۱۳۸٧/۱۱/۱
مقایسه ها در ادامه سفر به کالیفرنیا

معمولاً آدم وقتی آدم چیزی رو تجربه می کنه که قبلاً مشابه اش رو تجربه کرده دست به مقایسه می زنه. و این اتفاق خیلی اوقات ناخودآگاه می افته.

نمی خواستم همه اش هرچی تو این سفر می بینم با تجربیات قبلی مقایسه کنم ولی ناخودآگاه اینجوری میشه.

 

اندازه های بزرگ:

اینجا همه چیز بزرگ ه! ماشین ها،‌ لیوان ها نوشابه،‌ واگن های تراموا،‌ لباس ها،‌ تخت خواب ها،‌ همه چیز! من اینجا وانت خیلی می بینم وانت های بزرگ شاسی بلند. به عکس اروپا که پارکینگ ها کوچک و ماشین ها کوچک ه اینجا همه ماشین های خیلی بزرگ دارند. من یه نمایشگاه ماشین smart دیدم ولی حتی یه دونه اش رو هم تو خیابونها ندیدم!

کوچکترین نوشیدنی که میشه توی مغازه و رستوران سفارش داد از بزرگترین نوشیدنی ای که توی اروپا می خوریم بزرگتره!  خلاصه همه چیز بزرگه!

حمل و نقل شهری:

شهر سان دیگو با جمعیتی بیش از یک میلیون و سیصدهزار نفر شهر نسبتاً بزرگی در امریکا محسوب میشه.(منبع). وسایل نقلیه عمومی شهر ترامو و اتوبوس هست که نسبتاً پوشش خوبی در کل شهر دارند. ولی این مقدار اصلاً با اندازه های اروپایی قابل مقایسه نیست و واضح به نظر می رسه که مردم انتخاب اولشون ماشین های شخصی شون هستش. در مقایسه با مثلاً اسلو که با جمعیتی حدود نیم میلیون نفر مترو، تراموا، اتوبوس، قطار و قایق گونه های مختلف حمل و نقل شهری بود و تقریباً همه مردم مستقل از پست و مقام از وسیله نقلیه عمومی استفاده می کردند.

اینجا تا جایی که من دیدم حمل و نقل خیلی گرون نیست. با پنج دلار میشه کارت یک روزه وسایل نقلیه عمومی رو گرفت که همین کارت رو توی اسلو باید برایش حدود 8.6$ پول داد. و توی آمستردام بابت بلیط 24 ساعته باید 7 یورو داد  که میشه بیش از 9 دلار.

اتوبوس های اینجا با اختلاف زیادی نسبت به اسلو و آیندهوون که من تویش زندگی کردم تکنولوژی قدیمی تری دارند. و هنوز بین همه شهرهای بزرگی که من دیدم اسلو از همه تمیزتر و مدرن تر بوده از لحاظ حمل و نقل درون شهری.

مردم مهربون:

امریکایی هایی که من باهاشون برخورد داشتم همه خیلی مهربون بودند. چندبار پیش اومد که بدون اینکه سوالی از کسی بپرسم فقط چون داشتم می گشتم دنبال چیزی، یکی اومد جلو و پرسید که می تونم کمک کنم؟ البته می تونم بگم همه اروپایی هایی هم که دیدم اینجوری بودند. هلندی ها تا نقشه دست آدم می بینند می فهمند خیلی به محیط آشنا نیستی می آیند جلو و می خوان کمک کنند. و حالا اینجا هم دیدم که امریکایی ها خیلی مهربون هستند و از کمک کردن دریغ نمی کنند.

شهر زنده:

اگه اسکاندیناوی بوده باشید می فهمید شهر و خیابون مرده بعد از ساعت 6 بعد از ظهر یعنی چی! همه دلشون می خواد پیش خانواده و توی خونه باشند. اینجا مثل تهران ه! و اصلاً مثل شمال اروپا نیست. روز تعطیل، صبح، شب فرقی نداره مردم توی خیابونند، مغازه ها بازند و شهر کاملاً زنده است!

مکزیک و اسپانیولی:

کالیفرنیا قبلاً مال مکزیک بوده و سن دیگو به مرز مکزیک خیلی نزدیک ه. همین باعث شده کلی مکزیکی اینجا زیاد باشه و زبون دوم اینجا اسپانیولی باشه. مکرر دیدم که مغازه دارها به هر دو زبون اسپانیولی و انگلیسی مسلط هستند، همه تابلوها به این دو زبون نوشته شده و اینجا پر از رستوران مکزیکی ه!

