۱۳۸٩/۸/٢٥
هم نام

حدود دو هفته پیش( یا کمی بیشتر) کتاب "هم نام " رو شروع کردم. این کتاب رو الآنی قبلاً ها خونده بود. و یه دفعه که رفته بودم ایران بهم داده بودش. البته طفلکی خیلی ذوق داشت که من زودی بخونم و راجع به اش حرف بزنیم. ولی من خیلی بی معرفت بازی درآورده بودم و کلی وقت تو قفسه کتاب ها مونده بود و درش نیاورده بودم. و خلاصه نوبت خوندنش شد و خوندمش.

اولش همه اش حرف های کتاب رو با دانسته هام از فرهنگ هندی و بنگلادشی مقایسه می کردم و حس خوبی بهم دست می داد که من هم از این رسوم باخبرم...

کتاب خیلی خیلی معمولی ه. ساده و روزمره. ولی چیزی که بابتش دوست داشتم شباهتش بود به زندگی خودمون. نمی گم خیلی شبیه ه ولی تا حد زیادی قابل فهم و نزدیک بود.

خانواده ی هندی (بنگالی) که توی امریکا زندگی می کنند و بچه دار می شوند و بچه هاشون بزرگ می شوند. خیلی معمولی. ولی همیشه در کش مکش دوفرهنگه بودنند. این حس که بعضی دغدغه هایی که من واسه خودم یا آینده ام دارم توی اون کتاب اومده بود؛ چیزی که دوباره و چند باره یادآوری می کنه که من با این حس ها تنها نیستم و عاقبت چیزی که می ترسیم یا فکر می کنیم بد ه اتفاق می افته و آخر آخرش همه مجبوریم بپذیریم. این در کنار همه اتفاق خوب و بد زندگی ه. شاید خوب و بد کلمه ی درستی نباشه و کلاً اتفاقهای معمول زندگی ممکن ه مورد پسند ما باشه و ممکن ه نباشه. شاید دارم خیلی حاشیه می رم. ولی این چیزی بود که در مورد "هم نام " من بیشتر از همه چیزش دوست داشتم. جیزی که باعث حس نزدیکی آدم به شخصیت های کتاب میشد و حتی احساس می کنم چندین بار توی خواب تأثیرش رو دیدم.

 شخصیت های کتاب رو هرکدام رو به طور جداگانه دوست داشتم و می فهمیدمشون. از آشیما و آشوک گرفته تا گوگول (نیکیل)  و حتی موشومی*.  جوری که کتاب تموم شد من رو راضی کرد. همه چیزش مثل زندگی بود. نه جای خاصی شروع شروعش بود نه جای خاصی تموم تموم شد. انگار یه تیکه خیلی کوچک از بازه ی باز منفی بی نهایت تا مثبت بی نهایت دنیا رو توی یه جای کوچک دنیا نشون بده. اگه دلتون یه کتاب ساده می خواد که مشغول بشین گزینه ی بدی نیست.

*: خیلی بده آدم موشومی رو درک کنه؟ چه درک های چرتی من می کنم گاهی... یادم ه دوم دبیرستان دلم واسه فرعونم سوخت(در برابر حضرت موسی)... فکر کردم خیلی درکش می کنم.

 الهه

آخرهای آبان ماه ١٣٨٩ آیندهوون

پ.ن: عید قربان مبارک باشه و خوش به حال اونهایی که یه قدم بزرگ واسه حاجی شدن و بیرنگ شدن توی این سال برداشتند.

پ.پ.ن: حال آشنا و  عجیبی دارم. چیزی بین ذوق و شوق،‌ خستگی (خستگی اش رو دو سه بار بخونید) و عصبیت،‌ ماندگی و تردید(تردیدش روهم زیاد کنید). و با همه ی اینها خیلی بی خیالم و گاهی با صدای بلند می خندم. کسی چه می دونه.

پ.پ.پ.ن: داره فعلاً هی از تیراندازی خوش و خوشترم می آد. یادم نیست گفتم یا نه ۵ هفته ای ه که کلاس تیراندازی با تیر و کمان می رم. خیلی باحال ه!!!‌

پ.پ.پ.پ.ن: کتابی که شروع کردم "فرزند پنجم" نمی دونم هیچ وقت تمومش می کنم یا نه... فعلاً اولهاش ه و همه چیز عادی ه!



۱۳۸٩/۸/۱۳
بازی وبلاگی_خوشبختی را چگونه تعریف می کنید؟

شاید الآن موقعیت خیلی خوبی نباشم واسه این سوال. از اون دوره هایی که همه مون داریم یه روزهایی افسرده میشیم و حس می کنیم ای وای من چه حال بدی... ولی سعی می کنم همه ی حوصله ام رو جمع کنم و اون چیزی که همیشه هستم بنویسم نه چیزی که در این لحظه ام.

