۱۳۸٦/٢/٢۸
پیش داوری

روز چهارشنبه 19 اردی بهشت توی قطار نوشتم:

 

همیشه وقتی یه سفری یا یه چیز خوشحال کننده پیش می آد سعی می کنم از قبل  بهش فکر نکنم چون می ترسم اتفاق نیوفته! اصلاً این شده واسه من یه قانون هر موقع پیش پیش ذوق یه چیزی رو کردم کنسل شده و یه جوری بهش نرسیدم! ولی اینکه وقتی می رم ایران قرار برم دماوند اصلاً یه جور دیگه اس! فکرشو می خوام نکنم نمیشه قند تو دلم آب می کنند! هی به خودم میگم اینقدر فکرنکن دختر!! یوهو یه چیزی میشه نمی شه! ولی واقعاً دلم دماوند می خواد اصلاً دماوند یه چیز دیگه اس! یه جورهایی شکلش حال آدمو خوب میکنه! ولی دلم شور میزنه نکنه نریم یا اگه بریم خوش نگذره!!

 

 

 

روز چهارشنبه، 26 اردیبهشت 1386

 

بازم توی قطار بودم از خونه دوستم می آمدم:

 

تو فکر این بودم که فردا که روز ملی نروژ و اولین سالیه که من اینجام و می تونم این مراسم و ببینم کجا برم چه عکس هایی بگیرم...  موبایلم زنگ خورد دوستم بود که رسیدی یه message بزن که سالم رسیدی! گفتم باشه! بعد خواستم تو وقت صرفه جویی کنم گفتم سالم که می رسم ولی بهتره الآن از وقت استفاده کنم message رو تایپ کنم وقتی رسیدم می فرستم! رسیدم جلو پله های در خونه 30 ثانیه مونده بود به در خونه گفتم الآن دیگه میشه بفرستم!

 

Menu

 

Messages

 

Draft

 

آووووخ!

 پام پیچ خورد رو پله! افتادم زمین!

 

 

 

نتیجه اخلاقی:

 

اصلاً بدیهی نبود من سالم می رسم!

 

با عصا نمیشه خوب عکاسی کرد! با پای لنگ نمیشه رفت راه پیمایی!

 

دکتر گفت تا 3 ماه باید با عصا راه بری اجازه پیاده روی طولانی هم نداری! دماوند تعطیل!!

 

 

 

الهه

 

28 اردی بهشت 1386

 

 

 

توضیح: البته واسه اینکه تجربه کنم عمو اینها بردنم با ماشین یه ذره نگاه کردم مردمو! مثل بعدازظهر عاشورا بود ولی! تو پست بعدی می نویسم راجع به این مراسم

 

 

 

 

 

 

 

 



۱۳۸٦/٢/٢٦
کار

خالم می گفت هرکی پول نفتشو یه جور هدر میده! این نروژی ها تو یه روز کاملاْ‌ بارونی در حالی که کل هفته بارونی پیش بینی شده پول میدن از این دستگاه های خفن اجاره میکنن تا برج های شیشه ای شونو تمیز کنند!

ولی از اون طرف من یه چیزی دیدم چند وقته! تو ایستگاه های مترو آدم های با لباس تمیز و نو با قیافه های به قول الانی داغان(!) با جاروهای عجیب غریب که کار کردن باهاش خیلی ساده اس ولی حتی یه آشغال سیگار کوچیک رو هم می تونه برداره از رو زمین! بد دیدم توی پبام نما نوشته که معتادها بیان ما بهشون کار میدیم که ایستگاه ها رو تمیز کنند!!‌ بهشونم پول میدیم! خوب این خیلی خوبه! پول مواد این بیچاره ها هم در می آد؛ شهر تمیز میشه؛ اینهام از تو شهر جمع میشن!

البته بماند که ما معتادم نشدیم که کار بهمون بدن!

الهه

۲۶ اردی بهشت ۱۳۸۵



۱۳۸٦/٢/٢٥
ادامه کمک و همکاری

یکی از دوستان یه لینکی داده بودند راجع به این لوگویی که من رو بازوی سربازهای نروژی دیده بودم! خلاصه مطلب اینکه این سربازها همون طور که همه مون  پیش بینی کرده بودیم ماله افغانستان هستند!

