۱۳۸۸/٦/٢٧
سفرنامعلوم
  • خودم هم باورم نمیشه که تو ماه رمضون این همه کم نوشتم. ماه رمضون مثل همیشه واسه من خیلی زودگذشت و من دلشوره تموم شدنش رو گرفتم...
  • یه روز تو هفته گذشته از طرف دانشگاه اعضای مسئول همه انجمن های دانشجویی  به علاوه همه رؤسای دانشکده ها رو می بردنمون مسافرت. مسافرت رو گفته بودند به یه جای نامعلوم که فقط برگزار کننده مراسم می دونست کجاس! رفتیم ماستریخت. کلاً ایده ی این مسافرت این بود که همه تشکل های دانشجویی با مسئولین دانشگاه راجع به حقوقشون و علل درس نخوندن دانشجوها بحث بشه. و راهکارهای مرتبطی ارائه بشه که دانشجوها در مدت تعیین شده درسشون رو تموم کنند. رییس دانشکده ها و مسئولین دانشگاه معتقد بودند چون بچه ها خیلی فعالند تو انجمن ها،‌ اصلاً‌درس نمی خونند وفکر می کنم چیزی حدود ٣۵% بچه هایی که وارد دانشگاه میشوند در دوره لیسانس بعد از ۴ سال درسشون رو تموم می کنند. در حالیکه این درصد توی خیلی دانشکده ها حتی کمتر بود. مثلاً فیزیک ١۶% و برق ١٣% بود!!  جالب اینجا بود که بچه ها می گفتند اگر انجمن ها نباشند،‌ ما انگیزه ای دیگه نداریم بیاییم کلاً‌دانشگاه! یه آماری هم راجع به تعداد انجمن ها بود، که از ٩١ انجمن موجود تو این دانشگاه، حدود۴۵ تا ورزشی بود و فقط دو تا سیاسی بود. من این هارو می شنیدم و همه اش مقایسه می کردم با ایران. هوار تا انجمن سیاسی تو دانشگاه غیرسیاسی ما،‌ گروه های هنری،‌خیریه،‌ مذهبی و فکر می کنم ورزش آخرین رتبه رو داشت! وهیچ وقت کسی از مسئولین دانشگاه من ندیدم دغدغه وضعیت مسئولین این تشکل های دانشجویی رو داشته باشه. می خوام بگم که این ها چقدر وقت صرف می کنند و فکر می کنند واسه دانشجوها،‌ آخرش هم دانشجوها اونجوری درس می خونند.
  • در ادامه سفر، با قایق رفتیم بلژیک. و دوستان هلندی چیزی از نوشیدن نوشیدنی های نشاط آور مجانی دریغ نمی کردند. البته باید بگم که هنوز فاصله قابل توجهی بین هلندی ها و نروژی ها در امر زیاده روی در نوشیدن وجود داره. بعد هم توی بلژیک رفتیم یه غاری رو دیدم که محل پرورش قارچ خوراکی بود زیر زمین که آدم رو از هرچی قارچ ه بیزار می کرد*. بعد هم رفتیم یه جایی تو همون غار که محل نگهداری آبـ‌ جـ‌ و بود. و برگشتیم دوباره با قایق و شام رو تو قایق بهمون دادندو کلی دوست های تازه پیدا کردم و تا تونستیم من و همکار شمشیربازم مردم رو به ورزش مفرح شمشیربازی دعوت کردیم.
  • یه وقت هایی خیلی شدید فکر می کنم هر کسی فقط بایدتو خونه ی خودش زدندگی کنه. یه وقت هایی تو بعضی شرایط غریبیِ غربت خیلی وحشتناک گلوی آدم رو چنگ می زنه. شرایط سخت و تغییر شرایط و هر جایی که آدم مجبور باشه خودش رو ثابت کنه از همون وقت هاس.
  • وقتی ٢۴ ساعت واقعاً کم می آد یعنی همین امروز واسه ١.۵ ساعت من باید ٣ جای مختلف می بودم و آخر هیچ کدوم رو خوب انجام ندادم.
  • فردا روز قدس ه. فکر کنم اولین سالی ه که روز قدس روز قدس بودنش واسم مهم ه. خیلی دعا می کنم که همه چیز خوب بگذره. کاش هیچ اتفاق بدی نیفته.
  • وقتی یه مدت خیلی بیکارم و یه موقع خیلی خیلی سرم شلوغ میشه فکر می کنم خوب مثلاً چی می شد این کارها توزیع همگن تری تو زمان داشتند. این تورنمنت شمشیربازی این دفعه خیلی قوزبالا قوز ه. ما میزبانیم و کلاب ما ٣ تاعضو بُرد داره که یکی اش منم و باید همه کارها رو بکنیم. هلندی هم که بلد نباشی واسه همه چی باید چند برابر زحمت بکشی. کاش همه چیز خوب پیش بره تا ٢۴ اکتبر.