سفر من هنوز ادامه داره! و سفرنامه ام نیزهم

الهه

دوشنبه 30 دیماه

4:06 ب.ظ - سان دیگو



۱۳۸٧/۱٠/٢۸
سفرطولانی

چند روزی گرفتار تدارک قبل سفر بودم و خیلی کم آنلاین میشدم.

دیروز سفرمون شروع شد. از آمستردام راه افتادیم به سمت واشنگتن. پرواز ٩ ساعته نسبتاً‌ خوبی بود. و بعد باید می رفتیم واسه ثبت ورود به ایالات متحده فرایندی رو طی می کردیم.

اولین چیزی که اینجا دیدم و خوشحال شدم این بودکه وقتی ما پیش یه پلیسی بودیم واسه ثبت ورود،‌ یه پلیس دیگه اومد و راجع به یه موضوعی با اون یکی پلیس ه حرف زد. و ما فهمیدیم قضیه چی ه!‌بعد از حدود ٣ سال تو کشورهای غیر فارسی و انگلیسی زبون بودن،‌ وقتی در بدو ورود منظور همه رو می فهمیدم خیلی خوشحال شدم.

از فرآیند پاسداری از مرزهاشون و ثبت ورود و انگشت نگاری با وجودی که با دید مثبت سعی کردم به قضیه نگاه کنم ولی نشد و کلاً‌ حرصم گرفت. همین جا تفاوت فاحشی بین اینجا و اروپا دیده میشد که دوستش نداشتم. توی اروپا همیشه فرض بر اعتماد ه. کسی از آدم راجع به توی چمدون و محتویاتش چیزی نمی پرسه حتی اگه پاسپورتت زرشکی باشه و موهات مشکی!

من دوسالی که نروژ‌بودم هیچ وقت نشنیدم کسی با کلمه احترام "خانم"  و "آقا"‌ کسی رو خطاب کنه. فرقی نداره استاد پلیس دکتر همه فقط به اسم کوچک خطاب می شوند. اینجا که رسیدیم فرکانس بالای شنیدن کلمه sir به شدت توجه ام رو جلب کرد.

بازهم خواهم نوشت از سفر.

الهه

شنبه حدود ۶ صبح به وقت اقیانوس آرام.

سان دیگو



۱۳۸٧/۱٠/٢٢
ماراتن اپه آلمیره

دیروز مسابقه شمشیربازی بود توی آلمیره. از کلاب ما بخاطر اخلاق غیرورزشی ای که مربی و بچه های تیم آلمیره (نگاه کنید به اینجا) توی مسابقات اکتبر آیندهوون و مسابقات لاهه داشتند و یک سری دلایل دیگه کس زیادی نمی آمد. ولی من شنیده بودم مسابقات در سطح بالایی خواهد بود. این مسابقات بانام "ماراتن اپه"‌ بود و همون طور که از اسمش معلوم ه یعنی کلی مسابقه و کلی تفریح اگر مسابقه ها دور از اخلاق غیرورزشی و اینگونه مسائل باشه.

ایده مسابقه به این صورت بود که هر کسی با همه شرکت کننده ها مسابقه بده. این معمولاً‌ اصلاً‌ممکن نیست. توی یک مسابقه در اندازه های کشوری حتی معمولاً‌ حداکثر یک شمشیر بازی دو بار توی پول های ۶ نفره بازی می کنه میشه حداکثر ١٠ تا مسابقه ۵ ضربه ای و بعد برای تک حذفی ،‌ یک چهارم نهایی و نیمه نهایی و فینال که خوب اگه یک نفر همه رو ببره معمولاً ۴ تا ۵ مسابقه ١۵ ضربه ای میده. که میشه حداکثر ١۵ مسابقه.

دیروز حدود ٣٠ نفر شرکت کرده بودند بنابراین هرکدام از ما باید ٢٩ مسابقه می دادیم که می تونید تصور کنید که چه نفسگیر می تونه باشه. همه مسابقه ها بدون استراحت و پشت سرهم برگزار شد. همه چیز خیلی منظم و خوب بود. همه شمشیربازها خیلی همکاری می کردند و همه اومده بودند که از بازی لذت ببرند.

تعداد دخترها خیلی کم بود و دو تا خواهر دوقلو از آلمان اومده بودند که خیلی قوی بودند.

