۱۳۸۸/۱/٢۸
 

جوری که به زندگی آویزون شدم رو دوست ندارم. دلم می خواد عوض بشه. بعضی چیزها باید عوض بشه،‌دلم می خواد جام تو زندگی عوض بشه.

جوری که خودم رو معرفی می کنم دوست ندارم، دلم می خواد جدید بشم.

جوری که رو زمان سوار شدم رو دوست ندارم، خسته شدم، می خوام جام رو عوض کنم.

مسئله این نیست که جور ه یا ناجور ه، من میگم این جوری دیگه دوست ندارم.

چرخ دنده های بزرگ و کوچیک زمان رو دوست ندارم. اونی که باید کوچیک باشه بزرگه ، اونی که باید بزرگ باشه کوچیک ه. اونی که باید تند باشه کند ه ، اونی که باید کند باشه تند ه.

الهه

یه روز بارونی ِ خیلی بهاری تو آیندهوون

پ.م: الآنی ام خوشحالم که می نویسی



۱۳۸۸/۱/٢٥
بازگشت از ایران

شکی نیست سفر ایران با همه سفرها فرق داره، رفتنش، حسش، برگشتنش. کندن ازش همیشه سخته و هر قدر هم طولانی باشه واسه من مثل یه خواب کوتاه ه.

سفر این بار کوتاه تر از اونی بود که فکرش رو می کردم، ولی خیلی خوش گذشت. دلم واسه حال و هوای عید ایران تنگ شده بود،‌خیلی تنگ. دلم مسافرت می خواست،‌ جاده های ایران... بابایی پشت فرمون،‌ مامانی کنارش،‌ ما عقب پر از قصه. جای خیلی ها کنارمون خالی بود، ولی سفر خیلی خوبی بود. با حس های تازه،‌ با حرف های تازه با همون دل های قدیمی،‌ پچ پچ های خواهرونه. خواهرم چقدر وقتی نبودم بزرگ شده بود،‌هنوز باورم نمیشه همسرت رو ندیدم،‌... حتی تو قصه ها هم اینقدر دور نمی شد باشیم... دلم حضور بهتری می خواست،‌ دلم نمی خواست دور باشم.

اهواز، این دفعه از دفعه قبل هم بهتر بود. گاهی فکر می کردم واقعاً‌ دو روز دنیا ارزش این رو داره که آدم بخاطرش دوری تحمل کنه؟ واسه این سوال جوابی ندارم... هنوزم ندارم.

دزفول رو بیشتر از اهواز دوست دارم. سیزده بدر امسال رو برخلاف همیشه ی سیزده بدر ها دوست داشتم. خوش گذشت گرچه زود گذشت.

یه هفته واسم مونده بود،‌ با هزار تا کارو هزارتا آدم که دوست داشتم توی تهران ببینمشون. برنامه ریزی اش کار سختی بود، تصمیم گرفتم هر چی اتفاق افتاد غنیمت بدونم و بقیه رو بذارم واسه دفعه بعد.

 سینما ها و خیابون گردی و کیک پختن مون و کوه (گرچه تا قله نرفتیم) خیلی چسبید. مهمونی ها و عید دیدنی ها رو هم دوست داشتم...دانشگاه و شمشیربازی هم دوست داشتم. دانشگاه چقدر غریبه شده بود،‌گروه کوه غریبه،‌ چهره های بچه ها غریبه،‌انگار سالهاست دور بودم. دانشکده فیریک کمدهای نو داشت،‌ دیگه کمد ما سر جایش نبود. از همه جا پاک شده بودم... ولی هنوز شریف رو دوست دارم،‌خیلی زیاد.

دل شوره ها و دلتنگی ها قبل از خداحافظی ها شروع شد،‌دلم واسه همه خیلی تنگ تر از اونی ه که بشه گفت. دلم می خواد همه چیز خوب بگذره،‌ چه باشم و چه نباشم...

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/۱/۱٧
چقدر خوبه...

چقدر خوبه آدم می ره سینما و کلی خوش بگذره ،‌ اونم با دوست خوبش که باهاش کلی خاطره سینما رفتن داره و با خواهر کوچکش

چقدر خوبه سینما آزادی درست شده، چقدر خوبه سینما عصر جدید هنوز هم هست.

چقدر خوبه کافه فرانسه رفتن (البته اون آقاهه که همیشه بود دیگه اونجا نبود و لیوان ها کاغذی شده بود که من دیگه دوستش نداشتم)،

چقدر خوبه بعد سینما آدم بره از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی کلی کتاب های هیجان انگیز بخره.

چقدر خوبه که تو خیابون که راه می ری همه اش آشنا ببینی،

چقدر خوبه که موبایلت هی زن بخوره و هی دوستهای قدیمی ات باشند.

چقدر خوبه آدم اینجا آرایشگاهی که دوست داره میره،‌ صبح اول صبح همه کارهاش راه می افته... و همه همون جوی که آدم دلش می خواد.

