۱۳۸٧/٥/۳٠
پاریس شهر زندگی

پاریس رو مثل خیلی های دیگه من هم خیلی دوست داشتم. یه سفر پنج روزه مفید با کلی خاطره خوب وقشنگ.

شهر پاریس:

پاریس رو می تونم با اصفهان مقایسه کنم. فرقش با همه شهرهای اروپایی که دیدم مثل فرق اصفهان است با همه شهرهای ایران. دوست داشتی پر هیجان ولی آروم...

متروی پاریس رو خیلی دوست داشتم به نسبت اون همه توریست تمیز سریع مرتب و خیلی آسون و قابل فهم بود!

زبون فرانسه:

همزبونی  می تونه آدم ها رو خیلی بیشتر از اونی که زمان به هم نزدیکشون می کنه به هم نزدیک می کنه و درک متقابل می ده. حتی اگه این زبون فقط  یه چند درصدی بفهمی و بدونی صورتشون چه حسی بهت می ده. این چیزی است که من با رو با فرانسه زبون ها نزدیک تر می کنه تا با هلندی زبون ها.

ایفل:

به پوآن یه چیزی گفتم خیلی عجیب نگاهم کرد. شایدم مقایسه کار درستی نباشه. ولی حس دیدن ایفل شبیه حس دیدن کعبه بود اولین بار! یه چیزی که ماکتش رو و عکسش رو از خیلی کوچیکی هزاران بار دیدی و یوهو این عظمت برات یک لحظه واقعی میشه. ایفل رو به خاطر حسش و شبش رو به خاطر زنده بودنش دوست داشتم.

شانزه لیزه:

اسم این خیابون رو از بچگی آدم می شنوه و هر کسی یه تصوری ازش داره من عکس و فیلم زیاد از اونجا دیده بودم ولی بودن تو اونجا و دیدن جماعت مردم "آرک تریومف" (طاق نصرت) و نمای لور و... همه اینها با هم حس خوبی به آدم میده که باعث میشه خیابون رو دوست تر بداری.

لور:

تصورم این بود که تو ایران هر چیزی نداریم تو لور پیدا میشه!! واقعاً این طور نیست. من یا خیلی ناظر بی دقتی ام یا... ولی حتی یه دونه سنگ هم از تخت جمشید اونجا ندیدیم. پر از چیزهایی بود که از شوش پیدا شده بود و بی خود نبود توی سفرم به شوش کاخ داریوش خالی خالی بود! ولی مجموعه لور که مجموعه (کلکسیون) کاملی است دیدنی است و خوب آدم باید اول به علایق ش فکر کنه و تصمیم بگیره کجا رو ببینه. لور جایی نیست برای همه جایش رو دیدن! بازدیدم از لور و همه قسمت های تمدن های اولیه بشر رو خیلی دوست داشتم. و بعضی تصویرها و ماکت ها همه اش جلوی چشمم است.

سن:

قبلاً ها وقتی اصفهان رفته بودم فکر کرده بودم شهرهایی که رودخونه دارند از شهرهای بی رودخونه زنده ترند بعداً ها اسلو و دزفول و دوسلدورف و... دیدم و باز به همین نتیجه رسیدم. زندگی توی پاریس هم کنار سن زنده تره. دفعه بعد که برم پاریس حتماً یه روز کامل کنار سن راه می رم و می شینم!

کلیسای قلب مقدس و کوه:

توی هلند دلم واسه تپه و کوه خیلی تنگه میشه. و اینجا کمبودش از همه چی بیشتر احساس میشه. مون مارت کوهی است شمال پاریس با یه کلیسای بزرگ خوشگل روش با کوچه پس کوچه های زنده. چی بهتر از این که یه دوست قدیمی رو هم همچین جایی ببینی؟! و تازه روز تولد الآنی و پوآنم هم بود و تازه مصادف شده بود با روز تولد قمری خودم! این اتفاق حتی 36 سال دیگه هم نمی افته! ولی دقیقاً امسال افتاد!

سوربن- سن ژرمن

حسی که کلاً تو پاریس حس غالب است اینه که اینجا شهری است که آدم های بزرگ تویش بودند. شبیه حس آدم توی شیراز. حسی که توی حافظیه و تخت جمشید و پاسارگاد آدم داره. شاید با همه آدم های بزرگی که تو پاریس بودند هم حس نباشی ولی گاهی اینکه سعی کنی خودت رو جای اونها بذاری و از جای اونها زندگی رو نگاه کنی بازی شیرینی است.