تقریباً همه از من می پرسیدند که کجایی هستی. همیشه همین طوره. خیلی اوقات هستند کسانی که وقتی به انگلیسی می گم من هلندی نمی فهمم و شروع می کنند فرانسه حرف زدن. من هم خوشحال میشم و فرانسه ادامه میدم. یکی از پسرها که در مجموع آخرش اول شد و کلی بازی اش خوب بود وفتی گفتم ایرانی هستم گفت :" همین الآن یک مسابقات مهمی توی جزیره کیش در ایران داره برگزارمیشه" کلی شاد شدم که بلد بود. البته مسابقات جایزه بزرگ کیش اینجا بین شمشیربازها چیز شناخته شده ای هستش.

من مدال برنز گرفتم ولی خیلی بهم خوش گذشت. کلاً خیلی خوب بازی نمی کردم دیروز و می تونستم خیلی بهتر باشم ولی روز خیلی خوبی بود.

بعد از مسابقات رفتیم آلمیره رو گشتیم. شهر متفاوتی بود. مرکز شهرش با شهرهایی که من اینجا دیده بودم متفاوت بود و خیلی مدرن تر بود. خونه ها خیلی خوشگل و با صفا و همه ایوان های بزرگ و قشنگی داشتند.

توی شهر رودخانه ها و کانال ها همه یخ زده بود و بزرگ و کوچک، پیر و جوان همه با کفش های پاتیناژ از یخ استفاده می کردند و خلاصه کلی خوش بودند.

غروب خیلی قشنگی رو اونجا دیدیم. ماه دیشب خیلی قشنگ بود. من مونده بودم غرب رو نگاه کنم که خورشید مثل یه توپ نارنجی داشت می رفت وسط یخ ها یا ماه رو نگاه کنم که بزرگ و با ابهت داشت از شرق می آمد بالا!

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/۱٠/۱۸
انرژی

اینجا و کلاً اروپا و شاید خیلی جاها غیر ایران انرژی چیز گرونی محسوب میشه. اینجا از وقتی هوا کمی سرد شد ما همه اش یه چشممون به دماسنج تو اتاق ه یه چشممون به درجه شوفاژها! تمام دلایل فیزیکی و راه های انتقال گرما رو هر روز مرور می کنیم.

کار به جایی کشیده که تمام بحث های بین بچه ها هر دفعه که همدیگر رو می بینیم ناخوادآگاه می ره به سمت این قضیه! کدوم عامل موثر تره داشتن شیشه دو جداره یا پرده کلفت. اینکه چرا به دلایل زیبایی و این چیزها شوفاژها رو سفید می سازند و کاش سیاه بود تا گسیل گرمایی اش بیشتر بود.

حالا من اینهمه فیزیک خوندم و پوآن و دوستانش هم کم و بیش همین طور یک کدوم از ما مطمئن نیستیم

  • چرا خونه ما به اندازه کافی گرم نمیشه
  • پارچه کلفت نسبت به تابش مادون قرمز شفاف تر عمل میکنه یا شیشه؟
  • تاثیر تابش و رسانش چقدر از انتقال گرما به روش همرفتی کمتر ه؟
  • پرت گرما از شیشه ها بیشتر یا لای در و...
  • اتاق تاریک گرمتر می مونه یا اتاق روشن
  • گرمای مساوی ایجاد شده توسط یه بخاری برقی ارزانتر ه یا توسط شوفاژهای ما!

خلاصه اینکه آخرش ما سردمون ه! و یادش بخیر خونه ما تو ایران همیشه خیلی گرم و خوب بود!

اینجا ازش عجیب بود و انتظار نمی رفت ولی یه ١٠ -١۵ سانتی برف اومده و دما فکر کنم به ١۶ درجه سانتی گراد زیر صفر هم رسید!

بی ربط نوشت: همیشه از تلفن زدن و اینها یه وحشتی دارم خصوصاً وقتی از سر یه حس پررنگ و غلیظی باشه. وحشت از اینکه اون طرف خط خیلی از حسم دور باشه یا اصلاً تو شرایطی نباشه که من هستم! مثلاً ناراحتی و دلت گرفته زنگ بزنی به دوستت تو عروسی باشه! خلاصه من همیشه وحشت دارم از این حس و اینقدر به اش فکر می کنم که آخر به کسی تلفن نمی زنم!

