۱۳۸٩/٩/۱٩
انگشت میانی دست راست!

سه شنبه وقتی برای گرم کردن قبل از شمشیربازی داشتیم بسکتبال بازی می کردیم، توپ خورد به دستم یه جوری که انگشت میانی دست راستم یوهویی خیلی درد گرفت. توجه نکردم و با پر رویی به بازی ادامه دادم. بعد هم یه مسابقه ی درون باشگاهی داشتیم که ١١ نفر توی یه گروه همه با همه مسابقه می دادند. من هم همه ی بازی هام رو انجام دادم ( با دست چپ مسلماً‌ ) و هی دست راستم درد می کرد و داشت باد می کرد و پشتش کبود شده بود. یکی از بچه های کلاب اومد گفت:" باید یه روغنی رویش بذاری تا خوب بشه. من مادرم جادوگره می دونم."

من:"تعجبمادرت چی هستند؟"

-: "جادوگر".

من: جادوگر؟‌اهان... مطئنی جادوگر؟؟؟‌درست شنیدم؟

-: آره. یه جورهایی...

یکی دیگه از بچه ها:"‌نه به حرفش گوش نکن من مادرم دکتر ه برو حتماً امشب اورژانس."

من:" باشه."

ساعت ١٠ و نیم شب درحالیکه هنوز لباس شمشیربازی تنم بود به صورت ضرب العجل رفتیم بیمارستان،‌ بعد گفتند باید بری یه بیمارستان دیگه (چون فقط  اونجا اورژانس داره). رفتیم اون یکی بیمارستان. ساعت ١١ پذیرش شدیم. ساعت ١٢ یک پرستار من رو صدا کرد،‌ناخنم رو فشار داد و گفت درد داری گفتم نه. ولی نمی تونم دستم رو باز کنم. توی بند انگشتم درد دارم . گفت :"‌باشه منتظر بمون باید دکتر رو ببینی."...

ساعت ٢ و نیم جناب آقای دکتر ما رو صدا کردند. ناخن من رو فشار دادند و گفتند درد داری. گفتم نه ولی سر بند انگشتم درد می کنه. گفت مسکن بخور من نگران انگشت تو نیستم. برو خونه مسکن بخور بخواب. و کل ملاقات ما و دکتر کمتر از ١ دقیقه طول کشید. ساعت حدود ٣ با درد انگشت خونه بودم و فکر کردم کاش رفته بودم پیش جادوگری چیزی!

این میشه که من دوباره میگم نروژ رو به هلند ترجیح میدم. حداقل اون موقع وقتی پام پیچ خورد یه عکس گرفتند که آدم فکر کنه آهان این کار شبیه همون ه که تو ایران انجام می شه!

الهه

آیندهوون- نه خیلی سرد ،‌پر تب



۱۳۸٩/٩/۱۱
رفتار نیمه معمولی کار دستم می دهد.

این روزها باز من و حال و هوای نیمه معمولی ام ممکن است کار دست همه تان بدهیم. ما دوباره کارهای نیمه معمولی می کنیم و خواب های سیاه و سفید می بینیم با یه تکه های فیروزه ای.  تو ممکن است غباری مه آلود دیده باشی و من بیشتر از هر چیز نگران چشم هایت می شم که با آنها دلم می خواهد فقط روشنی و امید ببینی. با همان روش های نیمه معمولی دلم را کف دستم نگه می دارم و از گرمی دلم پُر می شم و شما نگران چکه های خونی که از آرنجم می چکد آرنجم را باندپیچی می کنید.

من همیشه نگران نگرانی هایتان هستم ولی دنیای سیاه و سفید نیمه معمولی ام را دوست تر دارم و دوست تر از همه دارم که زندگی را خودم بازی کنم با همه ی بالا بلندی ها و قایم باشک بازی هایش.

شما و رفتارهای معمولی تان بیشتر از هرچیزی دردم می آورد. انگار تکه هایی از گوشتم رو به دنیای دوری منگه کرده باشم و به سوی این سیاه و سفید نیمه معمولی دنبال تکه های فیروزه ای اش گریزان درد بکشم. شما که دردکشیدنم را دوست ندارید؟

الهه

آذرماه ١٣٨٩

_______________________________________________________________

*: کتاب "فرزند پنجم" دوریس لیسینگ رو خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم کردم. با وجود همه درد و حس خاکستری و دردناکی که داشتم نسبت به کتاب از خوندنش بخاطر اینکه موضوع و نثر گونه ی جدیدی بود برام از خوندنش خوشحالم و باهاش خیلی جاها واقعاً دردم آمد. کتاب رو قبل از ایران رفتنم تموم کردم.

 

**: روز ٢٩ آبان ماه عازم ایران شدم. و گونه ی تلخ رفتنم همراه با حس رستگی بود و این رستگی رو دوست داشتم. و حسابی توی راه فکر کردم و نوشتم و نوشتم و فکر کردم.

***:‌یه خانمی توی راه بغل دستم نشسته بود که بهم یادآوری کرد که این چیزهایی که توی هواپیما از پنجره پیداست برف نیست و ابر ه. دلم سوخت که کسی در سن ۶۵ سالگی اولین فرصت تجربه ی پرواز رو پیدا می کنه و ۶۵ سال رو چه طوری زندگی کرده...

****:‌ خوشحالم که واسه عروسی تو دوست خوبم اومدم ایران و از انتخابی که بین اومدن و نیومدن کردم خیلی خیلی خوشحالم. خیلی خیلی عروس نازی بودی دوستم. عروسی ات هم مطمئناً خیلی خوب بود. واسه هر دو تون هزارتا آرزوی خوب می کنم که امیدوارم کنار هم به همه شون برسید.

*****: سفر یک هفته ای ام به ایران کوتاه ترین سفر ایران بین ٧ سفرایرانم بوده؛ و با همه حاشیه های تلخ و شیرینش سفر خوبی بود.

  • خیلی زیاد تو این سفر حرف زدم و گاهی شاید زیادی حرف زدم. کاش توی سکوت بیشتری گذشته بود.  گرچه سکوت سنگین تو شاید همه چیز رو بدترکرده بود.
  • تصویری تو ذهنم بود که دلم می خواست اون شکلی هم باشم تو ایران. تصویر خودم بودم توی سالن مطالعه ی خواهران دانشکده برق جدید شریف، در حال نوشتن چیزهایی که لازم ه تو زندگی ام بهشون فکر کنم.  دوست داشتم این تصویر رو عملی کنم. ولی نشد. شریف رفتم ولی اونجا نرفتم. حسی که اونجا دوست داشتم حس غریبه بودن توی یه محیط آشنا بود. یه جور دیده نشدن از سر همرنگی.
  • انگارهمه روز ها، همه ی حرف ها همه چیز اتفاق می افته که "من" رو بسازه، منی که هستم، "من" ی که اینگونه هستم.
  • باز از تصویری که در ذهنم برای بچه هام می سازم لذت می برم و خودم رو در اون نسل می بینم. می خوام خودم مثل درخت باشم. ریشه هام رو تو هرجایی که می شد پخش کنم و شاخه ها رو توی هوا باز باز کنم و با هر بادی که دلم خواست برقصم. می خوام آزاد باشم بی هیچ محدودیتی از جنس ارزش و آبرو و گذشت.

******: یه دور پست کردم پرید دیگه یادم نیست چی می خواستم بگم...