دفانس-باغ گل ونسن

من از روی 4 تا کتاب مختلف فرانسه خوندن رو شروع کردم ولی آخربن کتابمون رو دوست تر داشتم چون تمومش کردم! توی کتابمون خیلی جاهای پاریس رو نشون می داد و درس ها اونجاها بود. روز آخر من کتابمون رو که همراهم بود ورق می زدم و نسبت به خیلی از صفحه هاش حس جدید آشنایی داشتم از جمله قسمت مدرن پاریس "دفانس" و "باغ گل ونسن" که رفتیم و دیدم!

خونه:

پاریس جا برای دیدن و بودن خیلی داره... "نتردم" ، "انولید"  ، "پرلشز" و زمان برای بودن می خواد. ولی دیروز وقتی برگشتیم  آیندهوون احساس کردم دلم خونه می خواست! ولی به جرأت می گم روزهای خیلی خوبی بود همسفرهای خوب هوای خوب شهر خوب دوستهای خوب...روزهای خوب.

 

سی ام مرداد ماه 1387

آیندهوون

 



۱۳۸٧/٥/٢۳
مزه های ماندگار
  • یادم می آد  پنج ساله بودم با خاله ام و زن دایی ام اینها رفتم مشهد با قطار. شاید اولین سفرهایی بود که بدون مامان بابا رفتم. تو کوپه قطار وسطهای راه زن دایی ام یه قوطی زرد رنگ بزرگ رو باز کرد تویش پر از کیک کشمشی بود. من این تصویر انگار که دیروز اتفاق افتاده باشه جلوی چشمم ه و مزه اون کیک که دستپخت دختردایی ام بود همیشه زیر دندونمه. از اون به بعد همیشه دوست داشتم تو مسافرت ها کیک داشته باشیم اونم یه کیک خونگی. از وقتی می تونستم شاید ١٠ ساله بودم همیشه شب های سفر با الآنی بیدار می ماندیم و یواشکی کیک درست می کردیم و سالهای سال کیک هامون خراب میشد و تو راه فقط خودمون می خوردیم و گاهی واقعاً‌ قابل خوردن نبود. ولی چند سالیه پیشرفت کردیم به برکت تجربه و تکنولوژی و همزن برقی! حالا امروز هم ما مسافریم و من دوباره با هزار تا ذوق کیک کشمشی پختم به یاد همه روزهای خوب و کیک های...
  • یه پیشنهاد واسه نوشته های برگزیده شش ساله گذشته داده شده حتماً در اسرع وقت این کار و می کنم دوست دارم. فعلاً که مسافریم.

الهه

بیست و سوم مرداد 1387



۱۳۸٧/٥/٢٠
روزهای سخت- خاطره های شیرین

تصمیم گیری برای ازدواج خیلی سخته. واقعاً‌ سخته. و مسئله وقتی دختر باشی سخت تره. همه گذشته و آینده ات تو یه لحظه می آد جلو چشمت و جرأت نمی کنی بیندازیش وسط یه دنیا علامت سوال. جواب رد دادن همیشه خیلی خیلی آسون تر از فکر کردن به جواب مثبت است. و این روزها واسه من یادآور همین حس و حال هامه توی سال گذشته. پارسال این موقع ها من پراز تردید بودم پر از علامت سوال و پر از ترس. این فقط حس من نیست تو این موقعیت خیلی از دوستهام دیدم که چنین حس های مشابهی داشتند... و بالاخره تنها جوابی که بهش آدم می رسه اینه که یه زمانی ریسک کنه. جرأت خطر کردن پیدا می کنه و باید امیدوار باشه که خوش شانس بوده...

و حالا که یک سال برای من از اون روزهای عجیب و غریب می گذره که به طور جدی به ازدواج فکر کردم و در جریان تصمیم گیری قرار گرفتم،‌ مرور خاطره هاش اصلاً مثل خودش وحشتناک نیست. دلم می خواد همیشه این حس ها یادم بمونه. اولین باری  پر از تردید به پوآن نگاه کردم و گفتم ممکنه این آدم واسه همه عمر آدم ویژه زندگی ام بشه. اولین ورودم به هلند… به همه ترس هام و شایدها… و حسی که اون موقع توی خیابون های آیندهون داشتم… خیلی ناگهانی با یه جواب مثبت همه چیز عوض شده. این اتفاق این قدر ناگهانی افتاد که یادم نمی آد حالتی گذاری داشته باشه… یوهو همه چیز عوض شد. و الآن حس میکنم واقعاً همه چیز فقط یکسال طول کشیده؟

و به همین مناسبت دیروز برای بزرگداشت اولین ورودم به هلند با پوآن رفتیم یه سفر دوچرخه ای. بیش از ۶۰ کیلومتر رکاب زدیم و کلی منظره های خوشگل دیدیم و کلی فکر کردیم چقدر اوضاع نسبت به پارسال فرق داره.

