۱۳٩٠/٦/٢٩
پوآن دکتر می شود.

دیروز برای ما روز بزرگی بود. روز بیست و هشتم شهریور تولد خاله ی خوبم و تولد یکی از بهترین دوستام به خودی خود روز بزرگی هست. امسال با ویژه تر از همیشه بود. روز دفاع پوآن.

روزهای مهم کوچک کوچکی رو با هم پشت سر گذاشته بودیم. روز های قبل از هر tapeoutو همه ی user committee ها ؛ قبول شدن اولین مقاله ژورنال، شروع نوشتن تز، سابمیت کردنش، کامنت هاش، اعضای کمیته، جلساتشون. و حالا روز دفاع بود. روزی که می دونستی چیزی نمیشه خراب بشه ، همه چیز آخرش خوب میشه ولی باز از حیث اینکه اسمش دفاع بود یه ابهت و استرسی داشت.

با همه ی استرس ها و نگرانی ها -که با وجودی که اول هیچ دلیلی برایش درک نمی دیدم بعد خودم هم کم و بیش گرفتارش شدم- روزخوبی بود.

شاید هیچ وقت این همه التماس عقربه ها نکرده بودم که ساعت چهار پنج بشه! چه خوب شد این خانم ه اومد و گفت سکوت!

این روز به این خوبی نمی شد اگه مامان باباهامون نمی آمدند ، اگه دوستامون اینهمه با تمام وجود واسه لحظه لحظه اش زحمت نکشیده بودند. خدا رو واسه همه ی کوچولو کوچولو اتفاقات خوبش شکر می کنم. حتی واسه اینکه این روز رو دیدم. واسه همسرم.

باهم نشسته بودیم مرور می کردیم اولین باری که همدیگر رو دیدیم آخرین مدرک تحصیلی جفتمون دیپلم بود، بعد من دیپلم پوآن لیسانس، وقتی عروسی کردیم من لیسانس پوآن فوق. وقتی شروع کردیم زندگی کنیم هردو فوق تا دیروز... حس جالبی ه!

خوشحالم که همه چیزخوب گذشت واسه همه اونهایی که منتظرند همچین روزی رو واسه خودشون یا همسراشون ببینند (یا بچه هاشون)؛ آرزو می کنم تو یه روز قشنگ به آرزوشون برسند.



۱۳٩٠/٦/۱٩
وقتی خردادی می شدم...

 آشپزی هفت ملیتی

چهارشنبه همکارهام گفته بودند که می خوان بیان خونه مون کیک درست کردن یادبگیرند. من گفتم بیان دور هم باشیم و کیک بپزیم... کسی یاد نمی ده. با هم می پزیم. همکار اتیوپیایی ام قرار بود برامون به سبک سنتی قهوه درست کنه. من کیک پنیر بپزم. همکار پرتغالی ام کیک پرتقالی، یکی از همکارهای روسم مراسم چای چینی اجرا کنه. دوستان افریقایی موهای یکی رو به سبک آفریقایی ببافند. همکار چینی ام می خواست آلبوم عروسی مون رو ببینه. یا علی گفتیم و برنامه ریختیم و چهارشنبه شد. گرچه قبلش خسته بودم خیلی؛ از مراسم تغییر فاز و پروژه ی نهایی و جلسات و حرف زدن های پی در پی! ولی یه عصر طولانی با همکارهام که باخوردن شام دور هم شروع شد و با شیرینی پزی و چای و قهوه ادامه پیدا کرد تا نیمه های شب و با خوردن کیک و چای تموم شدو همه چیزهای سنگین رو از یادم برد. وقتی یکی از همکارهامو رسوندم خونه و برگشتم خونه یه حس سبکی شادی داشتم. عکس های اون شب رو که نگاه می کنم پر میشم از یه نوع شادی جدید. یه شادی آروم و خلوت. دوست داشتم. بهم خیلی خوش گذشت... فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. فکر می کردم شلوغ پلوغ باشه. ولی خلوت و آروم بود با وجود همه ی هیجان ها. با وجودی که 11 نفر بودیم از هفت ملیت مختلف!

