۱۳۸٦/٦/٢٦
تنها در خانه_ نسخه نروژی!

طی اتفاق ناجوانمردانه ای من امروز هوس وافل کردم.

من که عشق شیرینی جات دارم م بطور کلی از بوی کلمه ی "پخت" مست میشم هر موقع بوی وافل حس می کنم نااختیار دلم شیرینی می خواد اونم از نوع داغش. دیگه ماه رمضون باشه و سحر هم خواب مونده باشی و چیزی هم تا افطار نمونده باشه و جمعه هم باشه و تو دانشگاه تک و تنها باشی و بوی وافل هم بیاد.

از قراری که امکانات درست کردن وافل نبود تصمیم گرفتم بدو بیام خونه و با مواد وافل حلوا درست کنم!

بر طبق شعر آرد و روغن با شکر سرخ کنی حلوا میشه پیش رفتم. ولی مثل اینکه واقعاً کار هر بز نیست خرمن کوفتن حلوای من خرد شد و مثل مال مامانی بابایی تپ و تپ آخرش صدا نمی داد که هیچی مثل آرد گلوله گلوله شده بود! آخر کار فکر کردم IQ یی بزنم و مقادیری روغن اضافه کنم. چون فکر کردم باید روغنم داغ باشه گذاشتمش رو حرارت دوباره و روغن رو ریختن همانا و پاشیدن به سر و صورت اینجانب همان. و الساعه یک ساعت و بیست دقیقه به افطار مونده من دارای 4 عدد تاول بر روی پیشانی و چانه  و بازوی چپم  از قرار هر کدام اندازه یک سکه 2ریالی (50 اوره ای) هستم! و یک بشقاب حلوا _اگر بتوان آن را حلوا نامید_ و یه جمله را در ذهنم تکرار می کنم: "کارد بره تو اون شکم"


الهه

18:43 بیست و سوم شهریور 1386

اسلو



۱۳۸٦/٦/٢۳
وجدانی اگه باشه
  • به کار بدی کرد خیلی ناراحت شد سرش درد گرفت شب خواب بد دید حالش بدتر شد. فردا صبحش از اینکه حالش این همه بدشد خوشحال شد. رفت به کاری کرد جبران بشه. یه نمه ته دلش راضی شد. ازاین که خوشحال شده ناراحت شد. از اینکه راضی شده خیالش راحت شد. از ناراحتیش سر درد شد. از رضایتش توی باد سردش نشد! ولی من فکر می کنم خودش هم نفهمید که آخرش خل شد! شایدم از اول خل بود!
  • ماه رمضون اومد. نمی دونم از روی تلقین یا هر چیز ممکنه دیگه کاملاْ از دیروز یه حس متفاوت دارم! روزه گرفتن ماه رمضون انگار با روزهای دیگه یه فرقهایی داره!
  • امسال این کمبود دعای سحر که صداش بیاد و ربنا و دعای بعدافطار به برکت این سایت حل شده. قابل توجه دوستان غربت نشین !
  • التماس دعا!
  • دیروز داشتم مغز نون باگت ها رو با ته لیوان می کوبیدم آرد سوخاری درست کنم صداش من رو برد به سالهای بچگی ! مامانم مغز نون سفید هاون بزرگ هاون کوچیک دستهای مامان دستهای من! الک... درس زندگی!‌آدم وقتی بچه ای نمی فهمه داره چه درسی می گیره ولی هرچی هست همه رو خوب میگیره!

الهه

بیست و سوم شهریور ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٦/۱۸
حلقه غین تو تنگ میم ات از آن تنگ تر

الآن الانی یه خبر تلخ داد. خیلی ناراحتم. دلم از فاصله خون ه. و دل گرفته یه لب همیشه خندون و یه قلب فوق العاده مهربون جلوی چشمم ه یه دنیا خاطره تلخ و شیرین و هزار تا فکر بد و تلخ. خدایا بازم به همه چیز شکر! و واسه امتحان هیچی و ازم نگیر. حتی اگه خوب شکر نمی کنم!