الهه

بیستم مرداد ماه ۱۳۸۷

 

 

 

 



۱۳۸٧/٥/۱٤
خاله بازی جدی جدی

امروز سالگرد ازدواج مامانی بابایی ام ه و من همیشه خوشحال بودم که این روز رو بهشون تبریک بگم. و خوشحال تر بودم که من و برادر خواهرهام حاصل یه ازدواج خیلی موفقیم.  مامانی و بابایی همیشه تنهایی و یا جلوی همدیگر به همه گفتند که هر لحظه از ازدواجشون چقدر راضی اند و من تو هر زمینه ای که فکر می کنم می بینم خیلی خوبن و من اگه 10% هم مثل اونها باشم بازم خیلی خوشبختم. کلی بهشون افتخار می کنم و به خودم و امید و آزی و الانی کلی تبریک میگم و از خدا میخوام همیشه روزهاشون باهم خوش باشه.

 

 اما خاطره این روزها:

یه چیزهایی هست که خیلی اوقات آدم از خیلی بچگی بهش فکر می کنه. مثل عروسی کردن و مامان شدن و خاله شدن...

از روز اولی که خاله بازی می کنه همه چیزو مشابه سازی می کنه. خودش می شه مامان عروسکش. یکی رو می کنه بابای عروسکش ... عروسک های من همیشه 2تا خاله داشتند که هر دو تا خاله شون از مامانشون مهربون تر بودند. یه دایی هم داشتند که هیچ وقت بابای هیچ کدوم از عروسک ها نشد. گاهی با دوچرخه می آمد از رو عروسک هامون رد می شد میگفت اینجا جنگ ه اینم تانک ه ما هم نمی تونستیم جلوی تانکش وایسم و کلی بچه هامون شهید شدند!

اون روزها گرچه روزهاش و تابستون هاش از این روزها برکتش بیشتر بود ولی بالاخره گذشت و من خوشحال میشدم که دیگه مجبور نیستم خاله بازی کنم. چون واقعاً هیچ وقت حوصله خاله بازی نداشتم.

الآن که فکر می کنم و دور و برم و نگاه می کنم می بینم یوهو چقدر همه چیز جدی شده! خاله بازی جدی! کم و بیش زندگی مون با تصورمونو بازیمون فرق داره ولی پایه هاش همون شکلیه. اصلاً باورم نمیشه خاله بازی که ازش فرار می کردم الآن زندگی مون باشه. اون برادری که می آمد خونه هامونو که با پشتی می ساخیتم خراب می کرد و رو تخت می خوابید واسش خوراکی ببریم الآن بابای یه نی نی ه که داره که کم کم می ره تو 4 سال! مسولیت داره و جدی جدی بابا شده!

 آزی خونه داره و مهمون های جدی جدی داره. واقعاً آقای داماد می ره مسافرت و می آد عین خاله بازی هامون که همیشه آقای بابای عروسک های آزی مسافرت بود و گاهی می آمد.

من خونه دارم و پوآن دارم...

 ولی دیگه من و آزی و الانی دیوار به دیوار نیستیم که از هم بشقاب و قاشق قرض بگیریم... با الانی واسه اینکه نوبت اونه که تستر ماله اون باشه پیش مامانی شکایت مارو بکنه. اینقدر واسه پوآن اینها رو تعریف کردم که همه رو حفظ شده...

 دلم واسه همه اون چیزها گاهی اونقدر تنگ میشه که می گم این دفعه اگه کوچیک بشم حتماً بهتر خاله بازی می کنم!

 

الهه

آیندهون

14 مرداد 1356+31

 



۱۳۸٧/٥/۱۱
تولد شش سالگی

 

امروز ششمین سالگرد تولد "کویریات" است. و من نشسته ام با خودم این شش سال رو مرور می کنم. همه حس های متفاوتم رو همه پست ها رو ... روز اولی که شروع کردم... اینجا دومین وبلاگ من بود. ولی توی اولی که تو بلاگر بود هیچ موقع خوب ننوشتم. ولی اینجا رو دوست داشتم بعضی وقت ها کمتر بعضی وقت ها بیشتر.