از دوگانگی عاجز

توی چهار روز اخیر سه مرتبه دیگران بهم گفتند دو شخصیت خیلی متفاوت دارم که خیلی با فرکانس بالا می تونه نمود پیدا کنه. اینکه دو شخصیت داشته باشم اصلاً چیز جدیدی نیست. خودم ازاول بچگی ام می دونستم. شخصیت های متفاوتم واسه خودم خیلی آشناست. فکر می کردم و می کنم که کاملاً هر دو تا (یا بهتر بگم هر چند تاشونو) خوب خوب میشناسم. ولی این چند روز که می خواستم یکی رو قایم کنم و دیگری رو بازی کنم خیلی سخت شده. هیچ وقت اینهمه احساس عجز نکرده بودم تو کنترلشون. من خیال می کردم خودم به دست خودم تغییر می کنم ولی این چهار روز خیلی خوب فهمیدم که من کاره ای نیستم و از این بابت مبهوت خودم می ماندم.

اولین بار توی این چهار روز یه نفر بهم گفت که:" من دو تا شخصیت کاملاً متفاوت در عرض نیم ساعت ازت دیدم". این آدم رو من نیم ساعت قبلش واسه اولین بار می دیدم. هیچ دلیلی نداشت من تغییر کنم براش. ازم خواست تمرین کنم که دومین شخصیتم رو بازی کنم. دوبار از اتاق رفتم بیرون و برگشتم، بازم نمی شد. حتی توی نقش بازی کردن هام هم سوییچ می کردم بین دو شخصیت.

دومین بار روز بعدش بود. دوباره یک نفر در کمتر از نیم ساعت از اولین سلام، گفت که دو حالت کاملاً متفاوت ازم دیده... و باید سعی کنم یکی از اینها باشم... من می دونم چیزی که اینها رو آزار میده این ه که من نباید هیچ وقت اولی باشم. نباید کوچک باشم. و چیزی که من رو آزار میده این ه که به جرم کوچکی ازم عبور می کنند. من هیج کدوم نیستم و هر دو هستم. از قضاوت شدن خسته شدم.چرا پذیرش این که یک نفر می تونه تو هر لحظه ای متفاوت باشه اینهمه سخت ه. چرا این همه دنبال یک رفتار یکنواخت می گردند و فکر می کنند فقط در اون حالت میشه اعتماد کرد.

دیروز برای خودم نوشتم که از خودم خسته ام که نمی تونم این تغییر شخصیت روکنترل کنم. چرا به تغییراتش مسلط نیستم؟... من هر دوی این شخصیت هارو خیلی دوست دارم و تو هر لحظه خوب مب فهممشون. گذشتم.

 دوباره شنیدم از کسی که من رو بیشتر از دو نفر دیگه می شناسه. ازم خواست چیزی که می بینه نباشم و اون یکی شخصیتم رو بازی کنم. بهش گفتم دیروز نوشتم که دست خودم نیست. خودمم حیرانم که چطور تو این همه سالی که زندگی کردم نمی دونستم که اینقدر کنترلم روی این تغییر حالت کم ه!! هنوز حیرانم. و احساس می کنم توی حالت حیرت دارم شخصیت جدیدی رو بازی می کنم. وقتی عاقل اندر سفیه نگاهم نکرد خوشحال شدم. راحت تر... و بیشتر دلم خواست که کاش می ماندم و لازم نبود تغییر فاز بدم و آدم های جدید ببینم و هر لحظه خودم رو ثابت کنم؛ خودی که فقط گاهی هستم.

الهه توی ماه شهریور با حال متغییر با هوای متغییر!

پ.ن: هوای اینجا از حال من بدتر! دیروز از دیروز تا فردا احتمالاً حدود بیست درجه اختلاف دما! همه این رو از هوا پذیرفتند ولی از من نه!



۱۳٩٠/٦/۸
ماه شوال

ماه هی لاغر شد و لاغر شد و ما غصه مون گرفت از لاغریش و غیب شد و منتظر موندیم ببینیمش و عید بشه...

