۱۳۸٧/۱۱/٢۸
از کجا می نویسم - بازی وبلاگی

توی وبلاگ جهانگرد دیدم یه بازی وبلاگی بود که از کجا می نویسید. به نظر جالب اومد. گاهی دوست دارم بدونم آدم هایی که نوشته ای رو می ذارند یا وبلاگهایی که همیشه می خونم، بدونم پست هاشون رو تو چه شرایط مکانی و زمانی می نویسند. و واسه خودم هم همیشه جالبه بدونم وقتی چیزی رو بعد از سالها از دست نوشته هام می خونم، بدونم این رو کی و کجا نوشتم. این عادت رو از نوجوانی داشتم که پایین نوشته هام همیشه می نویسم این رو کجا نوشتم. یادم نیست کی ولی یادمه کسی بهم گفت توی تحقیق های دوران راهنمایی بود، که همچین صفحه "سخنی با خواننده " می نویسی و آخرش اسمت رو می نویسی و می نویسی تهران انگار هر روز یه جایی ه! ادا در می آری؟ من گفتم نه دوست دارم بدونم هر موقع از کجا می نویسم. تو بیشتر پست های وبلاگ هم می نویسم از کجا آپ می کنم. و این بازی رو به خاطر دعوت کردن دوستانم که بگویند از کجا می نویسند دوست تر داشتم.

من از هر جایی که اینترنت و کامپیوتر باشه ممکن ه بنویسم. معمولاً از خانه می نویسم. با لپ تاپم. و لپ تاپم از جایش تکون نمی خوره و همیشه همین جاس!

 

پوآن هم میز عین من داره کنار هم چسبیده به هم. لپ تاپش رویش ه و معمولاً میز اون از من مرتب تره!

شما از کجا می نویسید؟ هر کی دوست داره بازی کنه! خیلی آسون ه!

جمع بندی سفر امریکا در ادامه مطلب



۱۳۸٧/۱۱/٢٤
آفتاب زردی_ بازی وبلاگی

از یه طرف دلم می خواست یه جمع بندی از سفرنامه امریکا بنویسم ، و از طرف دیگه هم ٢ تا بازی وبلاگی بود که یکی اش خودم خودم رو دعوت کردم، یکی دیگه هم آ*ن*ت*ی*گ*و*ن*ه جان دعوتم کردند! اولی خیلی آسون بود! ولی دومی اصلاً کار من نبود ولی رو حساب دوستی و مرام تلاش خودم رو کردم!

مسابقه دوم رو الآن شرکت می کنم شاید واسه جمعبندی سفرنامه هم یه چیزهایی بعداً نوشتم! مسابقه نوشتن یه داستان کوتاه بوده حدود ١٠٠ -١۵٠ تا کلمه به روایت دانای کل هستش!

---------------------------

ته فنجون قهوه اشون رو سرکشیدند و فنجونهاشون رو برگردوندند.

دم دم های غروب بود، موقع آفتاب زردی. زل زده بودند به دور دورها. قرارگذاشتند چشمهاشون رو ببندندو تا تاریک شدن هوا بهترین دنیایی که می تونند متصور بشوند رو تو ذهنشون نقاشی کنند.

خودشون هم نمی دونستند چرا بهترین دنیا واسشون، پر از تاریکی و سردی و تنهایی بود. نقاشی هاشون ولی خیلی به هم شبیه بود، اینقدر که این مسلم بود که این تصور یک دنیای واحد ه. غرق رویا شده بودند. اینقدر که از سردی اونجا، هر دوتا بید بید می لرزیدند.

این یکی یواشکی چشمهایش رو باز کرد، تا به خودش آمد دید تنهای تنها، زیر بارون خیس شده، هیچ کس نبود، انگار واسه همیشه تو دنیای خودش گم شده بود.

--------------------

به رسم بازی باید 5 نفر رو دعوت کنم! هی دارم فکر می کنم کی رو دعوت کنم، اونهایی که خوب داستان می نویسند، یا تا الآن این بازی رو کردند، یا مدتی ه وبلاگ نمی نویسند یا که گرفتارند. ولی خوب من چی کار کنم! هرکی دوست داشت خودش بازی کنه من هم بنفشه، نیلی، شقایق، نیلوفر (زندگی با طعم خوشبختی)، و میم (پله پله تا ملاقات خدا) رو به بازی دعوت می کنم.



