۱۳٩٠/۱/۱۸
عکس های سفر بوداپشت (بوداپست!)

همون طوری که قول داده بودم چند تا از عکس های سفرمون را می خوام بذارم. ولی اینها فقط عکس های روز اول ه. فکر کنم همین قدر کافی باشه.

 

buda castle منظره از کنار دانوب (از پست)

پل زنجیری (chain bridge) پشتش هم کلیسای ماتیاس(matthias church) و ارگ ماهیگیر(fisherman's bastion)(ترجمه رو!!)

همون  کلیسای ماتیاس

همون ارگ ماهیگیر :دی

منظره ی ساختمان مجلس از بودا (یعنی ساختمان مجلس اون طرف دانوب در قسمت پست ه)

در مورد این مجلس بگم که دومین مجلس بزرگ اروپاست بعد از انگلستان. (البته توی ویکی پدیا گفته که بزرگترین ساختمان مجارستان و بزرگترین مجلس اروپاست ولی من از یک منبع دیگه شنیدم که دومین ه و انگلستان بزرگتره)

 

این عکس بخش تنبل خونه ای قضیه است. پاپریکا یه جورایی نماد مجارستان ه. پاپریکاشون خوبه و کلی سنتی و سوغاتی فروشی هاشون پاپریکا و سیر دارند. اینم یه عکس از جلوی دکه ی یه سوغاتی فروشی.

یه نکته تنبل خونه ای دیگه هم بگم که جلوی اون ارگ یه موزه ی مارزپان بود که تویش یه موجودات عظیمی (مثلاً ملکه اشون با سایز آدم واقعی) با مارزپان درست شده بود. من که کلی حال کردم اونجا.

 

اینم یه سوغاتی فروشی ه دیگه

پل آزادی

این عکس هایی که قولش روداده بودم. و ما امروز داریم میریم دوباره مسافرت. امیدوارم برگشتم با شادمانی بتونم راجع به اش تعریف کنم.

آیندهوون

هیجدهم فروردین

پ.ن: عکاس همه عکس ها خودمم واضح ه دیگه

 



۱۳٩٠/۱/۱٦
سفر بوداپست

روز شنبه بعد از انداختن سبزه مون توی رودخونه ی شهرمون عازم سفر شدیم. سفری که خیلی وقت ه دوست داریم بریم و هی به دلایل مختلف نشده بود. من وپوآن خیلی دوست داشتیم شرق اروپا رو ببینیم و تا الآن پیش نیومده بود. بالاخره حدود یک ماه پیش جور کردیم که روز ١٣ بدر بریم بوداپست. ١۴٠ دقیقه پرواز و ما بوداپست بودیم. اولین پایتختی که توی اروپای شرقی باهم اومدیم.

توی نگاه اول،‌ زبون متفاوت(مجارستانی)،‌ و واحد پول متفاوت (فرینت) اولین چیزی بود که بنظرم جالب اومد. با مینی بوس از فرودگاه اومدیم هتل... تصورم از یک کشور اروپای شرقی از این بدتر بود. روی هم رفته چیزی که تو این دو روز توی بوداپست دیدم رو دوست داشتم. شاید گاهی فرم مغازه ها،‌ یا خرابه هایی آدم رو یاد این بندازه که توی کشور خیلی مدرنی نیست،‌ ولی طرز رانندگی مردم،‌ مراکز خرید بزرگ و بعضی چیزهای دیگه نشون میداد که یک کشور خوب است (منظورم تو استاندارهای اتحادیه اروپاست).

بوداپست با رودخانه ی دانوب به دو بخش بودا و پست تقسیم میشه. قسمت پست مسطح ه و بیشتر ساختمان های مدرن داره،‌ قسمت بودا کوهستانی تره و طبیعت قشنگی داره.

وسایل نقلیه عمومی میشه گفت بخوبی سطح شهر رو پوشش میده و باتقریب خوبی منظم ه. توی شهر مترو ،‌ تراموا،‌ اتوبوس و اتوبوس برقی هست و روی دانوب کلی قایق توریستی و غیر توریستی هست.

دانوب رو دوست داشتم،‌ از رودخونه های بزرگی بود که شهر رو زنده کرده بود.

