۱۳۸٧/۸/۳٠
شادیانه

یه خبر ثابت ممکنه تو یه شرایطی به آدم برسه که آدم رو عصبانی کنه و یا ناراحت کنه و یا تو یه شرایط دیگه ای که آدم رو خیلی خوشحال کنه.دیشب من دقیقاً همین حس رو داشتم... وقتی موبایلم زنگ خورد و خبر به من رسید این قدر هیجان داشتم که دلم می خواست چند بار واسه پویان همه چیز رو تکرار کنم :

من شادانم!

من هیجان زده ام!

من منتظرم!

الهه

٣٠ آبان ١٣٨٧



۱۳۸٧/۸/٢٩
حرفه و فن و تاریخ

تو این مدتی که شغل شریف خانه داری تنها کاری ه که دارم از روی بیکاری هرکاری که هر لحظه هوس کردم و امکانش بوده انجام دادم. در کمال تعجب خودم برخی از این کارها عبارتند از نقاشی ، گلدوزی، خیاطی ، آشپزی و شیرینی پزی ، بافتنی و...

خیلی دلم می خواد بدونم احساس معلم های حرفه و فن ام (که در نهایت تعجب خودم اسم هر سه رو یادمه -خانم ها کیانی ، فرشچی و علوی-) چیه وقتی بشنوند که اون شاگرد از زیر کار دررو در امور عملی الآن به طور کاملاً داوطلبانه این کارها رو انجام میده و دوستشون داره !

همه بافتنی ها و خیاطی های من رو خاله ام انجام داد و من نمره گرفتم! و به جای جوراب بافتن سوم راهنمایی یه کیت که با امید درست کرده بودیم بردم که آژیر می کشید گفتم این پرکاربردتر ه به نظرم تا جوراب. معلممون گفت توضیح بده راجع به اش." من هم گفتم:" اینها مقاومت ، اینها دیود این یه دونه خازن..." گفت:" نمره ات رو گرفتی برو!".

و بماند واسه آشپزی آلبالو ترشی که مامانی درست کرده بودند برم و وقتی نمره گرفتم همه رو سر کلاس با بغل دستی و جلویی هام خوردیم...

الآن گاهی فکر می کنم کاش کلاس ها اونقدرها ضجرآور نبود که می تونستیم حداقل با وقتی که به اجبار باید بذاریم واسشون حداقل یه چیزی یادبگیریم.

----

با پوآن بحثی شد و شروع کردیم اطلاعات تاریخی پیش از اسلامی که درباره ایران و جهان داریم شخم زدیم. من کلاً هرچی بنای تاریخی دیده بودم مربوط به هخامنشیان بود. و پوآن تاکید زیادی به دوره سلوکیان و اشکانیان داشت که من فقط اسمهاشون رو یادم بود. گفتم آخرین پادشاه اشکانیان مگه اشک سوم نبود؟ چه جور میگی حدود 500 سال حکومت کردند! 3 نفر بودند. پوآن می گفت نه خیلی بیشتر اشک داشتند! 16-17 تا بودند! من گفتم پایتختشون کجاس چرا هیچی نداریم ازشون تو ایران...؟ پوآن هم نمی دونست! آمدم تو اینترنت چک کنم دیدم هیچی از تاریخمون یادم نیست! تازه من خیلی حافظه ام خوبه ها!! سورنا و کراسوس رو یادم بود!

الهه



۱۳۸٧/۸/٢٦
پیتر سیاه و حاجی فیروز

اینجاها تقریباً‌ از اویل نوامبر مغازه ها ویترین هاشونو واسه کریسمس آماده می کنند. کمابیش تو همه مغازه ها آثارش رو آدم میبنه. تو نروژ یادمه یوهو دکور همه جا میشد سبز و قرمز و کلی درخت های کریسمس بزرگ همه جا بود. آدم حس خوبی داشت می دید این مردم هم واسه عیدشون خوشحالند.

