۱۳۸٦/۳/٢۸
زندگی دور از خونه

چند مدتی حسابی گرفتار بودم اصلاً وقت نمی شد این جا هم بیام خوشبختانه گرفتاری ها همه از جنس خوب بود. ترم دوم دانشجویی تو نروژ هم تموم شد! یه سال تحصیلی دور از خونه تو محیط کاملاً جدید کلی چیزها بهم یاد داد. من همیشه گفتم اجازه می دم مشکلات بیان و من باهاشون برخورد می کنم ولی نمی ذارم من و با خودشون ببرند. من همیشه سعی می کنم بیشترین درس ها رو از روزهای زندگی ام ببرم هرجا هستم سخت با آسون زین به پشت یا پشت به زین... ممکنه حرف نزنم ولی ...

 

از اینکه واسه درس خوندن اومدم از ایران بیرون خیلی خیلی خوشحالم! این قسمت تجربه یک ساله ام ار بهترین قسمت هاست.

 

این جا آدم ها که مهاجرت کردند به هر دلیلی هر کدام زندگی شون یه قصه است. بعضی از آدم ها این قدر زمان بهشون سخت گرفته که جای پاش چنان رو پیشونیشان مونده که از شناسنامه هاشون خیلی بزرگتر بنظر می رسند.

 

زمستون سرد و تاریک نروژ اصلاً سخت نبود تابستون گرمش هم اونقدری که خودشون فکر می کنند خوب نیست. ولی این جا طبیعت همیشه قشنگه.

 

این جا اومدن واسه من اولین تجربه دور شدن از خونه به مدت بیشتر از دو هفته بود. این حس گاهی خیلی خوبه احساس می کنی به هیچ جای دنیا وصل نیستی یه جوری ول شدی تو دنیا واسه خودت تو عالم خودت و هیچ کس سکوتت رو نمی شکنه. ولی گاهی هم اونقدر خوشایند نیست. تجربه زندگی کردن با آدم های نه جدید! با آدم های آشنا که حالا شکل جدیدی از با آنها بودن رو تجربه می کردم. همیشه فکر می کردم خودم رو چنان نرم و انعطاف عادت دادم که تو شرایط مختلف بتونم لبخند بزنم. ولی تجربه دور از خونه بهم نشون داد هنوز مونده تا تفته شدن تا پختگی! و راه زیاده. من باید این قدر بزرگ بشم تا بتونم نه تنها خودم خوب زندگی کنم که زندگی رو به دیگرانم سخت نکنم که می دونم حتماً تا الآن چندین و چند با کردم.

 

زندگی دور از خونه بهم قدر هم زبونی قدر داشتن رفیق و آدم پایه رو بهم بیشتر از قبل یاد داد.

زندگی دور از خونه زشتی بعضی کارها رو مثل غیبت کردن و قشنگی بعضی چیزها رو مثل گذشت و محبت بیشتر از قبل بهم نشون داد.

 

من این قدر از این زندگی چیز یاد گرفتم که الآن حس کنم با دست پر می رم خونه. و بازم برهنه برای سختی های تازه و درس های تازه بازمی گردم.

 

الهه

28 خرداد 1386

فرودگاه گوتنبرگ

 

 



۱۳۸٦/۳/٢۱
KISS

توی ترم گذشته یه چیزی خوندیم تو یکی از درس هامون جالب بود. من هیچ وقت فکر نمی کردم این می تونه یه اصل باشه. مطمئن نیستم من همیشه بهش اعتقاد دارم یا نه ولی حداقلش اینه که جالبه؛ اصل KISS!

Keep It Simple, Stupid

به نظر من بی تردید علم باید این جوری باشه. با این جمله انشتین هم حال می کنم که گفته:

everything should be made as simple as possible, but no simpler

ولی خودم گاهی دلم می خواد پشت کلمه قایم بشم شایدم حتی اون موقع هم معتقدم که باید تا اون جا که ممکنه ساده حرف زد ولی گاهی ممکن نیست! اگه سخت حرف میزنم لابد از اون ساده تر نمیشه!

