۱۳۸٧/۱٢/٢۸
گرفتاری مثبت
  • این چند روزه خیلی همه اش کار داشتم و هنوزهم دارم و همه اش کارهای خوبی بوده خوشبختانه؛ آماده شدن واسه عید و یه شروع تازه. نمی دونم امسال موقع تحویل سال در چه حالی خواهم بود،‌ این چند روز همه اش به سالهای گذشته و سال تحویل های خاص فکر می کردم.
  • نوروز ١٣٧٨ مامان و بابا حج بودند و اولین سالی بود که پیششون نبودیم. خاله زری و امید و آزاده و الانی و من دور هفت سین نشسته بودیم... بنظرم خیلی عجیب بود که مامان اینها دورند.و بعد هم اون مسافرت تاریخی ...
  • نوروز ١٣٨۶،‌ اولین نوروزی بود که دور از خانه بودم. ایران نبودن و حال و هوای عید و گرفتاری مامان اینها واسه اینکه نمی تونستند بیان اینترنت و ... همه دست به دست هم داده بود که یه سال تحویل سخت و پراز دلتنگی و بغض داشتم گرچه خاله اینها همه تلاششون رو می کردند که من احساس نکنم، ولی خوشحالم که اون روزها گذشت...
  •  پارسال جوردیگه ای بود،‌ اولش خیلی تلخ بود و روزهای آخر اسفند اینقدر تلخ و سنگین می گذشت که احساس می کردم تنهایی نمی تونم این بار رو به دوش بکشم. عمو مریض بودند و روزهای سختی بود،‌می خواستم بیام هلند تا اولین نوروز رو با پوآن کنار هم باشیم و از طرفی دلم همه اش پیش خاله اینها بود،‌ از اسلو  تا آمستردام و از آمستردام تا آیندهوون همه اش چشمم خیس بود، پوآن هم نمی دونست باید چی کار کنیم...ولی خدا رو شکر بعدش همه چی خوب شد و نوروز خوبی داشتیم.
  • امسال پراز هیجانم ... خوشحال و گاهی با تپش و اضطراب،‌ داره پیش می ره و من از خدا همه اش اون چیزی که خیره می خوام...
  • یه گروهی توی دانشگاه هست که برای همسران کارمندان دانشگاه اینجا. و زیر شاخه ای داره، که برای کارمندهای خارجی هستش. من و چند نفر دیگه تویش عضوهستیم. دیروز با یک نفر دیگه رفتیم یه کار داوطلبانه بکنیم. کار این بود که از بین ۶-٧ تا کتاب در باره فرهنگ هلندی ها و ... کتاب (های)‌بهتر رو انتخاب کنیم،‌که به خانواده های کارمندهای خارجی بدهند که با فرهنگ هلندی ها آشنا بشوند و زندگی رو راحت تر اینجا شروع کنند. خیلی کار جالبی بود. کتاب های خوب و هیجان انگیز،‌ بیشترشون مطالبی داشت که خودم خیلی دوست داشتم بدونم. بسیار تفریح کردم و خوش گذشت، آخرش هم دو تا کتاب از اون خوشگل ها و خوب هاش کادو گرفتم!‌ خیلی خوب بود! اینم شد اولین عیدی ام!
  • اگر تا آخر امسال به روزنکردم فعلاً‌ سال نو به همگی مبارک و بهترین ها رو برای همه آرزو می کنم. نوروز شاد و پر باری داشته باشین. قدم های بهار واسه ساکنین نیمکره ی شمالی مبارک!


۱۳۸٧/۱٢/٢٢
بارون بارون ه

 

چند روز ه اینجا همه اش بارونی ه. این خیلی عجیب نیست هلند همیشه بارونی ه ولی این بارون با بقیه بارون ها فرق داره. بارونش حسابی هوا رو بهاری کرده. دیگه لازم به دستکش و کلاه نیست. حداقل من دیگه این ها جمع کردم گذاشتم کنار واسه سال دیگه، تن درخت سبز شده. امروز اومده بودند باغچه های جلو خونه رو مرتب می کردند. حسش رو دوست دارم. هوا هم کم کم دیر و دیرتر تاریک میشه. شب ها بلند که دوستشون دارم،‌ جاشون رو به روزهای بلند می دهند که اون ها رو هم خیلی دوست دارم. من این تغییرها رو دوست دارم. اینکه تغییرها رو نگاه کنم دوست دارم،‌ اینکه همه چی تو حرکت ه دوست دارم. واسه همین ه که دلم یه جنبش بزرگ می خواد. یه حرکت تازه می خواد. یه شروع خوب می خواد.

