۱۳۸٧/٦/۳٠
شب قدر
  • دلم شب قدر خوب می خواد...بعضیها با این قضیه مشکل دارند که اگه شب قدر واقعاً شب قدر است چرا به وقت ما یه چیزه به وقت ایران چیز دیگه. به نظر من هیچ کدوم مهم نیست فرصتی است که فکر کنی چی کار کردی و چی کار می خوای بکنی و کجای دنیا وایستادی. خلاصه دلم شب قدر خوب می خواد...
  • خلاصه کلی التماس دعا واسه همه کسایی که هر روزی تو ماه رمضون یه حال خوش حال ٍ شب قدری داشتند یا دارند!
  • داره اول مهر می شه دلم مدرسه می خواد... دلم می خواد دانش آموز باشم! دلم گچ و تخته می خواد!‌ تنها چیزی که از اول مهر دوست نداشتم حرف زدن های مدیر مدرسه بود سر صف که کلی طول می کشید از اون بدتر حرف های رئیس جمهور بود که از رادیو پخش می شد. هیچی نمی فهمیدم حوصله گوش دادن هم نداشتم و باید وانمود می کردم که آروم وایستادم. بقیه چیزهاش خوب بود... الآن دلم حیاط مدرسه می خواد...

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/٦/٢٧
هم زبون- فارسی زبون!

قبل از اینکه از ایران بیام نسبت به افغانی ها هیچ حس خاصی نداشتم.  شاید منم گاهی دلم واسشون می سوخت که این قدر بدبختند یا کلاس پنجم که تو جغرافیای همسایگان ایران اینقدر هیچی نداشتند خوشحال بودم که عوضش درسش آسونه. نه خط آهن دارند نه فرودگاه دارند نه شهر مهم درست حسابی دارند نه صنعت دارند نه کشاورزی به جز خشخاش!‌ و همه سوالهای که تو امتحان ممکن بود بیاد راجع به افغانستان جوابش می شد:"‌به علت جنگ داخلی وجود ندارد". افغانی ها واسه من یه آدمهای پر تلاش و کارگرهایی بودند که پول کم می خواستند و کار زیاد می کردند.ولی بعضی هاشون پر رو بودند....

یه آقای دکتری بود که دکترای اقتصاد داشت و استاد دانشگاه کابل بود و در همون زمانها که یه عالم افغانی اومده بودند ایران اومده بود ایران و اونم مثل بقیه افغانی ها کارگری می کرد تا شکم خانواده اش رو سیر کنه. مامان و بابام زیاد می رفتند بهش سر می زدند و کمکش می کردند و می گفتند خیلی آدم خوبیه.

این گذشت و روزی که جشن ورودی های جدید دانشجویان بین المللی دانشگاه اسلو بود کنارم یه دختری نشسته بود مو بور و چشم آبی. بعد از اینکه دید من پای تلفن فارسی حرف زدم به فارسی (خنده دار و شیرینی) بهم گفت :" ایرانی هستی؟ من هلندی ام! شوهرم افغانی اه. و اون روز کلی با من دوست شد و من رو دعوت کرد خونه شون بعداً هم خواهر شوهرش باهام تماس گرفت و اصرار که پیش ما بیاین! اون موقع لذت غریبی داشت شنیدن صدای هم زبون!

یه دفعه دیگه هم توی پلیس اتباع خارجی توی اسلو به شدت عجله داشتم و پشت سرم ٣ تا آقای افغانی بودند . خیلی مونده بود تا نوبتم بشه. کتاب فارسی ای دستم بود می خوندم و هی ساعت رو نگاه می کردم. یکی از آقاها از پشت صدام کرد :"خانم فارسی زبانی؟" گفتم :"بله" . گفت:"‌عجله داری! بیا شماره من مال تو!". من نمی دونستم چه جوری تشکر کنم همون موقع نوبت اون شماره بود و رفتم و کارم انجام شد!‌

چندین بار دیگه جاهای مختلفی تو نروژ و هلند با افغانی ها برخورد کردم و از برخوردهای خوبشون و علاقه شون نسبت به ایرانی ها به حکم فارسی زبانی شرمنده شدم. و هزار بار آرزو کردم نکنه یه ایرانی ای باهاشون برخورد بد بکنه!