یه چیز دیگه می خواستم راجع به امتحان کتبی های این جا بگم. من هفته ی گذشته  این جا اولین امتحان کتبی ام رو  دادم ودر واقع بعد از حدود دو سال تو دانشگاه امتحان کتبی دادم!!

اولش که امتحان شروع شد کلی ورق کاغذهای رنگی مختلف دادن بهمون! روی بعضی هاش به نروژی یه چیزهایی نوشته بود! از مراقب های جلسه پرسیدم من این ها رو چی کار کنم؟ رو کدوم بنویسم!

کلی وقت واسم توضیح داد این ورقه ها کاربن دارن (مثل دفترچه بیمه هامون مثلاْ) روی ورقه  های سفید می نویسی؛ کپی اولش زرد رنگه و  کپی دوم صورتی. امتحان که تموم شد این ها رو از محل پرفراژ جدا می کنی؛ برگه های هر رنگ رو توی پوشه ی همرنگ خودش می ذاری!‌ پوشه ی سفید رو مصحح اول تصحیح می کنه؛ پوشه زرد رو مصحح دوم ؛ صورتی هم ماله خودتون میشه! ورقه های چهار خونه و خط دار از هر رنگی دادیم بهتون مدلی که ترجیح میدید رو انتخاب کنین و روش بنویسید!من کف کرده بودم بابا بی خیال مگه کنکوره!!

 از این ور این همه سفت و سخت گرفتن! بعد ۱۰ بارم می خواستی بری از جلسه امتحان بیرون کسی کاری بهت نداشت! اینجا اینشم برعکس ایران ه! تو ایران همه به دانشجو شک دارن این جا به مصحح و استاد

کلی ایده ی تقلب به ذهنم رسیدهideadevil ایشالله واسه امتحان های بعدی!

الهه

۱۷ خرداد ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۳/۱٦
پرخون؛‌ پرنفس

تو را دوست می دارم؛ چون دست هایی که نوازش را.

و دلم می خواهد

شکنندگی لب هایم را گاه به تن مواج تو بسپارم

تو را دوست می دارم؛ چون گلبرگی که شبنم را.

و دلم می خواهد

گاه بسپارم آغوشم را به کودکی که از خنده هایت رها میشود

تو را دوست می دارم؛

نچون هر رویایی

تو را پر خون؛ پر نفس دوست می دارم

پويا



۱۳۸٦/۳/۱٤
خارج از وظیفه

۱۳، ۱۴ سال پیش تو دفتر معلم های مدرسه مامانم اینها یه دونه از این ورقه ها دیدم  که کپی می گرفتن به همه مدرسه ها و اداره ها می دادند. شاید هم خیلی هاتون دیده باشیدش راجع به کار توش نوشته بود:

دیر آمدن و زود رفتن بی نظمی است٬

به موقع آمدن و به موقع رفتن وظیفه است٬

زود آمدن و دیر رفتن ایثار است٬

...¤

یه عالم جایگشت های زود و دیر و به موقع  و آمدن و رفتن  هم داشت که من یادم نیست چیها بود!

کلاْ‌ آدم هر جایی محدوده وظیفه اش رو انجام بده انجام وظیفه کرده منظور اینه که پاداشی بهش تعلق نمی گیره. با دیدگاه معلم دینی که بخوای بهش نگاه کنی اینه که خوندن نماز یومیه ثواب نداره

و خوب طبیعتاْ‌ آدم وقتی وظیفه اش رو انجام میده و علاوه بر اونم باز انجام میده خوب چه بهتر!

مثل نماز مستحبیه!

حالا آدم اگه اقل وظیفه اش رو انجام نده یا وظیفه اش رو با کاستی انجام بده٬ ولی هزارتا کار خوب که وظیفه اش نیست بکنه٬ به این آدم چی می گن؟ من یادم نیست !