اینجا با نروژ یه فرق اساسی داره که من خیلی خوشم می آد ازش. اینقدر ذوق می کنم تو خیابون می بینم این عروسک ها و شکلک های پیترسیاه رو. اینها یه موجودی دارند که اسمش پیتر ه و سیاه پوست. ظاهراً توی افسانه هاشون روز ۵ دسامبر با سنت نیکلاس (سینتاکلاز) یه پسرکی هم می آد که سیاه پوست ه و اسمش پیتر ه. و به بچه های خوب کادو می دهند. این پیتر عجیب لباسش و قیافه اش شبیه حاجی فیروزه . حتی تو یه تبلیغی دیدم با صورت سیاه و لباس قرمز و کلاه بوقی یه دایره زنگی هم دستش بود. خلاصه اینجوری هم حسی عید اینها یه کم بیشتر میشه.

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/۸/٢۳
نتایج مسابقه لاهه

روز یکشنبه که رفتیم برای مسابقه لاهه روز خوبی بود. اولش خیلی عجیب غریب شروع شد. چون قرار بود با ماشین بچه ها بریم لاهه ولی چون شمشیرهامون و ۴ نفر تو ماشین جا نمی شد تصمیم گرفتیم همه باهم با قطار بریم. به جز یک نفر همه به موقع اومدند و در حالیکه رفتند بیرون تا اون نفری که دیر کرده بود برسه شمشیرها تو قطار و من و پوآن تو قطار رفتیم لاهه. من همه اش فکر می کردم که چون یکشنبه است و قطارها خیلی کم هستند و مسابقات هم تیمی ه رفتن من عملاً بی اهمیت خواهد بود!‌ و راهمون نمی دهند تو مسابقه. ولی خوب نفهمیدم چه جوری شد که راهمون دادند! و خلاصه تیم ما به موقع شروع کرد.

خیلی همه چیز خوب بود. از اینکه تونسته بودم هماهنگ و یکدست با هم تیمی هام بازی کنم خیلی خوشحال بودم. ٣ تا بازی اول رو اگه می بردیم می رفتیم واسه مقام اول دوم سومی که خوب خیلی خوب بود!‌ و با دست پر بر میگشتیم ولی یوهو مربی تیمی که از آلمیره اومده بود گفت اشتباه شده و خلاصه یه جورایی ما رو مجبور کردند یه مسابقه دیگه بدیم که حریف سختی بود و گفتند صداتون در نیاد!‌

آخرش موقعی که جایزه ها رو می دادند چون ما شاکی نشده بودیم سر این تقلبشون،‌ جایزه  اخلاق و بازی جوانمردانه رو دادند به تیم ما. من خیلی عصبانی بودم که مربی اونها کارهاشو این جوری هر دفعه پیش می بره.

چیزی که جالبهاینه که من تو هر سه کشوری که شمشیربازی کردم دیدم که همیشه همچین آدم هایی هستند. کسایی که واسه پول ورزش می کنند و واسه پول حاضرند دورغ بگویند جایی که اصلاً‌ ارزشش رو نداره. از اینکه خودم فقط واسه تفریح ورزش میکنم خیلی خوشحالم و دلم نمی خواد هیچ موقع ذهنم درگیر این مسائل باشه.

الهه

٢٣ آبان ١٣٨٧



۱۳۸٧/۸/٢٠
ابن سینا

ساختمان ابن سینا توی دانشگاه شریف جایی ه که همه اونهایی که دوره کارشناسی شریف بودند کم و بیش ازش خاطره دارند. همه کلاس های عمومی و بعضی درس های نسبتاً‌ پر جمعیت اونجا تشکیل میشد.

سال ٨٠ وقتی من تازه ترم یک بودم،‌ توی ساختمان ابن سینا کلاس معارف ١ داشتم، یه روز یکشنبه دقیقاً مثل امروزی ساعت ١٠.۵ صبح وقتی کلاسم تموم شد و داشتم از طبقه ٢ به طبقه ٣ می رفتم که الف ٢١ کلاس اخلاق داشتم،‌ جلوی در کلاس یه پسری اومد جلو ...و قص الی هذا... اون موقع این اولین باری بود که من به طور مستقیم تو همچین شرایطی قرار می گرفتم. خیلی حس غریبی بود و من اصلاً‌ حدس نمی زدم می خواد چی بشه. ولی حدس زدم شاید این روز روز مهمی بشه و نمی دونم چرا این فکر رو کردم. توی دفتر رویدادم نوشتم. و به جز پس فردای اون روز توی هال تالارها که دوباره اون پسره رو دیدم تا سال ٨٣ یعنی وقتی سال آخر لیسانس بودم هیچ موقع با اون پسره هیچ برخوردی نداشتم.و فقط اون صفحه از دفتر رویدادم به عنوان اولین برخورد ثبت شده بود.