ممنون ولی به هرحال من سعی می کنم گزارش تصویری تهیه کنم!!

الهه

۲۵ اردی بهشت ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/٢۳
کمک و همکاری

توی ایستگاه قطار اسلو که وایسین روزی 10،20 دقیقه ؛ بعد چند روز می فهمین که تیپ آدم ها از چند حالت محدود خارج نیست!  یه عده هستند که شلوارهای راحتی می پوشند که طوسی رنگه و پایین شلوارشونو می کنن تو جورابشون کفش بسکتبال می پوشن و بندهاشو باز می ذارند. یه عده ی دیگه Blitz ها هستند که لباس مشکی عجیب غریب تنشونه گاهی هم قرمز و مشکی موهاشونم به رنگ های مشکی یا قرمز، نارنجی، سبز، بنفش... جیغی ه و به تمام اعضا و جوارحشونم انواع فلزات اعم از سیخ و میخ و زنجیر و سنجاق قفلی وصل کردند. یه عده آدم مسن نروژی هم هستند بعلاوه خارجی های شرقی (عرب هندی ایرانی ترک) که معلومه لباسهاشونو با دقت انتخاب کردن!

 

 و... تو این بین سربازهای نروژی هم هستند که معمولاً خیلی کم سن و سال به نظر میان دختر و پسرشون لباسشون عین همه! پونین هاشون شبیه کفش کوه های مدل جدید خیلی راحت به نظر می رسه معمولاً کوله پشتی های خیلی بزرگی دارند و از همه واسه من جالب تر اینه که روی بازوی چپشون پرچم نروژه و روی بازوی راستشون یه نشون گرد هست که فقط با خط فارسی نوشته :"کمک و همکاری"!! چراش واسم جالبه ولی نمی دونم! شاید یه گزارش تصویری تهیه کردم گذاشتم اینجا!

 

 

الهه

 

23 اردی بهشت 1386

 



۱۳۸٦/٢/٢٠
جسته گریخته
  • یه نفر که خودش خوب می دونه کی ۱۲ سال پیش بهم گفت:‌ بعضی آدم ها میوه رو هنوز نرسیده می چینند، بعضی ها می ذارن بگنده تا بچینند، ولی بعضی ها درست به موقع می چینند! تو از دسته سومی! میگما!‌ وقتی به آدم میگن یه خاصیت خوبی داری چه بعدش زندگی سخت میشه آدم به مسولیت های قبلی اش یه مسولیت اضافه میشه اونم اینه که این خاصیت رو حفظ کنه!‌چه جراتی دارند اونهایی که مغرور میشن!!
  • توی قطار دیروز پریروزها بود یادم افتاد نامه ای که دوم دبیرستان به ۱۰ سال دیگه خودم نوشته بودم سال دیگه می رسه! وای چقدر زود گذشت این ۹ سال!! به بنفشه می گفتم باورت میشه ۱۰ سال دوستیم؟؟
  • دوباره یکی یه حرف تکراری زد ولی جو حاکم بر من باعث شد بیشتر از یه حرف ساده بهش فکر کنم! بهم گفت همیشه مواظب باش جو نگیرتت! نمی دونم الآن که دارم هی مواظبت می کنم از خودم هم جو اون حرفه من گرفته یا نه! چه همه چی سخته!
  • بعضی اتفاق ها تو زندگی همه باورهای آدم رو تحت الشعاع قرار می ده!!! یه حرف ساده است ولی چی یه آدم رو وامی داره اینو بگه: عشق به چیزی که عمرش دست خودش نیست معنی نداره! من خیلی تو قسمت عشق زندگی پایه ی کنار گذاشتن عقل معاشم! حداقل میگم این جوری ولی تو چشماتون می خونم توقع شنیدنش رو از من ندارین! مگه من چمه؟؟
  • یه عروسی یه جای این دنیا داره اتفاق می افته منی که عروسی رفتن دوست ندارم دلم میخواست اونجا باشم!‌ به همه جار زدم که جام خالیه!! عروس خانم جام خالیه!!!

