۱۳۸٧/٢/۱
Molde_NM2008

Moldeکه نمی دونم فارسی اش رو باید بنویسم مولده یا ملده شهر کوچک و قشنگی است. یه عالم  Fjord(آبدره) داره و کلی جزیره و دور تا دورش پر از کوه های بلند و کوتاه است که به نظر من کلی خوشگل ترش کرده.

 

 

 

شب اول یه پیاده روی توی جنگل ها که هنوز برف هاش آب نشده خیلی خوب بود اما جای همه کسایی که دوست دارند همچین جاهایی رو خالی. شب ساعت 11، 12 کلی ماشین های نو توی خیابون بود که بچه ها گفتند همه شهرهایی که کنارش دهکده وروستا داره توی نروژ شب که می شه با ماشین ها شون برای پز دادن می آن بیرون و روی صندلی کمک راننده حتماً یه دختر 16 ساله نشسته!! یاد کلمه اتوزدن افتادم خیلی وقت بود به این کلمه فکرنکرده بودم.

امروز مسابقات انفرادی بود و فردا تیمی. خیلی همه چیز خوب بود. پیست ها همه نو بودند و خیلی همه چیز مرتب بود. من هم خوب شروع کردم با دو برد و یک باخت... ولی خوب همه چیز اونقدر خوب نگذشت... ولی qualified  شدم و رفتم برای direct elimination. نمی دونم فارسی اش میشه تک حذفی یا ... و اون بازی رو 15 -7 بردم. خیلی همه بچه های کلوب خوشحال بودند. ولی بازی بعدیم رو باختم به کسی که طلا گرفت...

به خانم ها و آقاهایی که بالای 40 سال بودند جایزه پیشکسوتان دادند. نفر اول آقاها یه آقای 70 ساله بود که خیلی از روحیه اش خوشم اومد.

از همه اونهایی که واسه مسابقه واسم آرزوهای خوب کردید ممنونم.

الهه

سی و یکم فروردین _Molde نروژ



۱۳۸٧/۱/۳٠
قهرمان کشوری

شهریور 1383 بود روزی که عمه شده بودم مربی شمشیربازی ام گفته بود قهرمان کشوری می تونی شرکت کنی! من خیلی واسم عجیب بود که مگه می شه آدم 10 ماه باشه شمشیربازی رو شروع کرده باشه و بره قهرمان کشوری مسابقه بده. خلاصه اون سال فقط رفتم تماشا. 

 

 

 

سال بعدش به خاطر مشکلاتی که همیشه ورزش تو ایران داشت اعم از بودجه و ضعف مدیریتی و خیلی چیزهای دیگه که نمی دونم چی بود قهرمان کشوری برگزار نشد برای خانم ها.

اسفند 1384 بود که مسابقه های انتخابی قطر بود دوباره تو سالن فداراسیون شمشیربازی تهران... روز چهارشنبه رفتم دوستم رو تشویق کردم روز مسابقه فلوره و سابر بود. پنجشنبه اش مسابقه اپه بود و من هم اون موقع رشته ام اپه بود... اون روز تو ایستگاه مترو امام خمینی مترو با درهای بسته وایستادو راه نرفت، نه راه پس داشتم نه راه پیش. یادمه قطار 55 دقیقه بی حرکت تو ایستگاه بود. کلی مردم غش کردن و کلی هم به امتحان ارشدشون که تو همون روز بود نرسیدند. من خیلی زود راه افتاده بودم... خلاصه طالقانی از مترو پیاده شدم و با شمشیر و اون کیف شمشیر سنگین دویدم تا فدراسیون. 9 نفر از بچه های تیم تهران بودیم که همه تو همون مترو گیر کرده بودیم. گفتند پول ها رو بسته اند و ما نمی تونیم شرکت کنیم. خدایی خیلی ناراحت شدم از من بدتر مربی ام. و تا وقتی ایران بودم هیچ موقع دیگه مسابقه ای برگزار نشد.

پارسال اینجا قهرمان کشوری توی برگن بود و به من گفتند چون نروژی نیستی نمی تونی شرکت کنی.

امسال توی دسامبر که برنامه سال 2008 رو می دادند دیدم نوشته توی آوریل قهرمان کشوری است.

کلی مردد بودم قهرمان کشوری رو برم یا قهرمانی بین المللی دانشجویی. خلاصه با پوآن تصمیم گرفتیم قهرمان کشوری رو برم. و امروز عازم Moldeام. کلی ذوق دارم همه اش می گم نکنه... خبرهای بعدی رو از Molde می گم براتون و اینکه اونجا چه جور جایی است.

الهه

سی ام فروردین 1387

اسلو



۱۳۸٧/۱/٢٧
این روز دنیا واسه من...

