۱۳۸٩/۳/٢٢
پر از ماراتن و ورزش

هفته ی گذشته علیرغم اینکه روز جمعه بازی ها خیلی بد پیش رفت و ماهمه ی بازی هامون رو باختیم، ولی شنبه انگار که به غیرت تیممون برخورده باشه کلاً بهتر شروع کردیم. توی رده بندی به تیم چهارم خوردیم، که از اونها بردیم (تیم دانشگاه دلفت)،‌ مربی شمشیربازی ام اومده بود و پای پیست ایستاده بود، کلی تشویقم کرد و به پوآن گفت واقعاً امروز خانمت گل کاشت! بازی بعدی مون با گروه اول جدول بود که واقعاً‌ قوی بودند و مطمئن بودم نمی زنمیشون،‌و کسی هم ازمون همچین توقعی نداشت. بعد برای سوم چهارمی بازی کردیم که بازی خیلی خوبی بود و با تیم دانشگاه وخنینگن ، که روز قبلش من خیلی بد باهاشون بازی کرده بودم،‌ بازی خوبی کردیم و ٣٠-۴۵ بردیم و سوم شدیم.

تیم فلوره مون هم که کلاً خوب بود ه همه بازی هاشون رو به جز آخری بردند و دوم شدند. در نهایت هیئت شمشیربازی دانشگاه ما‌،‌ دوم شد و ١٩٠ امتیاز برای تیم دانشگاه آیندهوون آورد. مجموعاً توی همه رشته ها اول شدیم که خیلی بهمون چسبید خدایی.

روز ۵ شنبه هم مارتن دوچرخه سواری داشتم. سه ساعت سنگین رکاب زدیم و نفسمون برید. ولی خیلی خوش گذشت. خوشحالم که می تونم بگم من یه بار ماراتن دوچرخه سواری رو تموم کردم.

فردا مسابقه دارم توی تبلبرگ. ماراتن شمشیربازی ه!! از این بازی ها که همه باهم شمشیربازی می کنند و برنده کسی ه که از همه بیشتر برنده شده باشه.

خیلی خیلی خیلی دلم می خواد اگه بیام ایران،‌ یه مسابقه شمشیربازی اونجا بدم. ولی فدارسیون شمشیربازی ایران نه هیچ سایتی داره،‌ نه جایی برنامه مسابقات رو می زنند نه از کسی می تونم خبر بگیرم که چه موقع چه مسابقه ای هست... کاش ولی می شد.

آیندهوون

الهه- خردادماه ١٣٨٩

پ.ن:‌اینهمه از ورزش گفتم،‌ بگمم که خوشحالم جام جهانی شروع شده به یاد همه خاطره های فوتبال دیدن روی اون مبل کوچک دونفره چسبیده به تلویزیون و خواهرکم و برادرم و همه ذوق ها و تشویق ها.



۱۳۸٩/۳/۱٥
قهرمان دانشجویی

از همگی بخاطر پیام های تبریکشون توی هر دو وبلاگم تشکر می کنم.از محبت همه واقعاً‌ممنونم.

--------------------------

روز جمعه از آیندهوون به مقصد توئنته برای مسابقات قهرمان دانشجویی راه افتادیم. ١٨٠ نفر از آیندهوون هستیم. خیلی جالب ه توی چادر توی محوطه دانشگاه کنار همه ورزشکارهای همه دانشگاه ها بودن. داره خوش می گذره و همه چیز به جز خود مسابقه ها خوب ه.

من با اسلحه خودم (اپه) بازی می کنم و مسابقات شمشیربازی امسال همه تیمی ه. تیم فلوره مون خوب ه ولی اپه خیلی خوب نیست. امروز همه بازی ها رو باختیم. البته دو تا نزدیک تقریباً ۴۵-۴٠ باختیم. فردا تک حدفی ه. ممکن ه فقط یک بازی بکنیم ممکن ه بیشتر... بستگی داره چقدر بهتر از امروز باشیم. به قول یکی از بچه ها می گفت خوبیش این ه که از این بدتر نمی شه... فردا فقط میشه بهتر بازی کرد...

از اینکه امسال کلاً‌تونستم شرکت کنم توی قهرمان داشنجویی خوشحالم... یادش بخیر نروژ‌ هم قهرمان دانشجویی رفتیم برگن و کلی خوش گذروندیم... اینجا هم خوش می گذره ولی جو کاملاً‌متفاوت ه. ..

تا بعد

الهه

توئنته

خرداد ١٣٨٩

 



۱۳۸٩/۳/۱۱
روز شادمانم روز تولدم

بعد از نماز صبح دارم فکر می کنم به وقت ایران،‌ ١٢:٢٠ دقیقه ظهر میشه کی به وقت ما....اون موقع سر کارم... می دونم مامانم صبر می کنند تا بشه لحظه تولدم و تلفن می کنند ولی شاید امروز چون می دونند می روم سرکار زودتر تلفن کنند...تلفن زنگ می زنه،‌ حدسم درسته امسال زودتر زنگ زدند. پدر پوآن هم زودتر... تا بخوام بروم سر کار،‌ بیشتر از ۶ نفر... از این بابت خوشحالم...

اما خیلی شگفت زده شدم وقتی رفتم سر کار و دیدم یه پاکت خوشگل که تویش یه کارت پر از نوشته های قشنگ دوست فوق العاده مهربونم ه روی میزم ه. و بار دیگر کلی شگفت زده شدم که کادو ها و کارت قشنگ دوست دیگه ام رو روی کشویم دیدم و همکارهای دیگه ام اومدند و تبریک گفتند.

چقدر احساس خوشبختی می کنم از این همه آدم مهربون اطرافم،‌ و از همه محبتی که دور و برم می بینم. میل باکسم پر از "تولدت مبارک" ه و... اومدم خونه پوآن گفته بود خودت کیک درست کن،‌ داشتم کیک درست می کردم که دوست گل و مهربونم اومد برایمون کیک و ته چین خیلی خوشمزه آورد... پوآن، شیرین و پراز احساس توی کارت برایم نوشته بود،‌ عکس گرفتیم و بازم چند تا تلفن و چند تا پیام رو تلفن خونه...

 

خدایا شکرت و هزار بار و هزار بار شکر که اینهمه کسایی دورم هستند که دوستشون دارم و می تونند واسم یه روز شیرین و فوق العاده درست کنند. دیگه آدم از یه تولد تو کشور غریب چی می تونه بخواد؟ از همگی تون ممنونم از همه ی شمایی که همیشه من رو شرمنده می کنید، از همه ی شمایی که اصلاً‌انتظار نداشتم همچین روز خوبی واسم درست کنید، و از همه ی شمایی که زندگی ام رو با شماها دوست تر دارم.

الهه

خرداد ماه ١٣٨٩

پ.ن.:

*:فقط اینش بد ه که عدد سن آدم هی بزرگ و بزرگتر میشه، انگار از ٢٠ سالگی دیگه خیلی تند می گذره....تند تر حتی.

**:دیروز تورتمنت خفنی داشتم که خیلی خوش گذشت، گرچه توی ١/٨ نهایی حذف شدم ولی دیدن یکی از ١٢٠ شمشیرباز حاضر توی مسابقه بودن به تنهایی کلی کیف داشت. اسلحه ام رو دوست دارم ، شمشیربازی رو دوست دارم و از اینکه شمشیربازم خوشحالم.