۱۳٩٠/۱۱/۳٠
هیچ جا تهران نمیشه

ممکن ه آدم به یه شهری عادت کنه. یا پر از حس خوب بشه تو پس کوچه های یه شهری. ممکن ه کنار رودخونه ی یه شهری آدم همه ی دلهره هاشو دور بریزه... ممکن ه مسافرت تو یه شهری خیلی خوش بگذره ولی هیچ جا تهران نمیشه.

یعنی واسه من هیچ کوچه پس کوچه ای مثل اینجا نمیشه، حسی که راه رفتن تو ولیعصر میده رو هیچ جا نمیده، تو بی آر تی از سر تخت طاووس می گذشتم دلم رفت با همه خاطرات دبیرستان ، یک کمی پایین تر سر زرتشت، خاطرات خوب راهنمایی، شهر کتاب رفتن ها پشت این ساختمون ها انجمن ریاضی جلسات ماهانه... من تو همین کوچه پس کوچه ها بزرگ شدم. من همین جا اینی شدم که هستم حتی اگه جناح رو ببندند و ته همت صاف بشه و یه جاهایی خیلی عوض بشه، بازم فقط تهران ه که این همه حس خوب واسه من می آره.

دیروز خونه یکی از دوستام بودم اینقدر خوش گذشت، تو دلم گفتم اگه همه بچه های دبیرستان الآن ایران بودند روابطمون یعنی چطوری میشد؟ الآن کجای زندگی وایساده بودیم. شاید خیلی فرق می کرد...

الهه

از تهران- سی ام بهمن ماه نود

*: بنفشی عزیزم به یاد سی بهمن هشت سال پیش به همسر خوبت سلام برسون و تبریک بگو... چه شب خوبی بود عزیزم.

**: جای همه دوستای ناز دبیرستان خالی خصوصاً شما دو تا... دیروز چه نی نی نازی دیدم. شما هم خاله این دیگه جاتون خیلی خالی.

***: مامانی عزیزم چه خوب که تولدت امسال بالاخره هستم خیلی مبارک باشه.

****: چه روز و روزگار خوبی. چه خوشحالم.



۱۳٩٠/۱۱/٢۳
سفرمان

بعد از اون خبرهای خوب طبق همونی که قرار بود که اگه خبر خوبی شد، ما زودی بیاییم ایران و با دل استراحت ایران بمونیم یک ماهی اومدیم ایران.

همون روزی که رسیدیم تهران اومدیم اهواز. از دمای 16 زیرصفر، به به چهار درجه زیر صفر و بعد به 18 درجه بالای صفر در عرض چند ساعت... همه چیز خوب ه و من کلی ذوق این سفرمون رو داشتم و دارم.

یه آبادان رفتیم و پریروز هم رفتیم شوشتر. دیدن یه چیزهایی تو وطن آدم رو خیلی خوشحال می کنه و یه چیزهایی خیلی آدم رو درد می آره. چه چیزهای ساده ای که آدم وقتی چند سالی داره بهشون عادت می کنه و دیگه نمی بینتشون و اینجا وقتی می بینی اون چیزهای ساده نیست دلت خیلی می گیره... مثلاًپیاده رو، خیلی چیز ساده ای ه. چرا باید اینجا پیاده روی خوب و صافی نباشه؟! ولی خونه همیشه خوب ه... حتی اگه پیاده رو نداشته باشه... فقط کافیه حس خونه داشته باشه.

شوشتر و ندیده بودم. آبش رو دوست داشتم. بند میزان ، خانه مرعشی و آبشارها رو دیدیم... رنگ آبش و رنگ خاک اطرافش برایم یه تضادی داشت که دوست داشتنی بود.

کاش عکس هام خوبتر می بود... یاد "عکس بگیر" ت بودم.

اهواز

زمستان تابستانی 1390



۱۳٩٠/۱۱/۱۱
تاثیرگذار
  • همراه دلشوره های بامعنی و بی معنی ای که می گیرم، خوشحالم. دیروز حرف زدیم و نامه دادین که اوکی. من شاد شدم و از ته ته دلم خواستم که تا آخرش خوشحال باشی و باشید و باشم.
  • تصور کن اون روز اگه چشم هایت بخنده و راضی باشه من خوشحالترین می شم.
  • عکس های خیلی خوبی بود. چقدر هیجان داره که حس کنم اینقدر محرم بودم که اینها رو بگیرم دستم و نگاهشون کنم. خیلی خوب بود. و حتی محرم تر که می تونم انتخاب کنم. بهت گفتم مثل خیال ه دو تا از عکس ها من حتماً اون دو تا رو می خوام. مثل خواب بود مثل عکس ها قشنگ. کاش یه دهم این حس خوب رو من می تونستم تلافی کنم. من دیوانه ام که نمی تونم بگم چقدر حس خوبی دارم.
  • یه جاهایی کلمه ها رو دوست ندارم. هی می گم که دوست ندارم و استفاده نمی کنم. ولی باید پذیرفت همین ه راه خیلی اوقات راه ارتباط کلمه رو باید استفاده کرد. چقدر جا دارم هنوزبهتر بشم.
  • تصمیم دارم که  تو این چند سالی که می آد بهترازقبل باشم پرکار تر و کوشاتر. کاش وفا کنم...
  • بهم گفتی تو راننده ای نمی تونی تحمل کنی بغل دست راننده نشستن رو. خیلی خوب گفتی. وقتی کلاً شماها یک جمله می گین و همه ی من رو توضیح میده بهتر از خودم خیلی مشعوف میشم. امروز همه اش همین حس رو داشتم. من دقیقاً می فهمیدم چه مرگم ه. من نمی تونم کسی به جز خودم رو تحمل کنم که لحظه هامو رانندگی کنه. چه برسه که بخواد تو کوچه پس کوچه گمم کنه. که هر لحظه مسیر رو تغییر بده. آروم نمیشنم... اعصاب راننده رو خرد می کنم ... خودم می دونم اون دفعه هم اعصاب تو رو خرد کردم اینقدر به جات همه ی آینه ها رو نگاه کردم.

پر از ذوق و دلشوره

الهه

یازده یازده هزار و سیصد و نود

*: شاید زمانی که نمی فهمم کی وابسته بشم وابسته به چیز عجیبی باور نکردنی که روزی ازش می نالیدم... من حتی به تختی زمین وابسته می شوم همان گونه که به کوه...



۱۳٩٠/۱۱/٥
من-تو نگاه او

مصاحبه می شوم ؛ مصاحبه می شوی.

کلمه اول به دوم می پرسند ازدواج کرده ای؟ شوهرت چه کاراست...؟ نگاهشان می کنم که من آمده ام مصاحبه نه شوهرم... سوال بعدی حتماً همین است اگه شوهرت شغلش رو عوض کند چه می کنی؟

تو اما ... آسوده به سوالهایشان جواب می دهی از کار خودت می پرسند... تا حالا ازت پرسیده اند زن هم داری؟ چه فرقی می کند تو کار خودت رامی کنی...

هیچ کس هم مقصر نیست...

همین است که هست.

الهه

آیندهوون- گرم بیکاری!

بهمن 1390