۱۳۸٦/٩/۱
چه خبر

  • بالاخره به هوس وافل خوردنم پاسخ دادم و یه ماهیتابه وافل درست کنی خریدم و تونستم وافل درست کنم و بخورم!! بوی خیلی خوبی می داد!! خوشمزه هم بود.
  • این روزها سخت مشغول پروژه ام. از کار آزمایشگاهی هم خوشم اومده هم بدم اومده. کاش بقیه اش بهتر پیش بره.
  • هر ترم جمعه ها یه سری مسابقه شمشیربازی هست به اسم جام Tychobrahe است. نتایج همه هفته ها باهم جمع میشه. این خیلی کار خوبیه چون آدم همیشه انگیزه داره بره کلاس، کلی هم تجربه بازی پیدا می کنه، قوی و ضعیف هم نداره همه باهم بازی می کنند. و حضور آدم هم هر دفعه 1 امتیاز داره بنابراین بچه های مبتدی هم اگه همیشه حضور داشته باشند امتیاز قابل قبولی می تونند کسب کنند. در آخر ترم هم نفر اول پسرها و دخترها و مبتدی ها جدا جدا اعلام میشه. و این ترم من تو دخترها اول شدم
  • یکی از دوستان شمشیرباز کوهنورد درسخون غربت نشین ... وبلاگ زده.این نردبان افقی به احتمال خیلی زیاد مثل بقیه کارهای این دوست من حرف نخواهد داشت!! یه سری بزنید.(البته کمی بعد)



۱۳۸٦/۸/٢۸
وقتی ساعتم خوابيد...
  • ساعتم که خوابید فهمیدم که این روزها بیشتر شکل جوانی هایت هستی. بدون  چروک های پیشانی ات با موهای شلال ریخته بر آن. آنوقت ها که گفتی :« این یعنی شبیه پینوکیو؟» یادم هست بعد از آن برایم قصه پینوکیو یی را گفتی که دماغش دراز نمی شد. هنوز آخر قصه نرسیده بود من فهمیدم ساعتم نخوابیده بود. دو تا از ۶ تا عقربه ساعتم باهم دست به یقه شده بودند. حالا ساعتم را روی ۲.۵ ساعت قبل تنظیم کردم و دیگر تلخ و کودکانه نخوندم.
  • حتی از پنجره کلاس عظمتش تاریک و روشن پیداست و من یاد خاطره ام قدم به قدم هر قدم یک قصه یک لبخند. تا زیر پیکره عظیمش استوار٬ گفتمت که در هر نفس می خوانمت و می خواهمت.

الهه

۲۴آبان ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۸/٢۳
تکون بخور ای تنبل!

بچه که بودم تا مدرسه تعطیل میشد همه اش فکر این بودم که از این کلاس تابستونی بدوم تو اون پایگاه... خلاصه همه وقتم پرباشه.

از کلاس انگلیسی ٬نقاشی٬ خط و کاردستی ٬ تواشیح٬ نجوم٬ مثلثات٬ شیرینی پزی٬ خیاطی٬ ژیمناستیک٬ سوارکاری٬ فرانسه٬ بسکتبال٬ قصه های قرآنی٬ علوم به زبان انگلیسی...

خلاصه هر چی بود می خواستم برم... یادمه وقتی می خواستم یه تابستون ایده آل رو تصور کنم همه اش تصور می کردم از این کلاس تو اون کلاسم و شب جنازه می رسم خونه.

سال کنکور خیلی بهم خوش گذشت و همیشه به عنوان یکی از بهترین سال های عمرم ازش یادکردم. خصوصاْ‌ عید ۸۰! روزی ۱۸ ساعت درس خوندن ۵۰۰ تا تست مکانیک تو یه روز زدن... توی خونه گرم بدون پنکه با دوست گلم از ۶ صبح تا ۱۲ شب درس خوندن!تجربه جالبی بود کلاْ، و اون موقع هم کلی بهم خوش گذشت!

بعد از اون ۴ سال دانشجویی تو ایران فقط شب های امتحان می فهمیدم که از درس خوندن چقدر لذت می برم.

خلاصه اینکه همیشه وقتی خیلی فعال بودم از ته دل هم خوشحال بودم. این یه روانشناسی خیلی ساده است که من از خودم دارم!

حالا سوال اینه که چرا بیشتر وقت ها تنبلی می کنم؟

الآن دوباره آخر ترم است٬ من از صبح تا شب دانشگاه و آزمایشگاهم. از درس و مشق به شدت لذت می برم و حسرت می خورم چرا از اول ترم اینهمه درس نمی خوندم؟؟

الهه

۲۳ آبان ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۸/٢٠
بهانه


برای هر کاری یک بهانه می خواهیم،

بهانه گذشت 365 روز...2تا 365روز

به هر عنوانی، عنوان های تکراری عنوان های نو،

تولد... مرگ...

بهانه یک نگاه

بهانه یک اخم

بهانه یک لبخند

امروز من می خواهم بگویم بی عنوان بی بهانه با ترانه روزت مبارک.

 

الهه

20 آبان 1380+6

20 دقیقه بعد از 10:30 به وقت تهران



۱۳۸٦/۸/۱٦
آدم برفی

من یک آدم برفی داشتم که عاشقم بود.


آدم برفی من تحمل دیدن اشک هایم را نداشت. من و آدم برفی ام خیلی خوشبخت بودیم. من همیشه می خندیدم مگر از ترس اینکه آدم برفی غصه دار باشد. من کلاً آدم ترسویی بودم. همیشه می ترسیدم آدم برفی غصه بخورد و هر شب گریه می کردم. آدم برفی من از دیدن اشک های من اشک می ریخت.

