۱۳۸٧/٩/٢٩
قحطی

گاهی نمی دونم چرا اونی که آدم می خواد نیست می شه!

توی ماه رمضون بود من آرد سیب زمینی می خواستم و بخاطرش کل سوپر مارکت های این شهرمون رو گشتم هیچ جا نداشتند همچین هم با آدم برخورد می کردند که انگار تو زندگی شون نشنیدند! همین ماجرا رو باز با نشاسته ذرت داشتیم.و همچنین ژله با طعم لیمو.

امروز من جوش شیرین خوراکی می خواستم. خیلی وقته جوش شیرین می خوام ولی چون تو ایران هی می گفتند بد ه و مصرف نکنید من همه جا به جای جوش شیرین بکینگ پودر مصرف می کردم امروز یوهو فکر کردم اگه بد بود تو نروژ اینهمه زیاد نبود اینجا هم حتماً‌ هست توی اینترنت گشتم دیدمdr. oetker که از مارکهای شناخته شده است اینجا جوش شیرین خوراکی داره من هم راه افتادم دنبالش. به همه زبونها هم کلمه اش رو درآورده بودم که اگه اینها انگلیسی اش رو نفهمیدن هلندی و آلمانی و نروژی اش رو تحویل بدم! ولی انگار واقعاً دراین مملکت هیچ وقت خدا همچین چیزی نبوده!!  به هرکسی می گفتم اینقدر می گشت و آخر شرمنده میشد بهم یه شوینده می داد می گفت شاید این کارت رو راه بندازه! هی میگفتمکلافه بابا من واسه کیک می خوام!ولی حالیشون نبود!

حالا اینها همه خیلی هم مهم نبود ... وقتی سوختم که توی همه این فروشگاه ها یه پاکت هایی دیدم که رویش نوشته "آرد سیب زمینی" می خواستم سرم و بزنم به دیوار! عصبانیکه بابا می مردید زودتر اینو می آوردید؟؟؟خنثی

الهه

آیندهوون



۱۳۸٧/٩/٢٧
عید تمیز

عید غدیر واسه من یه حس خوب داره... یه جورهایی یه عید تمیزه. نمی دونم اصلاً‌ که این حس رو چه جوری باید بگم ولی یه چیز ترو تمیز یه حس صورتی روشن به اش دارم.

داشتم چندوقت پیشها به همسایه مون میگفتم که ما شیعه ها می گیم تو غذیر چه اتفاقی افتاده، اونجا بودم که پیامبر وسط راه برگشت از حج مردم رو صدا میکنه و آیه ٣ سوره مائده رو خوندم واسش و حدیث آوردم و من کنت مولا فهذا علی مولا رو توضیح می دادم همه اش سرش رو به نشانه نه نه نه تکون میداد و می گفت اصلاً قضیه این نبوده...

خودم باورم نمی شد که بغض کنم و دوباره و هزار باره فکر کردم خوب چی میشه جمله واضح تری می گفت پیامبر خوب واقعاً نمیشد جوری نشه که مسلمونها دسته دسته نشن؟ لابد نمیشده دیگه! اصلاً دلم نمی خواد دیگه به حقیقت و واقعیت فکر کنم.... چه اهمیتی داره؟

عید همه اونها که عید ه امروز واسشون مبارک!

 



۱۳۸٧/٩/٢٥
ظرف کلام

از کلمه خسته ام.

همه واژه ها دستخورده و تکراری شدند.

ظرف بهتر و جدیدی برای کلام می خواهم یک ظرف روشن تر یک ظرف صریح تر.

الهه

آیندهون



۱۳۸٧/٩/٢۱
مسابقه مسابقه

به دنبال صحبت هایی که بین من و خواهرکم گذشت تصمیم گرفتم یه سوال مطرح کنم!

سوال اینه که هر کی اومد اینجا بی زحمت حدس بزنه یه دو تا عکس کی اند؟

لطفاً این مدلی جواب بدین که سمت راستی کی ه و سمت چپی کی؟

جوابشم بعداً می گم!

جواب!

خیلی ممنون از همه کسانی که شرکت کردند تو مسابقه! من فکر می کردم سمت راستی رو خیلی ها میشناسن ولی چپی رو خوب کسانی که من رو دیده بودند ممکن بود درست جواب بدهند!

