۱۳۸٦/۱٠/٢۸
روی غلطک زندگی
  • پریروز اولین روز دانشگاه و دیروز اولین روز SINTEF اومدنم بود. همه چیز مثل قبل است. کسی هم نمی فهمه دنیای من یه فرقهایی کرده. خودم می خواستم یه جوری باشه که زود بتونم روی غلطک بیفتم و از حال و هوای ایران و خونه و عروسی دربیام. به کسی نگفته بودم می رم ایران و نگفته بودم عروسی می کنم. حالا هم هر کس و می بینم با یه سلام و Happy New Year قضیه تموم میشه و کار شروع میشه. این جوری که باشه محیط وادارت میکنه روی غلطک بیفتی والا زیر غلطک له میشی.
  • این ساختمونی که کنار SINTEF میساختند تو این ۵ هفته کلی پیشرفت کرده انگار نه انگار کریسمس و سال نو بوده. دیوارهاش این قدر بالا اومده که دیگه قطارهای سفید و قرمز که رد میشن رو نمی تونم ببینم. فکر کنم تا ۵ هفته دیگه این دیوارها خورشیدم ازم بگیرند.
  • یکی دو روز بود یه کتابی می خوندم که خیلی هم تلخ نبود. من کتاب تلخ تر زیاد خوندم. ولی نمی دونم چرا این یکی این همه من و تلخ می کرد . تلخ پیش رفتم و تلخ تمومش کردم. منم مثل خیلی ها عادت دارم خودم رو میذارم جای یه شخصیت داستان ولی این دفعه من شبیه هیچ کدوم نبودم ولی چرا با تلخیه اون اینهمه بیشتر تلخ میشدم خودمم نفهمیدم. خوب شد زود تمومش کردم.

 

الهه

۲۸ دی ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱٠/٢۳
بزرگا مردا این پدرم ...

چهره بابا خیلی مهربون است و خودشون از چهره شون مهربون تر. دیدن بابا اون شکلی که توراه آهن اهواز دیدم یه شوک بود و شنیدن اون خبر تلخ یه شوک بزرگتر. من اصلاً اونقدر بزرگ نبودم که بزرگواری به اون بزرگی رو بفهمم و وقتی برای خودم یادآوری می کنم فقط بغض می کنم و خدا رو شکر می کنم که همچین بابایی ای داریم. بابایی عزیزم من همیشه خاطره شیرین عقدمون رو که تنها و تنها با منش بزرگتون حاصل شد به عنوان بزرگتررین درس شروع زندگیم یاد می کنم و از خدا می خوام بهم قدرت بده تا بتونم منش و بزرگواریتونو همیشه درک کنم. بابا جونم خیلی دوستتون دارم و ازاینکه دختر کوچکتون شدم خوشحالم.

 

 

واستون بگم پدرپدر پوخانم 5 روز قبل از عقد ما فوت کردند و پدر نذاشتند ما آب تو دلمون تکون بخوره و ما تازه فهمیدیم این جریان رو. من هنوز از این بزرگواری شوکه ام.

 

الهه

 

بیست و سوم دی ماه 1386

 

 



۱۳۸٦/۱٠/۱۳
فصل ماندگاری

فصل اول پاییز آشنایی

 

روز20 آبان 80 یه سلام...

 

روزها می تونه عادی بگذره می تونه هم بشه یه صفحه توی دفتر رویداد...

 

چند روز چندتا نگاه تو آذر تلخ و شیرین 83 و یه سوال... چند خط سلام و یه بهانه آشنایی...

 

من از ایران می رم و تو هم ار ایران می ری و دور میشیم و اول قصه نزدیکی.

 

فصل دوم ...

 

توی زمستون سرد و تاریک تو شلوغی و همهمه تنهایی تواین دفعه یه جور دیگه اومدی و این اومدنت این دفعه بی عنوان تر از قبل به من یه دوست هدیه داد؛ دوستی که نه تنها خیلی لحظه هامو پر میکرد که بار خیلی سختی ها رو تحمل کرد. تابستون گرچه دیر و سخت ولی اومد و من اومدم خونه این دفعه پر قصه.

 

و این سوال نه فقط یک بار که صد بار پرسیده شد چرا "نه؟ "

 

و خودت دوباره سوال کردی من این بار نگفتم نه! فصل سوم آشنایی تو داغی تابستون شروع شد و توی اول زمستون ثبت شد که باقی بمونه و موندگار بشه. روز هشتم دی 1386 گفتم: بله. و از خدا خواستم که درست تصمیم گرفته باشیم و ازش خواستم تا همیشه این جوری بمونیم ازت تشکر نمی کنم به خاطر همه کمک هایی که تا حالا بهم  کردی ولی آرزو می کنم بتونیم تا همیشه بهم کمک کنیم. همسرکم مبارکمون باشه.

 

 

حالا تو میگی...

 

چه خوب شد که به حرف کسی گوش ندادم و دنبال دلم رفتم

 

 

الهه و تو

دی ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱٠/٥
گرفتاری

درسته که این روزها خیلی گرفتارم و وقت نمیشه به روز کنم ولی قول میدم به زودی بنویسم. این جا همه سرماخوردن و مریضند. تهران مثل همیشه شلوغ پلوغه. هوای اهواز به سردیه تهران بود.... خلاصه خبر خاصی نیست ولی من خیلی وقت ندارم بیام آنلاین...

مرسی از همه که به هرحال سر میزنند.

الهه

۴ دی ماه ۱۳۸۶

تهران