۱۳٩٠/٤/٢٩
چه خوش می گذره

سیزده روزی می شه که خواهرم و خانواده اشون اومدند پیش مون و ماحسابی داریم خوش می گذرونیم. گرچه اینقدر برنامه هامون پر ه که وقت سر خاروندن هم نداریم و هنوز نشده بشینیم یه دل سیر باهم فقط حرف بزنیم ولی همین پر بودن برنامه ها کلی خوب بوده و مسافرت پشت مسافرت...

رستوران اتیوپیایی

اولش که شب اول از راه رسیدن با چند تا از دوستهام و همکار اتیوپیایی ام رفتیم رستوران اتیوپیایی. من خیلی خوشم می آد از اونجا فکر کردم واسه خواهرم اینها هم تجربه ی جالبی ه. شستن دست ها سر میز غذا و خوردن غذا با دست همه از یه دوری خیلی بزرگ... تو یه جای سنتی.

دوچرخه سواری کنار راین

روز بعدش رفتیم کنار راین تو آلمان دوچرخه سواری. یه گروه نوزده نفره بودیم از همکارها و دوست هام و خواهرم اینها. کل هیجده نفر همراهمون با خواهر زاده ی نازم کلی مشغول شده بودند و این کوچکترین همسفرمون کلی سرمون رو گرم کرد و سفر خیلی خوب و به یاد موندنی شد برامون. مناظر خوشگل یک طرف مسیر دوچرخه طرف دیگه رودخانه مشرف به کوه سرسبز... دیگه آدم از خدا چی می خواد؟

شمال ایتالیا

فردای روزی که از راین برگشتیم، به طور هول هولکی روانه ی برگامو شدیم. چه شانسی آوردیم که به پروازمون رسیدیم بماند که بعدش توی طول سفر کلی مایه ی خنده مون شد. روز اولی که رسیدیم برگامو رآندیم تا کومو. شهر خوشگل و سرسبز کوهپایه ای کومو توی شمال ایتالیا نزدیک مرز سویس. از اونجا هم یه سر رفتیم سویس. و شب هم رفتیم برگامو. 

فرداش رفتیم ونیز. خیلی شلوغتر از دفعه ی قبلی بود که زمستان ونیز رفته بودم. ولی آبش آبی تر بود و هوا حسابی گرم و شرجی. شاید به همین خاطرها من ونیز خاکستری زمستان رو ترجیح بدم. ولی باز هم قشنگ بود.

روز بعدش هم رفتیم لکو و دیگه اینقدر مناظر قشنگ دیده بودیم که نمی دونستیم از کدوم تعریف کنیم. دریاچه؛ کوه؛ درخت ...

تولد در خانه ی ما

از ایتالیا که برگشتیم مشغول تدارک تولد دو سالگی خواهر زاده ی نازم شدیم. یه شب با همکار بسیار مهربون و ناز پرتغالی ام تاساعت سه ی صبح کیک تولد پختیم و تزیین کردیم و حسابی به خودمون خوش گذروندیم. فرداش هم من و خواهرم کلی آشپزی کردیم و بازم بهمون خوش گذشت بعدش هم مهمونهای گلمون آمدندو اولین بار به طور رسمی جشن تولد غیر دونفره توی خونه مون برگزار شد. خیلی همه چیز خوب بود.و به این ترتیب خواهر زاده ی خوشگل ما دو ساله شد.

بقیه ی سفر

روز دوم بعد از تولد راه افتادیم به سمت لوگزامبورک. کشوری که هزار بار تصمیم گرفته بودیم با پوآن تصمیم گرفته بودیم بریم و هی نشده بود. اینبار اینجوری قسمت شد و لوگزامبورک رو به اتفاق خانواده ی خواهرم دیدیم.

فرداش که امروز بود رفتیم کولمر در فرانسه. این شهر نقلی و خوشگل زادگاه مجسمه ساز مجسمه ی آزادی (که در نیویورک هست) بوده. خیلی شهر قشنگی بود. بعد از اونجا از یک جاده ی پر پیچ و خم کوهستانی و سرسبز به سالس (ساله؟ ) اومدیم و شب توی یه هتل کوچک با پنجره ای رو به جنگل اقامت کردیم.

سفرمون تا آخر هفته ان شالله ادامه داره. من با بقیه ی تعریف ها ان شالله برمی گردم.

الهه

سالس _فرانسه

تو یه فضای رویایی.بیست وهشتم تیرماه نود.

پ.ن: شاید تو پست بعدی چند تا هم عکس بذارم.



۱۳٩٠/٤/۱٠
آب میشوند و ما گرما را اندازه می گیرم

سرم تو اسلایدهای پرزنتیشن فرداست، به گرمای نهان ذوب و معادله ی حرارت و معادلات دیفرانسیل پاره ای ور می روم تا پرزنتیشن ام رو با این ریاضیات غیر مهیج به گونه ای مهیج تر جلوه دهم...

بوی سیگار یا ویــ ــد یا زهــ ــرمار دیگری حواسم را پرت می کند، و صدای خنده ی آشنا... از همیشه بدتری و چشم هایت دیگر نمی خندند ولی لب هایت هنوز چرا... فضای اتاقمان را عوض می کنی... بچه ها دور میز من، همان جا که به تکیه ی عصایت ایستاده ای جمع می شوند، برگه ای که دکتر داده به من می دهی که برایت از هلندی به انگلیسی ترجمه کنم، سعی می کنم بغضم را قورت دهم و با لبخند مسخره ای بخوانم:" بی حسی کامل پای چپ، از کار افتادگی دست چپ، دوبینی در چشم چپ،... مراجعه به اورژانس روز جمعه..." ادامه نمی دهم می گویم من هلندی ام خیلی خوب نیست اینها که ترجمه می کنم درست است؟ می گویی درست است دیگر چه... درد ... نخاع، تومور، ام اس... یکی از استادهایمان دارد عبورمیکند. هلندی است و من انگار همه ی دادهایم را از دکترهای اینجا می خوام سر این بینوا بزنم... شکایت می کنم تا وقتی  دیگر بغض امانم نمی دهد، پشت صفحه ی لپ تاپم قایم می شوم. تصویر آب شدنت جلوی همه گرمای نهان ذوب ها را گرفته است... یخ زده ام. و چشمانم ازداغی تاول می شود... استادبزرگ می آد باهم روی صندلی کنار میزقهوه می نشینید و صدای تو دارد می آید که جریان را تعریف می کنی، دیگر کلمات را واضح نمی شنوم انگار که سیل اشکم توی گوش هایم را پر کرده باشد...

به خیالم پشت لپ تاپ جایی که هیچ کس نمی بیند، همه ی اشک هایم را ریختم. به جلسه با استاد بزرگ احضار شدم. از خشنونت زندگی شکایت می کرد و من از حماقت پزشکان. همدردی کرد... دردم دوا نشد، دوباره جاری شدم... دلم نمی خواست این طور شود ولی جایی از صحبت معادله ی گرما نمی ماند وقتی از ته دل می سوزم برای شنیدن داستان تکرار حماقت ها، و  هر بار ناتوان تر دیدنت...کاش توانم بیشتر بود. ای کاش توی دنیا کاره ای بودم، حتی مثلاً یک خدای کوچک...

الهه

آیندهوون دلگرفته و تب دار

نهم تیرماه نود

پ.ن: این هم به همه ی چراهای بی جواب دیگر اضافه می شود و همه روی هم می شوند زندگی!

پ.ن: دلم خوش است دنیا آدم هایی دارد که بشود لحظاتی حرف زد و آرام شد. استادبزرگ سپاسگزارم.