۱۳۸۸/۸/٢٩
چه فعال

روند گرفتاربودنم به شدت این هفته ها افزایشی بود. بهتر بگم از مرداد ماه که از ایران برگشتم تا الآن تقریباًروندش رو حفظ کرده و تقریباً‌همه اش سرم شلوغ و شلوغتر شده. 

یاد کلاس دوم و سوم راهنمایی می افتم صبح ساعت ٧ مدرسه بودم تا ٣ و ربع مدرسه امون بود، بعد ٣.۵ تا ۶ کانون علمی داشتیم فکر کنم،‌ (البته دو روز در هفته)‌ بعد ۶.۵ تا ٨ کلاس زبان داشتم. یادم می آد دوم راهنمایی فردای کانون علمی ،‌ علوم اجتماعی داشتیم با خانم احمدی که همه خیلی ازش می ترسیدند و من گاهی از ترس دیدن دفتر فعالیت های اجتماعی و درس پرسیدن های تاریخ جغرافی اصلاً تا صبح نمی خوابیدم. گاهی اینقدر پشت میزتحریرم نشسته بودم که صبح پاهام ورم کرده بود و توی کفشم نمی رفت.

یادش بخیر... اون روزها یه فرق بزرگ با این روزها داشت، اونم اینکه من فقط اون روزها دانش آموز بودم. تنها وظیفه ام درس خوندن بود. و دوستهام محدود به مدرسه.

الآن ولی از اون موقع کلی بیشتر کار دارم و هوار تا مسئولیت که همه رو نصفه نیمه انجام میدم.بنده خوبی نیستم واسه خدا... شاید خیلی همسر خوبی نیستم...به خیلی هایی که باید تلفن نمی زنم،(...)‌ احوالی از دوستهای دور و نزدیکم نمی گیرم (دوستهای ایران، دوست های خارج از ایران،‌دوست های اینجا؛ دوستهای وبلاگی...) کارهای خونه مون رو نصفه نیمه انجام می دم، به وبلاگم هیچ رسیدگی نمی کنم. تازه درسم هم خیلی نمی خونم!‌ همه اینها واسه اینه که کلی کار دارم و کارهام همین ها اند!

مثلاً این هفته دوشنبه و چهارشنبه از ٩ صبح تا ٨.۵ کلاس داشتم، سه شنبه از ٩ تا ۶.۵ سر کلاس/کاربودم، ٧.۵ تا ١٠.۵ شمشیربازی داشتم. چهارشنبه بعد از ٨.۵ رفتیم کارتینگ* تا حدود ١١، پنجشنبه ٩ تا ۵ کلاس داشتم و ساعت نهار که بین کلاسهام ١ ساعت و نیم خالی بود، ١ ساعتش رو جلسه داشتم واسه پروژه ام. بعد از مهمون بودیم تا ١ صبح... و امروز روز از نو روزی از نو... دوباره جلسه و کار...

خیلی خوشحالم که آخر هفته می آد ولی باز اینقدر کار واسه آخر هفته دارم که فکر کنم از خود هفته خسته تر بشم.

لازم به توضیح نیست که خیلی شب ها وقت نمیشه غذابخوریم، و بعضی اوقات وقتی می رسیم خونه دیگه جایی باز نیست که حتی نون بخریم...

ولی خوشحالم با همه این حرف ها خوشحالم که سرم شلوغ خوب ه ،‌و گرفتاری هام رو دوست دارم. کلی چیزهای جدید دارم یاد می گیرم و روزها بهم خوش می گذره. دوست داشتم ساعت ها کش می آمد تا بیشتر درس بخونم و کار کنم،‌و به کارهای فوق برنامه ترم بیشتر برسم، ولی همین جوری هم شکر...

آیندهون

الهه - ٢٩ آبان ماه

بعد از غرنامه:

  • هفته گذشته توی آیندهوون یه فروم بین المللی برگزار میشد برای نور و معماری. ما جمعه رفتیم و دیدیم. بعضی چیزهاش جالب بود...

  • چهارشنبه با بچه های شمشیربازی رفتیم کارتینگ. کلی یاد کیش و نوشهر افتادم و خاطرات من و الآنی و کارتینگ... خیلی جات خالی بود الآنی جونم... و جات خالی ببینی چه جور رفتم تو باقالی هااااهیپنوتیزم

 



۱۳۸۸/۸/٢٠
تقویم تاریخ

صدای درشت اون آقاهه تو رادیو می آد توی گوشم ساعت ۶.۵ صبح تقویم تاریخ...

هشت سال پیش در چنین روزی...