بین نظرها برای سمت راستی تا اینجا که ٢۵ نظر هست اینکه خودم هستم بیشترین رای رو آورده ٨ رای و دو نفر درست گفتند که گوگوش ه.

و برای نفر سمت چپ ۴ نفر گفتند پوآن ه (همسرم) ٣ نفر گفتند خودمم که خوب جواب درست هم همین بود (عکس خودم ه در آبان ماه ١٣۶۵).

کسی جواب کاملاً‌درست رو نداده بود جز الانی که خودش این ایده رو داده بود.

بازهم از همگی ممنون من کلی تفریح کردم با این مسابقه!



۱۳۸٧/٩/۱٩
هدیه های سنتی سالگرد ازدواج
  • اول همه عید همگی مبارک!
  • یادم می آد آقای حکاک یکی از معلم های کلاس زبانمون یه ترمی سر کلاس راجع به هدایای سنتی سالگرد های مختلف ازدواج می گفت. خیلی یادم نبود چی ها گفته فقط یادم بود پنجاهمین سالگرد طلاس!! لیست کاملش رو از اینجا می تونید ببینید. نمی دونم رو چه حسابی این سنت شده ولی به هر حال جالبه! الآن هم که عید قربان و عید غدیر سالگرد ازدواج خیلی ها هست!!
  • در مورد پست قبل یه توضیحی بدم که من همه اونها رو دلم می خواست و می خواد ولی من اینجا رو هم دوست دارم. نروژ رو هم دوست دارم و خیلی چیزها هم اینجاها هست که دارمشون و خوب دلم نمی خواد یا اگه بخواد به حرفش گوش میکنم واسش فراهم می کنم.
  • من شمشیربازی کردن اینجا دوست دارم. همه ی پس کوچه های اسلو که وصل بود به جنگل های تاریک دوست داشتم. خوابگاهم رو تو اسلو دوست داشتم. خونه مون رو اینجا دوست دارم. روزهای بارونی اینجا رو دوست دارم. دوچرخه ام رو دوست دارم. روزهامو شب هامو و همه چیزهایی که اینجا دارم دوست دارم.ولی خوب چی کار کنم همه چیزهایی ام که ایران داشتم رو دوست دارم!!
  • هفته گذشته مسابقات قهرمانی کلوب ما بود. من بعد از کلی وقت فلوره بازی کردم. مسابقه ها اینجوری بود که همه با هم مسابقه می دادند. و اینکه با چه اسلحه ای مسابقه بدیم به انتخاب طرفین بود. چون اینجا اکثریت بافلوره ای هاس من هم بیشتر مسابقه هام فلوره بود. و برای دومین بار از سال 1987 تا 2008 یه دختر کاپ قهرمانی کلاب رو برد و شک نکید که خودم بودم!!عینک البته سیستم قهرمانی اش کمی متفاوت بود. لازم نبود از همه ببری که قهرمان بشی. لازم بود که با همه توانت خوب باشی!! من هم نفهمیدم خودم چه جوری قهرمان شدم. ولی به هرحال خوب بود اسم یه دختر دیگه روی این کاپ حک شد!!

الهه

نوزدهم آذرماه

پ.ن.آخر آذر امسال که بیادمیشه اولین شب یلدایی ه که من ایران نیستم!



۱۳۸٧/٩/۱٥
دلم می خواد...

دلم یه دل سیر زندگی می خواد.

دلم می خواد مسافر ایران نباشم.

دلم می خواد بی دغدغه وقت و فرصت ولی عصر رو از تجریش تا راه آهن پیاده برم و یه لیتر بستنی رو تو زمستون بخورم ... ( تو که باید یادت باشه.... یادش بخیر)

دلم می خواد برم کوه بدون اینکه واسه گذرودن وقتم تو ایران لازم باشه به کسی جواب پس بدم. برنامه مفصل با دو،‌سه تا شبمانی و کیسه خواب و نخوابیدن و ... ( دوستم یادته؟؟؟ من الآن دلم می خواد).

دلم می خواد وقتی هوس سینما کنم پیاده از خونه راه بیفتم آروم آروم برم تا عصرجدید یه فیلم و انتخاب کنم ببینم بعد بی خیال فرصت و زمان همه وقتم رو اونجوری که دلم می خواد تلف کنم. بعد فیلم پیاده بریم کافه  فرانسه شکلات گلاسه سفارش بدیم و خیابون رو نگاه کنیم بعد یه شکلات گلاسه دیگه بعد یه شکلات گلاسه دیگه...