الآن هر بار توی رستوران افغانی غذای افغانی می خورم یا توی مغازه افغانی به فارسی با فروشنده به سبک خودمون تعارف فارسی می کنم پر از ذوق می شم و واقعاً‌ لذت کشور برادر و همسایه و هم زبونی رو حس می کنم!

دلم می خواد یه موقع یه آدمهایی ام از تاجیکستان ببینم تجربه جالبی خواهد بود!

 



۱۳۸٧/٦/٢٥
En guard!

سه رشته شمشیر بازی عبارتند از فلوره ، اپه و سابر که هر رشته اسلحه اش هم اسم خودشه.

در اسلحه فلوره هدف نیم تنه بالای حریف است بدون دست ها و سر. و باید بتونید به این قسمت که لباسی داره که دارای از بافت فلزیست ضربه ای معادل 500 گرم نیرو با نوک شمشیر وارد کنید تا چراغ رنگی (سبز یا قرمز) برایتون روشن بشه. البته اوضاع این همه پیچیده نیست و کافی است شروع کنین به بازی اعمال ناخودآگاه آدم این طوریه که درست دفاع می کنه و درست حمله می کنه ولی تکنیک ها و تاکتیک هایی هست که کیفیت این کار رو بالا می بره. توی فلوره می گویند سرعت عمل خیلی مهم است. اونی که زود تر ضربه زد امتیاز نمی گیره اونی امتیاز می گیره که به موقع و سریع تر عکس العمل نشون میده. تجربه نشون داده آدم های فرز و ریزه میزه توی فلوره موفق ترند.

foil fencers

اپه رشته ای است که من 3 سال است که بازی می کنم. بعد از دوسال فلوره بازی کردن. توی این رشته همه جای بدن حریف هدف است و هر جای می شه ضربه زد با قدرت 750 گرم نیرو. این رشته لباس از جنس فلزی نداره شمشیرش سنگین تره و گارد شمشیرش بزرگتره . این رشته به خاطر دقت عمل لازم در لحظه های خاص به شطرنج بدن معروف است. همه ی لحظه ها در طول هر 3 دقیقه بازی لازم است همه حواس آدم به حرکت های حریف باشه و در عین حال برنامه ریزی واسه به حمله دقیق و مطمئن که حتماً چراغ رنگی شما روشن بشه و حریف فرصت جبران نداشته باشه. چون اگر همزمان ضربه بزنید هر دو امتیاز می گیرد. توی اپه این شما هستید که برای 3 تا 3 دقیقه بازی تون برنامه ریزی می کنید. که مثلاً اولی رو کم ضربه تموم کنید و حریف رو خسته کنین دومین 3 دقیقه رو جلو بیفتید و توی سه دقیقه سوم منتظر بمونین حریف حمله کنه. همه این برنامه ریزی ها بستگی به بازی شما داره که چه حرکتی رو خوب تر انجام میدید قدتون نسبت به حریف کوتاه تره یا بلندتر سرعتی تر هستید یا نه حریف چپ دست ه یا راست دست. خلاصه قبل از رو پیست رفتن و در تمام مدتی که رو پیست هستین باید واسه هر حرکتی یه عالم فکر تو سرتون باشه.

