۱۳۸٦/۱۱/٢۸
اینرسی

 من سخت تغییر فاز میدم. این خصوصیتم گرچه گاهی اذیتم میکنه ولی ازش خوشم می آد. یه نفر یه وقتی بهم گفت خیلی «اینرسی» ات زیاد است و این کاملاً واژه خوبی واسه توصیف من و من بعد از اون ازش استفاده کردم و دیگران از جامع و مانع بودن این واژه لذت بردند. من سخت شروع می کنم و خیلی خوب ادامه میدم. مثال ساده اش همین شمشیربازی است که اول رفتم با نردبان افقی ببینم اونجا توی تمرین شمشیربازی چه خبره چون لباس شمشیربازها به نظر قشنگ و جالب بود واسه تماشا و حالا 4 سال و 3ماه تقریباً بی وقفه شمشیربازی می کنم. 

 

 

 

ولی تو این جریان وقت هایی که باید تغییر فاز بدم گاهی خیلی اذیت میشم و خیلی سخت شروع می کنم. یک نمونه اش تغییر مدل درس خوندن دانش آموزی و دانشجویی بود که تقریباً 4 سال طول کشید تا تونستم! نمونه دیگه اش که احساس خیلی بدب بود چون بازه زمانی محدودی داشتم واسه شروع فرآیند پر ماجرای apply کردن بود و این روزها با شروع به نوشتن کردن تزم به شدت مشکل داشتم. و این دو مورد اخیر رو گفتم که بگم از دوست خوبم که دو یا نزدیک باشه سرش شلوغ باشه یا نباشه یه کمک های مختصر و به شدت مفیدی می کنه و من رو می ندازه تو جریان. اینکه دو سه روزه خوشحالم که بالاخره شروع کردم به نوشتن حتی یکی دو صفحه  همه اش به خاطر کمکش بود. بازم ممنونم دوست خوبم

الهه

28 بهمن 1386 



۱۳۸٦/۱۱/٢۳
زندگی بدون کرامپون

اولش نگاه می کنی می بینی همه چیز قابل اطمینان به نظر میرسه٬ از زمین یخ زده خبری نیست و تو مصمم هستی که همه قدم هاتو مطئن برداری
قدم اول ٬ دوم ٬ سوم  و همه چیز خیلی خوب است
قدم چهارم می خوری زمین و همه چیز فرق کرده نگاه می کنی زمین عین آینه شده از یخ! ضریب اصطکاک با تقریب خوبی صفر است و حتی نمی تونی از جات بلند بشی.
حکماْ‌منتظر خورشید می مانی تا یکم اوضاع رو بهتر کنه. اگه شب خیلی طولانی باشه چی؟

الهه

۲۲بهمن ۱۳۸۶

اسلو



۱۳۸٦/۱۱/۱۸
مسافر خونه خودم
  • یه حسی دارم همه اش فکر می کنم یه چیزی یادم رفته... چیزی جا گذاشتم یا یه روز مهم رو یادم رفته... نمی دونم...
  • من از مسافرت برگشتم. خیلی خوب بود. خونه خوب بود. زندگی خوب بود. مهمونی دادن مهمونی رفتن ٬ هوا٬ خرید٬ دوچرخه٬ خاطره٬ همه چیز عالی بود. فقط کم بود!! نمی دونم این مسافرت بود یا نه چون کوتاه بود و عمر سفر کوتاهه میگم مسافرت!
  • اون اولش که می اومدم نروژ احساس می کردم دارم میرم یه مسافرت طولانی که ته اش معلوم نیست. و خونه همیشه فقط ایرانه. اولین باری که از نروژ می رفتم ایران خنده ام میگرفت که می گفتم «سفر ایران»!! آخه مگه ایرانم میشه سفر؟ این دفعه هم که می رفتم هلند پیش پوآن  همین جوری بودم. الآن مطمئن نیستم نروژ مسافرته؟ هلند؟ هر دو؟ یا اصلاْ‌من ۳تا خونه دارم ایران نروژ هلند!! ولی پوآن بهم گفت ما هیچ جا خونمون نیست.  دارم فکر می کنم به یه عبارت بهتر که بخوره به اینکه همیشه مسافریم... «سفر دنیا»؟!

  • این ساختمون بغل SINTEFحتی دیگه سقف هم داره... دیگه نمی بینم اون پایین چی میگذره!
  • یه کتابی می خوندم «مرد داستان فروش»* از Jostein Gaarderفکر می کنم از بین همه کتاب خارجی هایی که خوندم بیشتر از همه با فضای این ارتباط دارم. اول این که تو اسلو است و من همه تفریحگاه ها و رستوران ها و خیابون ها و دانشگاه و خوابگاه و هر چی رو که میگه می دونم کجاست و رفتم و بلدم. بعد هم شخصیت اول داستان با خودم هم محلیه!! خیلی حس جالبیه. و از گذار فاز واقعیت و خیالش هم خیلی خوشم می آد. اگرچه اصلاْ ترجمه کتاب رو دوست ندارم! پست قبلی به بهانه این کتاب و به یاد مثنوی خوانی های سال ۱۳۸۰ بود... یادش بخیر ...خیال!

