۱۳۸۸/۳/٢٥
کاش می دونستم...

هیچ دل و دماغی برای نوشتن ندارم. هر چی صفحه و سایت خبری هست جلوم باز ه و همه اش دنبال آخر ماجرا می گردم. نمی فهمم چیزهایی که داره تو ایران اتفاق می افته و همه اش دلم می خواست جای خدا بودم و می دونستم حقیقت چیه... چرا باید کشور من، وطن من به این روز بیفته. دلم نمی خواد که حتی چشمم تو چشم یه غیر ایرانی بیفته. حرفی ندارم بزنم و از سوالهاشون می ترسم. چه دلیلی بیارم که باورم کنند.  چرا همه باید خونه من، وطن من این شکلی باشه.

از عکس آتش و خون و زخم و داد و فریاد حالم بد ه. چرا چیزهای ساده و حل شده زندگی باید اینقدر تو خونه من دور از ذهن باشه.... حال نوشتن ندارم... کاش می دونستم راست کدام است؟



۱۳۸۸/۳/۱۸
روزهای پر تاب و تب

این روزها تقریباً دیگه همه آدم ها با هر طرز فکری سیـ ـاسی و غیر سیـ ـاسی از انتـ ـخابات می گن و می نویسند من هیچ وقت دوست نداشتم اینجا سیـ ـاسی بنویسم ولی چون روزمرگی هام رو اینجا منویسم و این روزهام پراز اخبار و نظر و آمار و بالاپایین شدن ها ست اینجا می نویسم که بمونه. مثل هر حادثه و اتفاق دیگه ای که همه ایران و ایرانی باهم حسش رو می گیرند این روزها پر از تب و تاب ه و من این حالت رو دوست دارم.

از یک طرف همه زندگی ام رو گذاشتم کنار و از صبح تا شب، شب تا صبح مشغول اخبار و این سایت و اون سایتم و دوست دارم زودتر تموم بشه و نتیجه رو بفهمم و از طرف دیگه می دونم فردای انتخابات دلم واسه همه این لحظه های پر تاب و تب تنگ میشه. حس عجیبی ه. اینکه با هر ایرانی مستقل از طرز تفکرش و فرهنگش، حرف مشترکی درباره انتخـ ـابات هست و میشه راجع به مناظ ـره ها حرف زد رو خیلی دوست دارم. همه خبر دارند و نظر می دهند. همه دلشون می خواد واسه ایران بهترین اتفاق بیفته.

من دعا می کنم هرکدوم از بتونیم بهترین تصمیم رو بگیریم و با انرژی روز جمعه روز خوبی و آینده بهتری رو واسه ایران رقم بزنیم. و توی دلم همه اش میگم کاش این روزها، تو این همه حس و حال و هوا ایران بودیم و بین مردم.

الهه

آیندهوون. هیجدهم خردادماه



۱۳۸۸/۳/۱۳
افتلینگ، به به شهربازی!

روز دوشنبه که اینجا دوباره تعطیلی بود و آخرین تعطیلی رسمی قبل از کریسمس! قرار بود بچه های شمشیربازی باهم بروند "افتلینگ" که ما هم به اونها پیوستیم!

 

افتلینگEfteling! شهربازی قدیمی در هلند هست، که یکی ازقدیمی ترین شهربازی های دنیا محسوب میشه (می تونید تاریچه ی پارک رو اینجا بخونید). این شهربازی که درهمون استانی که ما ساکن هستیم واقع شده از چندین جهت برای من جالب بود.

اسباب بازی های قدیمی این پارک هنوز هستند و کار می کنند، و چیز جالبی که بود اینکه کلی آدم بزرگ ها و حتی گاهی پیرزن پیرمرد ها به خاطر خاطره ای که از این اسباب بازی ها داشتند می آمدند و سوارشون میشدند.

قسمتی از پارک که باغ شخصیت های داستانی(Fairy Tale Forest (het Sprookjesbos)) هست، تویش خونه زیبای خفته، خونه مادر بزرگ شنل قرمزی، سفید برفی، خانه شکلاتی، راپونزل و خلاصه کلی از چیزهایی که بچگی باهاشون بزرگ شدیم اونجا هست. و بعضی هاشونم بود که من نمی شناختمشون و داستانشون رو نمی دونستم.

یه جایی بود که شهر دختر کبریت فروش* بود که تازه ساخته بودند. اینقدر این رو خوب و واقعی ساخته بودند و با کمک تصاویر سه بعدی هربار که دخترک کبریت رو می کشید زمین و روشن می کرد، یه شکلی می دید، اون شکلها کاملاً تو دود و شعله کبریت دیده می شدند.

بعضی قسمت های پارک که افسانه های شرقی بود، مثل 1001 شب، یا فاخر** (؟) که با دیدن گل لاله گفته ":الله اکبر"... (اینجا بیشتر بخونید)...

سطل آشغالهایی توی قسمت های مختلف پارک به شکل شخصیت های متفاوتی بود که می گفت آشغالتون رو اینجا بریزین؛ بعد که بچه ها آشغالشون رو می بردند، توی دهان اینها بندازند، یه جورهایی آشغال می مکید و تشکر می کرد، همه بچه ها عشقشون این بود که یه آشغالی از یه جایی پیدا کنند بتونند بندازن توی این سطل ها، که ازشون تشکر بشه!