من عاشق این رشته ام به خاطر تمرکزی که در همه لحظه های بازی توی بازی لازمه. انگار مثلاً یه مدتی سکوت کنی و یوهو یه چیزی تو پیست بگی که دیگه حریف هیچی نتونه بگه. این دقیقاً حس من است تو بازی. آروم لبه ی پیست رقص پا بری و ریتم خوردن سیم ات روی پیست آهنگ بازی رو دست بگیره و در حالی که به همه جای پیست مسلطی یوهو حمله کنی یا فلش... من از سکوتش خیلی خوشم می آد.

epee fencers

توی رشته سابر هم هدف همه نیم تنه بالای حریف است با 500 گرم نیرو با این تفاوت که ضربه به صورت شلاقی با تیغه شمشیر زده میشه نه با نوک اون. سابر خیلی سرعتی است و به قول بعضی ها شبیه تره به شمشیربازی سامورایی!! من چند بار واسه تفریح سابر بازی کردم و واسه من پر از حرکت انرژی و سرعت بوده.

saber fencers

من آرامش و سنجیده و گزیده حرکت کردن توی اپه رو ترجیح میدم. ولی از تماشا کردن بازی فلوره و اپه یه اندازه لذت می برم. بعدش سابر! به نظر من سابر بازی کردنش از دیدنش هیجان انگیز تره

همه اینها رو گفتم ولی واقعاً باید شمشیربازی رو 3 ، 4 بار روی پیست امتحان کنید تا لذت بازی رو بفهمید. شمشیربازی ورزشی است که چون تعداد طرفدارانش کم است آدم زود می تونه موفق بشه و گل کنه. مثلاً بعد از یه سال شمشیربازی مداوم تو ایران آدم راحت می تونه در سطح کشوری بازی کنه و تجربه های خوبی بدست بیاره و به راحتی به رفتن تو تیم ملی امیدوار باشه. این فرصتی نیست که تو هر سنی واسه هر رشته ورزشی ای ممکن باشه.

 

 



۱۳۸٧/٦/٢٢
حس من در شمشیربازی

اول درباره اتفاقاتی که در سرن می افته بگم که خوب من هم یه زمانی که تو دانشکده فیزیک بودم با وجودی که کلاً از اتفاقات فیزیک جو گیر نمی شدم کلی واسم مهم شده بود که این برخورددهنده بزرگ هادرونی درست بشه و یه عالم علامت سوال ها رو جواب بده. اگه جالبه واستون اینجا رو بخونید.این قضیه بلعیده شدن زمین که خبر تجاری قضیه است و معمولاً واسه همه جالبه رو می تونین اینجا فیلمش رو ببینید.

مونا از من پرسیده بود احساسم موقع شمشیربازی چیه و اینها من هم فکر کردم مفصل توضیح بدم.

اول بگم که مثلاً المپیک بارسلونا بود سال 1992 تلویزیون شبکه دو ساعت 9 صبح و 2 بعدازظهر که اصلاً هیچ بیننده ای موجود نبود یه وقتی شمشیربازی ای پخش کرد و من دیدم و از لباس سراسر سفیدشون خوشم اومد.

حالا سال 82 سر کلاس معارف 2 نشستیم و مرضیه میگه امروز تمرین شمشیربازی دختران شروع میشه می آی بریم ببینیم چه خبره!؟ (اینها رو تو روزنامه شریف نوشته بود). من می رم چون لباس شمشیربازی رو دوست دارم. رفتم و شروع کردیم. اولش تو رو درباسی بعدشم خوشم اومد.

اما حس آدم. بازی شمشیربازی نگاه کردنش تا خودت شمشیرباز نباشی لذت نداره. شمشیربازی همه اش هیجان است و دقت. من بازی دیدم که 2 ثانیه مونده به اتمام بازی و یه نفر یه ضربه عقب بود با بفرمایید داور اونی که عقب بود با شتاب به سمت حریف دوید و بازی مساوی شد. این یعنی تا ثانیه آخر بازی هیجان. شمشیربازی یه عالم تحرک ه با برنامه ریزی ه. یعنی تو هر لحظه بازی باید برنامه ریزی کنی که ضربه رو با چه تکنیکی به کجای حریف بزنی. البته این مدل بازی و تفکر بازی به رشته هم بر می گرده در شمشیر بازی 3 رشته وجود داره که اینها در اسلحه و هدف و آنالیز بازی باهم متفاوتند. اینها رو توی پست دیگه توضیح مختصری میدم و بیشتر راجع به حس خودم وقتی با هر اسلحه بازی می کنم می نویسم.