اینجا عید شدن و نشدن هر سال بساطی ه... بالاخره عید بود یا نبود... ما هیچ سالی درست نفهمیدیم.

پوآن که خودش رو راحت می کنه می گه با اکثریت مسلمونهای اینجا شروع کنیم و با همون ها هم تموم کنیم. شاید بی دردسر تر باشه. اینجا با عربستان عید می گیرند. اونها ماه روببینیند انگار که اینها دیدن!! خلاصه ما امروز با همون مسلمون ها نماز عید خوندم و عید شد.

طاعات همگی مقبول. به امید اینکه سال دیگه هم توفیق بندگی درست درمون تو ماه رمضون رو داشته باشیم همین طور تو غیر ماه رمضون :دی

الهه

عید فطر

*: شیرخرما بپزونیم مثل مسلمونهای شرق تر!



۱۳٩٠/٦/٤
دیرنوشت
  • ماه رمضون داره تموم میشه... خاله ام می گفتند که وقتی به هُم هُم می افته (یعنی از نهم) دیگه زودمی گذره ولی به نظر من همیشه زود می گذره. امسال نشد اونجوری که باید و شاید افطاری بدیم... ولی همون جوری هم که شد خوب بود... کم بود ولی...
  • یه روزی جشنواره ی فیلم جهان بود رفتیم با دوستان آمستردام با حضور کارگردان جـ ـدایی نـ ـادر از سیـ ـمین دیدیم. خیلی خوش گذشت. فیلم خوب بود، کارگردان خوب و صمیمی بود. خاطره ی دیدن فیلم شهــ ـرزیبــا در حضور کارگردان بود... و دوستان خوب بودند و اختامیه ی سفرکوتاهمون به پایتخت با چلوکباب هم خوب بود. خوب شد آخرش بد نشد.... مقداری از راه رو خواب رانندگی می کردم و یه خواب هاییم می دیدم راجع به آدم های بی ربطی که تو گروه موسیقی خواهرم اینها ساز می زدند... که سالهاست چیزی ازشون نشنیدم.
  • تغییر فاز داره نزدیک می شه و من مثل همیشه از تغییر فاز فراری ام. باید رفت و حرف زد و گرفت و برای تغییر آغوش باز کرد ولی واسه منی که دلم واسه آجرهای دیوارهای فلان پس کوچه ای که باری به حالی ازش عبور کردم تنگ میشه، تغییر فاز شکنجه ای ه که باید به اصرار دیگران با آغوش باز پذیرایش باشم. چیزی که هست اینه که امیدوارم که خدا کمک کنه و تغییر فاز این بار آسون و کوتاه و شیرین تر باشه. دیروز قدم اول رو برداشتم...
  • برای اتفاقات خوب و بزرگی برنامه ریزی می کنیم. مون بلان نمی رم بخاطرش. امیدوارم بتونم با موندنم استرس های این اتفاق خوب رو از پوآن کم کنم. جوری که همه چیز همون جوری پیش بره که دلش می خواد.
  • پوآن دهه ی چهارم زندگی اش رو شروع کرد، الآنی یک چهارم دوم یک قرن رو توی یک روز. واسه هردوشون هوارهوار آرزوی خوب داشتم و دارم... شاید نشد امسال اونجوری که شایسته بود بهشون بگم.
  • همکارم (یکی از همکارهای روســ ـم) عروسی کرد هفته ی پیش خیلی خیلی ساده. با عروس داماد 15 نفر بودیم. چه جشن ساده ای ولی خوب بود. کیک عروسی رو من پختم... شاید از کیک تولد خودم ساده تر ولی خوب... اولین کیک عروسی بود که می پختم و دوستش می داشتم.
  • سه شنبه ساعت 11 صبح اینجا یوهو چنان تاریک شد که انگار شب ه بعدش بارون اومد و روشن شد... کلی همه تعجب کردند. حتی استادم. جلسه داشتیم... کلی وقت لب پنجره به تغییرات شدید جوی نگاه می کردیم چشم چشم رو نمی دید!!

الهه- آیندهوون پربارون اما هنوز گرم توی اولهای ماه شهریور