ولی تنها بدیش اینه که روزهای آخر سال جون میگیره تا رد بشه... کاش من اینهمه استرس الکی نداشتم... بالاخره یه چیزی میشه،‌ چرا می خوام همه چی خوب بشه؟

الهه

روزهای آخر اسفند



۱۳۸٧/۱٢/۱٩
هانوفر

آخر هفته گذشته مهمون داشتیم و کلی خوب بود. پسر دایی ام و خانمشون اومدند پیش ما بعدش باهم واسه نمایشگاه کامپیوتر بریم هانوفر. همه چیز رو دوست داشتم،‌ حس جالبی بود. اولین بار بود که یکی از فامیل هامون مهمونمون بودند و حسش با اینکه دوست های آدم بیان فرق داشت. یه خاطره های مشترکی که از زاویه دید های مختلف تو ذهن آدم می مانه. مثلاً خاطره یه روزی که من یه بچه مدرسه ای بودم و پسر دایی ام همسن و سال الآن من بوده. دو تا دیدگاه متفاوت از یه روز مشترک که تو ذهن هر دو مون مونده. دوست داشتم لحظه هامون رو.

روز جمعه رفتیم با پوآن توی هانوفر گشتی زدیم. یه کلیسایی بود به اسم Aegidien Church که قرن ١۴ میلادی ساخته شده بودو در جنگ جهانی دوم تخریب شده بود. بقایایش مونده بود، که دیوارهایی بود بدون سقف که من خیلی دوستش داشتم. هیچی نداشت و من این هیچی رو دوست داشتم. مثل همه شهرهایی که رودخانه دارند،‌ هانوفر هم بنظر من زنده بود.

 

CeBIT هم بدنبود. روز شنبه رفتیم اونجا و این طور که کسانی که سالهای قبل می آمدند می گفتند،‌امسال خیلی خلوت تر بودش.

کلاً از این سفر کوتاه، واسه من خاطره های خوبی موند...

  • عدس هامون رو گذاشتیم سبز بشه واسه عید. دیگه خیلی کم مونده تا عید.
  • کاش این جمعه خوب بگذره.
  • دلم یه چیز خوبی می خواد، این دفعه خوشبختانه می دونمم که چی می خوام!

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٢/۱٤
دن بوسخ و هارینگ تورنوی

دوشنبه گذشته با همسایه مون یه تور یه روزه رفتیم یه شهری که مرکز استانی (برابانت شمالی) هست که ما هم تویش ساکن هستیم. اسم رسمی شهر واسه من گفتنش خیلی سخته! منظورم تلفظش ه. سَن هٍرتوخِن بوسخ که مردم به اش میگن دِن بوسخ.اسم شهر به معنی "جنگل دوک"* ه که منظور این بوده که به دوکی که دوک برابانت بوده خونه اش اینجا بوده یه عالم وقت پیش ها...

یه کلیسای* بزرگ و قشنگ داره، که گفته میشه قشنگ ترین کلیسای برابانت ه و توی مادورادام در لاهه که مجموعه ای از ماکت های جاهای نسبتاً‌ مهم در هلند،‌ماکتش رو دیده بودم.

قدیمی ترین خونه آجری هلند هم که در اوایل قرن ١٣ میلادی ساخته شده توی همین شهر هستش.

خلاصه رفتیم شهر رو دیدم و توی مرکز شهر کمی گشت زدیم و برگشتیم. کلی خوش گذشت در حالی که کل بلیط رفت و برگشتمون شد ٣ یورو!

*:the Duke's forest

**:Sint Jans kathedraal

------

دیروز توی کلاب شمشیربازی تورنومنتی بود به نام "هارینگ تورنوی"‌ به هلندی که ترجمه اش میشه مثلاً مسابقه های ساردین یا همچین چیزی. جریان از این قرار بود که بچه های قدیمی کلوب بیان و با ما که الآن عضو هستیم مسابقه بدهند با اسلحه ای که با هم توافق می کنند. چون بیشتر بچه ها فلوریست هستند بالتبع من باید فلوره بازی می کردم، و برای اولین بار در عمرم فلوره الکتریک بازی کردم. ١٣ مسابقه دادم‌،‌ که ١١ تاش فلوره بود، و کلاً ٧ تا بردم. مسابقه ها کاملاً‌دوستانه بود، و حتی آخرش کسی امتیاز ها رو حساب نکرد! ولی نکته بعد مسابقه بود،‌که به جای شیرینی و ... بعد ازمسابقه،‌قرار بود هارینگ بخورند. هارینگ که با کمی بالا پایین همون ساردین خودمون هست، در هلند خیلی متداول ه. من دیدم که هلندی ها ادعا میکنند که خودشون و ژاپنی ها تنها ملتی هستند که ماهی رو خام خام می خورند. البته من اصلاً‌ در مورد صحت این جمله اطلاعی ندارم،‌ولی خلاصه چیزی که دیدم اینه که اینها ماهی کوچکی رو که شاید کمی دودی شده باشه (چیزی معلوم نیست ازش)‌ رویش پیاز خام خرد شده می ریزند و با ولع عجیبی می خورند. من هیچ موفع رغبت نکردم همراهی کنم،‌دیشب واقعاً‌ تصمیم گرفته بودم باهاشون همراه بشم، که پوآن گفت نصفه شبی خوب نیست ماهی بخوری!‌و نخوردم! و کماکان ماهی خام نخوره باقی موندم.