۱۳۸٧/٦/۱۸
شأن و...
  • دستم بند بود ولی حواسم همه اش به یه چیز دیگه پرت بود. همه اش داشتم فکر می کردم شأن یعنی چی ؟ چیزی که ما از خودمون در می آریم. شأن شغلی... منزلت اجتماعی.. حوصله ام سر می ره گاهی از عرف دوباره دلم می خواد کوچولو باشم.
  •  خیلی بده وقتی باید همه چی خوب باشه و کم کم داره درست پیش میره یوهو همه چی بد بشه. نمی دونم چرا واقعاً‌هم یوهو همه چی باهم بد میشه....
  • دلم یه خبر خوب می خواد. یه اتفاق خوب...
  • گاهی وقت ها تقویم میگه یه سال گذشت ولی من که دورم باورم نمیشه. شاید واسه من زود میگذره واسه تو که نزدیکی واسه تو که تو خود جریانی این یه سال می تونم تصور کنم چقدر می تونه سخت گذشته باشه...
  • به خودم می خندم! یکی بیاد به آدم بگه ٢ هفته وقت دارم می خوام ایران رو بگردم کجا ها رو برم من بهش آدرس دادم:‌اصفهان- خیابان مسجد سید روبروی مسجد سید -بریونی اعظم!! این یعنی ماه رمضون ه و من گرسنه ام ه دلمم واسه اصفهان تنگ شده ! دیگه من چی کار دارم تو می خوای از نروژ بری این همه راه شاید کارهای واجب تری هم باشه!
  • شهریور که از نیمه می گذره هر روز تولد یکیه واسه من... یکی از یکی عزیزتر!

الهه

١٨ شهریور



۱۳۸٧/٦/۱٤
ماه رمضون
  • ماه رمضون همگی مبارک و خیلی التماس دعا تو همه سحر ها و افطار ها و وقت های بینش! اون سایتی که پارسال معرفی کردم رو بازم لینکش رو می دم واسه کسایی که ایران نیستند خیلی به درد خواهد خورد!
  • خودم باورم نمیشد وقتی دیدم این سومین ماه رمضون که من ایران نیستم!چشم و هر کدومش یه جوری با بقیه فرق داشته و امسال اولین ماه رمضون من و پوآن کنار هم است. ولی خدایی ماه رمضون های ایران یه چیز دیگه بود و هر سال هم واسه من یه عالم چیز غیر تکراری داشت.
  • هر روز و هر لحظه تو ماه رمضون خاطرات یه عالم از ماه رمضون ها واسم تدایی میشه کاش یه بار دیگه بشه همه دور هم سحری بخوریم . البته قبلاً‌ وقتی همه روزه می گرفتند ٧ نفری سحری می خوردیم حالا باید دعا کنم یه روزی بشه همه ١٢ نفرمون دور هم باشیم.(برای نفر دوازدهم مراجعه شود به پست قبل! من بردیا رو هم جز سحری خور ها شمردم!نیشخند)
  • یه مغازه عرب حوالی خونه ما هست که علی الظاهر همه کار مغازه رو خانوادگی انجام میدند. گوسفند می کشه سبزی می فروشه شیرینی عربی و نون می پزه و کلی چیزهای دیگه.هیپنوتیزم من همیشه نونمون رو از اونجا می خرم. روز اول ماه رمضون (دوشنبه) ١ ساعت قبل افطار رفتم نون تازه بگیرم هیچییییییی نون نداشت قهرعوضش یه صحنه خوب دیدم که کلی ذوق کردم. ٢ تا میز اضافه گذاشته بود به مناسبت ماه رمضون تو مغازه یکیش روش یه عالم خرما بود اون یکی انواع و اقسام زولبیا و بامیه و گوش فیل. با شادمانی افطار به سبک ایرانی برگزار شدنیشخند.
  • اولین مهمونی افطاری رو دیشب رفتیم با کلی مزه "خونه" تو ایران... شله زرد نون بربری آش رشته جای اونها که دوست دارند خالی خوشمزه.

