۱۳۸۸/۱٠/٢٦
عکس هایی که قول داده بودم

سفرما به نروژ کوتاه بود و تعطیلات هم همیشه خیلی زود می گذره و این دفعه هم خیلی زود گذشت و خیلی خوش گذشت. قول داده بودم چند تا عکس بذارم از اسلو.

 

از پنجره ی اتاق خاله اینها... جای چراغ های هولمن کولن خالی ه... و چقدر دلم واسه این منظره تنگ شده بود... اونم ماه ه

اینم همون جاس همون زاویه همون زمان (چند دقیقه بعد) فقط با سرعت پایین تر یادم نیست رو سرعت چند عکس رو گرفتم... فکر کنم ۶ تا ٨ ثانیه نور دادم.(ماه شب پانزدهم)

جایی که کلی خاطره دارم ازش با برف های خوشگلش

آدم برفی من و پوآن که حدود ١ ساعت و نیم تو دمای -١۵ تا -١٨ وقت صرق کردیم که درستش کنیم! تا آماده شد دیگه شب شده بود

آتش بازی های شب سال نو از که پشت پنجره نگاه کردم!

کلی از همه دوست های خوبم که دیدنشون تو نروژ خوشحالم کرد، ممنونم واسه اینکه هستند واسه اینکه کنارشون خوش می گذره واسه اینکه حرف زدن باهاشون لذت بخش ه. و به طور ویژه هم از خاله و عمو که مثل همیشه بیشتر از اونی که کسی بتونه تصور کنند محبت می کنند و خونه اشون خونه خاله ترین خونه اس واسه من!

الهه

بعد از نروژ- ژانویه ٢٠١٠

پ.ن: اینم بگم که من تو نروژ در عرض ٨ روز ۴ کیلو پوآن ٣ کیلو چاق شدیم!



۱۳۸۸/۱٠/۱٠
اینجا نروژ است her er Norge
  • من وبلاگم سیاسی نیست و دوست ندارم سیاسی بنویسم. وبلاگم خبری نیست و دوست ندارم خبر بنویسم. اون وقت آدم می مونه غم و غصه هاش رو کجا بگه.
  • بقیه اش از تعطیلات:

توی سالن انتظار فرودگاه آمستردام نشسته بودیم. تابلوی اطلاعات پروازها رو نگاه می کردیم که ببینیم کی می نویسه پرواز اسلو بروند به گیت... صدای بچه ها می آمد که نروژی حرف می زدند. همه خاطره های دو سال زندگی ام تو نروژ جلوی چشمم مرور شد. چقدر دلم واسه بعضی آدم ها و بعضی چیزها تنگ بود. یک سال و نیم واسه خودش کلی زمان ه.

رسیدیم نروژ و خونه ی خاله اینها... چقدر خوشحال بودم که اومدیم و چقدر دوست دارم.

اینجا یه زمستون سردنروژی ه. هوا دیشب ٢٠-بود.  کلی برف همه جا ولی خوشگل ه.

دیشب خونه دوستان چقدر خوش گذشت... چقدر خوبه آدم کنار کسایی که دوست داره زمان رو می گذرونه.  بقیه دوست هام رو تو روزهای باقی مونده می بینم ایشالله. واسه همه اش خوشحالم و همه اش داره خوش می گذره.

فکرها رو که می کنم نروژ رو خیلی دوست دارم. با همه سردی اش با همه تاریکی اش ولی نروژ از هلند کاملاً خونه تره. حتی احساس می کنم علیرغم کلاس هلندی رفتن و تلاش واسه یادگرفتن زبون هلندی،‌ زبون نروژی رو ترجیح می دم و بیشتر می فهمم.

ایشالله پست بعدی بی حرف پیش یه کم عکس از نروژ و برف های خوشگلش می ذارم.

سال نوی میلادی رو تبریک می گم و امیدوارم سال خیلی خوبی واسه همه اونهایی که فردا واسشون یه شروع تازه است باشه.

الهه

اسلو



۱۳۸۸/۱٠/۳
کریسمس و تعطیلات

امسال اولین سالی ه که اینهمه واسم کریسمس مهم بود. سالهایی که ایران بودم که خوب مثل بقیه روزها بود کریسمس. سال اول و دوم که ایران نبودم خیلی قبل از کریسمس، مثلاً ده ، دوازده روز قبلش می رفتم ایران واسه چهار پنج هفته. و معمولاً اصلاً یادم می رفت کی کریسمس بوده... پارسال هم خوشحال بودم که تعطیلات شروع میشه و پوآن نمی ره سرکار. ولی واسه خودم چون کار خاصی نمی کردم هر روز تعطیلی بود و خیلی فرقی نمی کرد! امسال اولین سالی بود که لحظه لحظه نزدیک شدنش رو حس کردم تا امشب که شب کریسمس ه. از اوایل این هفته بیشتر همکارهام رفته بودند خونه هاشون. چند تا همکارم مونده بوده اند، از سی نفر گروه ، فقط شش، هفت نفری می آمدیم.دانشگاه کلاً سوت و کور بود و کسی حس و حال کار نداشت! مثل اینکه آدم بخواد 28 اسفند تو ایران کار بکنه! بیشتر روزها ساعت ناهارمون رو کش می دادیم! و حرف می زدیم. امروز که یک ساعت و نیم فقط حرف زدیم!

همکار تایوانی ام داره می ره تایوان یکشنبه. می گفت بخاطر مامانش می ره. یه پسره سی ساله است.  از دغدغه های مادرش می گفت خیلی واسم جالب بود که چه چیزهایی تو وجود مامان ها شبیه ه! کلاً از وقتی اینجا کار می کنم از خیلی فرهنگ ها چیزهای جدیدی یاد گرفتم و هر روز یک کلاس فرهنگ ه تو گروه مون.

دیروز راجع به چین و تایوان حرف می زدیم. همکار بلژیکی چینی الاصلم می گفت تایوان باید جزیی از چین بشه و باید این اصل رو قبول کنه؛ همکار تایوانی ام مخالفت می کرد. می گفت دولت چین آش دهن سوزی نیست که ما بخواهیم مثل اونها و جزیی از اونها بشیم ولی مردم چین با ما فرقی ندارند، ما مثل همیم!

همکار تایوانی ام وبلاگ نویس ه. می گفت هرچی می گیم روزها تو دانشگاه، تو وبلاگش می نویسه، چون شاید بودن اینهمه فرهنگ اینجوری نزدیک هم، دیگه هیچ وقت پیش نیاد و باید ثبت بشه. شاید راست می گفت... فکر کردم من هم گاهی باید بیشتر این کار رو بکنم.

امروز دیگه استادمون هم به بحثمون پیوست. اومد تو اتاقم و پرسید از وضعیت ایران. اینکه من چی فکر می کنم... و آخرش گفت کریسمس ه دیگه بروید خونه هاتون!! و تعطیلات ما رسماً شروع شد.

می آمدیم خونه، خیابون های یخ زده ، مردم که می رفتندخونه تا شام کریسمس رو کنار خانواده بخورند، دوباره همون حس غمگین کریسمس رو آورد، باهمه خوشحالی که امسال دارم بخاطر تعطیلی از کار.

الهه

آیندهوون- شب کریسمس 

بعداً نوشت: اینکه گفتم کریسمس غمگین رو پارسال توضیح داده بودم چرا این حس رو دارم. اینجا ببینیدش.