ایثارگر؟ مهربون؟‌وظیفه نشناس؟ انفاق گر؟ از زیرکار در رو؟

الهه

۸ خرداد ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۳/۸
قايم موشک يه نفره

توی خونه نشسته بودم منتظرت که درو باز کنی بیای تو

گفتم ۵ دقیقه دیگه میای شام هم حاضر است. فکرشم کرده بودم، یه شام مفصل با شمع شکلات تلخ با قهوه.

۵ دقیقه شد ۵ ساعت

۵ روز

شاید ۵ هفته!

و شاید بیشتر

نیومدی... قهوه ها سرد شد ته فنجون خشک شد. من دیگه قهوه نخوردم!

ولی من اینقدر مطمئن بودم که می آی که حتی بلند نشدم  پشت درو نگاه کنم! سرجام آروم گریه می کنم با دل تنگ. مسخره اش اینه که تو همه این مدت تو پشت در مونده باشی تا ببینی اگه تا کی نیای من میام دنبالت یا دلت واسه قایم موشک تنگ شده بوده.

اما من که مطمئنم تو می آی!

الهه

۲۶ اردی بهشت ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۳/٤
دوست تازه ی کوچولو
من یه دوست جدید پیدا کردم که خیلی دوستش میدارم مثل بچگی همه مان ساده و صمیمی اه! مثل بچگی همه مون دروغ بلد نبود! من قصه چوپان دورغگو براش گفتم با چشم های گرد می پرسید واسه چی دروغ می گفته؟
بعداً به من گفت چرا تو از بابام بزرگتری؟! بهش گفتم همین جوری! گفت من و بغل کن از تو بزرگتر بشم! چه قدر آسون آدم بزرگ و کوچیک میشه تو بچگی! آدم تو بچه ها خودش بچه میشه!
اینم منم! از نگاه دوست کوچیکم! بهش گفتم چشمات X ray داره؟

الهه
سوم خرداد


۱۳۸٦/۳/۱
روز ملی!

اواسط ماه آوریل یه عالم لباس محلی می دیدم تو مغازه ها به رنگهای مختلف با گلدوزی های با مزه!

 

 

 

از همون موقع ها هم کلی مغازه همه چیز به رنگ قرمز و سرمه ای و سفید آورده بودند از شمع گرفته تا دستمال سفره و پرچم واسه تزیین کیک و پرچم های بزرگ خلاصه همه چیز!

 

همه این ها مقدمات جشن روز ملی نروژ بود که بجای خودش مراسم جالبی بود ولی چیزی که واسه من از همه جالب تر بود خوشحالی مردم بود واسه این روز! همه از قبل کلی دوق داشتند که قشنگ معلوم بود واسشون این روز یه تعطیلی ساده نیست! روز 16 مه موقع خداحافظی همه به هم و حتی به من که خارجی ام می گفتن :"17 مه تون مبارک" و این قدر این رو با ذوق می گفتن که آدم هم ذوق میکرد!

 

 

 

وقتی از جماعت جدا شدم  از یه ذره دورتر این آدم های خوشحال رو نگاه  کردم یوهو یه غمی تو دلم نشست! یه حس شبیه غبطه شبیه حسد حتی! که چرا ما نباید روز ملی داشته باشیم؟

 

 چرا ما نباید یه روز همه مان دور هم جمع بشیم ایرانی بودنمان رو جشن بگیریم؟

 

چرا ما نباید دست بچه هامونو بگیریم بیاریم تو خیابون بهشون فرهنگ و سنتمون رو یاد بدیم؟

 

 چرا ما نباید به روزی از اینکه خونه داریم و ماله خودمونه خوشحال باشیم؟

 

چرا ما بچه هامون و خودمون باید حسرت امنیت و آرامش داشته باشند؟

 

 چرا ما تو خونه خودمونم غریبیم؟

 

 

 

به اینها بخاطر داشتن همه اینها و اینکه بدون لکنت می تونند به همه دنیا بگن "نروژی" اند حسودیم میشه! اینها که رفاه دارند، آرامش دارند و مهم تراز اینها آبرو دارند!

 

 

 

الهه

 

۳1 اردی بهشت 1386