۱۳۸٧/۳/٢٦
Nosy parker

 

سوار مترو شدم 3تا ایرانی تو مترو بودند.

یه پسر 28 ،29 ساله که ردیف سمت چپ نشسته بود روبروی من. و دو تا خانم که می خورد مادر و دختر باشند یکی حدود 55 ساله و 35 ساله. من وارد شدم نشستم روبروی پسره که خالی بود. پسره نقشه راهها رو که بالای در بود نشون داد و گفت می تونید همین مترو رو که تویش هستید بگیرید تا آخرش برین بعد این دور می زنه بر می گرده به فلان جا. من تو دلم حساب کردم یه ساعت و نیم دیگه تو مترو خواهند بود! خوب الآن پیاده بشوند در کمتر از 8 دقیقه می رسند. بعد فکر کردم لابد پسره می خواد بذارتشون سرکار. خانمه مسن تر به افاده ی عجیبی گفت: من خودم بلدم اسلو رو من 22 ساله اسلوام ولی چون همه اش از اول ماشین داشتم به Trykke (تراموا) عادت ندارم. پسره به حال مودب و عاقل اندر سفیهی گفت :البته این T-Ban (مترو)ه. و ایستگاه بعد پیاده شد. دختره به اون خانمه که من فکر می کردم مامانشه گفت:" به نظرت از من خوشش اومده بود؟ خیلی می خواست کمک کنه!"

-:" آره فکر کنم. پسره خیلی مودب و خوش تیپی بود."

خیلی حس خوبیه در این موارد که اطرافیانت نمی دونند تو فارسی می فهمی. داشتم از خنده می مردم که دیگه رسیدم!

20 خرداد 1387

 

خبر!!

من بالاخره دوره ی کارشناسی ارشد رو تموم کردم ! این اتفاق روز پنجشنبه افتاد! نیشخند یه روز طولانی که ارائه من ٣۵ دقیقه طول کشید و سوال های استادهام حدود ٩٠ دقیقه و آخرش هم باز یه ساعت و خرده ای طول دادند که تصمیم بگیرند نمره ام رو بدند! ولی به هر حال اون روز در حالی که جای خیلی ها پیشم خالی بود گذشت! ولی پوآن و خاله و عمو و دوست های مهربونشون که الآن از بهترین دوست های من هم هستند اون روز رو برام بیاد موندنی تر کردند.

و اما ویزا!‌  ویزای هلندم رو هم جمعه گرفتم و الآن منتظر اتفاق خوب بعدی ام که دوشنبه همه چیز خوب پیش بره... هیجان دارم خوشحالم و این روزهامو دوست دارم!

امروز یه خبر خوب از ایران شنیدم از یکی از دوستهای خوبم !! وای خیلی شادان شدم... کاش اونجا بودم! کاش ایران بودم!

بیست و پنجم خرداد ١٣٨٧



۱۳۸٧/۳/٢٢
ما و جام ملت های اروپا

 

 

جام ملت ها ی اروپا واسه من پر از خاطرات گلدوزی دوختن و شب بیدار موندن وامید و آلمان و روزنامه و راننده و طرفداری و الهام و اشک و روزنامه و رویداد و گاهی طعم آفتابه....

جای امید و الهام و اون Love seat  قدیمی ه که فنرهاش و خودم خراب کرده بودم و خونه مون پیشم خالیه... دلم واسه خاطره و کوچیک بودن تنگه. کاش فینال آلمان باشه و من و الهام و امید!

20 خرداد 1387

امروز پوآن می آد پیشم و من دوباره خوشحالم. احتمالاً‌ این آخرین باریه که تو اسلو انتظار پوآن رو میکشم! البته از آینده کسی خبر نداره! ولی فعلاً اینجوریاس! قدر این همه ذوقی که دارم واسه اومدنش سعی می کنم بدونم!  بعد کلی روزهای فشرده و هیجان انگیز در پیش داریم.

الهه_اسلو

٢٢ خرداد



۱۳۸٧/۳/٢٠
خدا حافظ OSI

 

 

انگار همین دیروز بود من داشتم می گفتم چه خوب شد رفتم توی کلوب  شمشیربازی اینجا اصلاً آدم گاهی باورش نمیشه... روز شنبه مهمونی آخر ترم بود با بچه های شمشیربازی و علیرغم اینکه یه عالم کار داشتم واسه روز دفاع ولی دلم می خواست برم و از فرصت ها استفاده کنم و کنار هم باشیم.

