۱۳۸۸/٥/۳۱
ماه مبارک
  •  اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی اللهم انی اسئلک ببهائک کله اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل اللهم انی اسئلک بجمالک کله...
  • اولین سحری ماه رمضان امسال رو خوردیم،‌ اولین اذان صبح به وقت اینجا رو گفتند و به امیدخدا ماه رمضون تازه ای رو شروع کردیم. دومین ماه رمضون دونفره مون،‌ چهارمین ماه رمضون دور از ایران... میشه چندمین ماه رمضونی که روزه می گیرم؟ حسابش از دستم در رفته... نمی دونم شاید ٢١ امین باشه... مطمئن نیستم. اولین سالی که روزه می گرفتم ماه رمضون تو عید بود. عید فطر چند روز بعد سیزده بدر. همیشه خیلی دوست داشتم و دارم ماه رمضون هارو. گرچه اینجا همه تلاشمون رو می کنیم که شکل ماه رمضون بشه ولی ربنا و خرما و نون پنیر سبزی،‌ سحری و افطاری همه ماجرا نیست. حال و هوای یه کشورمسلمونی چیز دیگه ای ه که دلم واقعاً واسش تنگ ه.
  • یاد همه سالهایی که دور سفره سحری ۶-٧ نفری می نشستیم بخیر. خدایا به حق این لحظه لحظه های عزیز توفیق استفاده از این دقیقه ها رو بهمون بده. خدایا همه عزیزان رو برام سالم و سلامت حفظ کن. و همه رو به آرزوهای خوبشون برسون.
  • کمکمون کن شروع این ماه رمضون یه شروع خوب باشه واسمون واسه همه خوبی ها.و یه عالم آرزوی خوب دیگه...
  • تولد الآنی و پوآن تو یه روز ه! خیلی خاص ه که آدم دو تا عزیزش تولدشون تو یه روز باشه و کلی هیجان انگیزه. ٢٣ امین تولد الآنی که من به اش تبریک گفتم،‌و چهارمین تولد پوآن. واسه هر دو روزگار خوشی آرزو می کنم. و همون قدر که هردوتاشون واسم ویژه هستند،‌ واسشون خوبی ویژه آرزو می کنم. ایشالله سال دیگه کیک تولد جفتتون رو خودم بپزم!! (الآنی ام خیلی پست تولدهاتو دوست داشتم).
  • این اوباما چقدر باحال ه. پیام "رمضان کریم" اش رو گوش دادین؟
  • التماس دعا از همگی، من رو تو لحظه های عزیز این ماه از دعاتون فراموش نکنید.

الهه

سحرگاه اولین روز از رمضان

آیندهوون

 



۱۳۸۸/٥/٢٥
دوره جدید

رفتم ایران و برگشتم که یه دوره جدید تو زندگی شروع کنم. سفر ایران گرچه کوتاه ولی خیلی خوب بود. تنها عیبش هم نبودن پوآن بود. سینما رفتم. خاک آشنا رو دوست داشتم و پست چی سه بار در نمی زند رو دوست نداشتم. توچال رفتم تا ایستگاه پنج. خیلی خلوت بودیم... جای خیلی ها خالی! دوستام رو دیدم. کلی دلم واسشون تنگ شده بود... و خیلی از دوستهام رو اصلاً‌ وقت نکردم ببینم. به دو تادیدار وبلاگی دعوت شدم که متاسفانه یکی اش رو بخاطر کارهای قبل عروسی و یکی دیگه اش رو بخاطر تلاقی با دیدار دوستان ازدست دادم. ایران رفتن رو با همه گرفتاری هاش و توی روز دو سه جا دعوت شدنش دوست دارم.

برگشتم و همیشه خیلی بیشتر طول می کشید تا سوارکار بشم. این دفعه همه چیز زود جدی شد. فردای روزی که رسیدم رفتم دانشگاه و بعد یکسال دوری از دانشگاه،‌ ان شالله امسال دوباره به زندگی دانشجویی برمیگردم. جمعه ثبت نام کردم و دوباره روز از نو روزی ازنو. یاد روزی افتاده بودم که توی اسلو برای ثبت نام با خاله و عمو رفتیم دانشگاه،‌ و روزی که توی شریف با مامانی و بنفشه ثبت نام می کردم... چقدر زودمیگذره همه چی. این بار شاید خیلی علامت سوال تو ذهنم نیست،‌ولی با تقریب خوبی همون قدر رذوق دارم واسه کیف و کتاب و مداد...

ماه رمضون داره جدی جدی می آد و همه اش دلم شور می زنه نکنه به اندازه کافی آماده نباشیم... دلم می خواد از همین الآن همه مهمونهای افطاری ام رو دعوت کنم. چقدر حال و هوای ماه رمضون رو دوست دارم.