توی گوشه گوشه ی شهر غرفه های نون فروشی شبیه نان رضوی تو مشهد دیده میشه که من کلی دوستشون داشتم و نون هاشون رو امتحان کردم. جدای از اون یه شیرینی های سنتی که روی زغال درست میشه هم توی دکه هایی می فروشند که من اونها رو هم دوست داشتم. طرز درست کردنش هم واسه من خیلی جالب بود.

 

چیز جالب دیگه ای که توی بوداپست دیدیم مجموعه ی مجسمه هایی بود که در دوران کمونیست در گوشه و کنار شهر توی میدان ها و جاهای دیگه قرار داشته و بعد از برچیده شدن حکومت کمونیستی،‌ همه رو جمع کردند و توی یه پارکی به نمایش گذاشتن. واسم جالب بود با همه ی کینه ای که از کمونیست مردم داشتند مجسمه ها رو داغون نکردند و به عنوان یه تیکه از تاریخشون اونها رو یه گوشه ای حفظ کردند.

از چیزهای دیگه ای که توی شهر توجهم رو جلب کرد، دیدن دوچرخه سوارها و دونده های زیاد بود. مطمئناً‌اندازه هلند دوچرخه نبود،‌ولی تعدادشون کم هم نبود. ولی توی جزیزه هایی که توی رودخونه ی دانوب هست و کنار دانوب پر بود از آدم هایی که می دویدند. با پوآن تلاش می کردیم حدس بزنیم اینها مجارهستند یا توریستند،‌تشخیصش آسون نبود ولی حدسم این ه که اکثریت مجار بودند.

به نسبت بقیه کشورهای اروپایی که دیدم با فاصله تعداد خارجی کمتر بود،‌ولی توریست به نسبت زیاد بود.

امیدوارم تو پست بعد بتونم چند تا عکس از عکسهایی که خودمون گرفتیم بذارم. با کمی توضیح راجع به جاهایی که رفتیم و دیدیم.

فردا عازم هلندیم.

الهه

نیمه ی فرودین ١٣٩٠_ بوداپست



۱۳٩٠/۱/۱٠
نوروز امسال ما

خیلی وقت ه که وقت نشده اینجا بنویسم... به چندین دلیل.

امسال قبل از سال نو علیرغم اینکه دلشوره ی خوب سبز نشدن سبزه هامون رو داشتیم، ولی تلاش کردیم با خرید عید و تدارکات سبزی پلو با ماهی حسابی توی خونه مون حال و هوای عید درست کنیم. با دوست های گلم اینجا جمع شدیم و شیرینی های عیدمون رو دور هم درست کردیم.  واسه هم عیدی خریدیم،‌لباس عید گرفتیم و مثل بچگی هامون ذوق کردیم،‌سبزه هامون امیدوارمون کردند،‌هوا آفتابی و بهاری شد،‌ درخت ها شکوفه کرد‌،‌ و جوانه زد...سال تحویل شد. یه سال جدید، یه دهه ی جدید،‌ و تو دلمون یه عالم عهد جدید.

به آخر این دهه که فکر می کنم و خودم رو تصور می کنم یه تصویر متفاوت از خود امروزم می بینم،‌این میشه که فکر می کنم این دهه هم از دهه های مهم زندگی ام ه. توی دهه ی ٨٠ دانشگاه رفتم،‌ من و همه ی خواهر برادرهام توی دهه ی ٨٠ ازدواج کردیم،‌ تو دهه ٨٠ عمه شدم، همسر شدم،خاله شدم ،‌ ... دهه ٨٠ با همه ی بالا و پایین اش دهه ی مهم و خوبی بود تو زندگی من. از خدا می خوام که این رضایت رو آخر دهه ٩٠ هم داشته باشم، اگر باشم.

 

روز اول فروردین دوباره باید می رفتم هفته مدلسازی (مثل اینجا و اینجا وماموریتم اینجا) تا روز دوشنبه در واقع یه ماموریت ٩ روزه که این بار برای من کمی سبک تر بود. کمرنگ و کم حرف بودم و این من رو سبک تر می کرد.

امروز دوباره کار جدی شروع شده،‌ این فروردین واسه ما با شروع های تازه شروع شد،‌ امیدوارم قدم های درست برداشته باشیم.

سال نو همگی مبارک،‌ امیدوارم که این نوروز و این سال و این دهه واسه همه پر از لحظه های خوب باشه، روز و روزگارتون خوش.

الهه

نوروز ١٣٩٠