چنین رفت که توی تقویم من ثبت بشه و گذشت و گذشت تا این روز یه روز مهم زندگی من بشه. و یه روز مهم زندگی ما بشه.

روزی که هر دومون حالا دوستش داریم و دوست داریم همیشه ساعت ١٠ و نیم به وقت دانشگاه شریف،‌ طبقه اول ابن سینا به هم تبریک بگییم. 

نامربوط به این پست:

  • آخر هفته گذشته سرمون خیلی خوب شلوغ بود. مهمونی بازی چقدر کیف داد. چه خوب آدم با کسایی که باهاشون راحت ه باشه چقدر خوشتر می گذره.
  • هنوز دلم نگران ...کاش همه مریض رو خدا شفا بده و خدا همه مریض دار ها رو صبر بده و خفظشون کنه.
  • همه دارند برنامه خونه رفتن می ریزند واسه کریسمس. دوباره این غمش می آد... من هم دلم می خواد برنامه مسافرت بذاریم، گرچه خونه می دونم نمی ریم.

الهه

بیست آبان ١٣٨٠+٨

 



۱۳۸۸/۸/۱٠
کارمندی در دانشگاه
  • وای که چقدر دلم تنگ شده واسه وبلاگ خوندن و نوشتن. دلم واسه همه وبلاگهایی که می خونم تنگ شده ،‌ دلم حتی واسه دیدن صفحه وبلاگ خودم هم تنگ شده، و اصلاً پیش نمی آمد که حتی صفحه اش رو باز کنم چه برسه که تو پرشین بلاگ وارد بشم و ببینم چه خبر ه!
  • روز ٢٣ مهر رسماً کارم رو توی دانشگاه شروع کردم. بهم یه میز و کمد دادند. چند روز بعد یه لپ تاپ دادند که رویش ویندوز ٧ دارم و کلی دوستش دارم. یه اتاق بزرگ داریم که با پارتیشن هایی به چندین تیکه تقسیمش کردند و هر کدوم از تیکه ها مال دو تا ۴ نفر ه. قسمتی که من هستم،‌ یه دختر هندی،‌ یه پسر تایوانی،‌یه پسر غنایی. من و سه نفر دیگه تو یه روز کار مون رو شروع کردیم. من،‌ یک پسر بلژیکی چینی تبار،‌ یه دختر پرتغالی و یه پسر اندونزیایی. ما چهار نفر که کارمون رو باهم شروع کردیم،‌همه کلاس هامون و کارهامون باهم ه. باهم می ریم سر کار،‌ باهم ناهار می خوریم و همه وقتمون رو باهمیم. چون تا حالا بیکار بودیم. من پروژه اولم رو رسماً‌از دوشنبه شروع می کنم و خواهی نخواهی از اونها گرفتارتر می شوم و کمی جدا. پروژه رو با یه دختر اکراینی باید انجام بدم. و همه بچه قدیمی ترهای گروه از این پروژه می نالند! ولی من خیلی از موضوعش بدم نیومده تا اینجای کار.
  • دونفر که دوستشون دارم تازگی خبردادند که نی نی تو راه دارند؛ که خوشحالم واسشون، چون هردوتاشون نی نی می خواستند. 
  • عمو مریض بودند و نی نی کوچیک و ناز دوستم هم. واسه هردوشون کلی این مدت نگران بودم،‌ و دستم به جایی بند نبود. ولی هر لحظه یادشون بودم. و اینکه به دوستم و به خاله چی داره می گذره. خدایا خودت که از همه تواناتری همه مریض ها رو شفا بده و همه رو سلامت بدار. واقعاً سلامت نعمت بزرگی ه نباید یادمون بره چقدر بخاطر داشتنش باید شکر کنیم و چقدر واسه اینکه همه اونهایی که دوستشون داریم همیشه سالم و سلامت باشند دعا کنیم.
  • دلم می خواد یه گوشه بشینم تمیز فکر کنم و کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم،‌ ولی وقتی وقت دارم تنبلم و وقتی وقت ندارم شلخته به کارهای نیمه کاره و عقب افتاده ام فکر می کنم و اعصابم خرد میشه که اینهمه کار دارم.
  • مسابقه شمشیربازی هفته گذشته بخوبی انجام شد،‌ گرچه خوب بازی نکردم و جایی فکر کنم بین ٧ام یا ٨ام بین ١۶ نفر ایستادم،‌ ولی خوش گذشت. حالا من موندم و نوشتن صورتجلسه جلسه آخر،‌ بعلاوه گزارش کل مسابقه. کاش فردا به این کارها برسم.
  • می گم بیشتر از این شلخته ننویسم.

الهه

آیندهوون_ یک روز بعد از ٨ -٨- ٨٨