تو مدتی که کنار آب نشسته بودیم و غذا درست می کردیم و در ساحل شمشیربازی می کردیم هم همه اش به یاد خاطرات خوبی که کنار این آدمها که خیلی هم شبیه من نیستند داشتم بودم. همه مسافرت ها همه مسابقه ها همه پیک نیک ها. خیلی گروه خوبی بود... امیدوارم یه گروه شمشیربازی خوبه دیگه تو شهر جدید محل زندگیم پیدا کنم یه عالم دوست جدید مهربون دیگه با هزارتا خاطره و تجربه خوب دیگه!

الهه

دوشنبه ٢٠ خرداد



۱۳۸٧/۳/۱٦
اسکایپ!

و خدا اسکایپ را برای خانمهای باشخصیت آفرید:

به این فکر می کردم اگه اسکایپ نبود خیلی بد بود!  و ارتباط اونم از نوع ارزون و قابل دسترس خیلی چیز خوب و مهمیه! اگه اینها نبود چقدر دوری غیر قابل تحمل بود. تو این روزها واسه من و مطمئناً خیلی های دیگه اینترنت از نون شب واجب تره!

حتی اگر در باز بود باز هم زنگ بزنید حتی شما دوست عزیز:

قبلاً پانزده شانزده ماه پیش گفته بودم همیشه هم گفتم حالا بازم میگم: خیلی بدم می آد کسی عمرم رو مهندسی کنه! فرصتی که ماله منه عمری که ماله منه فقط دلم میخواد ماله خودم باشه... حتی اگه از دیوارهای کج پرش کرده باشم و اگه با هرکی دلم بخواد  تقسیمش می کنم.

هفته بین کنکور آزاد و سراسری:

احساس الآنم کاملاً با هفته بین کنکور سراسری و آزاد قابل مقایسه است! اون موقع هم لای هیچ کتابی رو باز نکردم مثل خیلی ها! الآن هم یه جورهایی اصلاً حس دفاع نیست! امیدوارم به اندازه کنکور آزاد بخیر بگذره و نتیجه ام مستقل از دفاع باشه!

در روشنی بامداد پانزده خرداد_اسلو

(سه و بیست دقیقه)

 



۱۳۸٧/۳/۱۳
MS Word!!

با خودم عهد کرده بودم پروژه فوقم رو با Latex بنویسم. در اثر یه تنبلی بسیار ساده توی MS Word شروع کردم و هر چی به آخر کار نزدیک تر شدم بیشتر به خودم و تنبلی چرتم لعنت فرستادم. ولی الآن قول می دم پایان نامه دکتری رو دیگه تو Word ننویسم اگه پذیرش بگیرم.

امروز بالاخره تموموندم پایان نامه رو. و حالا فقط باید به دفاع فکر کنم و امیدوار باشم بعد از اون روزهای خیلی بهتری بیاد.

دوسال ارشد خیلی سخت نبود و شاید اصلاً سخت نبود... خیلی اوقات این قدر درس ها خوب بود که دلم می خواست سخت تر باشه. دلم یه همچین چیزی می خواد واسه دکتری یه ذره سخت تر هم قبوله!

دلم می خواد یه پایان نامه واسه دوسال زندگی توی نروژ بنویسم. روزهای سیاه و سفید زیادند توی این دو سال... یه ذره حرفهای گفتنی و یه عالم نگفتنی... دلم از همین حالا واسه نروژ تنگه...

چند روز پیش فکر می کردم امروزم یه دنیا با اینی که هست متفاوته. ولی خوب بازم خوبه... سوخت و سوز نداشته باشه دیرو زودش و تحمل می کنم! دو هفته مونده!

الهه

12 خرداد 1387



۱۳۸٧/۳/۸
شادمانی

اول از همه ممنون بخاطر تبریک ها و از الانی خودم هم ممنون که خیلی دلم واسش این روزها تنگتره!

دوم...