الهه

١۴ شهریور- آیندهون



۱۳۸٧/٦/۱۱
حس عجیب و غریبم

حس خیلی عجیبی دارم تو دلم پر می شه و خالی میشه پراز ذوق و آرزو میشم و دلشوره و خوب میشم و بغضم میگره اما نمی ترکه خوشحالم و ناراحت دلم یه دل سیر نزدیک بودن می خواد به ماجرا به قصه... به هیجان

مانیتور رو دوست دارم ولی دنیا از این پشت گاهی خفه ام می کنه که بی صداس. دلم دنیا می خواد بی فاصله دلم خواهر می خواد تو یه شب بیدار... خواهر کوچکم برات خوشحالم و از دوری دلگرفته...

الهه

امروز که همه روز و روزهای گذشته دلم اونجا بود

شهریور ١٣٨٧



۱۳۸٧/٦/٦
شمشیرباز شادان

من حالا یک شمشیرباز شادان هستم!!

  • از وقتی اومده بودم هلند هر روز منتظر روزی بودم که کلاس شمشیربازی شروع بشه. خیلی حرص می خوردم که تابستون تعطیل کردند. بالاخره پریروز تو سایت چک کردم و دیدم از ٢۵ آگوست/ ۵ شهریور شروع میشه. خودم خنده ام گرفت وقتی دیروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم کل شب رو خواب شمشیربازی دیدم!! عین بچه ها کلی ذوق داشتم.

دیروز صبح با پوآن رفتیم و ثبت نام کردم! مثل ذوق اول مهر کیف شمشیرم رو برداشتم مرتب کردم شمشیرم رو تویش گذاشتم و رفتم کلاس. با آدم های جدید دوست شدم مسابقه دادم. ۲ تا رو باختم یکی رو بردم. و به همین سادگی چندین تا دوست جدید هلندی پیدا کردم.

اینجا مدرسه ها باز شده و من دقیقاْ‌ روز سه شنبه بچه ها رو که می دیدم با دوچرخه می رن مدرسه و شلوغی دانشگاه و خریدن کیف و دفتر و مداد حس نوستالژیک شدیدی توم ایجاد کرده بود. همیشه دوست داشتم یه ربطی به مدرسه و دانشگاه داشته باشم. و امسال نداشتم و از این بابت ناراحت بودم. ولی عوضش کلاس شمشیربازی درست همین روز شروع شد و من حالا یک شمشیرباز شادان هستم!

  • مربی شمشیربازی ام تو نروژ ازم ۳ سال کوچکتر بود. رفته بودند المپیک و عکس هاشونو گذاشتند تو فیس بوک کلی حسودی ام شد و اینها!!

الهه

ششم و هفتم شهریور



۱۳۸٧/٦/٤
دوره

طبق پیشنهادی که داده بودند و من هم خوشم اومده بود می خواستم کویریات رو دوره کنم. زدم عقب گفتم سالی ١ پست انتخاب کنم...مطمئن نبودم سال رو از فروردین حساب کنم یا از مرداد که کویریات شروع شده... خلاصه ٧ تا پست انتخاب کردم... ولی از خوندن همه پست هام تغییرات روحی ام رو فجیعاً‌ احساس می کنم!! و کلاً عوض شدن مدل نوشته های اینجا رو!

١- داستان

٢- پرواز

٣- خفگی

۴- فرزندم مرده

۵- نارنجستان و خوشبختی ام

۶- نعش کش

٧- نیمه معمولی

پ.م:آ) از زمانهایی که کویریات ٢ و ٣ نویسنده ای بود هم من باز از بین نوشته های خودم فقط انتخاب کردم.

  ب) خیلییی خوشحالم ماه رمضون داره می آد.

الهه چهارم شهریور ١٣٨٧