۱۳۸٧/۱۱/٢۱
ادامه سان فرانسیکو- دیدار ریشه ها

گفتم که توی سان فرانسیسکو دایی ام و دختر دایی ام و بچه هاشون رو دیدم. شوهر دختر دایی ام هم نوه ی خاله ام هستند (جهت اطلاع این مقدمه رو داشته باشین که این دایی ام دایی بزرگ من هستند).

دایی ام خیلی خوب بودند. یعنی من هزار بار آرزو می کردم وقتی ٢٠ سال جوان تر از الآن دایی ام قراره باشم،‌ به اندازه یک پنجم ایشون خاطره هام یادم بیاد و هواسم به همه چی باشه. متاسفانه کمی قبل از رفتن ما به سان فرانسیکو دایی ام مریض شده بودند و مشکل تنفسی پیدا کرده بودند که این باعث نگرانی ما شده بود. الآن هم هر روز دعا می کنم همه چیز به بهترین نحو براشون پیش بره.

با پوآن رفتیم توی اتاق کنار دایی ام نشستیم و حرف زدیم و من به این فکر می کردم که سردو گرم روزگار چشیده واقعاً یعنی چی؟  به حرف ها و خاطرات دایی گوش می کردم و با چیزهایی که خودم از قبل می دونستم پازل ذهنم رو کامل می کردم و از لبخند رضایتی که دایی روی لبش بود،‌ تمام معنی این جمله رو که می گفت می فهمیدم:"‌روزگار بالا پایین زیاد داره،‌ ولی آدم باید مثل ماهی توی حوض باشه ، خودش رو با هر آبی وقف بده... خونه ما یه حوض داشت و چند تا ماهی،‌این ماهی ها همیشه تو حوض شیطونی می کردند چه وقتی آب حوض تمیز بود چه وقتی تویش کلی رخت شسته بودند و کثیف شده بود".

من یاد کوچه پس کوچه هایی که با مامانی رفته بودیم تا مامانی محله های قدیمی شون رو بهمون نشون بده افتاده بودم. شاپور،‌امیریه، پامنار. یاد دکان سراجی دایی ام توی پامنار. یاد پنچیک های داغ، یا کیف آمادگی ام و کلی از کیف های مدرسه ام که همین دایی ام دوخته بودند. آخرینش کیف دوم راهنمایی ام بود و همون سال دایی ام از ایران رفتند. دایی از کار سراجی واسمون تعریف کردند و کلی چیزبهمون نشون دادند که این مدت توی امریکا دوخته بودند.  من پر از حسهای عجیب بودم. احساس می کردم ریشه ها بیدار شدند. دلم بیش تر از قبل واسه تهران تنگ شد، واسه خونه،‌ واسه حسی که تویش غربت و دوری نباشه. دلم یه دنیای نزدیک خواست.

پوآن عکسی که رو دیوار بود رو نگاه می کرد،‌ از جوانی دایی تو زورخونه. دلم واسه این لهجه تهرانی همین الآن تنگه.

زن دایی ام سال ۶٢ فوت کردند،‌ من اصلا‌ً‌ یادم نمی آدشون، ولی تقریباً‌روزی نمیشد توی خونه ما که مامانی حرفشون رو نزنه. خیلی نزدیک بودند. به همین خاطر دختر دایی ام که تنها دختر این دایی ام هستند با مامانم که عمه کم و سن و سالی بوده اون موقع خیلی دوست بودند. روی همین حساب ما هم همیشه این دختر دایی ام رو دوست داشتیم تو همه عکس های قدیمی مامان اینها به نظر من دختردایی ام و مامانم خیلی شبیه بودند.