به الانی ایران که رفتم می گفتم کاش بزرگترین غم های زندگی آدم غربت بود. غم های دیگه خیلی غیر قابل تحمل بزرگه.

پشت سرم راست وایستاده با نگاه  پرسشگر نگاه می کنه وزن نگاهش رو حتی از پشت سرم حس می کنم جرأت ندارم برگردم نگاش کنم. گردنم خشک شده خیره خیره جلو رو نگاه می کنم. اگه بتونم جلو تر اونجا رو بگیرم یه جایی رندانه و فرز نخ پشت سری رو می چیدم. دیگه بهم وصل نیست. هست ها! ولی به من وصل نیست. من ... تو هم معلقی یا به یه جای دیگه وصلی

الهه

7 و 17 شهریور 1386

 



۱۳۸٦/٦/٧
نیمه شعبان!
  • امروز تولد قمریم بود! ۵ نفر بهم تبریک گفتن! حس خوبی داره توش!
  • یه وقت هایی خاطره های خاکستری می اد جلوی چشم آدم روز آدم پر از خاطره  و بوهای خاکستری میشه. توی جشن آغاز سال دانشکده مثل اینکه چندتا وافل ته گرفته بود بوش شبیه زولبیا بامیه شده بود! ماه رمضان ...۱ماه رمضان ۲تا ماه رمضان ۳ تا ۴تا... امسال ۱۸ امین ماه رمضونیه که روزه می گیرم!‌ای خدا!!‌چرا من هر ماه رمضون احساس سال به سال دریغ از پارسال بهم دست میده!
  • الآن هفته دوم است که اومدم توی خونه جدیدم . روز اول که اومدم این جا با وجود اینکه اسماْfurnished بود ولی رسماْ خالی بود و واسه زندگی توش کلی چیزها لازم بود. خاله و عمو ( که به عبارتی مامان بابای نروژی من محسوب میشن همه جور وسیله بهم دادند! از فرش خونه خودشون گرفته تا هر چیزی که ممکنه آدم بخواد.( یه مثلی هست آدم میگه تا فرش زیر پامم ...این یعنی نهایتش دیگه؟!‌نه؟) من فکر نمی کنم بتونم هیچ موقع این قدر مهربون باشم! اصلاْ من آدم مهربونی نیستم آخه!
  • الان خونم همه چیز داره! می تونم حتی یه مهمونی بزرگ بدم! این قدر که توی ۱۷ متر جا بشه!

الهه

هفتم شهریور۱۳۸۶



۱۳۸٦/٦/٥
سفر هلند

بالاخره اومدم نروژ و 2 روز بعدشم رفتم برای جنبه ی گردشگری و البته دیدار یه دوستی هلند! که یه روزش هم رفتیم بلژیک.

به ترتیب : آمستردام؛ ماستریخ، آیندهوون، نونن، رتردام، دن هاخ ( لاهه)، آنتورپن و اوترخت شهرهایی بود که رفتیم و دیدیم.

گزارش خیلی خلاصه از سفرم که بخوام بدم باید بگم که هلند کشور تمیزیه. ( ولی نروژ تمیز تره! ) دوچرخه به نسبت نروژ خیلی خیلی متداول تره و البته دوچرخه سواری تویش خیلی خیلی آسون تره! همه جا صاف و تخت است. ساختمان قدیمی و خیابون های سنگفرش زیاد می بینه آدم. ساختمان های مدرن هم تو بعضی شهرها هست. کلی شهرها تویش رودخونه داره و پراز کانال ها و پل های قدیمی و جدید.

 


ماستریخ خیلی شهر قشنگیه!پراز پس کوچه های قدیمی! یه رودخونه ماس تویش بود که خیلی خوشگل بود. مرتفع ترین جای هلند با ارتفاع 160 متر از سطح دریا نزدیک اونجاست. یه غار ساختگی که میشه بهش گفت معدن سنگ و میشه بهش گفت گالری هنری داره که واقعاً به دیدنش می ارزه!

