۱۳۸٧/٢/٢۸
هفده ماه مه

امروز17 ماه مه است و روز ملی نروژ. من ساعت 4 صبح بیدار میشم می شینم به عددهای زشت و عجیب غریب تزم نگاه می کنم و ترجیح می دم صفحه تشکر و قدردانی رو پر کنم. سرم و بالا می کنم و می ببینم داره برف می آد... فقط می تونم بگم: این جا نروژ است! و دوباره تایپ می کنم!

الهه

بیست و هشت اردی بهشت ماه 1387l



۱۳۸٧/٢/٢٥
ای وای

دیروز الانی گفت وبلاگ فیلسوف و دیدی... رفتم دیدم و ای وای.

 خیلی ناراحتم... خیلی...
دیشب خیلی بد خوابیدم و از ساعت ۳و نیم دیگه نتونستم بخوابم....

خدا نصیب نکنه و به اونها که نصیبشون شده صبر بده...
الهه
بیست و پنجم اردی بهشت



۱۳۸٧/٢/۱٩
من و تو... دور

من اینجا وایستاده بودم منتظر که بیای اون دور دورها وایستادی قد یه نقطه پیدا بودی. ولی حس کردم چشمات گرد ذل زده بود بهم سرد و بی حالت. اشاره کردم بیا جلو. یه قدم اومدی جلو دو قدم رفتی عقب. کلمه های محبت آمیز که مخصوص خودت بود قطار کردی هول دادی طرف من. همه اشون سرد بود سرد سرد. من داد زدم به دقه بیا...

 

 

 

راهتو کشیدی رفتی... پیامک دادی که سکوت دلت می خواست... دور شدی دیگه حتی نقطه هم نبودی... من منتظر موندم که از خواب بپرم. نمی خوام هیچ موقع تو بیداری دور بشی.

الهه

19 اردی بهشت 1387 



۱۳۸٧/٢/۱۸
انتظار

کلی منتظر بودم پوآن بیاد، اومد و زود رفت. وسطش یه کوه نصفه نیمه و یه مسافرت کوچولو رفتیم و همه اش خیلی خوب بود ولی خیلی کم بود.

پوآن امروز رفت و خیلی دیر اومد خونه و آنلاین من همه اش منتظر بودم و به آرزوهای این روزها و انتظاراتم فکر کردم. انتظار اومدن پوآن، دفاع بعضی خبرها مسافرت های دیگه که همه اش کم و بیش انتظارهای خوبیه...ولی گاهی احساس می کنم خسته ام.دلم می خواد چند روز از حال انتظار مرخصی بگیرم و با همه چیز زندگی کنم دوباره بدمشونو انتظار...

آرزو و امیدو انتظار بدجوری تو فرهنگ و وجود ما قاطی شده...جوری که خودمم نمی دونم حسش رو دوست دارم یا نه

الهه

اردی بهشت 1387 



۱۳۸٧/٢/٩
دغدغه
  • دوسال پیش این موقع ها وقتی چشم هامو می بستم و آرزوها و ترس هام می اومد جلو چشمم یه چیزهایی بود که این روز ها خیلی غریبه است. این روزها آرزوهام از یه جنس کاملاْ متفاوت است. و ترس هام. یه ترس هایی هست که انگار فقط ماله وقتی است که دوره آدم. از خودش که دوره آدم از فرداش می ترسه. و از عزیزهاش که آدم دوره همه اش ترس از نکنه ها... خیلی حس وحشت ناکیه و معمولاْ‌ وقتی باید با چشمهای بسته منتظر خواب بشینی می آد میشینه پشت پلک هاتو بیرحمانه گلوت رو فشار میده... و گاهی تا از خواب بیدار بشی به کارش ادامه میده. دلم می خواد یه وقت هایی همه چیزها رو خودم کنترل کنم که دیگه از هیچی نترسم...
  • و توی روز... الآن خوشحال ترین آدم زمینم. با یه حالت -آب زنید راه را- منتظر فردام. و همه تصورهای قشنگ بعدش.
  • حس عجیبی دارم این روزها تو دانشگاه و خیابون و همه جاهایی که این دوسال ازش گذشتم... حسی که انگار دوباره باید کند و رفت... و ذره ذره وجودم رو که این ور اون ور دنیا جا مونده نگاه کنم گاهی جای زخم هاش دردش شیرینه. هنوز یه تیکه هایی تو مدرسه هاجر و نور و زهرا و دانشگاه شریف و سیمین و برج سبا وکانون و تک تک خیابون های تهران و بعضی جاهای اصفهان و شیراز و مشهدو نوشهر و... یادمه دارم و حالا زخم اسلو به همه اون ها اضافه میشه کم کم.... امان از این تلخ و شیرین زندگی

الهه

نهم اردی بهشت ۱۳۸۷



۱۳۸٧/٢/٥
تیم پسرهامون برنز گرفت

روز دوم شمشیربازی تیمی بود و ما توقعی نداشتیم خوب نتیجه بگیریم فقط رفتیم که تفریح کنیم و تفریح کردیم و خوب بازی هایی هم ارائه دادیم به نسبت... و تیم پسرهای دانشگاه مون سوم شد و کلی فینال تیم های پسرها فینال خاص و قشنگی بود کاش می شد فیلم سه دقیقه آخرش رو اینجا بذارم همه لذت ببرند. خیلی خیلی خوب بود.

اما دو مورد درتو پست قبلی تو کامنت ها  بود: 

  • عکس پست قبلی رو خودم گرفته بودم اقیانوس اطلس است بخش شمالی! و اون منظره روبروی اتاقی است که توی هتل داده بودند بهم.(شاید بهتر باشه بگم Norwegian Seaکه در اقیانوس اطلس قرار داره... )
  • مورد بعدی در مورد شمشیربازی بود که فکر کنم اینکه شمشیربازی سه رشته داره و... رو میشه خیلی جاها پیداکرد. مثلاً اینجا! ولی چیزی که من می تونم بگم در موردش اینه که خیلی ورزش هیجان انگیزی است. رشته فلوره سرعتی و به نظر من چشم نواز. اپه هیجان انگیزتر و تمرکزی تره. سابر هم حرکاتش و اطوارهاش قشنگه ولی من اون دوتای اول رو ترجیح می دهم. ضمناً آدمی که کمی آمادگی جسمانی داره به نظر من طی دو سال می تونه بازیکن خوبی بشه و شاید اگه وقت بذاره چهار ساله به مرحله کشوری برسه. ولی تجربه بازی چیزیه که توی شمشیربازی خیلی خیلی مهم است.

از مولده که برمی گشتیم توی هواپیما تقریباً همه شمشیرباز بودند. همه بارها کیف شمشیربازی بود! خیلی جالب بود!!  موقعی که بارها رو می دادیم بره اثر انگشتمون رو ثبت می کردیم و موقع سوار شدن انگشت مون رو می ذاشتیم رو یه صفحه حساس و شماره صندلی مون پرینت می شد با اسم و همه چیز و بر می داشتیم می رفتیم سوار می شدیم که اینم کلی کار سوارشدن رو سریع می کرد. برای گرفتن کارت پرواز هم طبق معمول همون کارتی که باهاش بلیط خریده آدم کارت پرواز هم هست و میشه باهاش self check inکرد. خلاصه کلی همه چیز سریع اتفاق افتاد که این مسافرت هم زودی تموم بشه! و دوباره دانشگاه و پروژه و ... روز از نو روزی از نو

الهه

چهارم اردی بهشت ماه  

اسلو