۱۳۸٦/٩/٢٢
آرزو
  • از یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیکشو رو می گیرند تا حتی چیزهای کوچیک واسش آرزو میشه.

     

    به یکی همه چیزهای بزرگ و کوچیک و می دهند تا فقط یه چیزهای کوچیکی آرزوش میشه.

     

    از دور هر دوتاشون دو نفرند با آرزوهای کوچیک!

     

    از نزدیک یکی خوشبخت بنظر می رسه یکی بدبخت.

     

    واقعیت دور است یا نزدیک؟

     

    واقعاً سهم ما از زندگی داشتن چند تا از آرزوها مونه؟ آرزوهای کوچیک یا آرزوهای بزرگ...

     

    الهه

     

    جمعه 16 آذرماه 1386

     

    با اندکی تغییرات
  • من اومدم  خونه!!!


۱۳۸٦/٩/۱۳
پرواز زمان

 

  • خیلی زود میگذره... انگار همین دیروز بود که اومدم نروژ! حالا فقط چند روز مونده تا آخر ترم... ۱؛۲؛۳ و امتحان و تموم. کاش ترم ۳ هم خوب تموم بشه.
  • بازم از شمشیربازی بگم که تو مسابقه های قهرمانی کلوب شمشیربازی دانشگاه اول شدم و اولین مدال طلای عمرم رو گرفتم خوب در نوع خودش کلی خوب بود.
  • دو تا دختر بچه هستند خونشون نزدیک خوابگاه من است. و من و اون ۴؛۵ سالهه و ۲٫۳ سالهه و باباشون صبح ها باهم تو مترو هم سفریم. اگه هم زود بیام از دانشگاه موقع برگشتن هم با مامانشون می بینمشون. اول اینکه جفتشون شیطونن و کوچیکه شیطونی هاش شبیه الانی ه و بزرگه رفتاراش نسبت به خواهر کوچیکه شبیه خودم(!) توجهمو جلب کردند. یه چیز جالب دیگه هم که دارند اینه که برخلاف نروژها جفتشون ابروهای پیوست دارند. قیافه اشون یه جوری از بقیه بچه ها متمایزه! اما!! چیزی که این چند روز همه اش فکرمی کنم و واسم جالبه اینه چندروز پیش که دوباره باهم رسیدیم به ایستگاه مترو اینها می دویدند به سمت آسانسور من اومدم کنار که دوست دارند دکمه رو بزنند؛بزنند. نوبتی اول کوچیکه زد که آسانسور بیاد بالا؛ بعد بزرگه دکمه طبقه رو زد رفتیم پایین. وقتی رسیدیم کوچولوهه دستشو کشید یه در آسانسور گفت:Takk!!! هنوز تو فکرم چرا ما از وسایلمون تشکر نمی کنیم؟ وسایل به کنار از آدم هایی که در حقمون یه کاری می کنند چی کار می کنیم. خلاصه چند روزه پیش خودمم شرمنده ام.

الهه

۱۳ آذر ماه ۱۳۸۶



۱۳۸٦/٩/۸
تباهی

 

مثل مجسمه زل زدی به من ـ من؛هیچ رمقی نداشتم.

تو در دلت فقط غم بود و من در دلم فقط غم.

تو به هزار غم خودت می اندیشیدی و من به هزار و یک راه که غم هایم را پشت یک لبخند پنهان کنم که غمی به غم هایت نیافزایم.

همه آنچه از منِ من مانده بود آغوش کردم و جا دادمت در «من». تو «تو» شدی. جستی؛ در نابودی من بود شدی. خاکسترم را بر آب ریختی. دیگر مجسمه نبودی. طغیان بودی. به خاکسترم که ویرانه بر آب می رفت مستانه بالیدی و از آنچه ساختی خوشنودگشتی. و غروب مرا کم بودی.

دیگر نه من مانده بود و نه آغوشی و نه کودک خردسالی که سر چهارراه داغ داغ محبت بفروشد به من و تو و نه پیرمرد فال فروش.

فکر کرده ای هیچ که چه شد آنجا که نیروی رفته را بازیافتی؛ مرا کجا گم کردی؟ بی حتی «کاش دانسته بودم بودنم از نبودنت است» ی گذرا در خیالت.

الهه

یه شب سرد پاییزی؛

پر غصه؛ بی قصه



۱۳۸٦/٩/٥
خوشا به حال مردم با صفا

 

خوشا به حال مردم با صفا
 خوشا به حال آنها که زود لبخند می زنند...


روزهای اولی که می آمدم SINTEF برای انجام پروژه ام از پنجره آزمایشگاه فعالیت ساختمان سازی برای دانشکده کامپیوتر جدید توجه آدم رو جلب می کرد. من خیلی به سیستم کار انجام دادنشون دقت می کردم؛ به وسایلی که اونجا بود، به آدم ها که هر کدام چی کار می کنند. دیوارها رو عایق حرارتی و صوتی می کردند، کف رو عایق رطوبتی می کردند. آسانسورها رو جاشونو مشخص می کردند.

دقیقاً بغل اتاق من یه جایی زمین رو خاک برداری می کردند. یه جای کوچک رو. یه آقایی پشت اون ماشین که من بهش می گم تراکتور _و مطمئن نیستم اسمش چیه_ نشسته بود. کلی صندلیش به نظر راحت می آمد. یه عالم دسته فرمای و دکمه و چراغ روی پانل جلوش بود که به موقع ازشون استفاده می کرد. صندلیشو شیبش رو تنظیم می کرد. خاک می ریخت بر می داشت جلو می رفت عقب می زد.

من اون موقع هنوز نمی دونستم سر پروژه ام چی می آد و کلی احساس فلاکت و بدبختی می کردم.و از قضا به این آقاهه هم کلی حسودی می کردم که ببین حتی این هم می داند قشنگ که چی کار باید بکنه ولی من بدبخت فقط دور خودم می چرخم. تازه اون هم وسایل مورد نیازش فراهم است و هم بلد است باهاشون کار کنه.

**

حاشیه

این آقاهه گاهی سرش رو بالا می کرد و به من لبخند می زد. و من ...

***

دو ماه و نیم بعد که الآن ها باشه...

این جا سرد شده، گاهی برف می آد، یا بارون می آد و شب همه زمین ها یخ می زنه؛ و من بازم برای پروژه ام می آم SINTEF و حالا می دونم باید چی کار کنم. پروژهه داره پیش می ره. و هنوز از پنجره آزمایشگاه "کارگران مشغول کارند". اون آقاهه این روزها تو جایی که کنده یه عالم لوله می چینه و تویش سیمان می ریزه و ... من جام گرمه، کارهام آسونه، همه چیز خیلی خوبه...

و حالا نوبت اونه به من حسودی کنه.

**

حاشیه:

اون هنوزم سرش رو بالا می کنه و لبخند می زنه و من این روزها خجالت می کشم... و لبخند می زنم. وقت هایی که نماز می خونم پشت پنجره سیگار می کشه و لبخند می زنه ...

چند روزی اوضاع ما به این منوال است و الآن دیگه دوست شدیم.

 صبح ها برای هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

 توی ساعت های استراحت هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

و موقعی که کار روز تموم می کنیم هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

اون دیروز یه دوست جدید آورد و به من معرفی کرد.

امروز 2 نفری برایم هم دست تکون می دادند و لبخند زدند.

 

دوستان بی صدا و بانگاهم جمعه نیومدند سرکار و پشت پنجره جاشون خیلی خالی بود.

الهه

اول و پنجم آذر ماه 1386