۱۳۸۸/٢/۳٠
فلوره در فلدهوون
  • بعد از اینکه تو سه تا تورنمنت راهم نداند بخاطر عدم عضویت در کمیته سلطنتی شمشیربازی هلند و اینکه دانشگاهم نروژ بوده و یه سری مسائل اداری تصمیم گرفتم یه تورنمنت بی ربط شرکت کنم. فردا با اسلحه فلوره بازی خواهم کردعینک. و این اولین بازی رسمی من با این اسلحه خواهد بود. علیرغم اینکه توی ایران ٢ سال فلوره بازی کردم ولی هیچ وقت رسماً مسابقه فلوره ندادم. فقط اولین مسابقه عمرم که قهرمانی دانشگاه بود... و اصلاً خوب نبود. توی ۶ نفر ۴ ام شدم. فردا هم شاید اصلاً‌ خوب نباشه ولی من خوشحالم. دلم مسابقه جدی می خواست.
  • هر چقدر پوست آدم کلفت باشه‌،‌ ولی انگار روزگار از رو نمی ره. من هم رو کم کنی ، می خوام کم نیارم.خنثی
  • شاید خیلی تعطیل به نظر می آمدمیول وقت هایی که واسه استراحت روزی که امتحان های خرداد تموم میشد می آمدم خونه تمرین اضافه ریاضی از روی کتاب های متفرقه حل می کردم. ولی واقعاً‌ دلم واسه اون شرایط تنگ شدهیول. واسه همین الکی نشستم تستQuantitative  GREمیدم ... بازم خوش می گذره ولی نه مثل قدیم.
  • اینجا ۵ شنبه تا یکشنبه تعطیل است و دلم یه کار هیجان انگیز می خواد. خیلی هیجان انگیز...خیال باطل

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/٢/٢٥
پراکندگی زبان

شاید پیش اومده باشه واسه خیلی از ما. تو کشور غیرفارسی زبون باشیم و با دوست فارسی زبونمون خوشحال بلند تو یه جای عمومی فارسی حرف بزنیم و از اینکه جماعت متوجه نمی شن چی می گیم لذت ببریم! عینکیه کیف خاصی داره! تو کشورهایی که ایرانی کم ه و ایرانی هاقیافه هاشون تابلو ه  آدم باخیال راحت تر این کار رو می کنه. اینکه آدم زبونی رو بلد باشه که پراکندگی اش تو دنیا کم باشه،‌ از این جهت خیلی خوشایند ه.

من همیشه دلم واسه انگلیسی زبان ها از همین یه جهت می سوزه،‌که همه جا ریسک فهمیده شدن دارند!!!* نروژی ها از اون جایی که زبون خیلی به دردنخوری دارند می تونند بیشتر از ما ایرانی ها خوشحال باشند که پاشون رو از مملکتشون بذارند بیرون دیگه هیچ کس حرفشون رو نمی فهمه.

توی رختکن باشگاه داشتم آماده می شدم برم تمرین شمشیربازی،‌ دو تا دختر بلوند شبیه بقیه اروپایی ها هم داشتند لباس می پوشیدند بروند خونه، شروع کردند باهم بلند بلند حرف زدن. یه کم که گذشت من دیدم ااااا انگار من دارم می فهمم یه چیزهایی... قصد گوش دادن نداشتم ولی واسم جالب شد گوش دادم و تو دلم هی ذوق کردم که به به تو هلند دو تا دختر نروژی خوشحال باهم بلند بلند نروژی حرف می زنند،‌ و من یه قول خودمون یه کله سیاه که احتمال نروژی فهمیدنم چیزی تو مایه های صفر ه دارم حرف های اونها رو می فهمم. چند ثانیه وایسادم جلوشون که بگم من می فهممشون،‌ بعد فکر کردم چه کار مزخرفی... حالا که چی؟! راهم روکشیدم و رفتم ولی تو دلم کلی ذوق می کردم با وجودی که اصلاً مهم هم نبود حرفهاشون راجع به یه کسی بود که به موبایل یکی شون زنگ زده بود!

