۱۳۸۸/٤/٢٥
خاله می شویم

وااااای خدای من چقدر هیجان انگیز ه!!! یه نی نی خوشگل و کوچولو دوباره به جمع خونوادگی ما اضافه شد!!!

تابستون چهارسال پیش که عمه می شدم یادم ه که همه مون کلی هیجان داشتیم بعد کلی وقت (حدود ١٩ سال) دوباره یه نی نی خوشمل اومد تو خانواده ما... و حالا امروز یه نی نی جدید. خدایا چقدر دوست داشتم الآن تو ایران بودم و کنار خواهرم به اش مامان شدنش رو تبریک می گفتم. فکر کنم از اون مامان مهربون ها بشه که دخترش همیشه صورتی و ناز ه!!‌

وااای چه خوب ه این حس الآن ه من کاش نزدیک بودم... چه خاله شدن رو دوست دارم. چه امروز رو دوست دارم.

الهه

آیندهوون

٢۵ تیرماه روز تولد کوچولوی خواهرم

پ.ن:‌الانی جونم چه خوب کردی زنگ زدی بهم... خیلی هیجان انگیز بود.... واای من می خوام ببینمش که لپهاش چال میره!!



۱۳۸۸/٤/٢٤
بی عنوان
  • معلوم نیست من چرا به روز نمی کنم! بماند که کلی سرم شلوغ ه الکی و خوب ه! کارهای هیجان انگیزی دارم که باعث میشه کمتر به غصه های قبلی فکر کنم. این حس رو روزها دوست دارم و شب ها دوست ندارم.
  • یه کتاب دیگه از فریبا وفی داشتم خوندم که اصلاً با روزهام هم حس نبود. داستان ها رو شاید دوست داشتم ولی اصلاً باهاشون هم حس نبودم. اسم کتاب "در راه ویلا"‌بود که توی سفر قبلی ام به ایران گرفته بودم.

  • واسه اولین بار مسئولیت ورزشی گرفتم! برای سال آینده من به عنوان یکی از سه عضو اصلی برد شمشیربازی دانشگاه اینجا انتخاب شدم و اولین جلسه اعضا اصلی و پشتیبان در خونه ما روز پنجشنبه قرار برگزاربشه به صرف شام ایرانی!! الآن که فکر هامو می کنم سخته واسه هلندی ها شام پختن! می خوام خیلی معمولی باشه که مثل خودشون باشم از طرفی با فرهنگ ایرانی خیلی جور نیست معمولی بودن شام واسه مهمونی که دفعه اول ه میاد... از طرفی هم اصلاً مهم نیست که بخوام خیلی به اش فکر کنم!
  • همه این ها به کنار نوشتن صورت جلسه نوبت من ه!!! اینش خیلی بد ه! من به فارسی هم صورتجلسه نوشتن رو دوست ندارم. عجب گیری کردیمآآآآ.

الهه

بیست و سه تیرماه

 



۱۳۸۸/٤/۱٦
شلوغ پلوغ
  • مسابقه شمشیربازی خیلی بد بود! شاید بدترین تورنمنت عمرم بود!‌حتی وقتی واسه بار اول روی پیست رفتم اینهمه بد بازی نکرده بودم. اصلاً‌خودم نبودم و هر کاری می خواستم بکنم نمیشد. بدتر از همه اینکه مسابقات تیمی بود و بد بازی کردن من بازی خوب هم تیمی ها رو هم زایل می کرد. افتضاح بود شرمنده بودم از بازی ام و هم تیمی هام سعی می کردند باهام خوش رفتار باشند و بهم امیدبدهند. آخرش دو تا مسابقه کلاً بردم و حدود ۵ تا رو هم باختم. و فقط بازی اول رو خیلی بد نباختم. ولی جدای از نتیجه و ابنکه به برکت قدرت هم تیمی هام ۴ ام شدیم،‌ جای فوق العاده قشنگ و رویایی ای بود خصوصاً اینکه آدم حس شوالیه ها رو داشت وقتی جلوی یه قلعه قدیمی با یه خندق دور تا دورش پراز نیلوفر رو زمین ناصاف و چمن شمشیربازی می کرد.... خلاصه روز خوبی بود به جز قسمت های باختش.
  • مهمونمون اومد و رفت و خیلی کم بود! ولی اینقدر خوب بود و خوش گذشت که می تونم بگم یکی از بهترین روزهای زندگی مون تو هلند بود. خصوصاً‌روز شنبه که اندازه هزار تا سیزده بدر خوش گذشت!! باید هم از مهمون خوبمون هم از دوستای خوبم اینجا تشکر کنم که کنارشون اینهمه به ما خوش میگذره.
  • کلی کار و بار دارم که همه اش منتهی به چیزهای خوب و شاد میشم. خوشحالم. و واسه روزهای آینده ام کلی برنامه ریزی های هیجان انگیز دارم. امیدوارم همه چی خوب بگذره.
  • روز پدر و "مردانگی"‌ خیلی عبارت خنده داری ه. گرچه گذشته ولی با یه روز تاخیر این روز قشنگ و بزرگ رو به همه بخاطر تولد حضرت علی و به آقایون بخاطر اسم این روز و به همه بابا ها به خاطر همه خوبی هاشون تبریک می گم. و آرزو می کنم علی گونه زیستن رو برای همه اونهایی که علی رو دوست دارند.