و حالا در عین ناباوری خودم و اون پسر من و اون باهم نسبت نزدیکی داریم "رابطه همسری"! رابطه ای که خیلی از حد تصور اون موقع من بزرگتر و عمیق تره. و حالا اون روز واسه ما یکی از مهم ترین روزهای زندگی مون محسوب میشه. روز اولین دیدار. روزی که شاید بتونم بگم روزی نیست تو زندگی مون که یادش نیوفتیم و دیالوگ هامون رو که فاصله داشتیم از هم تکرار نکنیم.

همسر خوبم بازهم به بهانه بیست آبان سالگردش مبارک باشه.

١٣٨٠+٧ بیستم آبان ماه



۱۳۸٧/۸/۱٧
من و همسایه مون
  • چند تا خونه اون طرف تر یه همسایه های پاکستانی ای داریم که از طریق همکار پویان باهاشون آشنا شدیم. تجربه من و کلاً کسانی که توی نروژ‌ دیده بودم از پاکستانی ها اصلاً چیز خوشایندی نبود. ولی به هر حال رابطه ما و همسایه مون شروع شده بود و با احتیاط پیش می رفت. سر کیک پنیر من و خانم همسایه حرف زده بودیم و گفت می خواد یاد بگیره. من هم تعارف کردم یه روز باهام درست کنیم. و این باعث یه آشنایی جدید شد و یه دوست جدید. گاهی اوقات فکر می کردم که چقدر فرهنگمون شبیه ه. چیزی که اصلاً دلم نمی خواست توی نروژ‌ از یه پاکستانی بشنوم. خلاصه نوع زندگی تحصیلات تفکر دینی و... بین گروهی از جوان های پاکستان می تونه خیلی شبیه ما باشه چیزی که من تازه دیدم.
  • کلی زبون فارسی و اردو شبیه اند. و من کلی به اینکه کاندیدا یا نامزد انتخاباتی به اردو میشه "امیدوار" خندیدم و فکر کردم خیلی ترکیب جالبی ه! این رو سر "امیدوار اوباما" فهمیدم!
  • روز یکشنبه ان شالله می رم لاهه. مسابقه شمشیربازی و این دفعه فقط اپه! و مسابقه تیمی ه. من خیلی خوشم می آد از مسابقه های تیمی شمشیربازی چون می تونم همه کارها رو بندازم گردن همگروهی هام! و یا همه کارها رو گردن بگیرم اگه همگروهی هام از من بدتر باشند!‌ ( آخر تفکر و فرهنگ کار گروهی از خود راضی).
  • به علت دست درد و تشخیص پوآن که می گه حتماْ‌ آر-اس-آی داری من سعی می کنم کمتر پای کامپیوتر باشم اگه کم پیدام خلاصه اینجوری هاس!

الهه

١٧ آبان ماه ١٣٨٧



۱۳۸٧/۸/۱۳
کتاب کتاب کتاب

کلی منتظر نمایشگاه کتاب اینجا بودم. تو این مدتی که ایران نبودم هیچ موقع نشده بود ماه اردی بهشت ایران باشم و بنابراین دو تا نمایشگاه کتاب رو از دست دادم. یه نمایشگاه هست که سالی یکبار توی آیندهوون برگزار میشه و دو سال گذشته پوآن رفته بود و کلی کتاب های خوب خریده بود من هم امسال کلی منتظرش بودم که باهم بریم. پنجشنبه تا یکشنبه گذشته نمایشگاه در محل دائمی نمایشگاه های آیندهوون برگزار شد.

