنین تا آخر سال روتون می ماند اثرش. واسه همین خوبه آدم یه کار خوب بکنه. مثلاْ‌به قرآن نگاه کنه،‌ یا قرآن بخونه،‌ یا به آب و آینه نگاه کنه... 

یا می گفتن اولین خوراکی که تو سال جدید می خورین شیرینی باشه چون می ماند اثرش نا آخر سال!‌ ما هم بچه بازی در می آوردیم می گفتیم اگه آدم کوکو بخوره چی میشه !‌می گفتن تا آخر سال میگه این کو اون کو!!

حالا باید شیرینی خورد که شیرین کام بود تا آخر سال!‌

یا اولین کسی که وارد خونه میشه مهمه کی باشه!‌ قدمش خوب باشه!‌دستش پر باشه از چیزهای خوب!‌همیشه بابایی اولین کسی هستند که میان خونه با سبزه و شیرینی و میگن برامون سلامتی آوردند.

سبزی پلو ماهی هم می خوریم چون سبزی و سرزندگی می آره،‌ بعدش رشته پلو که رشته کار دستمون بیاد!  

همه این نماد ها قشنگه!!‌ همه اش واسه اینه که تو زندگی مون دنبال چیزهای خوب باشیم به خودمون بگیم خودم یه جوری ساختمش که امسال سال خوبی باشه!

من که پای تلفن بودم لحظه تحویل سال!!

سال خوبی باشه امسال واسه همه اونهایی که خوبی طلب می کنند!! پیروز و بهروز باشید.

الهه

اول فروردین ۱۳۸۶