اما این شباهت وقتی دیدمشون خیلی بیشتر از اونی بود که من همیشه تو عکس ها دیده بودم. جوری که من همه اش حس می کردم مامانم دارند حرف می زنند،‌یا توی آشپزخونه راه می روند. دختر دایی ام رو خیلی دوست داشتم، نه فقط به خاطر شباهتشون به مامانی، یا بخاطر همه محبت هایی که به ما کردند و کلی ما رو گردوندند با وجود همه گرفتاری روحی و کاری. بخاطر رفتار ستودنی که با دایی ام داشتند. بخاطر احترامی که میگذاشتند،‌به خاطر ارزشی که واسه خواست دایی ام قائل بودند. و توی دلم می گفتم اینجا چه کلاس درسی اه واسه بچه هاشون. یعنی بچه های دختر دایی ام این مدت حسابی باید یادگرفته باشند که امروز با پدر بزرگ و مادر بزرگ، فردا با پدر و مادرشون چه جوری باید رفتار کنند. این حوصله و دقت مثال زدنی بود. دلم می خواست دختردایی ام رو تماشا کنم وقتی با همه دقت سینی غذا رو برای باباش آماده می کرد. دلم می خواست از عشقی که توی چشمش موج می زد عکس بگیرم یا یه جوری یه جایی ثبتش کنم.

دختر دایی ام و شوهرشون‌،‌ سی و یک سال ه که از ایران اومدند. و یه جورهایی هم سن و سال من بودند وقتی ازایران می آمدند. این باعث میشد کمی به زندگی خودم فکر کنم، من این سبک زندگی رو دوست دارم. آدم با همه وجود به خونه (ایران) وصل باشه،‌ولی بیرون ایران زندگی کنه. تکلیف دوفرهنگه شدن بچه های آدم چی میشه. دختر آدم با آدم حرف مشترکی خواهد داشت؟ آدم باید خودش عوض بشه؟‌یا بچه اش رو متفاوت از جامعه بزرگ کنه. هیچ کدومش درست نیست شاید،‌ و گاهی عملی نیست. از تصور اینکه آرزو داشته باشم که دخترم مثل خودم _که ساعت ها با مامانم حرف می زدم و می زنم و بهترین دوستم مامانم بودند و هستند_ نتونه با من ارتباط داشته باشه و حرف هم رو به خاطر اختلاف فرهنگ نفهمیم،‌همه وجودم درد می گرفت. از اینکه آدم نمی تونه فقط واسه خودش تو زندگی تصمیم بگیره خوشحال نبودم. از اینکه آدم به هزار تا چیز وصله.

توی اون خونه دلم می خواست بشنوم ببینم بمانم تا یاد بگیرم. روزهای خوبی بود ولی دو روز و نیم خیلی کم بود.

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٩
سان فرانسیسکو و خاطرات خوبم

فردای روزی که از لس آنجلس برگشتیم، بلیط داشتیم برای سان فرانسیسکو. دایی ام و دختر دایی ام سان فرانسیسکو بودند و من حدود ١۴-١۵ سال بود ندیده بودمشون. یه مقداری خجالت می کشیدم که برم ولی طبعاً خیلی هم ذوق داشتم. خیلی حس های عجیبی داشتم، دلشوره خوشحالی خجالت و ذوق همه باهم.

بلیطمون با ویرجین امریکا بود،‌پوآن خیلی مطمئن نبود به این ایرلاین. همه اش میگفت ممکن ه کنسل بشه. ولی خوب همه چیز خیلی خوب بود. وارد هواپیما که شدیم کلی ذوق کردیم. اینقدر نور داخل کابین خوب بود. بعد صفحه نمایش جلوی هر صندلیfinger touch بود و می تونستیم هر خوراکی یا خریدی که داریم انتخاب کنیم، و همون قسمت زیرین صفحه یه شکافی داشت برای کشیدن کارت و پرداخت از همون طریق. و به این ترتیب مهماندار واسه آدم سفارشش رو می آورد مستقل از دردسر کارت خوان و پول نقدو .... از سرویس های دیگه ای که داشت، امکان چت کردن با هر شماره صندلی ای که می خواستین. شماره صندلی رو واردمی کردین‌،‌ اگر طرف مقابل تایید می کرد،‌می تونستید با صفحه کلیدی که از دسته صندلی خارج می شد تایپ کنید و چت کنید. فیلم،‌ تلویزیون،‌رادیو موسیقی ، خواندنی ها و همچنین نقشه مسیر که از گوگل آورده شده بودو رنگی و خوشگل بود از سرویس های دیگه این نرم افزار بود که اسمشred بود.