کویریات خیلی از اون روزها عوض شده حال و هواش... حس نوشته ها... نویسنده هاش. من همه دوره هاش رو دوست دارم داشتم و از این که بوده و هست خوشحالم. ولی بعد از بیرون اومدنم از ایران مدل رابطه وبلاگی ام هم عوض شد مثل خیلی چیزهای  دیگه... از اینکه می تونم یه جورهایی همه این تغییرها رو تو این صفحه نگاه کنم و به چیزهایی که تو این مدت یاد گرفتم فکر کنم خوشحالم. و از همه اونهایی که می آن اینجا رو می خونند ممنونم.

و به همه اونهایی که به کویریات کمک کردند تو بازه های زمانی مختلف از مرداد 81 تا امروز تبریک می گم و ازشون دوباره تشکر می کنم.

الهه

یازدهم مرداد ماه 1381+6

 



۱۳۸٧/٥/۱٠
به ناگاه نعمت به ما رو کرد

دیروز زنگ در ما رو زدند و یه فرشته ی غول پیکر سیاه پوست به بسته ی بزرگ سفید واسه ما آورد که به آرم upc مزین شده بود.

بسیار خوشحال شدیم و شادمانی رفت از مودم و بقیه وسایلی که برایمان فرستادند. وقتی شب پوآن اومد همه رو وصل کردیم و ما بالاخره اینترنت دار و تلویزیون دار و تلفن دار شدیم و به ناگاه همه نعمت ها به ما رو کرد.

فی الجمله من برگشتم و دیگه انشالله وبلاگ خواهم خواند ...

الهه

10 مرداد 1387

آیندهون و این دفعه از خونه خودمان!



۱۳۸٧/٥/٧
کتابخانه شهر

 

کتابخانه و عضو شدن و اینها واسه من همیشه فقط تو مدرسه بوده و دانشگاه. تو محل مون تو ایران فقط مسجد محل یادمه کتابخونه داشت... من و الانی همیشه دوست داشتیم و چند بارم وقتی من ۱۰ -۱۱ سالم بود این کار و کردیم که واسه همه کتابهای کتابخونه ی خونه مون لیست درست کنیم و به بچه های فامیل قرض بدیم و از این کار جز چند جلد کتاب پاره و چند جلد کتاب مفقود شده هیچ خیری ندیدیم.

تو نروژ تو محل خاله اینها یه کتابخونه بود... من یه بار بیشتر وقت نکردم برم توش.  توی آیندهوون روز اولی که رفتم محلمون رو کشف کنم یه کتابخونه خلوت و نقلی پیدا کردم و کلی ذوق کردم. بی اینترنتی و بی ارتباطاتی من رو وادار کرد که یه روزی ۲ هفته پیش رفتم اونجا. یه نگاهی کردم . کلاْ‌ از کتابخونهای مرجع باز خوشم می آد. بعد پرسیدم کتاب و سی دی آموزش زبان هلندی ندارین؟  آدرس کتابخونه مرکزی شهر رو بهم داد و دو روز بعدش رفتم اونجا. قبلش تصور این بود که می رم یه جایی مثل پارک شهر و شاید خیلی خفن باشه ولی جای خودمونی و خوبی بود. وقتی عضو شدم یه خانم مهربونی اومد و کل کتابخونه شهر و بهم نشون داد و تور مون ۲۰ دقیقه ای طول کشید و اونجارو کلی دوست داشتم. شبیه طبقه بالای نشر ثالث ولی ۱۰ برابر بزرگتر. کتاب و سی دی هلندی گرفتم و با ذوق اومدم خونه شروع کردم به هلندی خوندن!

الهه

هفتم مرداد ۱۳۸۷

 



۱۳۸٧/٥/۱
دلم یعنی چی می خواد!؟

پوآن می گه خیلی وقته سفر نرفتیم. ما دو هفته پیش از سفر اومدیم. من دلم یه چیز خارق العاده می خواد. حتماً‌ دل پوآن هم می خوادکه بهانه سفر می گیره.

من دلم کوه می خواد. که شب بمونم و صبح به عشق قله کیسه خواب گرم و رها کنم و برم. من و پوآن تا حالا با هم قله نرفتیم.

من دلم یه مسابقه شمشیربازی هیجان انگیز می خواد. از دست اینها که تو تابستون ورزش نمی کنند ناراحتم. از دست کتابخونه محلمون هم که هرکتاب و سی دی که خواستم نداشت هم ناراحتم.

دلم سینما می خواد با اونی که پایه ی همه سینما رفتن هام بود با پوآن. دلم می خواد ١ لیتر بستنی رو در حالی که از کلکچال تا میدون ولی عصر پیاده می آم بخورم. دلم همه چی  و هیچی می خواد. 

الهه

اول مرداد ١٣٨٧