 

الهه

۲۰ اردی بهشت ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/۱٧
پا

یه خانمی می اومد خونه ما کار می کرد از خیلی قبل از روز اولی که مامانم عروس شده بود و اومده بود توی این خونه و شاید حتی قبل ترش. بچه که بودم چون همه اش بهمون می گفت ریخت و پاش نکنیم خیلی دل پری ازش داشتم. حتی یه بار با خواهر و برادرم بهش یه فحش قدیمی که تازه یادگرفته بودیم و نمی دونستیم کجا میشه ازش استفاده کرد دادیم!‌ که بعدهم مامانم حسابی تبیه مون کرد! این خانم سالهای سال اومد خونه ما و رفت. این وسط ها واسش کلی اتفاق افتاد مثل هر زندگی خاکستری دیگه!‌ عروسی و دختر و پسرش زندان رفتن پسرش شهید شدن اون یکی پسرش فوت شوهرش نوه دار شدنش!‌ دانشگاه رفتن نوه اش! همه ی زندگی اش کنار ما اتفاق می افتد.

روز عروسی امید که صداش می کرد اممید اومد بهش گفت هنوز به من میگی مریم خانم عشق پلاستیک؟ ولی تو به بچه ات بگو ننه ام واسه عروسی ام رقصید. و با چادر واسه عروسی امید رقصید و اسفند دود کرد.

از اون موقع ها دیگه نیومد خونه ما. گاهی واسه عید مامان اینها می رن خونش سرمیرنند بهش.

چند روز پیش ها الانی گفت یه خبر بد!‌ یوهو دلم ریخت!‌ گفتم چی؟؟‌ گفت مریم خانم پاش رفته زیر اتوبوس پاشو از رون قطع کردن خیلی گریه می کنه!

از اون روز احساس می کنم یه تیکه از وجود خودم کنده شده یه جورهایی همه اش خنده اش و رقصیدنش جلو چشمم ه میگم یعنی تو عروسی آزاده می خوای اسفند دود نکنی مریم خانم؟؟

اوستا کریم حکمتت رو بنازم این زن تنها و بی کس و مریض و زحمتکش باید این جوری بشه؟ حکمتش چیه؟ بازم شکر!

الهه

۱۷ اردی بهشت ۱۳۸۶ 



۱۳۸٦/٢/۱٤
استیصال

 

در عبور از این گذر هولناک آنقدر به ریسمان های پوسیده و شاخه های خشک چنگ زده ام تا به هر زحمتی و قیمتی عبور ممکن شود بی حتی نگاهی یه پاهایم که راه رفتن ممکن است و بی خطرتر! بی منت!

امروز در پاهایم سخت سست و ضعیف شده و یارای قدم برداشتن نیست. در خلوتم سر برزانو می اندیشم به ابدالاباد که در همین میان راه چمباتمه خشکیده ام!

الهه

۱۳ اردی بهشت ۱۳۸۶

 



۱۳۸٦/٢/۱٢
روز معلم

 

یه آدم هایی تو زندگی آدم خیلی تاثیرگذارند یکی از این دسته آدم ها تو زندگی معلم است!

با ۱۹ سال سابقه تحصیل بالتبع کلی معلم داشتم و دارم ولی تو همه این سالها بین همه معلم هام یه نفر هست که یه سرو گردن از همه بالاتره! شاید بتونم بگم از جمله آدمهای زندگی ام ه که که از همه بیشتر ازش درس زندگی گرفتم، درس های تازه! و همیشه برام پر از حرفهای تازه بوده و هست! گاهی بعضی جمله هاب این آدم رو من هزار بار پیش هر کس نشستم گفتم و بهشون استناد‌کردم. این قدر این آدم کلامش برای من نافذ ه که من تصمیم های  بزرگ زندگی ام رو روی حرفش گرفتم و میگیرم!

همیشه فکر می کردم اگه بتونم روز معلم رو بهش تبریک بگم حداقل دل خودم رو راضی کردم که هنوز لایق شاگردی این آدم هستم!

البته از حق نگذریم بعضی آدم ها تو زندگی آدم هستند که سمتشون معلمی نیست ولی خیلی چیزها به آدم یاد میدن! و من حرفهاشونو یادم نگه میدارم که استفاده کنم!

روز معلم به همه اونها که بهم زندگی کردن و فکر کردن یاد میدن مبارک!

