۱۳۸٦/٤/٢٥
بازم از خونه

 

  • آدم یه دلی داره که یه اخلاق های بدی داره! و یه اخلاق های بدی آدم داره که به اثرات بد و گاهی هم خوبی داره. آدم عادت می کنه و آدم وابسته میشه. یه حورهایی انگار زندگی مجموعه همه این عادت دادن ها و عادت کردن ها و سختی ترک عادت هاست. وقتی دور از خونه ای دلت خونه می خواد؛ غافل از این که در عین حال داری به اونجای جدیدی که تویش هستی عادت می کنی. دوست میشی و دوست می داری و دوستت می دارند. آدم همه اش اینجا و اونجا تعلق پیدا می کنه و زندگی اینجا و اونجاش تلخ و شیرین میشه. من دلم واسه نروژ و بعضی آدم هایی که اونجا دارمشونو دانشگاهم و ... یه ریزه تنگه اگرچه تو خونه خیلی بیشتر از اونی خوش می گذره که کسی بتونه فکرشم بکنه.

 

  • حال می کنم با خونه! هیچ جا مثل خونه نیست یه سوت بزنی 20 تا رفیق پایه پیدا کنی بری بیرون یه آیس پک توپ بزنی و بخندی و خوش بگذرونی؛ و قدر بدونی به لذت به چیز مشابه خندیدن و بدون سوء تفاهم گپ زدن رو. لذت ببری از زبون مادری حرف زدن با هم نسل هات! چند روز پیش ها دلم شور افتاده بود نکنه تعداد دوستای قدیمیم تو امریکای شمالی و اروپا بیشتر از ایران شده! ولی هنوزم این جا دوست های خوبی دارم! من همیشه گفتم من از دوست شانس دارم!

 

  • حال می کنم با خونه! اراده می کنی میری سوت ثانیه قله بالای 4000 میزنی! (من که هنوز نزدم ولی میزنم! بالای 5000 شم دعا کنید بزنم!)

 

  • حال می کنم با خونه؛ با غذاهای توپ رستوران ها و کافی شاپ های بهتر! طبیعت خوشگل! و آدم ها!

 

الهه

۲۵ تیرماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٤/۱۱
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

  • اینجا اومدم مثل آدم هایی که هزار سال دورند اصلاً انگار یادم نیست الآن ها چه خبره. هفته پیش رفتم دانشگاه که برم شمشیربازی. بعد گفتند الآن تو امتحان هاست الآن که تشکیل نمی شه! شرمنده شدم اوا! چه جور یادم رفت که الآن فصل امتحان هاست.

     

 

  • هفته پیش هم کنکور بود یوهو فکر کردم 6 سال پیش چقدر این روز مهم بود و الآن اصلاً اهمیتی نداره! تازه مامانم اینها که گفتند دختر عمه ام و پسر عموم کنکور دارند شاخ درآوردم که اینها مگه این قدر بزرگند! تازه رشته شونم نمی دونستم!

 

  •  

    پارسال که رفتیم نمایشگاه کتاب کلی لیست نوشته بودم کلی هم خرید کردم! و یه کتابی از لیستم بود که همه دنبالش بودند و گیر نمی آمد. گفتند همون روز اول چاپش تموم شده! زمستونم که اومدم این قدر تو فاز دیگه بودم که یادم رفت دنبال کتابه بگردم. این دفعه که اومدم دیدم الانی دارتش. کلی شاداب شدم. خوندمش. خوش گذشت. هرکدوم داستانها ش یه جوری خوب بود. آخریش هم چون یه جور هم حسی بود خوب بود. داستان یه جور دوست شدن تو چت بود و من و برد تو خاطراتم تو سالهای 77 تا 81.  داشتن خفه میشدم. یه چیزی خاص نسل ما... خاطرات مدل ما! دارم از این همه خاطره مشابه خفه میشم...

     

"تو چت روم ها تنها چیزی که پیدا نمیشه حرف راسته ولی من باور می کنم...

کسی که روزی یه بار گریه نکنه با زندگی مشکل داره...

خودکشی...

براتون یه شعر گفتم...

دیونه ای ... گاهی دیوونه ها بهتر از عاقل ها هستند.

اومدم نبودید

بازهم نبودید

قرارمان ساعت 6 بود

... تازه از عروسی برگشتم هنوز لباس عوض نکردم

اومدم نبودید

اومدم نبودید

اومدم نبودید

..."

تا حدود 5 صبح به این خاطره ها فکر می کردم و به خفگی فکر می کردم!

 

 

الهه

 

11 تیرماه 1386



۱۳۸٦/٤/٦
ايرانم

خیلی خوبه ایرانم! تهرانم و خونه خودمونم. الآن تو این 9،8 روزی که اومدم ایران هیچ کار خاصی نکردم به جز اینکه ایران بودم و این خودش کلی خوبه. دانشگاه رفتم چیز زیادی عوض نشده بود. فقط دانشجوها کوچولو تر شده بودند. همه امتحان داشتند من اصلاً یادم نبود الآن فصل امتحانه!

رفتم دکتر بهم که گفت جورابتو دربیار برو عقب این وری شو اون وری شو یادم اومد تو نروژ دکتر واسه آدم این کارها رو می کنه! چقدر مدل رابطه فرق داره. تو نروژ دکتر و کلاً همه احساس می کنند وظیفه اشون خدمتگزاریه ولی اینجا همه وظیفه اشونم که انجام میدن یه جوری با آدم رفتار می کنند انگار به آدم دارند لطف می کنند.

رفتم تیراژه مردم رو یه کمی ارشاد می کردند یه خانمهایی که درجه هاشون سر آستینشون بود. یادمه بابام کوچیک که بودم واسم گفته بودند اگه درجه یکی رو دوششه یعنی نیروش تو مغزشه اگه رو بازوشه یعنی نیروش تو بازوشه اگه رو مچه یعنی نیروش تو دستشه. من فقط سربازها رو قبلاً دیده بودم رو مچشون درجه دارند. ولی درجه این خانم های ارشادگر شبیه سرهنگ دو یی بود و رو مچ! اینم به پدیده بود!

تاکسی گرون شده. تا حدی! البته من هنوز خیلی خیابون گردی رو شروع نکردم!

مردم حتی به نسیت 4؛5 ماه قبل بیشتر دنبال مارک هستند گوشی موبایلت چی باشه هنوزم مهمه! هنوزم تو خیابون که راه میری همه از مغز سر تا نوک پا راجع بهت کامنت میدن.

از روزی که اومدم همه اش قرار بود از فردا بنزین سهمیه بندی بشه. دیشب بالاخره این اتفاق افتاد. یه جورهایی حس می کنم یه کمه دیگه لغوش می کنند. میشه با روزی 3 لیتر زندگی کرد؟

همه اینها یه طرف اینکه هر جا راه میری حس می کنی صاحب خونه ای یه طرف دیگه! این حسش خیلی خوبه گرچه خونه داغانه (به قول الانی)

الهه

تهران

۶ تیر 1386

پ.م: رفتم دکتر گفت تا ۴۰ روز دیگه ام اجازه نیست برم کوه شمشیربازی ام نکنم. من می خوام یه کمشو گوش ندم