الهه

آیندهوون

عاشورا- ١٨ دی ماه

پ.ن: اگه جواب سوال فیزیکی ها رو کسی می دونه بگه! ما می خواهیم حساب کنیم پرت گرمای خونمون از طریق تابش چقدره؟!یول



۱۳۸٧/۱٠/۱٥
آخر تعطیلات
  • الآن حسم حس آدمی ه که پیک شادیش حل نکرده مونده و امروز سیزده بدر بوده باشه. بعد تعطیلات کریسمس و سال نو فردا دوباره کار شروع میشه. خدا رحم کرده من کاری ندارم! ولی همین که از فردا دوباره پوآن باید بره سر کار خودش همین حس رو به آدم میده.
  • از طرف دیگه حس خوبی دارم از تعطیلاتی که گذشت. مهمونی رفتیم، مهمونی دادیم،‌ مسافرت رفتیم و مقداری از کارهای عقب افتاده رو انجام دادیم. ولی کلاً‌تعطیلی هرچی باشه کم ه!
  • تو دلم یه ذوقی دارم یه خوشحالی یه حس خوب.  حسم رو خیلی دوست دارم. منتظر روزهای آینده ام. مسابقه شمشیربازی و مسافرت و شاید ایران و خلاصه خوشحالم... مفصلاً به موقعش توضیح میدم!
  • دوباره داره تاسوعا عاشورا می آد از یه لحاظی دوست دارم ایران باشم از یه لحاظی نه!

 



۱۳۸٧/۱٠/۱۱
بازی وبلاگی _ زندگی بدون من

اول از همه از همه کسانی که توی پست قبل تبریک گفتن ممنونم.

دوم همه هم بازی وبلاگی!

فکر کنید اگر همین الان(خدای نکرده) بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره

من اولش فکر کردم بازی راحتی ه چون ساعتی صد دفعه من فکر می کنم که خیلی راحت تره دیگران من رو از دست بدهند تا من کسی رو. واسه همین تصورش اول به نظرم آسون آمد. ولی کم کم پی بردم که خیلی وحشتناکه حتی تصورش! یه جورهایی هرچی هم به خودم بگم اون دنیا باشم بازم با این وری ها ارتباط دارم ولی انگار قضیه نقد و نسیه است!

یاد نوشته هلن کلر افتادم توی متن "سه روز برای دیدن"!

 فکر می کنم سه تا کاری که انجام میدم عبارت باشه از اینها:

1. به هیچ کس نمی گم قراره چی بشه. واسه خودم و پوآن بلیط ایران می گیرم بریم ایران و همه مدت رو ایران باشیم پیش همه کسایی که دوستشون دارم. و تو این مدت همه جاهایی که دوست دارم و داشتم و ازشون خاطره دارم با هر آدمی هر جا دوباره می رم. ( مثلاً اگه مریضی ام اجازه بده یه بار دیگه می رم دماوند).

2. نمیگم

3. الهام رو صدا می کنم و همه دفتر رویدادهامو دست نوشته هام رو می سپرم به اش! و همه چیزهایی که این ور اون ور قایم کردم.

من دوباره هر کسی که دوست داره رو به بازی دعوت می کنم. ولی این اخطار رو میدم اگه مثل من بخواین با همه وجود بازی کنید بازی سخت و وحشتناکیه! اگه مثل من بهانه های زیادی واسه وصل بودن به این دنیا دارین!

الهه

شب سال نو ی میلادی

پ.ن1: سال نو ی میلادی مبارک.

پ.ن2: محرم تسلیت ...



۱۳۸٧/۱٠/٧
یکسال

 

امروز میشه یکسال که من یکی از بزرگترین قولهای زندگی ام رو دادم.

میشه یکسال که همه برنامه های تک نفره ام رو به یه مدل دونفره ارتقا دادم.

میشه یکسال که تو همه چی دونفره فکر کردیم و دو نفره به نتیجه رسیدیم.

میشه یکسال که همه خنده هام و شادی هام ، گریه هامو غصه هام با یه نفر دیگه تقسیم شده.

میشه یکسال که من و تو به همه گفتیم که ما شدیم و امسال و انشالله هرسال سالروز این ما شدنمون فرخنده می خوانیم و جشن می گیریم.

امروز برای تو می نویسم...

که همه ی لحظه های سالی که گذشت رو دوست داشتم. همه دور و نزدیک بودن ها. همه آغاز و پایان ها و مشتاقانه با تو ادامه میدهم. پوآنم سالگرد ما شدنمون مبارک باشه.

هشتم دی ماه 1386+1

پ.ن١: پست بعدی یه بازی وبلاگی خواهد بود که تارا جان دعوت کردند.

پ.ن٢: لطفاً برای شادی روح پدر پدر پوآن یه فاتحه بخونین که الآن یکساله بین ما نیستند و پارسال بخاطر بزرگواری پدر پوآن ما آب تو دلمون تکون نخورد و همه چیز اون جوری که می خواستیم برگزار شد و بعد متوجه حادثه شدیم.