*: نعمت فهمیده شدن در این زمان به یه بدبختی مبدل میشه. اونها هیچ وقت شاید این لذت رو درک نکنند.زبان

بی ربط:

  • بارون تمیزی می آد و خوب می آد چون از صبح دلم بارون می خواستخیال باطل.
  • چقدر چیز تو دنیا هست که‌آدم نمی دونه‌،‌ و گاهی چقدر بعضی هاش لازم ه که آدم بدونه.
  • واقعاً اگه آدم یه خدا نداشته باشه که همه چی رو ازش بخواد،‌ چقدر گاهی شب رو صبح کردن سخت میشه. خدا جونم خیلی دوستت دارم.
  • چقدر مدل دعا کردن های آدم تو برهه های مختلف زمانی فرق می کنه. ولی چیزی که همیشه درسته اینه که آدم فکر می کنه اونی که داره واسه رسیدن به اش تلاش میکنه یکی از مهمترین چیزهای زندگی ه. درحالی که فردا ممکنه خیلی بی اهمیت بشه.
  • کلافهکاش یه ایمیل بهتری امروز رسیده بود!

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/٢/٢۱
نگاه ها
  • اینکه آدم به قضیه چه جوری نگاه کنه مثل خیلی وقت های دیگه الآن اومده نشسته تو سرم. یه روزهایی واسه من روزهای سرد و بی خاطره ای بود و ۴ سال همون جوری گذشت و واسه بغل دستی های من شد بهترین روزهای زندگی و واسشون موند و شد شروع خیلی دوست ها. واسه من هیچی نموند،‌ گاهی حتی یه یاد.  خودم این کار رو کردم یا تقصیر زمین و زمان انداختم اصلاً مهم نیست،‌ گذشت و من بی خاطره ام... بی یاد.
  • بستنی هست و آفتاب هست و یه روز خوب، ولی من اونقدری که باید از بستنی خوردن لذت نمی برم. شاید دلم تو رو می خواد،‌ یک بستنی توی طالبی بزرگ برای تو بوی سرد هندونه و ترش و آبلیمو برای تو،‌ شکلات تلخ برای من. زمان برای ما،‌ هرجا که بگی... تابستون باید معنی تابستون پیداکنه، تا همه چی جمع نشه معنی پیدا نمی کنه.
  • این تلفن درست وقتی باید زنگ بزنه نمی زنه.
  • کارهای فیس بوک رو گاهی درک نمی کنم. کجا رو شخم می زنی؟ چی پیدا می کنی؟
  • اگه یکی یه چیزی رو طراحی کنه که اراده من رو بگیره،‌ اگه کار نکنه طرحش من خیلی خوشحالم،‌ و حالا که کار کرده، من عصبانی ام. ولی بی اراده. کاش خراب بشه... کاش دیگه کار نکنه. یا من یه روز برنده بشم.
  • دلم نمی خواد اینجا تمومش کنم این پست رو،‌ سرم می گه همینم زیادی ه.

الهه

آیندهوون.

تنها



۱۳۸۸/٢/۱٧
یک دنده

 

نمی دانی، گاهی خیلی بچه می شوم، خیلی بچه تر از آنچه فکر می کنی؛ خیلی بچه تر از بچگی هایم.

آنقدر لجباز که هیچ وقت نبودم. برایم فقط همین کافیست که بگویی چه کار کن؛ تمام عزم نداشته ام جزم می شود که به حرفت گوش نکنم،‌ فقط بخاطر اینکه فرمان نبرده باشم. فقط که نگویم "چشم". و اینقدر لجباز می شوم که فکرش را هم نمی کنی. یک " به روی چشم "بی معنی جلوی پایت پرت می کنم سرد و بعد خاموش.

هیچ زحمتی ندارد، کاری که گفتی... فقط از یک دندگی ام چیزی کم می کند و تو خوشحال می شوی. من با خوشحال کردنت مشکلی نداشتم، ولی بیشتر دلم می خواست یک دنده باشم. بیشتر دلم می خواست شکل خودم باشم. همان لجباز و یکدنده ای که در بچگی نبودم. بیشتر دلم می خواست بچه باشم.

 

کاش دانسته بودی چطور بزرگ شدم؛ کاش دانسته بودی چطور کودک ماندم.