شب های بلند زمستون های اینجا رو دوست دارم .
روزهای خیلی بلند تابستون های اینجا رو دوست دارم.
هوای ابری بهار و پاییز و زمستونم دوست دارم.
هانس که پیرمرد خوش اخلاقیه و اون پایین سالن تربیت بدنی می شینه و بهمون inne bandy køle میده دوست دارم. هانس میگه خیلی جات خالی بود نبودی ولی حتماْ‌خیلی الآن سخت می گذره که تنهایی.
استادهامو دوست دارم. اینکه داگ میشینه تا مسئله هامو حل کنم و برام می خواد قهوه تلخ بیاره دوست دارم.
آدم های بیربط مهربون هم دوست دارم.
طبیعت نروژ و اون بالاهاشو دوست دارم پایینهاشو کنارهاشو دوست دارم.
ولی همه اینها رو دوست تر دارم اگه...
الهه
بیست و هفت فروردین ماه ۱۳۸۷



۱۳۸٧/۱/٢۳
پرواز به اسلو
  • از فرودگاه آمستردام که سوار هواپیما می شدم تو صف جلوی من مردم نروژی حرف می زدند. اون موقع فکر کردم من 20،21 ماه پیش اصلاً فکرش هم نمی کردم که یک روزی وقتی صدای نروژی حرف زدن مردم رو بشنوم از ته دل بگم "آخیش! نروژی!" الآن بعد 3 هفته هلندی شنیدن نروژی شنیدن مثل فارسی شنیدن است بعد از فرانسه است واسه من!!
  • بعد از مدتی این بار هم مثل بار اولی که بالای آمستردام پرواز می کردم هوا روشن بود و از اون بالا می شد زمین هایی که انگار با خط کش کشیده شدند رو خوب دید. و این نگاه کردن من رو باز یاد اولین نگاه هام از این بالا به این کشور نیم وجبی انداخت این که شاید دیگه هلند فقط یک اسم نباشه. و الآن هلند یه عالم معنی میده! معنی خاطره های خوب خیلی شروع ها و گاهی شاید زیاد معنی خونه.
  • شنیده بودم چون مواد مخدر تو هلند یه جورهایی آزاد است وقتی از هلند وارد کشورهای دیگه میشه آدم ممکنه بار آدم رو بگردند. این 3-4 دفعه هیچ موقع نشده بود کسی بارم رو نگاه کنه. این دفعه تو عالم خودم بودم بارم دستم بود و بلیط قطار برای اسلو خریده بودم و فکر می کردم کی می رسم خوابگاه یه پلیس مهربون شکل پرسید:" ببخشید شما کجایی هستید؟"

 با لبخند تردید آلودی گفتم:"ایران".

 گفت الآن هم از ایران می آیی؟

 گفتم:" نه! آمستردام".

-          میشه بارتون رو ببینم؟

-          بله بله... مشکلی نیست.

-          چرا اومدین نروژ؟

-          من دانشجوام...

چمدونم رو زیر اشعه ایکس نگاه کرد و در عین حال ازم پرسید: نروژ رو دوست داری؟"

گفتم:" درس خوندن تو نروژ خوبه!" چمدونم و گرفتم و اومدم!

  • قطار و مترو و اتوبوس سوار شدم تا اومدم خوابگاه! خوشحال همه تبلیغ های درو دیوار و می خوندم و باز تو دلم خودم رو تشویق میکردم که همه رو می فهمم یوهو دیدم تو این 3 هفته که نبودم بلیط وسایل نقلیه عمومی گرون شده!

الهه

بیست و یکم فروردین 1387

اسلو- نروژ



۱۳۸٧/۱/۱٦
بامدادان ما
  • حس عجیبی دارم تو مایه های حس چهار پنج ماه مونده به کنکور سال کنکور. دلم می خواست خیلی کارها بکنم و خیلی خوب اون کارها رو بکنم ولی نمی دونم چرا نمی شد. الآن هم حسم از این جهت مشابه و از جهت بلاتکلیفی درسی. دلم به شدت می خواد که تکلیفم برای یک چهار سالی علی الحساب روشن باشد. دلم نمی خواد به تأییدهای همه کسانی که بهم می گن دفاع می کنی و پذیرش می گیری گوش بدم.حالا خدایا گوش بده دلم می خواد تزم رو تحویل بدم و میل هام رو چک کنم و پذیرشم توباکسم باشه. ولی نه صبر کن انگار هزار و یک چیز دیگه هم می خوام که همه اون ها هم خیلی خیلی مهم اند شاید خیلی  بیشتر از اینهایی که گفتم. بذار دوباره شروع کنم خدایا از اول میگم...
  • تو که گفتی:" در چشم بامدادان به بهشت برگشودن/ نه چونان لطیف  باشد که به دوست برگشایی" حواست هست، بازم داره آخرهاش می شه... دوباره باید منتظر یک شروع دیگه باشیم!