چقدر واسه سه شنبه کار دارم! دانشجوهای جدید می آن و ما باید تشویقشون کنیم که بهترین و هیجان انگیزترین ورزش شمشیربازی ه. دوستای شمشیربازی ام می گن یکی از علل جذب نشدن دانشجوها خصوصاً‌ دخترها به شمشیربازی بوی بدی ه که ماسک های کلاب می ده!!‌ و ماسک گرون ه و هرکسی که شروع کنه شمشیربازی رو نمی تونه بخره! باید بگردیم آدم خاکشیر مزاج پیداکنیم.

آیندهوون- ٢۵ مرداد ١٣٨٨

*: من خیلی وقته درست حسابی وبلاگ نخوندم.ممنون از همه کسانی که اومدن نظر دادن. می آم ایشالله همه وبلاگ ها رو می خونم به زودی.

 



۱۳۸۸/٥/۱٥
نیمه شعبان
  • اول از همه عید فردا رو تبریک می گم. گرچه یه جوری شده نیمه شعبان شاید به خاطر برخی زیاده روی ها در امر دوست داشتن حضرت مهدی... آدم گاهی احساس میکنه واسه بعضی ها از خدا هم مهم تره ولی من این روز رو دوست دارم... شاید چون تولد قمری ام رو دوست دارم!!
  • باید از عروسی بگم که یکی از عروسی هایی بود که به خاطر خواهر خوب و نازی بهم فوق العاده خوش گذشت. یعنی فکر کنم اگه جای خالی پوآن نبود همه چیز تکمیل بود. خواهر عزیزم یکی از بهترین و عروس ترین عروس های دنیا بود. و تنها نگرانی ام این بود که کسی چشم بزندش. همه چیزشون خوب و عالی و ستودنی بود. (حتی عاقدشوناز خود راضی)... همه وجودم واستون آرزوی خوشبختی. و خوشحالم که بالاخره این داماد جدید رو دیدم و خوشحالم که این همه همدیگر رو دوست دارید و دوستتون دارم و کنارتون لحظه های خوب و خوشی دارم.  همه اش دلم می خواد از عروسی بگم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم... بازم می گم یکی از بهترین عروسی های عمرم بود.
  • دو سال پیش 13 مرداد روز خاصی بود. یه دیدار ویژه‌،‌ و 14 مرداد روزی بود که از ایران واسه فصل جدیدی عازم اروپا بودم. و سالگرد اردواج مامان و بابا رو ویژه جشن گرفتیم. و امسال 13 مرداد عروسی خواهر نازم و باز سالگرد ازدواج مامان اینها رو با جشن ازدواج الآنی توأم کردیم. خدایا مامان و بابای عزیزم رو واسه همدیگر و واسه ما همیشه با لب خندون و سالم نگه دار.
  • روزهای آخر ایران بودن همیشه با یه حرص و هول زدنی واسه من همراه ه می خوام همه چی بخورم همه جا برم همه رو ببینم... امیدوارم اون یه ذره خامه اش آخرش اذیتم نکنه.

الهه

نیمه مرداد شب نیمه شعبان



۱۳۸۸/٥/٦
کاروبار وطنی

خدا رو مثل همیشه شکر می کنم واسه همه این لحظات خوش و به یاد موندنی. اومدم ایران و این بارتنها. جای پوآن هر لحظه پیشم خالی ه و تنها نکته منفی سفر همین ه.

خاله بازی می کنم و اینقدر دوست دارم این خاله بازی رو که حد نداره. فرشته کوچولوی خواهرم معصوم می خوابه  من همه اش دوست دارم زل بزنم بهش و نگاهش کنم. نفس کشیدنش رو نگاه کنم و ١٠٠ گرم،‌١٠٠ گرم زیاد شدن وزنش رو ببینم.

امروز عکس های دو سه روزگی براذرزاده ام رو نگاه می کردم و باورم نمیشد که این همه بزرگ شده. حالا فسقلی کلی وقتی پیش این نی نی جدید ه کمک میکنه و واسه این دختره زبون می ریزه.

از اون طرف کلی کار دیگه دارم. کلی مترو سواری کردیم و توخیابون و مغازه ها چرخیدیم. خیلی دلم تنگ شده بود با مامانی و الانی تو خیابون ها بچرخیم و خرید کنیم و حرف بزنیم. چقدر خوش میگذره...

چقدر هیجان انگیزه اینجا سفره های شام همه دور هم با دغدغه های جدید. جای چوآن و باجناقش فقط خالیه...

دلم می خواد سر بزنم به دوست هام هنوز خیلی وقت نشده... دلم واسشون کی تنگ ه... کاش ببینیم همدیگر رو...

تهران

تابستون گرم ١٣٨٨



۱۳۸۸/٥/۱
آغاز سال چهارم هجری!