دلم می خواد وقتی یه چیزی رو دلم می خواد دم دست باشه. نه که ١١ ماه آرزو کنم و همه چی رو هول هولکی ١ ماهه بخوام انجام بدم.

دلم می خواد باهات قرار بذارم بریم یوسف آباد سر راه از شیلا هات داگ بگیریم و به خل بودنمون تنهایی بخندیدم.

دلم می خواد بریم رولان واسه یه نی نی لباس بخریم.

دلم می خواد بریم کلاس فرانسه.

دلم می خواد برم انجمن خوشنویسان، دلم قلم و مرکب می خواد.

دلم می خواد گم بشم قاطی زندگی،‌ قاطی آدم ها. نمی خوام اینقدر نباشم که وقتی هستم بودنم به چشم بیاد.

این خیلی ساده اس ولی من دلم می خواد.من دلم زندگی معمولی می خواد. ولی فقط واسه" یه "دل سیر ولی فقط یکی کافیه.

الهه



۱۳۸٧/٩/۱۱
بازی وبلاگی_ سفرزمان
  • روز شنبه تولد یکی از بچه های شمشیربازی بود که با پوآن هم از طریق دیگه ای آشنا ه و خلاصه دو جانبه دعوت بودیم! یه مکزیکی که خیلی بچه ی خوب و گرم و اجتماعی ه. شب خوبی بود و دوستهای تازه پیدا کردیم و کلی غذای مکزیکی خوردیم.
  • بعضی از این مکزیکی ها خیلی باحالند. آدم یاد کارتون های سرخپوستی می افته.... خیلی حس جالبی بود بینشون بودن...
  • دلم می خواد یه مسافرت برم امریکای لاتین... مردم جالبی اند!
  • اما بازی وبلاگی:

من به بازی دعوت نشدم. خیلی هم نمی خوام جدی بازی کنم. ولی توی وبلاگ دلاویزترین بازی رو دیدم و خواستم اینجا بنویسم. این چیزی ه که من خیلی قبلاً ها به اش فکر می کردم. بازی از این قراره که اگه ماشین زمان داشتین که میشد باهاش به گذشته و آینده رفت چی کار می کردید؟

من همیشه از بچگی هام خیلی آرزو می کردم برگردم به عقب...اگر هم بهم بگن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی خیلی ناراحت نمی شم دلم می خواد برگردم و شاهد باشم خیلی اوقات.

دلم می خواد خیلی خیلی دورها سفر کنم. و آدم های بزرگ رو ببینم تا بفهمم چقدر چیزهایی که ماازشون می دونیم اشتباه ه. مثلاً دلم می خواد پادشاه های گذشته های دور ایران رو ببینم. دلم می خواد پیامبرها رو ببینم. دلم می خواد فرعون ها رو ببینم. دلم می خواد آدم و حوا رو ببینم. و دلم می خواد برم روز اول دنیا رو ببینم. ببینم چی شد که اینجوری شد...

واسم جالبه آینده رو بدونم ولی نه آینده خودم رو. شاید هیجان داشتن واسه زندگی ام رو دوست دارم و دلم نمی خواد بدونم مثلاً کی می میرم یا بعداً چی میشه... ولی خیلی دور ها رو دوست دارم ببینم. روز آخر دنیا رو دوست دارم ببینم. دلم می خواد بدونم مثلاً دو هزار سال دیگه مردم چه جوری زندگی می کنند. و واسم مهم نیست قول بدم که الآن به کسی راجع به چیزهایی که دیدم حرف نزنم!

من همیشه زمان رو خیلی دوست داشتم. یه تصور داشتم که زمان یه پیرمردی ه سوار یه ارابه گنده که همیشه در حرکت ه و اگه وایسه یعنی دیگه نیست. یادمه هفده سالگی یه نامه به بابازمان نوشته بودم و همین ها رو ازش پرسیده بودم. اون که همیشه این ارابه رو می رونه و همه قرن ها و لحظه ها سوار اونند.

داشتن یه ماشین زمان خیلی حس جالبیه. اون هایی که دوست دارند بازی کنند از طرف من دعوتید به این بازی وبلاگی.