 

وقتی رسیدیم دختردایی ام و دایی ام اومدند دنبالمون و رفتیم از همون طرف سان فرانسیسکو رو گشتیم. شهر قشنگی بود، با خیابون های شیب دار، گاهی چندبرابر ولنجک بود شیبش. کنار آب و کوه. دقیقاً همون فضایی که من دوست دارم. آب و کوه کنار هم، و بدون رطوبت. شهر خیلی زنده ای بود. با پل های بزرگ و قشنگ. ما از Bay Bridge و Golden Gate Bridge رد شدیم. که Golden Gate Bridge در واقع همون پل معروف سان فرانسیسکو ه که آدم همیشه توی کارت پستال ها می بینه.(عکس پایین نمای Golden Gate Bridge هستش از شهری به نام Tiburon که شهر کوچکی نزدیکی سان فرانسیسکو هستش).

ولی سفر سان فرانسیسکو جدا از دیدنی هایی که دیدم و جاهایی که رفتیم،‌روزهای آفتابی و هوای خوب اونجا واسه من کلی درس داشت که شاید توی پست بعدی نوشتم.

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٧
لس آنجلس

روزی که از شیکاگو برگشتیم سن دیگو بررسی کردیم که کجا بریم و چی کار کنیم بین ایرواین و دیدن دوستان و گشتن توی سن دیگو و دیدن لس آنجلس بالاخره تصمیم گرفتیم بریم لس آنجلس. و بین قطار و اتوبوس و قایق بنا به دلایل مختلف اتوبوس رو انتخاب کردیم. صبح زود با اتوبوس راه افتادیم و حدود 2 ساعت راه بود تا لس آنجلس. جایی که اتوبوس ما رو پیاده کرد جایی شبیه ترمینال جنوب تهران و شاید چندین برابر بدتر بود. من و پوآن خیابون رو مستقیم گرفتیم به سمت بالا. خیلی جای وحشتناکی بود ، جوری که من فکر می کردم من اگر از اونجا عکس بگیرم و به کسی نشون بدم کسی باورش نمیشه عکس توی امریکاس. از قسمت های خلوت تر و وحشتناک تر خیابون که گذشتیم مغازه ها و کافه ها شروع شد. مغازه های لباس فروشی در حد بنجل ترین چیزی که ممکنه کسی تصور کنه، و کافه ها وحشتناک ترین شکلی که من تو مخیله ام می گنجید. دلم می خواست یه جورهایی فرار کنم. مطمئن بودم ما بدترین جای شهر وارد شدیم. یه جا روی تابلو نوشته بود بخاطر اینکه مدرسه نزدیک ه ارتکاب جرم ممنوع" من مونده بودم مگه جایی ارتکاب جرم آزاده که حالا اینجا ممنوع باشه... باز به راهمون ادامه دادیم، طلا فروشی ها شروع شد، مثل بازار طلا فروشی بد داشت ممکن بود چیز خوب هم تویش پیدا بشه. کمی بالاتر اوضاع خیلی بهترشد. ساختمان های بلند پیدا بود و می شد حدس زد که اونجا مرکز شهر باشه.macy's plaza رو که دیدم خیالم راحت شد. به پوآن می گفتم این خیابون هفتم مثل ولی عصر تهران بود. از چه جای بدی شروع شد، به چه جای خوبی رسید.از اونجا به بعد درست شروع کردیم به گشتن.

یه مینی بوس هایی بود به اسم Dash که هر بار آدم سوار میشد 25 سنت می داد و تقریباً نزدیک همه دیدنی های توریستی لس آنجلس ایستگاه داشت. ما هم سه بار Dash سوار شدیم و کنسرت هال والت دیزنی، توکیو کوچک، شهرچینی ها، کلیسای معروف لس آنجلس، خانه پیکو، و چندتا ساختمون مهم دیگه رو دیدیم. لس آنجلس شهر خیلی بزرگ و شلوغی ه. دومین شهر پرجمعیت امریکاس و مردم تویش همه عجله داشتند.

وسایل نقلیه عمومی به نسبت زیاد بود. و مردم هم تقریباً زیاد استفاده می کردند. (مترو رپید (یه اتوبوسهایی بود) و مترو نسبتاً شلوغ بود.