تفاوت های اساسی داشت با نمایشگاه کتاب های ایران. یه سال سر پوشیده بزرگ با ٢ تا نیم طبقه، پر از کتاب. دم در کیف ها مو تحویل دادیم. یه چرخ هایی بود از اینها که تو سوپرمارکت ها هست (مثلاً‌تو شهروند هم بود) که پر کنیم کتاب. (در ٣ سایز بود). هرکسی با چرخش راه می افتاد بین کتاب ها و فروشنده ای نبود. آخرش همه کتاب هارو حساب می کردی و می رفتی بیرون! ما هم ۴ ، ۵ عنوان کتاب خریدم. که همه اش انگلیسی بود. کلی دنبال کتاب فرانسه و انگلیسی خوب بودم که تا مدتی شاد باشم. ولی چیزهایی که می خواستم با ذائقه اینها جور نبود مثل اینکه. به جز کتاب های نویسنده های قدیمی خفن مثل شکسپیر و تولستوی و... کتاب های انگلیسی بیشتر رمان های عشقی، کاراگاهی و جنایی ،‌یا وحشتناک بود که من دوست ندارم.

توی آخر هفته گذشته کتاب "دیوانه بازی" از "کریستین بوبن" رو خوندم. یه دیوانه اساسی دیگه که این دفعه خیلی هم دیوانه گی هاش به من شبیه نبود. گاهی به اینکه شخصیت اول داستان اینقدر وابسته نمیشه و آزاد و رهاست و زود خلاص میشه از همه چی به شدت حسودی ام میشد.

حدود ۴،۵ بار کتاب" عقاید یک دلقک "رو از سال ٨٠ تا الآن فکر می کنم شروع کردم و هیچ موقع تموم نکردم!‌ این دفعه دوباره از اول شروع کردم و الآن وسط هاشم. دوست دارم. کلاً‌از هاینریش بل خوشم می آد. به جز این دوتا کتاب "قطار بموقع رسید" و "وحتی یک کلمه هم نگفت" رو ازش خونده بودم که هر دو رو تو اون زمانی که خوندم دوست میداشتم!

الهه



۱۳۸٧/۸/۱٠
ورشکسته

من و پوآن و استرلینگ زمانی دنیایی داشتیم!خیال باطل استرلینگ یکی از خطوط هوایی اسکاندیناوی بود که اصلش دانمارکی بود و نسبتاً‌ ارزون قیمت بود در مقایسه با اس آ اس مثلاً! و زمانی که من اسلو بودم تنها راه ارزون هلند و نروژ‌همین استرلینگ بود. و ما هروز قیمت بلیط ها و اوقات بیکاری و مرخصی ها رو چک می کردیم که اگه همه چی جور بشه ببینیممون. و بارها و بارها با استرلینگ اسلو -آمستردام رو متر کردیم!

توی ماه مه بود که پوآن  اومد اسلو و بهم گفت که تو مجله استرلینگ نوشته مدیریت اش یه آدمی شده که اسمش ایرانی بود. اومدم تو سایتش دیدم که یه آقایی ه متولد تهران و ملیتش رو آمریکایی نوشته و مدیریت خونده بود. از همون دفعه متاسفانه هر دفعه پروازهای ما تاخیر داشت!

وقتی آخرین بار با استرلینگ می آمدم گفتم لابد دیگه من و پوآن که دیگه لازم نیست با استرلینگ جایی بریم اینها ورشکست می شن و در کمتر از ٣ ماه این اتفاق افتاد! دیگه خط هوایی ای به اسم استرلینگ موجود نیست! و توی سایتش هم رسماْ اعلام ورشکستگی کردن!بازنده

الهه

پ.ن۱: من و پوآن و اون آقا ایرانی ه بی تقصیریم!

پ.ن ۲: دلم خیلی سوزیده بود کلی خاطره داشتیم با اینها!



۱۳۸٧/۸/۸
هفته های بی برکت

هفته های من تو ایران:

شنبه:‌ به زور صبح بلند شو برو مدرسه... شنبه تمومی نداره... هرسال از ٨ صبح تا ٨ شب کلاس و درس و مشق... یه شروع خیلی جدی یوهو هلت می ده وسط یه هفته پرکار

یکشنبه: وای چقدر هفته کش می آد. اینهمه کار و درس تازه روز دوم هفته اس. یکشنبه ها همیشه از شنبه ها بهتر و آسون تر میگذره... ساعت ٨ با کلاس زبان روز کاری تموم میشه.