 

نمونه هایی از این سطل آشغال ها

roller coaster هایی هم داشت که همیشه واسه من جذاب ترین قسمت شهربازی اند. و چیزی که جالب بود اینکه اکثراً یه داستانی داشتند که در مدتی که توی صف سوار شدن هستین، این داستان از مانیتورها نشون داده میشه، و دکوراسیون و فضای داخل محوطه اون وسیله باتوجه به شکل و تاریخ وسیله تفاوت می کنه. مثلاً در flying dutchman شکل ساختمون؛ همه تزیینات داخل ساختمون به شکل همون کشتی ارواح هست، و roller coaster اش از توی آب حرکتش رو شروع میکنه و توی تاریکی چند ثانیه نگه تون میداره و یوهو از توی آب به شتاب توی روشنی پرتاب میشین!

یا توی Bird Rock توی ورودی سیمرغ بزرگ سندباد رو می بینیم و نورپردازی و موزیک خاص اون فضا و داستان گیر افتادن سندباد.

همه اینها رو گفتم که بگم خیلی خوشم می آد واسه هروسیله ای اینهمه فکر شده، که بچه ای که می خواد بیاد، پارک یا بهتر بگم هر آدمی که می آد، با هر سن و سال و شرایطی بتونه یه روز خوب توی پارک داشته باشه، فقط پایین و بالا رفتن و سروته شدن نیست، کلی داستان و قصه و خاطره کودکی ه که واقعاً لذت بخش ه. به من که کلی خوش گذشت و به دیگران هم پیشنهاد می کنم بروند.

الهه

آیندهوون-نوردبرابانت

*:The Little Match Girl

**:به نقل از سایت افتلینگ:When the Sultan sees the tulip, he sighs deeply. "Allah is great,



۱۳۸۸/۳/۸
یکسال بزرگتر

 

اینکه کیک تولدم امسال از هر سال روشن تر بود، کمی نگرانم می کرد و کمی خوشحال. نگران واسه اینکه خبر از موهای سفید بیشتری میده، و یه جورهایی یاد آدم می آره که تند تند داره این شمع ها تعدادشون زیادمیشه،‌ و تو کجایی و چی کار کردی و می کنی؟! یه جورهایی هم حس خوبی تویش هست. هنوز از اینکه روزها می گذره و من همونی که دیروز بودم نیستم خوشحالم. نسبت به پارسال این موقع به جرأت می تونم بگم بزرگتر شدم،‌ آروم تر شدم و سنگین تر. و از این حس آرامش لذت می برم.

وقتی در هر صورت می گذره و خیلی تند می گذره، چرا آدم فرصت زندگی کردن  تو همه لحظه ها رو از خودش بگیره. دلم می خواد هرقدر فرصت بهم می دن واسه زندگی تو این دنیا،‌ ازش حسابی استفاده کنم تا اونجاییش که به خودم ربط داره.

امسالم مثل هرسال روز تولدم باشنیدن صدای کلی از کسانی که دوستشون دارم،‌ دیدن پیغام ها و ایمیل های کسانی که واسم مهمند واسم یه روز خوب شد. روزی که دوستش داشتم. پوآنم همه تلاشش رو کرده بود که یه روز تولد بیادموندنی دوتایی واسم درست کنه‌ که واقعاً هم شد. بازم ازت ممنونم پوآن خوبم بخاطر همه خوبی هات.

الهه

هشتم خردادماه ١٣٨٨

 



۱۳۸۸/۳/٤
زود می گذره...
  • فلوره توی فلدهوون خیلی بهتر از اونی که فکرش رو می کردم گذشت. البته اولش خیلی خوب نبود. بین ١٧ تا دختر بزرگسال غیر مبتدی،‌ من خیلی خوب بازی نکردم. ولی خیلی ها بازی های اول صبحشون خوب نیست. بعد رده بندی شدیم و من توی گروه ب بازی کردم. تو گروه ب خیلی خوب بازی کردم و با اختلاف ١ ضربه از تفاضل ضربات خورده و زده،‌ از نفر اول،‌دوم شدم. با ۶ برد و یک باخت. ولی گفتند چون سه نفر اول هر سه ۶ برد و ١ باخت داشتند دوباره بازی کنید. و من چون مطمئن بودم یه جایزه می گیرم، فقط بازی کردم که تموم بشه،‌و ٣ام شدم. یه جام گرفتم که کلی دوستش دارم!
  • یه نفر از اقوام بودکه من از بچگی دوستش داشتم.یه خانم نسبتاً مسن که حتی اون موقع که فقط تو خونه آدم های بچه دار بهم خوش میگذشت خونه اش رو دوست داشتم. یه خانم تمیز و ناز و مهربون که همیشه شکلات های خوشمزه به آدم می داد. وقتی اولین بار از نروژ می آمدم نمی دونم چرا دلم شور می زد که دیگه نبینمش... گرچه از اون به بعد ۴ بار ایران رفتم ولی هیچ وقت ندیدمش، و روز جمعه رفت... دوباره واسه یه دیدار دیگه باید تا اون دنیا صبر کنم. خدا رحمتش کنه.
  • از بدو بدو و نامه و امضا و کار اداری کلاً خوشم نمی آد،‌ حتی در بهترین شرایط که آخر روز همه کارها انجام شده!‌ خسته ام کاش همه این جور چیزها تموم بشه...دلم کار تکراری و بی خودی اصلاً نمی خواد.
  • دوباره دیروز رفتم گردش با دوچرخه،‌ و فکر می کنم حدود ۴٠ کیلومتر رکاب زدیم. دلم می خواد با دوچرخه برم آلمان. پوآن بهم می خنده،‌ چون مطمئن ه نمی ریم. ولی من فکر می کنم حداقل یه روز یه مسافرت دوچرخه ای می ریم.کجاش خیلی مهم نیست.

چهارم خرداد ١٣٨٨

آیندهوون- بعد از یه روزپر از کارهای اداری