من به طور کلی از زندگی از همه داشته و نداشته هام راضی ام و احساس خوشبختی می کنم. به چیزی حسرت نمی خورم و از اینی که هستم خوشحالم*. زندگی همه آدم ها بنظر من پر از اگر و اماست. می تونستیم چند کیلومتر اون طرف تر ،‌چند سال این ور اون ور جور دیگه ای به دنیا می آمدیم و تو هر اتفاقی که بیشتر از یک حالت واسش وجود داشته می تونست یه اتفاق دیگه بیفته. این اقتضای دنیایی ه که تویش زندگی می کنیم ولی من همیشه تلاش کردم که خیلی به اش فکر نکنم و نگاه کنم تو شرایطی که هست چه جور می تونم بگذرم، لذت ببرم و زندگی کنم. خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از توانایی و هوش معمولی برای زندگی کردن برخوردارم که بتونم زندگی رو با تلخ وشیرینش درک کنم و زندگی کنم و تا همین لحظه که زنده ام از زندگی ام راضی ام. شاید اگر برگردم عقب همه ی کارهای قبل رو تکرار کنم به جز روزها و ساعت های کمی از گذشته. یادم ه کلاس دوم ابتدایی بودم،‌توی راه کلاس زبان از مامانم پرسیدم که چطور می تونم قدر لحظه هامو بدونم چون دلم می خواد خیلی قدر لحظه هامو بدونم. مامانم گفتن همین که فکر می کنی که باید قدربدونی یعنی داری قدر می دونی. واقعاً فکر می کنم بیشتر از این از دستم برنمی آمده! نه که بگم نمی تونستم بهتر درس خونده باشم نمی تونستم بهتر کار کرده باشم و هیچ تکه ای از زندگی ام رو هدر ندادم. نه اینجوری نیست. ولی فکر می کنم باید یه جاهایی هدر می رفته که قدر اینی که هستم رو بتونم بدونم.

احساس می کنم خیلی دارم چرندو تکراری حرف می زنم. نورا جان ببخشید!

در مورد افسردگی هم تا دلت بخواد برام پیش اومده فصل فصل زندگی ام پر بودند از روزهایی که فکر کردم تنها راه حل واسم اینه که نباشم کلاً!!‌ فکر می کنم ولی من همون نیمه معمولی ام که همیشه هستم! و داشتن این حس ها کاملاً طبیعی ه. کاری که من می کنم در این موارد اینه که به شدت افسرده می مونم و افسرده تر میشم. فکر می کنم به همه چیز از روز اول و خودم رو به زور از طرف دیگه به روزمره پیوند می دهم! یعنی باوجودی که هیچ گرسنه نمی شم سعی می کنم به موقع غذا بخورم. و سر همه کلاس هابروم و ورزش کنم. و از همه بیشتر همه ی افسردگی هام رو بنویسم. بعد می بینی که همه ی افسردگی تموم شده مگر اونهایی که روی کاغذ جامونده و کم کم حالم بهتر میشه.

آخرش هم فکر می کنم داشتن احساس خوشبختی به خود آدم خیلی بستگی داره که با نگاه خوبی به چیزهایی که هستند نگاه کنه. خیلی هم نباید دنبال چرا ها گشت. چیزی که آدم بتونه براش کاری بکنه باید بکنه ولی خیلی چیزها فقط روی سطح زندگی آدم اتفاق می افته و تا عمق وجود آدم رو زخمی یا کلاً متأثر می کنه. باید شاهدش باشیم و بقیه ی راه رو زندگی کنیم.

الهه

توی آیندهوون

آبان ماه ١٣٨٩

*:‌بماند که گاهی فقط گاهی مثل امروز عصر فکر می کردم نکنه من کلاً‌ اشتباه فکر می کنم. نکنه من توهم خوشبختی دارم و وقت پیری تازه بفهمم که این توهمی بیش نبوده. ولی الآن که فکرهامو می کنم می بینم عمری با توهم شیرین زندگی کردن هم بد نیست پس باز هم خوشبختم.

پ.ن:‌شاید خیلی زود به این نوشته خودم بخندم. خیلی زود... شاید حتی فردا صبح ولی خواستم فقط هرچی همین لحظه به ذهنم می آد بگم.

پ.پ.ن: هر کدوم از خواننده های وبلاگ من به رسم همه ی بازی های وبلاگی دیگه می تونند این بازی رو بازی کنند و از طرف من رسماً‌دعوتند.

 



۱۳۸٩/۸/۸
سفر نروژ و بعد از آن

 

اسلو

سه شنبه ی دو هفته پیش به مدت کمتر از چهل و هشت ساعت رفتیم اسلو که خاله و عمو رو ببینیم. و سفر مختصر مفید و خوبی بود. اسلو مثل قبل خوشگل بود و نه چندان سرد. در سفر مختصر مفیدمون چند تا از دوست هامو دیدم که خوشحالم می کنه دیدارشون. سر چند دقیقه ای ای به دانشکده فیزیک دانشگاهمون زدم و لختی خاطراتم رو زنده کردم. تو مغازه های اسلو چرخیدم و نروژی شنیدم و پراز خاطره شدم. تو این سفر از فرودگاهی رفتیم و اومدیم که تا قبل از این ندیده بودمش. خونه ی خاله و عمو مثل همیشه خوب بود و احساس خیلی خوبی داشتم از اینکه رفتیم اسلو.