الهه

آیندهوون- هفدهم اردی بهشت



۱۳۸۸/٢/۱٥
به مناسبت هفته معلم

یکی از شغلهایی که وقتی هنوز خیلی کوچیکیم همه مون باهاش آشنا میشیم شغل معلمی ه. من بخاطر اینکه مامانم و خاله ام و همه دختر خاله هامو دختر دایی ام و خلاصه خیلی ها دور و برم معلم بودند شاید زودتر از خیلی ها با محیط مدرسه و کلاً آموزگاری آشنا شدم. رفتن به حوزه تصحیح اوراق و بازی کردن تو حیاط مدرسه های بزرگ، با گچ و تخته بازی کردن،‌ نشستن سر کلاس کسانی که اونقدر بزرگ بودند که دبیرستانی بودند...

همیشه یادگرفته بودم که باید به معلم هام احترام بگذارم... چون اونها یکی مثل مامانم یا خاله ام بودند.

هفته معلم و خصوصاً روز معلم واسه من معنی روزی بود که مامانی و خاله دستشون اونقدر سنگین ه که حتماً باید یا با آژانس بیان خونه یا بابایی بره دنبالشون از بس کادو گرفتن. و خونه مون مدتی گلباران بود از دسته گل هایی که شاگردهای قدیم و جدید واسه مامان و خاله می آوردند. من کادو دادند به معلم ها رو دوست نداشتم.

سالهای چهارم و پنجم ابتدایی یادم می آد همه اش دلم می خواست کتاب بخونم و یه جوری از معلم هام بیشتر بلد باشم. اون سالها یادم ه وقتی روز معلم میشد،‌ از نوشتن انشاهایی که راجع سوختن معلم همچو شمع و روشنگر راه علم و دانش و  ... متنفر بودم. همیشه فکر می کردم معلم های من اینجوری نیستند و این کلمه ها ادا اطوار چرت یه عده آدم خودشیرین ه. این حس حتی تو راهنمایی هم ادامه داشت.... یادم می آد می گفتم لازم نیست معلم بسوزه مثل شمع،‌ کافی ه همین وظیفه ای که داره،‌سر کلاس خوب درس بده رو،‌خوب اجرا کنه. فکر می کردم چرا نمی گن یه معلم خوب کی ه؟‌ چرا همه اش می گن سوختن و ساختن...

بزرگتر که شدم،‌ فهمیدم. کم کم هر جایی تو زندگی ام هر چیزی رو می خواستم استفاده کنم،‌ یه چهره، یه یاد جلوی چشمم بود،‌ یاد معلمی که اون چیز رو بهم یاد داد. با خیلی از معلم هام رابطه ی خوبی نداشتم،‌ ولی چندین معلمم رو در حد یه معلم واقعی ستایش می کنم. معلم خوب کم نداشتم، ولی به وضوح معلم هایی نقششون تو زندگی واسه من بیشتر بوده.

بعضی اوقات بعضی معلم ها عادت داشتند راجع به مسائل غیردرسی حرف بزنند، و ما خوشحال که وقت کلاس داره می گذره، و شاید هیچ کدوم اون حرف ها یادمان نباشه. ولی بعضی اوقات بعضی نکته ها خوب تو ذهن آدم می مانه...

از وقتی بزرگتر شدم،‌ همیشه دوست داشتم روز معلم رو به هرچی معلم ه و خصوصاً معلم های خوبم تبریک بگم. کار سختی ه و گاهی نشدنی. ولی از اینکه واسه همه معلم های خوب،‌ بهترین ها رو آرزو می کنم و توی کارشون پیروزی و بهروزی.

الهه

اردی بهشت ١٣٨٨



۱۳۸۸/٢/۱۱
زندگی بزرگ
  • آدم باید به خودش کمک کنه تا زندگی روی روال برگرده. این رو میدونم. آدم وقتی تنهایی بشینه یه گوشه پتانسیل غصه خوردنش بالا می ره. و توی این مواقع دوست های خوب کمک می کنند آدم تکون بخوره. بر بیرون و از آفتاب و آب و خاک لذت ببره. آدم یادش بیاد زندگی خیلی ابعاد گسترده،‌ عمیق و لذت بخشی داره.
  • دیروز روز ملکه بود. روز تولد مادر ملکه هلند. که خود ملکه هم این روز رسماً‌تولدش رو جشن می گیره این جوری که من فهمیدم. همه مردم لباس های نارنجی می پوشند و می آن توی خیابون. و احیاناً هرچی دلشون خواست می فروشند!!
  • همسایه مون رفته مسافرت،‌ گاهی چقدر جایش خالیه!