الهه

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

اسلو

*: عنوان اصلی کتاب هستش:SIRKUSDIREKTØRENS DATTER (دختر کارگردان (؟) سیرک)



۱۳۸٦/۱۱/٩
سایه فروش

 

کار هروزش است از لای گل و لای تیره پیکر رنجورش را بیرون میکشه از اون گودال تاریک و نمور سربرمی آره خس و خاشاک را کنار میزنه و برفدانه های ریز و سبک زو به اطراف می پراکنه و به این طرف اون طرف گردن می گشه تن خسته و زارش رو می کشه تا لب طاقچه ای که یه وقت تنها دارایی زندگیش بود. خودشو جمع می کنه و چمباتمه میزنه اونجا.

سالهاست آن طاقچه را به گلفروش فروخته ولی هنوز هم روزها که گلفروش حواسش نیست میره کز می کنه اونجا به همه اونچه که نداره فکر می کنه.

این روزها کسی دیگه به یه تن خسته و غمگین طاقچه پراز گلهای قرمز هدیه نمی ده. اونم مجبوره  بواشکی روی طاقچه بساطش رو پهن کنه. اون تو بساطش خیلی چیزها داره. سایه های تیره و تار میفروشه و گرد اندوه و موسیقی فغان و زاری...

بچه ها بادبادک دارند و بستنی. دیگر حتی کسی به فکر بازی سایه ها هم نیست.

او شب ها به فکر کوچ است به شهری آن طرف تر تهی آباد. شنیده بود آنجا هنوزهم با سایه ها بازی می کنند. دلش قرص میشد به مهتاب قسم می خئورد که فردا راهی است و فردا با طلوع دیگر  دل رفتن نداشت  و هر چه بود بیم و رخوت و رکود... روز از نو روزی از نو... طاقچه و بساط سیاه

 

الهه

۵ بهمن ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱۱/٥
در قند هندوانه

اسم کتابی که گفته بودم داشتم می خوندم «در قند هندوانه» بود. آخرش که تموم شد به خل بازی هایش عادت کرده بودم و الآن دلم براشون تنگ شده! کتاب خاصی بود. به همه نه ولی به آدم های مدل خودم توصیه می کنم تجربه اش کنند. کتاب ماجرا از زبون به آدم (؟) بدون اسم است و همه چیز رو ساده روایت می کنه. اینقدر همه چیز رو ساده میگه که آدم فکر می کنه زندگی یعنی میشه این جوری دیده بشه. بعد یه جاهایی هم به مسئله پیش پا افتاده واسه اهالی سرزمینشون چنان مهم است که آدم خنده اش میگیره و میگه مشغولیت میشه اینهمه ساده باشه. خلاصه از این تضادهای بین این دنیا و دنیای خودمون میشه یه چیزهایی یاد گرفت و یه تفریح هایی کرد.

الهه

۵ بهمن ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۱۱/٢
دوست خوبم مرسی
  • چندتا چیز نوشته بودم گفتم بذارم تو وبلاگم نذارم... آخر تصمیم گرفتم نذارم. ولی حس می کنم مدل نوشتنم یه تغییرهایی کرده. یا نمی دونم تو فازی نیستم که قبلاْ ها بودم.
  • وقتی برگشتم به زندگانی این طرفم همه اش ورقه های چکنویسم و می بینم که طرح های مختلف سفره عقدهایی که طراحی کرده بودم و طرح دستمال های سرمیز شام و آرم های مختلف که نوشته بودم و کشیده بودم رو می بینم. خوشحال میشم همه چیز بطور نسبی خیلی عالی بود و همه اش می گم اگه کمک های دوست خوبم نبود و اگه از کمک کردنش مطمئن نبودم هیچ موقع این کارو به عهده نمی گرفتم. چه روزی بشه روزی که بخوام جبران کنم. کاش خیلی خوشحال باشم. خیلی دعا می کنم... کاش همه چیز خیلی خوب باشه.
  • یه کتابی دارم می خونم که نمی دونم خنگم درست نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم یا ترجمه اش بده. این رو از کتابخونه الانی قبل اینکه خودش بخونه تابستون کش رفتم و سعی می کنم بهش برگردونمش وقتی خوندم. از نویسنده اش تاحالا چیزی نخونده بودم و بخاطر اسم کتابه اورده بودمش. الانم از اینکه تو ذهنم فارسی هاشو به انگلیسی ترجمه کنم خوشم می آد. چند صفحه مونده. تموم شد اینجا معرفی می کنمش.
  • اصلاْ آروم و قرار ندارم همه اش تو فکر سفرم. یه سفری جور کردونده شدم واسه خودم از اون سفر خوباس. پوآنم قبول داره. ولی من واسه هرماه تا اکتبرسال دیگه تو فکر سفرم.

الهه

دوم بهمن ۱۳۸۶