خیلی وقت نداشتیم می خواستیم عصر برگردیم سن دیگو، به همین خاطر تصمیم گرفتیم فقط بریم هالیوود. با مترو رفتیم هالیوود(Hollywood/Highland)، یه بلوار بزرگ، که اون قسمتی که ما دیدیم Walk of the fame، توی پیاده رویش روی زمین پر از عکس ستاره بود و توی هر ستاره یه اسم نوشته شده بود و یه علامت بود. اسم ها اسم ستاره های هالیوودی بود و علامت نشون میداد که این آدم بازیگر بوده یا خواننده یا.... از یه جایی تپه هالیوود که نوشته رویش هالیوود معلوم بود و اونجا کلی شلوغ بود و همه وایساده بودند عکس بگیرند.Kodak Theatre و Grauman's Chinese Theatre هم همون نزدیکی بود. کلاً یه بلوار شلوغ و پر تب و تاب بود، انگار آدم وسط یه جریانی واقع شده، که حسش برام جالب بود. دوباره با مترو برگشتیم و دوباره پیاده خیابون هفتم رو رفتیم تا به ترمینال اتوبوس برسیم ، و دوباره همون محله وحشتناک.

من بعداً متوجه شدیم اونجا چه محله خطرناکی بوده و اینجوری که پوآن گفت همون جا بود که در زمان بوش پدر یه سیاه امریکایی رو اونجا کتک زدند و ماجراهای بعدی اون که سیاه ها توی امریکا داشتند. و اونجا همیشه محله وحشتناکی بوده!!

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱۱/۱٤
شیکاگو

پیش نوشت: اول از همه از همه دوستای وبلاگی و غیروبلاگی معذرت می خوام که این روزها اصلاً‌ وقت نکردم به کسی سر بزنم یا اگه سر زدم وقت نشده کامنت بدم. به زودی برمی گردم.

سه شنبه گذشته رفتیم شیکاگو. کاری که شاید خیلی هم طبیعی به نظر نمی رسید، بخاطر اینکه ما از کالیفرنیا که توی چله زمستون دمای هوا حدود ٢۵ درجه سانتی گراد بود رفتیم شیکاگو و اون روز هوا با وجودی که مثلاً‌خوب بود کلی زیر صفر بود.و با بادی که می آمد سرد تر هم احساس میشه. شیکاگو توی امریکا به Windy City معروف ه.

شیکاگو گفته میشه یکی از قشنگ ترین downtown های امریکایی رو داره. ما مستقیم رفتیم downtown،‌ و خیابان میشیگان که یه خیابان بزرگ شمالی جنوبی ه این قسمت به  the magnificent mile معروف ه. کلی آسمان خراش داره. مرکز برخی شبکه های تلویزیونی و رادیویی تو این خیابون هستش و جالبش اینه که دیوارهای شیشه ای دارند و استودیوی پخش این شبکه ها از توی خیابون قابل دیدن ه. و بعضی ها صداشون هم بیرون پخش میشه.

در قسمت شمالی خیابون میشیگان میلینیم پارک که تویش یه لوبیای گنده ی صیقلی هستش که من هر کس رو دیدم رفته شیکاگو باهاش عکس گرفته که چیز جالبی ه و قشنگ ه.

 

در قسمت جنوبی پر از مغازه و مرکز تجاری ه. و یه ساختمون به اسم برج آب در جنوبی ترین قسمت های خیابون وجود داره که در آتش سوزی بزرگ سال  ١٨٧١ شیکاگو سالم مونده و در اصل ساختمون آتش نشانی بوده.

دو تا ساختمون بلند هم هستش که میشه از بالاشون شیکاگو رو دید. یکی John Hancock Center و یکی دیگهSears Tower که ما چون هوا ابری بود بالای هیچ کدوم نرفتیم. اون روز سر برجها توی ابر بود و معلوم نبود تا کجا پیش رفتند ولی عظمتی بود.

بعدش هم یکی دیگه از دوستای دوران لیسانس رو دیدم و کلی ذوق کردم.