سه سال پیش این روزهای من پر از حس و حال عجیب و غریب بود. پر از تردید های رفتن و نرفتن... از فاصله ای که پذیرش گرفتم تا ویزام اومد و رفتنم جدی شد خیلی طول نکشید و از وقتی ویزام اومد حدود ٨ روز وقت داشتم که باور کنم دارم می رم از ایران. این حس که ازهمه خداحافظی کنم و از خودم دور بشم. خودی که بودم. نمی دونم چقدر اون خودم رو دوست داشتم. یادم می آد از همون وضعم هم راضی نبودم که تصمیم مهاجرت گرفتم و می دونستم وقتی برم دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نیستم. و در این حین می دونستم علاوه بر چیزهایی که می خوام ازشون دور باشم، ناخودآگاه از چیزهایی که دوستشون دارم دور خواهم شد و هنوز نرفته براشون دلتنگ بودم.

روز دوشنبه ٢۴ جولای دوم مرداد ١٣٨۵، فرودگاه مهرآباد،‌ مانتوی سفیدم،‌ چشمهایم که همه اش داغ بود. نگاه دوستان خوبم که اومده بودند فرودگاه... نگاه های خانواده و خداحافظی که دلم نمی خواست به زبان بیاورم و توی گلویم مانده بود و چنگ می زد.و آشنایی من با دوستان جدیدِ کوچک و خوبم.

قبل رفتن کلی علامت سوال تو ذهن آدم هست،‌ که اکثراً تو یه هفته اول حل میشه. و بعد اون یه دنیای جدید که تا به حال باهاش آدم مواجه نبوده. مسائلی که آدم تو زندگی اش به اشون فکر نکرده و تازه تو جای جدید و غریب برای آدم مطرح میشه.

این سه سالی که گذشت هر سالش تفاوت های اساسی با سال قبل داشت.و شاید بتونم بگم هر نیمسالش.

نیمسال اول

سال اول با همه سختی های بدو ورود با زندگی کردن با خاله و عمو از خیلی جهات خیلی راحت تر از تجربه اول خیلی ها بود. و کلی درس واسم داشت. وسطش رفتم ایران،‌ واسه نامزدی خواهرآ. حس اون موقع ایران رفتن رو هیچ وقت یادم نمی ره. درسته که ۵ ماه بود از ایران اومده بودم ولی حس می کردم سالهاست نبودم. و دلم واسه سنگ ها و کف خیابون ها و درو پنجره و سوپور محله مون هم تنگ شده بود. خیلی حس عجیبی بود. انگار هواپیما می رفت و می رفت ولی نمی رسید. و من اینقدر لحظه شماری کرده بودم واسه رفتن که جونم داشت بالا می آمد.

نیمسال دوم

اواخر سال اول دوری خیلی سنگین گذشت. سنگینی از نوروزش شروع شد. نوروزی که اولین نوروز من دور از ایران بود و چقدر تلخ و چقدر بد بود. و اینقدر تلخ و سنگین روزهایم گذشت که باورم نمی شد دوباره می تونم برگردم به نروژ. برای عروسی خواهرآ به ایران رفتم. و سال اول غربت گذشت.

نیمسال سوم

سال بعد برایم شروع جدیدی بود. حضور جدی پوآن توی زندگی ام از اواسط سال اول زندگی در نروژ‌شروع شده بود و در تابستانی که ایران بودم حتی جدی تر شده بود. خوابگاه گرفتم و زندگی تنهای تنها رو برای یکسال شروع کردم. همه روزها سخت و آسون خیلی خوب گذشت. دانشگاه و پروژه و شمشیربازی. و دوستهایی که دیگه برایم نروژ رو آشنا می کردند. دیگه من اونجا خیلی غریب نبودم.

نیمسال چهارم

وسط  سال دوم باز ایران رفتم. این بار برای عقد خودمون. و دوباره فصل جدیدی از زندگی. شش ماه بعد با همه سختی های دور بودن خیلی شیرین گذشت. دغدغه دفاع به موقع پایان نامه،‌ گرفتن اقامت و پذیرش گرفتن برای مرحله بعد... روزهای خوبی بود... در اتاق ١٨ متری خوابگاه... چقدر دوستش می داشتم...

نیمسال پنجم و ششم

آمدم هلند و سال سوم زندگی در هلند را همزمان با حضور مامان و بابا شروع کردم. روزهای اول زندگی مشترکمان. و من و پوآن خونه مون رو ساختیم و آماده کردیم و شروع کردیم.  و پر از خاطره های خوب شده گوشه گوشه خونه مون. و حالا یک سال از این شروع می گذره،‌ و من فردا وارد چهارمین سال هجرت خودم از آنچه بودم به اینجا که هستم می شوم. و فردا باز مسافر ایران برای قدم نورسیده خواهرآ و فصل جدید زندگی خواهرکم.

الهه

آیندهوون