۱۳۸٧/۱٠/٤
کریسمس

امشب شب کریسمس ه. کریسمس با همه خوشگلی هاش و چراغونی هاش واسه من یه غم بزرگ داره. نمی دونم چرا! فکر می کنم کارتون هایی که بچگی به مناسبت کریسمس واسمون پخش می کردند باعث شده همچین ذهنیتی داشته باشم. همیشه یه بچه های بدبخت و بیچاره با حسرت خانواده های سرخوش رو نگاه می کردند در حالی که دست و پاشون تو برف یخ زده بود و هیچی برای خوردن و پوشیدن نداشتند. بعد هم همیشه زمستون و سرد و تاریک و یه عده تو خونه گرم و بدبخت ها بی کس و تنها تو خیابون. این باعث میشد همیشه یه غم خیلی گنده تو دل آدم ایجاد بشه. من هنوزم چراغونی های خیابون ها رو می بینم یاد اون صحنه ها می افتم و بغضم میگیره.

اون موقع من خیلی خوشحال بودم که عید ما حداقل وقتی ه که هوا خیلی هم سرد نیست. و بدبخت ها می تونند اومدن بهار رو حداقل جشن بگیرند.

یه چیز دیگه که واسم جالب توجه ه صدای نارنجک و سیگارت و چیزهای تو این مایه است. الآن بیش از دوماه هستش که صدای انفجارهای وحشتناکی در حوالی خونه ما می آد. اولش اینقدر برام دور از ذهن بود که اینجام مثل ایران که از کلی قبل پیشواز می روند واسه چهارشنبه سوری ، واسه شب سال نو اینهمه پیشواز بروند ، درک نمی کردم این صداها واسه چیه. ولی کم کم باورم شد و حالا خیلی فرکانس شنیده شدن صداها زیاد شده و دقیقاً‌مثل روزهای قبل چهارشنبه سوری تو تهران دیگه شب ها آزاردهنده شده.

از همه این حرف ها که بگذریم از قشنگترین صحنه هایی که اینجا قبل کریسمس می دیدم و عاشقش بودم و ساعت ها نگاه می کردم مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها بودند که با وسواس عجیبی واسه نوه هاشون اسباب بازی انتخاب می کردند. واقعاً‌ لذت بخش بود دیدن اون صحنه. با یه دقتی کاغذ کادو و روبان و پاکت کادو انتخاب می کردند...

و بعد از اون مادر پدرها که مجبور بودن به حرف این کوچولوها که بیشترین نصیب رو از کریسمس می برند گوش بدهند و فلان تزیین رو واسه درخت امسال بگیرند یا شکلات و شیرینی که فکر کنم تو این ایام دیگه محدودیتی براشون نداره.

خلاصه این مخلوط غم و شادی کریسمس خیلی توجه من رو جلب می کنه و باعث میشه این روزها واسه تماشای آدمها و خیابونها همه اش بروم بیرون.

کریسمس مبارک و همیشه کنار خانواده هاتون شاد شاد باشین.

 

 



۱۳۸٧/۱٠/۳
خواب و خبر

حکایت هر روزی:

یکی به من:صبح بخیر می بخشید...

من:یه چند لحظه میشه صبر کنید جوابتون رو میدم یه کم از حالی که خوابهام واسم گذاشته باید فاصله بگیرم..

...

من: خوب عصر شمام بخیر بفرمایید.

-----

شب یلدا اولین شب یلدای زندگی مشترک و اولین شب یلدایی بود که ایران نبودم.

خانواده بابا اینها می گویند شب چله آدم باید ۴٠ تا خوراکی بخوره که چله به اش نمونه!‌من نمی دونم چله چه جوری می مانه ولی ما ٢٠ جور خوراکی داشتیم و کلی خوردیم و کلی حافظ خوندیم که خیلی خوب بود.

-----

اینجا به شدت حال و هوای کریسمس پیدا کرده و من اولین باره که تو این حال و هوا هستم. همیشه تا داشت شروع میشه من پراز ذوق ایران رفتن بودم و دقیقاً‌این موقعها خوشحال واسه خودم از "تو خونه بودن " لذت می بردم. ولی این همه حس خرید و تزیین درخت و چراغونی های خونه ها و حیاط خونه ها رو دوست دارم.

من به شدت یاد پارسالم. همه روز و همه لحظه... پارسال این موقع چی کار می کردیم. ... پارسال مثل امروزی رسیدیم تهران. اولین شبی که من و پوآن تو قطار بودیم. اولین سفر من به اهواز....

----

نمی دونم زمستون هم تبریک داره یا نه ولی چراکه نه زمستون همگی مبارک!

الهه