۱۳۸۸/۱٢/٢٤
صدای نفس های بهار می آد

همه چیز خیلی خوب ه ولی سنگین. خدا رو هزار بار شکر می کنم واسه همه ی چیزهایی که دارم. چه ازم دورند و چه بهم نزدیک. ولی گاهی همه ی این چیزهای خوب خیلی سنگین و باهم پیش می آن که فکر می کنم ممکن ه از پس همه اش برنیام.

صدای نفس های بهار،‌حال و هوای عید،‌از سایه ی کم و بیش سبزرنگ شاخه های درخت شنیده میشه، حال و هوای عید همه جا هست، توی وبلاگ ها، توی حس دوستهام...

توی این گیرو دار و حال و هوای عید، همه ی چیزهای مهم باهم داره اتفاق می افته. و خدا روباز هم شکر که تا اینجاش همه چیز خوب بوده.حدود ده روز پیش خانواده ی پوآن آمدند و مهمون ما شدند و این جوری قراره ما سال تحویل رو تنها نباشیم.

آخر هفته ی گذشته رو رفتیم بلژیک(بروکسل و آنتورپن). و توی هفته ی گذشته، باید می رفتم با همکارم شرکتی که پروژه مون رو براش انجام می دیم، و آخرین پرزنت رو کردیم و خیلی هم خوب شد همه چیز.

این آخر هفته (آخر هفته ایی که گذشت) رفتیم ایتالیا. پیزا، فلورانس، لوکا، و مارینا دی پیزا. ایتالیا و بستنی و پاستا و پیتزا مثل دفعه ی قبل عالی بود. برج پیزا رو کلی دوست داشتم، یه حس آشنای قدیمی تویش بود واینکه خیلی شلوغ نبود من رو خوشحال تر می کرد. فلورانس شهر خوبی بود. گرچه دلم می خواست چند روز تویش بمونم ولی وقتمون خیلی محدود بود... پل ها رو رودخونه رو دوست داشتم و اینکه کوه داشت، خیابون های شیب دارباعث می شد بیشتر دوستش بدارم... لوکا جالب بود. دیوارش حس امنیت می داد، برج Guinigi که اون بالاش درخت بود، آدم رو یاد یه آدم قد بلند مو فرفری می انداخت که از اون بالا مراقب شهر ه. دریا هم خوب و آرام و آبی بود. دلم برای آب تنگ بود که دیدمش وقت کم بود که آروم بشینیم و حرف بزنیم. و آفتاب حس خوبی بود! یادآوری اینکه میشه سبک و بدون لباس گرم اومد بیرون حس آمدن بهار رو بیشتر می کرد. همه چیز خیلی خوب بود.

و باید راه به راه ، از فرودگاه می آمدم سر کار. صبح اول وقت، استادم آمد و خبر پروژه ی جدید رو بهم داد. و اینکه گزارش نهایی پروژه ی قبلی رو باید تا جمعه تحویل بدم. 28 اسفند، کار کردن، روز 2 فروردین ماموریت رفتن... چیزهایی که این سه چهار سال دور از ایران هنوز برام حسش عادی نشده.

حس اینکه می دونم وقت نمیشه نون نخودچی بپزم واسه عید، خوب نیست. دلم شیرینی عید پختن می خواد، سر فرصت، با قالب های ریز ریز، با حوصله، بوی هل و آردنخودچی، نان برنجی....

کاش بقیه ی چیزها خوب پیش بره... کاش سر آدم همیشه گرم چیزهای خوب باشه. کاش همیشه بهانه واسه سرگرمی باشه، می خواد مهمون باشه، می خواد خونه تکونی و شیرینی پزون باشه، می خواد پروژه و درس و کار باشه.

الهه

هلند



۱۳۸۸/۱٢/٥
تورنمت هارینگ امسال

اول یه نکته در مورد پست قبلی:

یه کمی خودم ناراحت بودم از پستی که نوشتم، خصوصی اش کردم که نبینمش...دلیلش بماند...

دیروز توی کلاب شمشیربازی مون مسابقه داشتیم. همون تورنمنتی که پارسال گفته بودم بعد مسابقه ماهی خام می خورند......

امسال به عکس پارسال بچه های قدیمی نیومده بودند شاید بخاطر اینکه اعضای بورد (انگار نه انگار که خودم یکی از همون ها ام) خوب اطلاع رسانی نکرده بودند. تورنمنت با 8 نفر با اسلحه اپه برگزار شد و من همه بازی هام رو بردم. حس خیلی خوبی داشتم موقع مسابقه چون قبلش یه اتفاق خوب ظهر افتاده بود که به اندازه ی خیلی زیادی من و پوآن رو خوشحال کرده بودهوراهورا.(خیلی مرسی پوآن که خوشحالمون کردیبغل).. وقتی بازی می کردم و از یکی از بچه ها که خیلی کاردرست ه 9-10 بردم، فکر کردم چه تاثیر زیادی داره روحیه ی آدم تو نتیجه ای که می گیره.  بعد از مسابقه رفتم با بچه ها ماهی خام خوردم این دفعه. البته این دفعه ی دومی بودکه امتحان می کردمسبز

 

الهه

اسفند ماه که بهاری شدهلبخند