چقدر خوبه همون نزدیکی ها سری به دبیرستانش بزنه آدم،‌ بره تو همون جا همون دیوارها، همون کاشی ها،‌ همون بابای مدرسه،‌ همون معلم شیمی، عربی،‌ دینی و همه آدم رو یادشون بیاد و کلی تحویل بگیرند. (و چقدر بد که بیشتر معلم ها رفتند و وقتی می گم ٩ سال پیش دیپلم گرفتم همه می گن خیلی قدیم پس اینجا بودی...)

چقدر خوبه آدم ظهر می آد خونه دستپخت خوشمزه مامانی رو بخوره.

چقدر این روزهام خوبه...

و چقدر بد که این خوبی ها زودی داره می گذره.

بازهم شکر. و خدا نصیب همه اونهایی که دلشون از این خوبی ها می خواد بکنه.

الهه

تهران- ١٧ فروردین ١٣٨٨



۱۳۸۸/۱/۱۳
سفر

سفر من به اهواز رو به پایان ه و کلی خاطره خوب و روزها و لحظه های خوب داشتم. دلم واسه همه این لحظه ها همین الآن هم که تنگ شده،‌ چه برسه که بخواد دوباره بره واسه یه مدت بعد. همیشه خداحافظی سخت بوده،‌این دفعه هم خیلی سخت بود...

دلم مسافرت و جاده های ایران رو می خواست، واقعاً‌ هیچ جا خونه آدم نمیشه.

سیزده بدر بیاد موندنی شد،‌ خوش گذشت،‌ دوست داشتم همه چیزش رو.

سفر رو خیلی دوست دارم. همسفرهامو بیشتر.

کمتر از اونی که فکر می کردم اینترنت در دسترس بود، واسه همین کم می نویسم.

بروجرد

الهه

١٣ فروردین



۱۳۸۸/۱/۸
من خوشحال من شادان

روز پنجشنبه به قصد ایران از آیندهوون راه افتادیم. دلم واقعاً تنگ شده بود، واسه همه، واسه خیلی چیزها، خیابون ها،‌ دوست و آشنا و خانواده که جای خود داره. قبل رفتن خیلی می خواستم آپ کنم ولی نشد، می خواستم بگم دلم از همه خوراکی ها بیشتر چغاله بادوم می خواست، و یه دنیا خوشحال بودم که فروردین داریم می آییم ایران و بعد ٣ سال چغاله می خورم. بعد دیدن خانواده چغاله اولین چیزی بود که بهش رسیدم همون تو فرودگاه... همه چیز خیلی خوبه ولی واسه ایران هرچی باشه اسمش که سفر باشه وقت کمه. دلم می خواد روزها کش بیاد،‌ ثانیه ها ساعت و روز بشه...

شب خیلی خوبی بود که با الانی و مامانی تا صبح مژه نزدیم و حرف زدیم و نفهمیدم چه جور صبح شد... خدا من چقدر دلتنگ این لحظه ها بودم،‌ و چقدر هنوز دلم می خواد. چقدر بزرگ شدیم و چقدر هنوز همین چیزها رو دوست دارم. خدایا شکرت بخاطر همه چیز.

الآن عازم اهوازیم و باز دلم پر از آرزوهای قشنگ ه. تا اینجا که همه چیز عالی بوده. خدایا بعد از این هم...

باز برمی گردم...

الهه

تهران-٨ فرودین ١٣٨٨



۱۳۸۸/۱/٢
نوروز 1388

تحویل سال امسال برای من ویژه بود، امسال لحظه تحویل سال سر سفره نبودم. هفت سینمون رو از شب قبل چیده بودم و مراسم رو با تاخیر حدود 40 دقیقه ای برگزار کردیم.

 

می خواستیم بیایم خونه به پوآن گفتم نمیشه که اولین نفری که می آد تو خونه مرد خونه نباشه که با سبزه و شیرینی وارد میشه، پس قبل خونه آمدن یه گلدون سبز کوچک خریدیم و کیک و آمدیم خونه. مراسم تحویل سال و دشت اول از لای قرآن و ... دوست دارم همه اینها رو همه این سنت ها رو.

سالی که گذشت به دلایل مختلف برای من سال ویژه ای بود، سال شروع ها و پایان ها، سال گذار فازها. از طرف دیگه سال پر سفری بود، شاید یکی از پر مسافرت ترین سالهای عمرم. از مارسی شروع شد تا هانوفر و توی همه اش پر شدم از خاطره های خوب و لحظه های دوست داشتنی. برای امسال کلی انگیزه و امید دارم، و کلی آرزو، مثل هر آدم معمولی... دلم چیزهای بزرگ می خواد، چیزهای کوچک می خواد...پر حس های خوب ، پرتب و تاپ روزهای قشنگ و لحظه های ماندگاری برایتون در سال جدید آرزو می کنم. از تبریک همگی ممنون.

الهه

آیندهون

*: دلم به شدت پنجشنبه می خواد...