الهه

آیندهوون- اسفند

 

پ.ن١: در نروژ ماهی و میگوی خام خوردم و دوست داشتم و مشکلی نداشتم. ماهی آزاد ورقه شده کمی دودی رو همون طوری می خوردندو می خوردم!‌ میگو هم داخل آب نمک هستش که اونم با مایونز خوبه!‌ ولی این ماهی های هلندی دیگه خیلی خام و زشت ه!

پ.ن ٢: فردا روز درختکاری ه همیشه یادم ه همین روزها باید سبزه رو بذاریم سبز بشه... دیگه قد سبزه ها میگه که کم مونده تا عید.



۱۳۸٧/۱٢/۸
دنیا رو وقتی کوچکه دوست تر دارم

می خوام خاطره بگم از حدود بیست سال پیش! ...یادش بخیر

یادم می آد وقتی می خواستن مامانم اینها واسه کلاس اول اسمم رو بنویسند،‌خواهر بزرگم می رفت کلاس پنجم. واسم بدیهی بود که من هم مدرسه ای برم که اون می ره. ولی بخاطر مشکلی که بین مدیر و ناظم و مامانم اینها بود،‌ مامانم اینها یه جورهایی ترجیح دادن این کار رو نکنند و من رو یه مدرسه نزدیک مدرسه خواهرم ثبت نام کردند که من با سرویس خواهرم رفت و آمد کنم،‌ولی اون مدرسه نروم. حدود یک هفته که از اول مهر گذشت،‌ یه روز خواهرم گفت بیا بریم مدرسه ما!‌ (من بعداً‌ها فهمیدم که چون خیلی احساس بزرگی می کرده، فکر کرده به عنوان ولی من می تونه مدرسه ام رو عوض کنه). من هم حرف گوش کن بودم از اولش!‌گفتم باشه. رفتیم مدرسه اونها،‌و بهم گفت توی این صف وایسا!‌ صف کلاسی که معلمش معلم کلاس اول خودش بود رو نشون داد،‌بعد هم گفت با این دوست بشو!‌ در حالیکه خواهر شاگرد زرنگ کلاس خودشون رو بهم نشون میداد! من هم وایسادم ته صف. و با اون بچه ها رفتم سرکلاس. وقتی به عنوان آخرین نفر می خواستم برم تو،‌مبصر کلاس،‌که همکلاسی خواهرم بود،‌گفت نمیشه بری،‌ تو جدیدی و تو کلاس جا نیست!! من وایسادم پشت در. اینقدر که ناظم مدرسه اومد گفت تو چرا نمی ری سر کلاست. گفتم مبصر راهم نمی ده،‌ خلاصه پرس و جو کرد، فهمید خواهر کی ام و چی ام... خواهرم رو صدا کردند،‌ببینند جریان از چه قراره! خلاصه به مامانم تلفن زدند و خواهرم اعتراف کرد چون دلش می خواسته تو یه مدرسه باشیم صلاح دیده من رو بیاره!‌ بعد بهم گفتند نمی شه هرچی خواهرت میگه انجام بدی!‌اون کلاس جا نداره و باید ببریمت یه کلاس دیگه! من هم کلاً از کل ماجرا خجالت می کشیدم گفتم چشم. بردنم تو یه کلاس دیگه! اونجا یوهو یه قیافه آشنا دیدم!‌ انگار که دنیا رو بهم داده باشند!‌ یکی از بچه های آمادگی مون رو دیدم ( آمادگی ام منطقه ٢ بود و دبستانم منطقه ۶ و هیچ آشنایی فکر نمی کردم داشته باشم). احساس کسی رو داشتم که بعد از ١٠٠ سال دوست دوران کودکی اش رو پیدا کرده،‌و کلی هیجان زده است! کل مدتی که زنگ اول رو سر کلاس نشسته بودم،‌ توی این فکر بودم که زنگ تفریح به دوستم بگم چقدر خوشحالم که اونم تو این کلاس ه! اونم همه اش حواسش پرت بود،‌ عقب رو نگاه می کرد. ( من میز آخر ردیف معلم بودم ،‌اون میز سوم همون ردیف).