 


دن هاخ یه موزه داره که همه جاهای دیدنیه هلند رو اونجا کوچولوشو ساختن! به اسم مادورادام. اگه مثل من بچگی با گالیور و لی لی پوتی ها حال می کردید حتماً اونجا رو دوست خواهید داشت. و اونجا یه ساحل خیلی خوب با ماسه های مهربون داره، اسخیوینگن. یه غروب به اندازه های خدا رومانتیک!

رتردام یه برج داره که 185 متر ارتفاع داره و کلی خوشگلی های شهر از اون بالا پیداست! خیلی جای قشنگیه!

 


آنتورپن مرکز تجارت الماس دنیاست که شهریه توی بلژیک در قسمت هلندی زبان بلژیک. ایستگاه راه آهنش یه وجب از خدا کوچیک تره! و الماسهاشم در حد خدا خوشگلند! به طرز چشمگیری همه ی این تاجرهای الماس یهودی یا روس هستند.

ولی همه اینها یه طرف آدم این جاها رو یا یه Right Person  یی بره خیلی خوش میگذره! سفر کوتاه و بی شک خاطره انگیزی بود. من از لحظه اول که تو هواپیما نشستم تا وقتی برگشتم اسلو همه اش یه این فکر می کردم که به بهترین نحو از همه چیز لذت ببرم. خیلی خیلی بهم خوش گذشت. جای همه اونها که دوستشون دارم خالی بود. شاید بعداً ها روایت دومی از سفرم نوشتم.

 

الهه

پنجم شهریور 1386



۱۳۸٦/٦/٢
اومدم نروژ
 

 

 

کلی با تاخیر دارم می نویسم و کلی حرف دارم!

 

مسافرت 7 هفته ای من به خونه با همه ماجراهاش و عروسی هاشو مهمونی هاش و کوه و جنگل و شمشیربازی و بخور بخور و بیمارستان و همه چیز روز 15 مرداد تموم شد.

 

روز 13 مرداد شاید بعداً ها یکی از مهمترین روزهای زندگیم بشه.

 

روز 14 مرداد 30امین سالگرد ازدواج مامان اینها بود و این دفعه علیرغم میل همه مون یه کم غمگین بود. روز آخر ایران بودن من! با چشم های خیس.

 

روز 15 مرداد ساعت 7:40 صبح پرواز داشتم! اما چه پروازی! اولش که رفتم فرودگاه دیدم زدند پرواز ما شده 14:40. 7 ساعت تاخیر توی خداحافظی اتفاق بدی نبود. ولی رفتم که بارم رو تحویل بدم وبرم خونه 2تا وعده دیگه هم غذای مامان جون بخورم بهم گفتن که بلیط ام به خاطر reconfirm نشدن باطل شده. و حالا خر بیار و باقالی بار کن! چشمتون روز بد نبینه! کار به جایی رسید که همه کسایی که دیشب می گفتند نرو نروژ دعا می کردند من یه جوری رفتنی بشم. حقیقت امر این بود که خودم بی خیال نشسته بودم و تنها چیزی که دلم مب خواست این بود که زودتر تکلیفم روشن بشه. مهم نبود می رم یا نه کی می رم ولی از اینکه از ساعت 5 صبح بطور بلاتکلیف رو پا وایستاده بودم جلوی این جاهایی که آدم بارشو تحویل می ده و با نگاه پرسشگر همه کارمندها رو نگاه کرده بودم خسته شده بودم. از طرف دیگه به شدت دلم شور مامانم و بابام رو میزد که استرس نگیرند بخاطر هیچی!