تن آدم برفی ها از تن ما سرد تراست اما اشک هایشان از ما آدم ها داغ تراست. چون تنشان را می سوزاند.

اشک از وجودشان کنده می شود و کوچک می شوند.

من هر شب در اشک خوابم می برد و خواب می دیدم آدم برفی ام  از پیشم رفته!

یک شب خواب خوشبختی خودم و آدم برفی را دیدم.صبح خوشحال بیدار شدم ولی آدم برفی ام همه اش گریه  شده بود. من دیگر آدم برفی نداشتم. چشم های تیله ای سیاه آدم برفی ام هنوز خیس بود. من تیله ها را نگه داشتم ولی دیگر هیچ وقت گریه نکردم چون دیگر هیچ وقت آدم برفی نداشتم که از ترس غصه خوردنش گریه کنم.

 

یه شب دلتنگ به یاد کتاب من و خارپشت و عروسکم!

الهه

آبان 1386



۱۳۸٦/۸/۱۱
بيمارستان يعنی هزار مدل تفکر

دیروز کلاسم توی بیمارستان تشکیل می شد. Rikshospitalet! این بیمارستان یکی از جدیدترین بیمارستان های این جاست.

اولش جلوی ورودی اصلی بیمارستان قرار داشتیم با استاد. وقتی اومد گفت کلاس از دم در شروع میشه. تا بریم توی سالن کنفرانس تو طبقه ۳.

اول مدل ساختمون رو توضیح داد که هر کسی کجاست و چرا. من چند تا نکته که به نظرم جالب بود و میگم.

  • ساختمان بیمارستان تخت است. و طبقاتش زیاد نیست چون:
    • مریض که می آد وحشت نکنه
    • به آسانسور وابسته نباشند
    • حمل و نقل داخل ساختمان با موتور و دوچرخه های خاص برای دکترها و پرستارها آسون باشه.
  • رادیولوژی و همه این وسایل ام آر آی و اینها وسط طبقه اول (دوم نروژی ها) است و همه قسمت ها شاخه شاخه از توش اومده بیرون.
  • باند هلی کوپتر به این قسمت خیلی نزدیکه چون فرض بر اینه که آدمی که با هلی کوپتر آورده شده حتماْ‌نیاز سریع به اون دستگاه ها داره.
  • بین طبقه اول و دوم و بین طبقه دوم و سوم یه طبقه موجود است که بهش میگند نیم طبقه مکانیکی. این نیم طبقه ها کوتاهند و فقط برای مهندس پرشکی ها و تکنسین های بخش فنی قابل دسترس است وتمامی برق مصرفی وسایل رادیولوژی و ام آر و سی تی و... و وسایل اتاق عمل به ترتیب تو این دو تا نیم طبقه است.
  • اینکه جای کلیسا و هتل واسه همراه مریض ها کجا باشه. اتاق مریض ها رو به رودخونه باشه یا به کوه همه دیوارهای لازم شیشه ای باشه... وسایل تشخیص طبی بچه ها اندازه هاش کوچولو تر باشه.

خلاصه خیلی چیزهایی که بعضی هاشو اینجا نوشته. من همش فکر می کردم واقعاْ واسه ساختمون یه بیمارستان این همه فکر می شه...تو ایرانم همین جوریه؟؟ هیچ موقع قبلش فکر نکرده بودم بهش!!

 الهه



۱۳۸٦/۸/۸
قيصر امين پور

 

  • الآن دیدم تو خبرها که قیصر امین پور فوت کرده. من خیلی ازش شعر نمی خوندم. ولی حداقل ۳ بار شعرهاشو تو وبلاگم گذاشته بودم. گاهی خیلی حرف دل آدم رو زده بود. آینه های ناگهان رو... بگذریم... روحش شاد.
  • با اين همه
    اما
       با اين همه
    تقصير من نبود
                      که با اين همه...
    با اين همه اميد قبولي
    در امتحان سادهْ تو رد شدم

  • اصلاً نه تو ، نه من!
    تقصير هيچ کس نيست


    از خوبي تو بود
                   که من
                            بد شدم!

  • می خوام هزار تا کار بکنم اما نمی دونم از کجا شروع کنم. من همیشه تو شروع کردن خیلی ضعیف عمل می کنم. کلاْ‌ کاش همیشه خودش شروع می شد پیش بردنش با خودم!!

الهه

۸ آبان ۱۳۸۶



۱۳۸٦/۸/۳
دوگانه

یک اتاق تاریک ؛ یک اتاق روشن

یک‌ چای تلخ و شکلات سیاه؛ یک شام گرم و بستنی

یک دنیا بغض ؛‌ یک بغل لبخند

صدا، صدای اشک و گریه و بغض؛‌ صدا،‌ صدای لبخند و امید و آرزو

نگاه، نگاه حسرت و سوال؛‌ نگاه،‌ نگاه شوق و سپاس

گرگر آتش لرزه نور بوی دود؛ حرم آفتاب صدای آب بوی نفس

بر ساحل غصه قصه غم برای گوش ماهی ها گفتن؛ برای هم تا صبح ستاره چیدن و خاطرات شیرین خواندن.

زندگی دوگانه است و رسم زیستن زیبا. تلخ و شیرین دو راهی نیست برای تصمیم گیری. دو گذر است و هر دو محتوم.

الهه

۳ مهر ماه ۱۳۸۶

ویرایش ۳ آبان ۱۳۸۶