توی مدتی که ابتدایی بودیم، خیلی دوست بودیم و پایه ی تولدهای همدیگر.چون هم مامان ها مون همکار بودند هم باباهامون یه جوری هم فرهنگ بودند خانواده هامون. هردفعه هر کدوم تولد می گرفتیم،‌مطمئن بودیم اون یکی می آد. خیلی خاطره های بچه گانه خوب دارم... خیلی... ولی کلاس پنجم آخرین باری بود که دیدمش. عکس های تولدهای ٢ تا ١٢ سالگی ام رو توی آلبومی گذاشتم که اون واسه تولد کلاس پنجمم کادو آورد. خیلی یادش می افتادم...

------

وقتی سال اولی که اومدم نروژ،‌هر کسی از همکلاسی های دانشگاه رو توی اروکات دنبالش می گشتم و نبود، یه بار ازشون پرسیدم چرا شما ها اورکات ندارین،‌ گفتند اورکات چیه و اینها... کمی بعد همه شون راجع به فیس بوک حرف می زدند. من چون فضاش خیلی غریب بود،‌دوستش نداشتم. ولی عضو شده بودم، کم کم دوست هاییم که ایران نیستند اومدند و من هم بخاطر اونها فیس بوک رو دوست داشتم . ولی در طی چند روز اخیر که فیلتر فیس بوک رو تو ایران برداشتند،‌ دوباره حس اورکات بازی بهم دست داده،‌و هی دوست های قدیم ندیم رو که حتی تو اورکات هم پیداشون نکرده بودم، پیدا می کنم و خیلی هیجان زده ام.

------------

و امروز دقیقاً همون دوست کلاس آمادگی ام رو بعد از اینهمه وقت پیدا کردم و از صبح همه اش یاد همه روزهای خوب و تولدهای دوران بچگی ام... من دنیا رو وقتی اینهمه کوچیکه خیلی دوست تر می دارم!

الهه

هشتم اسفند ماه ١٣٨٧

آیندهوون



۱۳۸٧/۱٢/٥
کارناوال

روز شنبه اینجا روز شروع کارناول بود. کارناوال با وجودی که به اش نمی آد ولی یه مراسم مذهبی ه. که در واقع ۴٠ روز قبل از عید پاک (بدون احتساب یکشنبه ها) هستش یا همچین چیزی و عمدتاً‌ کاتولیک ها برگزار میکنند.

خلاصه چیزی که من تو این دو سال دیدم اینه که مردم لباس های عجیب غریب می پوشند، توی خیابون ها راه می افتند و راه می روند. توی کافه ها دور هم می خندند و معمولاً مست می کنند و خلاصه از این جور خبرهاس.گاهی گروه های موسیقی تو خیابون برنامه اجرا می کنند... خلاصه تماشا کردنش جالب ه.

 

کارناوال توی هلند خیلی گسترده نیست. توی استانی که ما هستیم قسمت های جنوبی اش متداول هستش و توی لیمبرگ. ولی مفصل ترش توی آلمان و جاهای دیگه هست. به پوآن شنبه می گفتم چه روز خاصی ه ،‌تشخیص آدم های دیوونه و عاقل از هم خیلی سخته!

الهه

پنجم اسفندماه



۱۳۸٧/۱٢/۱
اسفند

امروز روز اول اسفند ه،‌ که واسه خیلی ها حس های خوبی توش داره. حتی موقعی که دبستان و راهنمایی بودم و اسفند معنی نزدیک شدن به امتحان های ثلث دوم رو می داد، من باز، هم اسفند رو دوست داشتم، هم ثلث دوم رو دوست تر از اون دو ثلث دیگه. یه عالمش به خاطر حس و حال و هوای عیده. رفتن زمستان و آمدن بهار...

 

و امسال واسه من تفاوت هایی هم داره. حسم رو دوست دارم. ذوق واسه رسیدن عید. یه عید متفاوت. ولی همیشه مثل همه ذوق هایی که از قبل یه چیزی آدم داره‌ (ذوق مسافرت،‌ ذوق یه جشن بزرگ یا یه خبر مهم...)،‌ دلم شور می زنه واسش. و این حس همه مشترک بین همه اسفندهام ه. همیشه می ترسم و این ترس گاهی اینقدر زیاد ه که از خوشحالی عید بیشتر میشه. پارسال این حس در حد مرگ زیاد بود...

الهه

آیندهوون.اول اسفند ماه ١٣٨٧

پ.ن:‌چقدر فرق قضیه اس وقتی آدم با امید یه کاری رو انجام می ده، یا ناامید... یعنی خیلی... حتی اگه اون کار به بی ربطی و تکراری بودن و عادی بودن رکاب زدن دوچرخه باشه. خیلی تکراری ه ولی دیروز سوار دوچرخه خیلی حسش می کردم.