الهه

شانزدهم فروردین 1387

آیندهوون- هلند

 
 


۱۳۸٧/۱/٩
مارسی و تولن

از سفر برگشتیم و باز مثل همه سفرها کلی چیزهای جدید دیدیم و یاد گرفتیم. من اولین سفرم به فرانسه بود. و می تونم بگم مارسی بین شهرهایی که دیده بودم شهری کاملاً متفاوت بود. شاید مثلاً اسلو و کپنهاک یا حتی آمستردام  که توی اسکاندیناوی نیست خیلی به هم بیشتر شبیه اند یا شهرهای دیگه ای که پایتخت نیستند مثل رتردام و تورنهایم تا مارسی به همه این شهرها. مارسی مرکز شهرش شبیه روز بازارهای شهرهای شمال ایران مثلاً چالوس پراز دستفروش و ماهی فروش است. توی اینترنت خوانده بودیم که 25% مسلمان دارد مارسی ولی توی مرکز شهر که بیشتر جاذبه های توریستی هم اونجاست این 25% چیزی به اندازه 75% به نظر می رسد. تقریباً همه قصابی ها گوشت حلال دارند و بیش از نیمی از رستوران ها توی بلوار Canabiere  که منتهی میشه به بندرگاه قدیمی مارسی غذای حلال دارند. این قسمت های شهر که ما دیدیم خیلی کثیف تر از کثیف ترین قسمت های اسلو که من دیدم بود. مردم به جز اعراب که با هم عربی حرف می زنند بقیه کسانی که قیافه هاشون مشخص فرانسوی نیستند همه فرانسه صحبت می کنند. فرانسه حرف زدن ما رو مسخره نمی کردند و سعی می کردند بفهمند منظورمون رو.

از دیدنی های مارسی که چند تا کلیسا و قلعه قدیمی قشنگ دارد و جاذبه طبیعی که به نظر من خیلی جالب بود Calanque ها بود که چیزی شبیه Fjord های نروژ ولی نه پوشیده از درخت های سوزنی برگ بلکه ساخته شده از صخره های سفیدرنگ. ما با قایق رفتیم به جزیره ای در مارسی که پراز این  Calanque ها بود.

 

 

 

مثل بقیه شهرهای کنار دریا غذای دریایی همه جورش اونجا متداول بود و سوپ ماهی که با پنیر زرد رنده شده و خامه ترش با زعفران سرو میشه غذای سنتی مارسی به شمار می آد.

 

 

 

ما از مارسی با قطار رفتیم به شهری به فاصله 64 کیلومتر از مارسی به اسم تولن. تولن شهر نقلی تمیز و قشنگیست. خلیج قشنگی دارد و که یک طرفش استفاده های نظامی می شود. مردمش خوب و مهربان بودند. و به نسبت مارسی اندکی ارزان تر بود.

 

 

 

وقتی بر می گشتیم توی فرودگاه فکر می کردم دلم برای زبان فرانسه تنگ می شه و کلاً می تونم بگم سفر خیلی خوبی بود.

الهه

نهم فروردین ماه 1387

 



۱۳۸٧/۱/٥
نوروز و بهار مبارک

اول ببخشید به خاطر تاخیر در نوشتن. بعدهم بگم آدم واقعاً نمی دونه فرداش چی می شه من کلی فکرکرده بودم که واسه عید تو بلاگم چی بنویسم و چی کار کنم واسه کی ها کارت بدم و چه جوری بنویسم ولی خوب همیشه اونجوری که آدم فکر می کنه پیش نمی ره. خدا رو شکر می کنم که آخرش خوب تموم شد. سال 1386 خیلی واسه من متفاوت شروع شد، خیلی خاص ادامه پیدا کرد و خیلی عجیب رقم خورد و خیلی مهم شد.

 

 

 

و امسال من نوروز رو تو خونه دو نفره مون بودم و دو نفره جشن گرفتیم. همه چیز خیلی خوبه خوب تر از اونی که آدم تو آرزوهاش از خدا می خواد. و من خدا رو شکر می کنم و دعا می کنم همه چیزهای خوبی که دارم رو واسم نگه داره. همه رو به همه آرزوهاشون برسونه و از هیچ کس حس خوشبختیشو نگیره.

عید همگی تون مبارک باشه و قدم های بهار براتون فرخنده. شاد و پیروز باشین.

الهه

پنجم فروردین

مارسی- فرانسه