کلاً‌ شیکاگو رو توی نگاه اول خیلی دوست نداشتم چون پر از ساختمون بلند بود فکر کردم آدم دلش می گیره، ولی بعد که توی خیابون های رودخونه دار و پل هاش قدم زدم فکر کردم آدم می تونه دوستش داشته باشه.

سفرنامه ام از لس آنجلس و سان فرانسیسکو ادامه داره...

الهه

آخرین روز سفر

١۴ بهمن ١٣٨٧ ١١:٣۶ شب به وقت سن دیگو



۱۳۸٧/۱۱/۸
ادامه سفرم در ایلینوی

همون طوری که توی پست قبلی گفتم در ادامه مسافرتمون توی امریکای شمالی، رفتیم از کالیفرنیا به سمت شمال شرق که دوستم رو ببینم.جمعه تا دوشنبه رو با بنفشه و همسر عریزش گذروندیم و واقعاً‌به قول مامانی ام روزها و لحظه هایی که آدم پیش دوست های خوبش ه جز عمرش حساب نمیشه. خیلی خیلی خوش گذشت همه چیز. من هم یکی دیگه از دوست هام رو که ۴ -۵ سال بود ندیده بودمش دیدم. پوآن هم دوست دیگه ایش رو دید و خلاصه این چند روز واقعاً‌ به ما خوش گذشت و همه چیز خیلی شبیه تر به رویا بود تا واقعیت! تنها یک اشکال عمده داشت اونم اینکه مثل همه سفرها عمرش کوتاه بود و زود تموم شد. به امید اینکه یه جوری بشه دیدارها زود به زود تر تازه بشه خداحافظی کردیم و من هنوزم فکر می کنم خداحافظی از سخت ترین کارهایی ه که ما مکرر انجام می دیم.

دیروز با بنفشه رفتیم دانشگاه. من و بنفشه و پوآن که دیروز باهم توی دانشگاه بودیم یه زمانی توی ایران هم همه با هم تو یه دانشگاه بودیم و اینکه حالا یه جای دیگه دنیا داریم تو یه دانشگاه خیلی خوب دیگه راه می ریم حس جالبی به من می داد. من عاشق محیط های آکادمیکم. یعنی از دیدن اینکه خودم دارم مشق می نویسم یا کسی دیگه  داره فکر می کنه،‌تمرین حل می کنه کتاب می خونه لذت می برم. و دیروز خیلی دانشگاه رو دوست داشتم و حس کردم که چقدر دلم می خواد. محیط دانشگاهشون رو خیلی دوست داشتم همه جا پر بود از دانشجوهایی که درس می خواندند با وجودی که اوایل ترم هستش و هنوز از امتحان خبری نیست.

می تونم این تفاوت عمده رو بگم بین دانشگاه ما توی اسلو و دانشگاه آیندهوون که من تویش بودم که اینجا بیشتر دانشجوها مشغول درس و مشق بودند. که به نظر تفاوت سیستم آموزشی دلیل عمده اش هستش. توی نروژ،‌ کوییز و تمرین تحویلی و میان ترم فقط در مقطع لیسانس وجود داشت اونم خیلی خفیف تر از اونی که ما توی دانشگاهمون تو ایران داشتیم که سیستمش بیشتر امریکایی بود،‌و استادهامون هم اکثراً‌توی همین سیستم درس خونده بودند. خلاصه روز خیلی خوبی رو توی دانشگاه گذروندیم.

امروز تصمیم داریم بریم شیکاگو که سومین شهر بزرگ امریکاست از لحاظ جمعیت ببینیم. اینجا دمای هوا حدود ١٠- هستش امروز که واسه شیکاگو میشه گفت یه روز معمولی و خوب زمستونی ه!

الهه

٨/۵ صبح ٨ بهمن ماه ١٣٨٧

شیکاگو



۱۳۸٧/۱۱/٤
دیدار

منم که به دیدار دوست دیده کردم باز

چه شکر گویمت ای سازکار بنده نواز

خیلی ذوق دارم واسه دیدار!‌ یه جورهایی هیچ وقت فکر نمی کردم ٢ سال همدیگر رو نبینیم و حالا باورم نمیشه اون روز داره میاد... فقط باید تا فردا صبر کنم و آرزو کنم همه چی خوب پیش بره.

آخ جون میرم پیش دوستم

الهه

سان دیگو