الهه

شانزدهم تیرماه

پ.ن: هنوز هیچی نشده رجب به نیمه رسید... شمارش معکوس ماه رمضون داره کم کم شروع میشه... رجب و شعبان رو بخاطر انتظار رمضون ویژه دوست دارم.



۱۳۸۸/٤/۱٢
زندگی عادی

این مدت هیچی معمولی و عادی نبود که وبلاگ نویسی بخواد عادی باشه. حالا همه دارند آدم رو دعوت می کنند به اینکه به زندگی عادی برگردیم،‌ باید تلاش کنیم... این اصلاً به معنی این نیست که یادمون بره چی شد این چند روز... کلمه ها رو کنار هم می چینم تا روند عادی وبلاگ نویسی بهم برگرده. می دونم کمی طول می کشه‌،‌ مثل همه چیزهای دیگه ای که بهمون وعده دادند و می دونم باید یه روزی برسه،‌ ولی کمی طول میکشه.

تو این مدت دوستای نروژی ام که حالا یک سال میشه ندیده مشون،‌ این ور و اون ور تو چت و ایمیل و... بهم گفتند که واسه ایران آرزو های خوب دارند و از ایرانی ها حمایت می کنند. این کارشون خوشحالم می کرد و دلگرم.

این آخرهفته مهمون داریم و من خیلی خوشحالم. کاش مهمونی بازی ها بیشتر طول می کشید و مکررتر بود...

اینجا خیلی تابستونی و گرم شده و آدم حس تعطیلی و بستنی یخی غیربهداشتی و خاکشیر و ... زیاد داره... این وسط یه مسابقه شمشیربازی تو فضای باز چیزی ه که آسون نمی شد ازش گذشت. یکشنبه مسابقه دارم،‌ تو فضای باز جلوی یه قلعه که عکسش رو این پایین گذاشتم گروهی با هر سه اسلحه مسابقه می دیم. من با اسلحه خودم بازی می کنم ولی هر تیم شمشیرباز از هر سه اسلحه خواهد داشت. باید تورنمنت جالبی باشه.

الهه

یه روز گرم که تلاش میکنه یخ نوشتنش باز بشه!



۱۳۸۸/٤/۳
دردنامه- خانه ام سوخت

گفتنی کم نیست ولی من هنوز نمی توانم بنویسم. هر لحظه وسواسی همه شبکه های خبری رو بالا و پایین می کنم تا بخودم بقبولانم پیروزی ممکن است و نزدیک تا از این باور دور نشوم که هنوز میشود امیدوار بود.

روزهایی که گذشت خیلی تلخ تر از آن بود که میشد تصور کرد. من تحت بدترین شرایط هم فکر نمی کردم این اتفاقها بیفته و خیلی بدتر از آن شد. فقط میشود اشک ریخت و ناراحت بود و دعا کردو ... دیگر چه کاری از من بر می آید از این دور. کاش معجزه ای میشد. کاش آنها که قدرت تصمیم گیری دارند کمی مثل من عجول بودند.

خودم را جای آدم های توی خیابان می گذارم، جای تک تکشان و به اعتقادشان می اندیشم.  به هر دو طرف و به بی طرف ها. از شنیدن شعارگونه ها خیلی خسته ام. کاش زودتر اتفاق بیفتد. من هنوز امیدوارم.

پ.ن: رجب امسال چه غریب اومده... چقدر رجب رو دوست داشتم و دارم... کاش به خاطر تو ماه دوست داشتنی فرجی بشه... یا آبروی روز سیزدهم...یا...باز به امید روزهای بهتر