۱۳۸٧/٤/٢٤
گذرآن

مامان اینها اومدند و رفتند و همه چی خیلی زود گذشت من امشب دلم می خواست جای الانی بودم که مامانش اینها دارند فردا شب می رن پیشش. ١٠ روز خیلی کمه! خیلی! ولی خیلییییی خوب بود. نعمت بزرگیه دیدار و حضورشون خیلی خیلی خوب و پر برکت بود. تو خونه همین طور که با پوآن راه میریم اثرات حضورشون و می بینیم و کلی جاشونو خالی می کنیم. اومدند کلی خونه مونو سروسامون دادند و رفتند.

حالا من موندم و پوآن و آیندهون و خونمون که متاسفانه هنوز اینترنت نداره. بی اینترنتی اینجا چیزی فراتر از نداشتن یه وسیله ارتباطیه. تقریباً اینترنت همه چیزه. تلفن مون هست ، دفتر خاطرات هست. پاتوق سر زدن به دوستان هست بانک مون هست گاهی کتاب آشپزی مون هست. نقشه مسافرت کردن هست، فرهنگ لغت هست، خلاصه کلی چبزها که الآن که نیست بیشتر آدم می فهمه چقدر به درد می خوره! البته خوبیش اینه که همه چیز قابله حله. اینش هم جالبه!‌ شاید به یاد سالیان قدیم یه وقت برم کافی نت!‌ ساکت

امیدوارم غیبتم خیلی طولانی تر نشه!

الهه

آیندهون

٢٣ تیرماه

 



۱۳۸٧/٤/۱۸
ترس مایه آبرو ریزی

 

تصور کن تو خیابون داری راه میری دست بچه ات رو گرفتین و قدم می زنید. یک خانم جوانی می آد جلو ازت آدرس بپرسه بچه ات یه قدم به سمتش برمی داره و اون فرار می کنه بچه بچرخ و اون بچرخ دور تو! در حالی که تو داشتی آدرسو توضیح می دادی!

چه فکری می کنی؟ فکرمی کنی خانم ه خل بوده؟

این دقیقاً صحنه خنده داری بود که من خودم ایجاد کردم با این تفاوت که اون بچه خانم ه سگش بود و من مثل ... از سگش ترسیدم و اون حسابی بهش برخورد و پوآن هزار سال بهم خندید!

این چندمین بار که این ترسیدن من از سگ مایه آبرو ریزی شده اینجا! اینها سگشون مثل بچه شونه و خیلی بده آدم همچین رفتاری از خودش بروز بده!

15 تیرماه 1387

کلن_ آلمان



۱۳۸٧/٤/٤
اینجا آیندهون واحد مرکزی خبر!

مرحله تازه ای شروع میشه.

من از نروژ خداحافظی کردم و اومدم هلند واسه یه مرحله تازه.

مهاجرت بدون شک آدم رو قوی می کنه حتی اگر شده برای مدت کوتاه!

اما این دو سالی که گذشت هر لحظه اش برام متفاوت بود. اولش با کندن از ایران و اومدن و تجربه مهاجرت شروع شد که سخت بود و پراز ترس هایی که چی می خواد بشه بعد خیلی آروم پیش رفت و خیلی زود زندگی روال خودش رو پیدا کرد شیرینی ها عادی شد و تلخی ها روزمره.

 تجربه زندگی کردن با خاله و عمو تجربه جالبی بود. یک سال برای تجربه کسب کردن زمان مناسبی بود. تجربه تقسیم کردن همه لحظه ها تلخ و شیرین با دو نفر دیگه که رابطه عاطفی خیلی قدیمی بین مون بود و حالا جنس و حالت رابطه کلی فرق می کرد. تجربه ای که من حتی تو خونه امون هم نداشتم.

و سال دوم تجربه تنها زندگی کردن با یه حریم خصوصی خیلی بزرگ که پر از تلخ و شیرین هایی بود که با هیچ کسی تقسیم نمی شد و همه اش تو دیوارهای اتاقکم تو خوابگاه می موند. یا کاغذهای چکنویسهام رو توآزمایشگاه سینتف سیاه می کرد.

و تو همه این لحظه ها چقدر شکل رابطه ام با آدم های مختلف عوض شده و چقدر بزرگ شدم! چقدر از اتفاق نمی ترسم و چقدر به باور توانستن رسیدم.

 جالا تو همه این مدت فقط به رابطه خودم و پوآن نگاه می کنم. به روزهای زیادی که پوآن هنوز پوآن نشده بود ولی دوست خوبی بود که همیشه بود. حتی قبل تر از اون که خیلی غریبه تر بود. چقدر امروز از امروزم خوشحالم. و برعکس 4 سال دوره کارشناسی چقدر این دو سال ارشد رو دوست دارم. و شکر می کنم به همه چیزهایی که دارم.

الهه

آیندهون-هلند