خاله برام از پرتغال سوغاتی پیش بند آشپزی آورده بودند که نمادهایی از پرتغال روی جیب جلوش هست. حالا دوست دارم از روی کتاب آشپزی پرتغالی ام در حالی غذا بپزم که این پیش بند رو بستمنیشخند

تورنمنت اکتبر

هفته ی گذشته وقتی از اسلو برگشتیم گرفتار برنامه ریزی و برگزاری تورنمنت اکتبر شدم. شنبه کلاب شمشیربازی مون دوباره میزبان برگزاری این تورنمنت بود. گرچه خیلی خوب بازی نکردم ولی چون تعداد دخترها کم بود به هرترتیب تو دخترها اول شدم. ولی اینکه توی گروه (پول) دختر و پسر باهم مسابقه دادیم خوب بود و باعث شد که بیشتر بازی کنم. توی مسابقات با یه پسر سویسی آشنا شدم که رفته بود بنگلادش، برای قسمتی از تحصیلش و زبون بنگالی رو اونجا یادگرفته بود. و اطلاعات خوبی هم راجع به ایران و زبون فارسی داشت. بعد هم گفت دوستش از زوریخ با دوچرخه رفته اصفهان و خیلی خیلی از ایران و اصفهان خوشش اومده.  کلاً این تورنمنت های بین المللی رو به خاطر آشنا شدنش با آدم های مختلف دوست دارم. 

دوسلدورف K2010

دیروز برای پروژه ی احتمالی ام رفتیم نمایشگاه لاستیک و پلاستیک توی دوسلدورف با استادم و دو تا از همکارهام. اولش خیلی غریبه بودم یه جایی که اینهمه شیمی ای ه. بعد کم کم تلاش کردم که از محیط لذت ببرم. و بعد کلی چیزهای جالب دیدم. گاهی آدم فکر می کنه که چه چیزهای ساده و جالبی تو دنیا هست با ایده های ساده و جالب. مثلاً فکر کنید یه ماشینی هست که روی در نوشابه مهر می زنه مثلاً می نویسه "فانتا" تا حالا فکر کردید این ماشین چه طوری کار می کنه؟ من این ماشین رو دیدم. خیلی خنده دار بود. یه مخروط ناقص اسفنجی سر خودش رو می زد تو جوهر و بعد می کوبید رو سر این سرشیشه های پلاستیکی!! 

یه آئودی آر-8 هم دیدم که دلم خواستش. نمی دونم کی می شه داشته باشمش... شاید هم خیلی مهم نباشه... شاید فقط دلم می خواد یه کم تو آلمان باهاش رانندگی کنم. همین!

مردم رو دیدم که لباس های رسمی پوشیده بودند و من کلاً خیلی از محیط های اینجوری لذت نمی برم. برعکس همکار اکراینی ام که می گفت لذت می بره مردم رو با کروات و دستمال گردن و کت شلوار/دامن می بینه. من یه کمی که می گذره احساس خفگی بهم دست می ده. توی جلسه ای که با مسئول پروژه ام داشتم به جای اینکه به حرف هاش گوش بدم از یه جایی به بعد همه اش به این فکر می کردم که همه ی پوست گردنش جمع شده با این کرواتش و اگه کرواتش شل بشه یوهو همه ی گردنش ولو میشه... خلاصه خیلی تصویرهای مسخره ای تو ذهنم می آمد. و وقتی برگشتیم احساس می کردم مغزم پر از این جور تصویرهاس و حالت عصبی دارم. 

Dutch Design Week

توی شهر آیندهوون برای "هفته ی طراحی هلندی" یه خبرهای جالبی هست. یکی از جاهایی که نمایشگاه بود همکف دانشکده مون بود. که بچه های طراحی صنتعی طرح هاشون رو (البته فقط بچه های کارشناسی و ارشد) به نمایش گذاشته بودند. بعضی هاشون جالب بود. ایده های ساده ولی جالب. مثلاً یه دستگاهی ساخته بودند که جوان ها وادار بشوند بیشتر به پدربزرگ ها و مادر بزرگ هاشون سر بزنند. یا اسباب بازی هایی ساخته بودند واسه بچه های چینی که مثل اینکه دلشون نمی خواد وسایلشون رو به همکلاسی هاشون بدهند یا باهم استفاده کنند، که نشون می داد می تونند از تقسیم کردن اسباب بازی هاشون باهم لذت ببرند. خلاصه بعضی ایده هاشون جالب بود .از همه بیشتر ایده ی کتاب خونه ی نسل جدید رو دوست داشتم که خیلی حوصله ندارم توضیح بدم چطوری بود. 

امروز هم بعد از کار و شام کارتون مری و مکس دیدم. که حسش شبیه حالم بود. دوستش می داشتم... خیلی. 

الهه

گاهی خسته- گاهی نگران گاهی پر امید. توی هفتمین روز ماه آبان.

پ.ن: پست بعدی بازی وبلاگی ای که نورا جان دعوتم کرده می نویسم. فکر کردم امشب بهتره حرف های معمولی بزنم.