۱۳۸۸/٩/٢٧
من و بازی سیاه و سفید و خاکستری

آسمان بالای سرم نصف سیاه است و نصف سپید.

سیاهی اش چنان مطلق است که می تواند همه ایمانم را ببلعد.

و سپیدی اش چنان که می تواند همه ذرات وجودم را روشن کند.

آسمان بالای سرم می چرخد و من هم می چرخم.

گاهی سرعتمان چنان می شود، که مدام بالای سرم سیاه است و تاریک.

و گاهی همه اش سپید.

وقتی نوبت سیاهی است، همه هراسم اینست که سیاهی ایمانم را ببلعد. به هر زحمتی در ته دلم پنهانش می کنم و به خودم امید می دهم،‌ امید آسمان روشن، امید آسمان سپید.

واای اگر سیاهی اش طولانی شود؛ وای اگر قبل از آنکه سپیده زند، ایمانم همه رفته باشد.

واای اگر سپیدی طولانی شود، و سیاهی غافلگیرم کند.

گاهی فکر می کنم چرا به هر زحمتی باور و ایمانم را درونم به بند می کشم. شاید باید به هر سیاهی اجازه داد، ایمان را ببرد و با هر سپیده از نو شروع کرد و به حقیقتی تازه دل بست.

یا شاید،‌ آسمان بالای سرم خاکستری است،‌ فقط من به حد کافی تند نمی چرخم.

٢۶ و ٢٧ آذرماه ١٣٨٨

آیندهوون.

 



۱۳۸۸/٩/۱٥
غدیر امسال
  • اول از همه عید غدیر رو به همه اونهایی که این روز رو دوست دارند تبریک می گم. و بعد هم به همه اونهایی که مثل ما امروز سالگرد قمری ازدواجشون ه. لبخند
  • دوم همه اینکه امسال از روز اول ذی الحجه تا الآن که ١٨ ام ه هر روز هر لحظه یادت بودم دوستم که امسال رفتی مکه... خیلی زیاد و امیدوارم که حسابی خوش گذشته باشه. شاید امسال و ١١ سال پیش که مامانم اینها مکه بودند برای حج واجب از همه سال ها بیشتر حال و هوای مکه داشتم تو این ماه. و شاید امسال کمی بیشتر.
  • دیروز به سنت هلندی ها sinterklaas day بود و من خونه ی یکی از همکارهام به همین مناسبت دعوت بودم. برنامه جالبی بود. طبق رسم این روز قرعه کشی کرده بودند و هر کس اسم یکی رو درآورده بود و باید برای اون نفر یه کادو می خرید و یه شعر از قول sinterklaas و پیترهای سیاه برای اون آدم باید بگیم و روی کادویش بذاریم. من کادو یه شمشیر بزرگ (٢ برابر شمشیرخودم ) گرفته بودم که توی دسته ی شمشیر،‌ یه کادو واسم گذاشته بود sinterklaas نیشخند کلاً خوش گذشت... حس بچه بودن و ذوق بچگی کلی توی همه مون زنده شدچشمک


۱۳۸۸/٩/٩
برای تو که دوستت دارم

کاش همیشه لبخندم را باور کنی،

کاش همیشه ته دلت خوش باشد که خوشم و خوشحال.

ای کاش بدانی که فکری نیست، خیالی نیست و چیزی برای دلتنگی و نگرانی وجود ندارد.

باید قول بدهی که همیشه ته دلت از خوشی ام قرص ه قرص باشد.

آن وقت اگر با نگاه آرام و چشم های مهربانت از همه اینها مطمئنم کنی، با خیال راحت گریه می کنم، با خاطر آسوده همه لحظه ها دلتنگ و بی تابت می شوم و تک تک ثانیه ها نگرانت می شوم.

به اتکا به دل قرصت، دیگر لازم نیست فکر و خیال هایم را پشت لبخندم پنهان کنم.

ولی می خواهم بدانی، یک چیز همیشه درست است. و آن اینکه‌ چه لبخند بر لب داشته باشم، چه بغض در گلو و اشک در چشم، همیشه تا بی نهایت دوستت دارم و برای خوب بودنت نگرانم.

الهه

دور و دلتنگ.

آیندهوون

آذرماه ١٣٨٨