الهه

آیندهوون



۱۳۸۸/٢/٦
دوباره خداحافظی

اون لبخندی که یه ترسی پشتش بود که می گفت به امید دیدار ... من ترس بیشتر من که می گفتم ایشالله، شما بیاین پیش ما زود... اون شد خداحافظی آخر ما...

زمستون که توی فرودگاه سن فرانسیسکو با دایی خداحافظی کردم،‌شاید از تصور امروز خیلی می ترسیدم ولی اون روز دیروز بود... مامانی گفت که دختر دایی ام تسلیت بگم. من همیشه از این کار فرار می کنم. می دونم شاید خیلی خوب نباشه،‌که میون اشک های یه نفر،‌ اشک هام رو قایم می کنم و تا روزی که دوباره خنده بیاد،‌ دیگه سلامی نمی کنم. من این کار زشت رو همیشه تکرار می کنم... من نمی تونم تسلیت بگم. ولی امیدوارم دلشون بدونه که دلم و فکرم همه اش با اونها همراه ه.

آسون نبود دیروز زندگی به روال عادی، همه خاطره ها،‌مثل فیلم می آمد جلوی چشمم. مغازه پامنار،‌ خونه با گلدون های یاس سفید،‌ اون پله ها و نگاه کردن عروس داماد ها. دمپایی کوچیک قرمزم تو خونه شون... باید همه خاطره هام بره توی پوشه ای که دیگه چیزی به شون اضافه نمیشه... الانی چه خوب که دیروز حداقل بودی،‌ چه بد که آدم هم حس دور و بر آدم نباشه،‌ نمیشه احساس گدایی کرد،‌ آدم همیشه تنهاست.

الهه

۶ اردی بهشت ١٣٨٨



۱۳۸۸/٢/۳
شروع اردی بهشت ما
  • دیروز یه کسی که به قیافه اش می خورد از شرق آسیا باشه، با احتمال خوبی چینی،‌ کنار من توی کلاس دوچرخه سواری بود. هنوز تازه داشتیم خودمون رو گرم می کردیم که من دیدم زیر دوچرخه اش خیس آب شده،‌ یوهو دیدم دست هاش، بازو و ساعدش داره شرشر عرق می ریزه، وقتی کلاس تموم شد،‌موهاش هنوز خشک خشک بود،‌ اصلاً‌ انگار عرق نکرده بود،‌ ولی دستهاش همون جور شر شر ... جوری که انگار زیر آب بوده... یادم به همکار چینی پوآن افتاد که یه دفعه به پوآن گفته بود من شنیدم ایرانی ها تو گوششون یه چیزهای زردی تولیدمیشه!!! وقتی پوآن این رو به منگفت من حیرون مونده بودم واااا چه ربطی داره !!!من همیشه فکر می کردم تو گوش همه مردم تولید میشه.
  • این رو خوندم دوست داشتم:‌ دست من گیر که این دست همانی است که من/ بارها از غم هجران تو بر سر زده ام (سعدی).
  • اینجا خیلی اردی بهشتی تر از اونی ه که فکرش رو بکنی!!
  • بعضی ها می گن وقت مهاجرت اون کشوری که آدم شوک فرهنگی به اش وارد میشه، که معمولاً اولین کشور بعد از مهاجرت ه،‌ مثل خونه دوم آدم میشه. بعد از اون هر کشور سوم و چهارم و... دیگه ای جای اون رو واسه آدم نمی گیره. واسه من این درست صدق می کنه. این روزها دلم واسه نروژ تنگ شده. بیشتر از قدیم. هنوز نروژ رو بیشتر از هلند دوست دارم، خیلی بیشتر.
  • کلی خوشحال بودم که قهرمانی دانشجویان هلند نزدیک ه و یه شمشیربازی حسابی در پیش. بهم گفتند نمیشه بازی کنی،‌ این اصلاً خوشحال کننده نیست.
  • دلم شیراز می خواد. دلم واسه شیراز تنگ شده.
  • قبلاً ها چقدر ٢٩ فروردین واسم مهم تر بود،‌ روز ارتش واسه من روز خاصی بود. نه فقط اینکه باید صبح قبل از اینکه رژه شروع بشه خودمون رو برسونیم مدرسه وگرنه راه ها بسته میشد، بلکه واسه من معنی دیگه ای هم می داد. امسال اصلاً‌ یادم نبود...

الهه

٣ اردی بهشت ١٣٨٨