الهه

٢۶ شهریور ١٣٨٨

آیندهوون



۱۳۸۸/٦/۱٦
دانشگاه جدید
  • باز یه دانشگاه جدید باز مقایسه های بین اینجا و دانشگاههای قبلی. گرچه هنوزم وقتی میگم دانشگاهم منظورم دانشگاه لیسانسم ه ولی خوب حس می کنم دانشگاه نروژم رو از اینجا بیشتر دوست داشتم و نسبت به اونجا حس تعلق بیشتری دارم.
  • یه هفته ای سرکلاس رفتم. احساسات متفاوتی داشتم. بعضی وقت ها حس می کردم دیگه واسه سرکلاس نشستن خیلی بزرگم و بعضی وقتهااز تمرین حل کردن و ریاضی و تانسور و ماتریس لذت می بردم. سر اولین کلاس خوابیدم و سه چهار بار خواب دیدم.
  • با چندین نفر ازمکزیک و هند و ترکیه آشنا شدم و خوشحالم که دوستهای جدیدی پیدا کردم. برنامه ورودی های جدیداین دانشگاه رو بیشتر از اسلو دوست داشتم. خیلی مهیج تر بود. سه هفته برنامه بود که به دلایلی من فقط در هفته آخرش شرکت کردم. که شامل پروژه (ساختن سازه ماکارونی) بود و کلاس آشنایی با فرهنگ هلند. ولی ساختمون ها و محیط دانشگاه،‌ اسلو رو به مراتب بیشتر دوست داشتم. درست ه که من تو سلف شریف و دانشگاه اسلو هیچ وقت غذا نخوردم ولی اینکه یه قسمت توی اسلو غذای گرم حلال می فروختند خوشم می آمد. اینجا گرچه فعلاً همه اش ماه رمضون بوده،‌ ولی می دونم همچین چیزی نداره. ساختمون های اسلو خیلی جالب تر بود،‌ سالن مطالعه های خوشگل، و... اینجا باوجودی که خیلی نو تر ه ولی غمگین تر و تاریک تره. هرکاری می کنم مقایسه نکنم انگار نمیشه و این حس ناخودآگاه ه.
  • اینجا درس انگار جدی تره! و اینش ترسناک ه!
  • هنوز به وضعیتم عادت نکردم،‌ انگار دلم یه جایی یه گوشه ای تو دانشگاه می خواد که گاهی تنهایی بشینم و مال خودم باشم. اینجا هنوز اونجا رو پیدا نکردم.
  • اینقدر زورم می گیره کسی فکر کنه به صرف اینکه آدم دختر ه از چیزهای فنی مسخره و ساده سر در نمی آره. خوشم می آد که هر بار هم کم آوردند.
  • یه التماس دعای مفصل و غیرمعمولی. آدم می گه واسه شفای مریض ها و سلامتی همه دعا کنید ولی این بار به طور خاص می خوام واسه یه نفر ویژه دعا کنید. خیلی التماس دعا.
  • از تابستون همه اش ١۵ روز مونده...بعد پاییز...

الهه

آیندهوون

١۵ شهریور