دوشنبه: یا خداااااا! دوباره هزارتا کلاس و کار و از خروس خون باید بزنی بیرون... کاش زودتر فردا بشه! دوشنبه ها گاهی اندازه شنبه کش پیدا می کنه...

سه شنبه:‌روز شاد تریه. زودتر میگذره. شمشیربازی. یه کم استراحت... شب زودتر می آد. آخ جون هفته افتاد تو سرپایینی

چهارشنبه:‌ دوباره از خروس خون کلاس... ولی جلسه آخر تو هفته اس. همه چی رو حواله شنبه می کنیم. استادهم خسته اس. زودتر میگذره... بستنی پیاده روی کتابفروشی...کلاس زبان... شب خوبیه فیلم... تا صبح بیدار...نماز صبح لالا

پنجشنبه:‌ بیدار نشده ظهر شد. خرید ، سینما‌،‌گردش،آیس پک، ‌مهمونی، مهمون...

جمعه: ٧ صبح بیدار باش. صبحانه دور هم. بربری داغ کره تخم (کره با تخم مرغ)... درس مشق جمع و جور...آبگوشت مهمون... مشق درس اینترنت... اطوکشی...تنها روزهای هفته که زودمیگذره ۵ شنبه ها و جمعه هاس.

-------------------------------

هفته های اینجا:

دوشنبه: اینترنت احوالپرسی ... روز بود... چرا ایقدر زود شب شد... هیچ کاری نکردم از فردا.

سه شنبه:‌دیگه هفته افتاد تو سرپایینی... دانشگاه ...خونه یه کوچولو درس و مشق

چهارشنبه: این هفته ام که تموم شد هیچ کاری نکردیم. برنامه ریزی واسه هفته بعد

پنجشنبه:‌ امروز از وقتم استفاده کنم... دوباره خیلی زود دیر شد.

جمعه:‌ ساعت ٩ برم به کارهام برسم... ساعت ١١ همه اداره ها بسته اس. تو دانشگاه دیگه پرنده پر نمی زنه. اینهمه آدم کجا رفتند.

شنبه:‌صبحانه مفصل ظهر شد... خرید ... شب شد. شنبه هم رفت...

یکشنبه: ظهر اینترنت. شب اینترنت. بی خیال غذا... زود بخوابیم فردا صبح زود بیدارشیم.

-----------------------------------

نمی دونم مشکل چیه. من با کلی آدم ها تو نروژ و اینجا و دوستام که ایران نیستند ولی همه تجربه زندگی کردن هر دو جا رو دارند خیلی حرف زدم اکثریت قریب به اتفاق معتقدند جایی غیر ایران باشی هفته ها اصلاً‌ برکت ندارند. اصلاً‌نمی فهمی چه جوری تموم میشه. تو نروژ‌می گفتم سرم گرم دانشگاه و درس و...ه نمی فهمم. ولی الآن که باید خیلی زمان دیر بگذره هم باز نمی فهمی چی شد هفته ها تند تند می گذره. اصلاً‌درک نمی کنم چرا!

الهه

آیندهوون ٨ آبان



۱۳۸٧/۸/۳
آدم های تنها مهربون ترند

یه آدم تنها که خیلی تنها باشه یاد همه می افته. به همه فکر می کنه و واسه همه دل می سوزونه.

یه آدم بیکار که هیچ کاری نداشته باشه به درد دل همه می رسه

یه آدم بی کس که هیچ کس و نداره با عابر غریبه تو خیابونم احساس نزدیکی و صمیمیت میکنه.

-------------------

یه پیرمرد تنها، چاق و مهربون در همسایگی ما خونه داره. من هر موقع از جلو خونه اش رد میشم روی صندلی پشت میزش تنها نشسته تلویزیونش روشن ه . مهم نیست صبح خیلی زود ه یا شب خیلی دیر یا سر ظهر... همیشه یا سیگار میکشه یا آب جو می خوره یا قهوه...

من شرطی شدم از جلو خونه اش که رد میشم نگاه می کنمش و حالا چند دفعه اس که به هم لبخند می زنیم و دست تکون میدیم... حالا اون دیگه تنها نیست من هم یه دوست جدید بزرگتر دارم!

الهه

آیندهوون

سوم آبان ١٣٨٧