الهه

آیندهوون

یازدهم آذرماه



۱۳۸٧/٩/٧
اعتماد

تصور کنید تازه رفتین توی یه آپارتمان جدید ساکن شدید و اهالی ساختمون رو خیلی نمی شناسید. حالا تو خونه تنها نشستید و یه نفر می آد زنگ در خونه رو می زنه میگه میشه یه چکش بدهید من الآن واستون می آرم...

متفکر

١) شما فکر می کنید حتماً‌ لازم داره سریع واسش می برید و دیگه چیزی نمی پرسید.لبخند

٢) چکش رو می دهید و خودتون هم برای کمک باهاش می روید.از خود راضی

٣)‌فکر می کنید دزده و نه چکش رو می دهید نه هیچ کمک دیگه ای.شیطان

۴) می ترسید با همون چکش بزنه تو سرتون و بیاد خونه تون دزدییول

واقعاً‌ شما کدوم کار رو می کنید؟؟هیپنوتیزم

من و پوآن همیشه سر تصمیم گیری در موقعیت های مشابه این کاملاً متضاد قضاوت می کنیم و هردومون فکر می کنیم تصور اون یکی خنده دار ترین فکر ممکن بوده! 

من همیشه به همه اعتماد می کنم. خودم می دونم این کار درستی نیست ولی در هیچ موقعیتی هیچ موقع به فکرم نمی رسه ممکنه طرف مقابل دروغ بگه.

دیروز این اتفاق برای چندمین بار افتاد.

وارد ساختمون شدم یه دختری به سن و سال خودم با چشم هایی که فکر کنم گریه کرده بود وایستاده بود و شماره تلفن مسئول تعمیرات ساختمون رو پرسید. من چیزی نمی دونستم که به اش بگم. گفت کلیدش رو گم کرده و نمی تونه بره تو خونه. گفتم اگه چیزی لازم داشتی بیا پیش من. و شماره خونمون رو دادم.

چند دقیقه بعد اومد چکش خواست. به اش دادم و گفتم اگه دلت می خواد من هم بیام کمک. گفت به هرجا زنگ زده نتونسته کسی رو پیدا کنه که بیاد کمکش و حالا می خواد در رو فعلاً باز کنه و نیازی به کمک من نداره. گفت همین الآن برمی گردونه چکش رو.

من می خواستم برم از خونه بیرون دوباره و یادداشت گذاشتم پشت در که اگه چکش رو آوردی بذارش پشت در برمی دارم.

به پوآن گفتم ماجرا رو گفت:"‌اون همسایه نبوده اون یه دزده بی وسیله بوده!!!! گاوچران نباید کمک می کردی!عصبانی"‌ اخه واقعاً‌ این فکر عمراً‌ به ذهن من برسه فقط می تونستم بخندم از تصور اینکه دختر بیچاره دزد بوده باشه!!چشم



۱۳۸٧/٩/٤
برف
  • اینجا قرار نبود زمستونش از اسلو بدتر باشه و ان شالله که نیست! ولی  حالا 3-4 روز برفی داشتن خوبه! آدم دلش واسه برف تنگ میشه.
  • اینها خیلی خنده دارند که حتی تو این برف که حداقل 7-8 سانت از دیروز ظهر تا حوالی 7 شب نشسته بود همه جا باز هم به دوچرخه به عنوان تنها وسیله نقلیه فکر می کردند! من به شخصه ترجیح میدم تو برف پیاده راه برم تا سوار دو چرخه همه اجزای صورتم یخ بزنه!
  • روز یکشنبه مسابقه شمشیربازی بین شهری بود توی واخنینگن! یه شهر که فکر کنم خودش از اسمش کوچیک تره. من هنوز مسابقه ها شروع نشده اول شدم! چون تنها دختری بودم که اپه بازی می کرد! ولی خوب با پسرها که 11 نفر بودند مسابقه دادم و در گروه برگزیده نفر 5 ام شدم! که خودش خوب بود!
  • اینجا همچنان داره برف می آد! الحمدلله شب تا صبح به جا اینکه یخ بزنه برف ها کمی آب شد و حالا که روز شده دوباره داره برف می آدو می شینه! اینجوری خیلی آبمون تو یه جوب میره!
  • این طولانی مدت ترین باری که من اینجا موندم و ایران نرفتم! قبلش رکورد 5 ماه رو داشتمخجالت داره میشه یه سال! من دلم همه چی ایران می خواد!

الهه

آیندهوون سفیدپوش