 

با کلی از کارمندها و مسافرها دوست شدم. با همه حرف زدم. روز جالبی بود. اما یک ساعت آخرش آخر خنده بود. بهم گفته بودند تا نیم ساعت قبل پرواز نمی فهمم رفتنی ام یا موندنی. گفتم اختلاف قیمت بلیط رو میدم Homa Class  یا Business Class سوارم کنند. گفتند نمیشه. اون جلو بودم تمام وقت و کلی چیزها فهمیدم که همیشه اتفاق می افته و هیچ موقع نمی فهمم! مردم با 30 کیلو اضافه بار راحت می رفتند. و ما 6+3 نفر بودیم با بلیط های OK شده تازه Reconfirm شده که کارت پرواز نداشتیم. ساعت 7:40 شب شد! ما هنوز رو زمین بودیم. بهم گفتند امکان نداره جا بگیری. رفتم نا امیدانه واسه هفته بعد درخواست بلیط دادم. از مامان و بابا خداحافظی نکرده بودم گفتم برمیگردم خونه. درخواست بلیط 13 آگوست دستم بود به فرم بهت زده رفتم ببینم رو تابلوی پرواز نوشت که پروازمون بلند شد یا نه. یکی از این آدم ها که باهاش دوست شده بودم اشاره کرد خانم شما بیا بارتو بده برو! بهتم صد چندان شده کاری که گفت کردم یه کارت پرواز خط خطی شده داد بهم با آسانسور از یه جای عجیبی بردنم بالا.از Pass control ردم کردند. رفتم برم تو هواپیما که نگهم داشتند. گفتند تو LMC هستی یا Jam Seat گفتم نمی دونم. گفتند کاپیتان گفته ببریمت!

 

خلاصه نیم ساعت دم در ایستاده بودم که بالاخره گفتند بیا برو تو . من بودم و 5 نفر دیگه. رفتیم. بار دستمونم گرفتند. موقع سوار شدن بهمون گفتند جا نداره هواپیما! بارمونم پیاده کردند! خودتونو بذارین جای من! چه حسی بهتون دست میده! احساس دماغ سوخته شدن! این خانم های همراه ما شروع کردند گریه و زاری من و یه خانم دیگه نگاشون میکردیم. بعد یکی از مهماندارها اومد به اون دختره که گریه زاری میکرد می گفت من عروسم و اینها گفت برو تو. من گفتم خوب خانم منم یه دختره تنهام! چه فرقی داره یه خانم مهمانداره دیگه گفت تو هم بیا. رفتم بهم گفت بشین L20 جای مهماندار بود جلوی درب خروج اضطراری. من هم خدا تا بار دستی داشتم. خانم گفت جلوی در نمی شه بار داشته باشی. پیاده شو. ببین ما خیلی تلاش کردیم ببریمت ولی قسمت نیست. اینو که گفت از یه طرف دلم شور میزد اصرار کنم بذارین بمونم از طرف دیگه دلم نمیومد پیاده بشم. می ترسیدم چونه بزنم بمونم هواپیما سقوط کنه! بعد گفتم خانم من بارمو میدم به دوستم. خودم تنها می آم این جا خوبه؟ گفت تو اگه می تونی برو سریع دوستت رو پیدا کن. دوست خاله اینها تو هواپیما بود. به طرز معجزه آسایی سریعاً پیداش کردم. بارمو دادم و آمدم نشستم. هواپیما ساعت 9 شب بالاخره پرواز کرد! از باند شرقی چون زیادی سنگین شده بود.

 

منم در طول پرواز با همه خستگی اصلاً نخوابیدم در عوض با مهماندارها دوست شدم کلی. یکیشون بچه اش هم اسم من بود کلی باهم راجع به شغل ها و آدم ها حرف زدیم. گفت روانشناسی خونده. واسم از شغل مهمانداری گفت. از غربت گفت. از ارزش ها گفت. منم حرف می زدم. آهنگ دادم گوش کرد. کادو های بچه ها رو کمکشون تو سینی گذاشتم. تو آبمیوه دادن کمک کردم. خیلی سفر جالبی شد. خیلی خوش گذشت و به همه علافی ها و اعصاب خردی هاش می ارزید. یه سفر متفاوت با دوست های جدید و متفاوت.

 

کلی حرف های تازه دارم از مسافرت هلند و بلژیکم و این که اومدم یه جای جدید که تو پست های بعدی میگم.

 

الهه

 

دوم شهریور 1386