نشسته بودم تو SINTEF یه اشکالی تو محاسباتم بود خیلی همه چیز و بد کرده بود. پوآن اومده بود پیشم باهم نگاه می کردیم ببینیم می فهمیم مشکل کجاست یا نه. یوهو یه اشکال خیلی مسخره رو پوآن دید من فهمیدم مشکل کجا بوده کلی ذوق زده شدم. تلفن اتاق زنگ زد..." الو سلام مامان....وایییییییییی خدا رو شکر به سلامتی."  یه خبر خوش... کلی هیجان زده شدم...

دوباره تلفن...:"سلام خاله... باشه ما هم می آییم...پس بالاخره حاضر شد.ایول"

من: پوآن از فرودگاه آرلاندا میل زدند گفتند بررسی میشه شاید پول بلیطت رو بدهند!!!

یوهو همه اتفاق های خوب باهم افتاد. خدا رو شکر... کاش بقیه اش هم خوب بشه...

الهه

٨ خرداد ١٣٨٧



۱۳۸٧/۳/٢
از آرلاندا بدم می آد

 

 

چقدر دفعه اول که آدم میره یه جا تو قضاوت آدم تأثیر داره.

پریروز واسه اولین بار رفتم آرلاندا، فرودگاه استکهلم. همه چیز خوب بود و کارهایی که باید انجام میشد انجام دادم و قدم زنان از جلوی آب اومدم و قایق ها رو نگاه می کردم و توریست ها رو و فکر می کردم کاش دفعه دیگه با پوآن بیایم که همه جا رو بگردیم... همین جوری راه می رفتم که یوهو سر از ایستگاه مرکزی مترو درآوردم و گفتم زودتر برم فرودگاه .

2 ساعت قبل پرواز اونجا بودم. با دستگاه ها Self-check inکردم و رفتم تو. کلی گشتم دنبال گیتی که باید ازش می رفتیم. نوشته بود مثلاً:" از گیت 10 باید اتوبوس میره گیت 63. منم تا زمان سوار شدن کلی وقت داشتم نشستم کیفم رو مرتب کردم و مردم رو نگاه کردم تا بشه 40 دقیقه قبل پرواز. اون موقع رفتم گیت 10 دیدم هیچ کس نیست. تعجب کردم. یکی رو پیدا کردم ازش پرسیدم چرا کسی نیست. گفت باید بری گیت 65 تو یه پایانه دیگه. درخواست اتوبوس کن می آد می برتت. منم زنگ زدم تا اتوبوس اومد دیگه 7 دقیقه به پرواز مونده بود. داشتم فکر می کردم لابد الآن دارند اسمم رو می خونند که داری پرواز رو به تاخیر می اندازی بیا!

3 دقیقه قبل پرواز رسیدم گیت 63 و دویدم تا برسم به 65 نوشته بود که گیت بسته شده و هیچ کسم نبود بگه کجا بودی! بودی یا نبودی. هواپیما رو می دیدم ولی نمی تونستم کاری بکنم. برگشتم بیرون. کلی غر زدم به دختری که تو اطلاعات نشسته بود اون هم گفت که :" تو فقط یه بد شانسی آاوردی!" خیلی زورم گرفت. باید بلیط جدید می خریدم و واسه اینکه بلیط رو برای همون موقع می خواستم خیلی گرونتر باید می خریدم. به اون کسی هم که بلیط خریدم ازش کلی غر زدم اونم گفت:" ما می دونیم چند تا پایانه واسه پرواز خروجی خیلی گیج کننده اس ولی چاره ای نداری!"

خیلی بد بود اون لحظه که توی فرودگاه منتظر هواپیمای دوم نشسته بودم و فکر می کردم کاش ایران بود اینجا می رفتم غر می زدم که سیستم تون خراب است و اتوبوس دیر می آد و من پول بلیط ام رو پس می گیرم و... ولی اینجا همه لبخند تحویلم می دادند و میگفتند متأسفند و مؤدبانه کلی پول ازم میگرفتند. احساس کردم اونجا چقدر گاردمون رو دوست دارم با همه خاطره های خوبش واسه مسافر آمستردام بودن و مسافر از آمستردام داشتن!

الهه

دوم خرداد ١٣٨٧ اسلو