الهه

۱۲ اردی بهشت ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/۱٠
رنگ و بو

 

بو؛ بوی اشک بوی بارون و خاک، بوی آشغال مداد قرمز خیس، بوی قیر

 

رنگ؛ رنگ گریه، رنگ یه نگاه قهوه ای رنگ یه روز خاکستری، دنگ نفس،‌ رنگ خدا!

 

واسه هر کسی هر روز و هر لحظه هر دوره زمانی یه رنگ و بویی داره. گاهی یه کلمه،‌ یه بو یه صدا یه آهنگ یه آدم با رنگ نفسش آدم رو سال ها می بره تو خاطره هاش گم می کنه.

 

دیروز که داشتم دوچرخه ام رو تمیز میکردم یاد کلمه گل پره افتادم یوهو ۱۳ ، ۱۴ سال رفتم عقب تو کوچه پشت خونه؛ دم در مغازه آقای زمانی یه بعدازظهر تابستونی داغ. کرمک دوچرخه ۵ تومن!

 

الهه

 

۱۰ اردی بهشت ۱۳۸۵

 

 

 



۱۳۸٦/٢/٧
روزمره
دیروز داشتم فکر می کردم اینجا چون همه چیز مرتب و منظم است ، همه هم منظم هستند همه چیز زود نکراری میشه و اصلاْ‌ تنوع نداره.

 

آدم مجبوره سر یه ساعتی از در خونه بیاد بیرون همیشه همون اتوبوس با همون مسافرها با قیافه های تکراری همیشگی از کنار آدم رد بشه! همیشه همین نقطه مسیر این پیرزن رو با سگش ببینم. همیشه مسافرهای قطاری که سوار میشم همون ها هستند که همیشه هستند. همیشه به یه مترو میرسم مسافرها هر روز از همون دری که عادت دارن سوار میشن. بعضی ها همیشه در اول بعضی ها همیشه در دوم!

 

منم انگار مثل اینها شدم!‌همیشه ۹ از خونه می آم بیرون همیشه ۹:۱۴ سوار قطار میشم و همیشه ۹:۴۶ میرسم دانشکده!

 

امروز که خواب موندم و تازه ۹:۱۱ بیدارشدم گفتم ایول امروز حداقل آدم های جدید میبینم! اونها هم من رو میبینن یه آدم جدید که امروز می دود! واسشون میشه یه تنوع! ولی در کمال تعجب من امروزم همون پیرزن رو با سگش درست همون نقطه دیدم و همون مسافرهای قطار و! شاید امروز همه خواب مونده بودند و منم باید خواب می ماندم!!

 

الهه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٢/٢
روزی به روز من بشی

 

  • یه چیزی نوشته بودم هرچی می گردم نیست! بعداً حالا میذارمش!

     

  • من همیشه قطار 36 دقیقه رو که می گیرم از اسلو 48 دقیقه می رسم ایستگاه خونه و 50 دقیقه تو اتوبوسم و اتوبوس همیشه 53 دقیقه راه می افته! من همیشه فکر می کردم خیلی کار مسخره ایه! هیچ کس تو فاصله 50 تا 53 دقیقه سوار قطار نمیشه چرا اینهمه صبر میکنه؟

     

  • دیشب که یه جمعه مثل همه جمعه های این جا بود با هزارتا آدم مست تو خیابون از دانشگاه که داشتم می آمدم خونه از قطار که پیاده شدم دیدم یه خانم مسنی داره پیاده میشه! تقریباً فاصله زمانی بین دو تا قدمش 60 ثانیه بود! یاد خاله بزرگم افتادم که الآن چی کار می کنه! شاید با این خانم هم سن و سال باشن! این داره واسه خودش زندگی می کنه و جمعه شبش رو بیرونه! موهاش عیه خاله بزرگم بود سفید سفید صدفی مصری! و یه طرفش رو دم موشی کرده بود. تو همین فکرها بودم منتظر که اتوبوس راه بیفته دیدم ساعت شد 53 دقیقه، اون خانم مسن ه هم رسید به اتوبوس سوار شد راه افتادیم. خجالت کشیدم از خودم فهمیدم چرا اتوبوس الکی وایمیسته!

     

  • یاده حرفه مامان بزرگم افتادم! روزی به روز من بشی پارسنگ ... من بشی!

     

 

 

الهه

 

1 اردیبهشت 1386