۱۳٩٠/٧/٢٠
چرا حرفم نمی آد...

نه که حرفی نیست ولی حرف زدنم نمی آد...

روزها خیلی زود می گذره و من از زود گذشتنش ناراضی ام. دلم نمی خواد فکر کنم جمعه آخرین روزی ه که رسماً اینجا دارم کار می کنم.فکر می کنم عبور و کمال یه رابطه ی نزدیکی دارن ولی نمی دونم چرا اینهمه خودمو به ذره ذره ها منگنه می کنم و نمی تونم عبور کنم. به میزم نگاه می کنم و به صندلی ام و دیوار نصفه ی اتاقم دلم تنگتر میشه حتی اینهمه یادگاری واسه گذشتن کافی نیست... دلم واسه بودن اینجا تنگ میشه گروه خوبی بود و هنوزم هست... انگار همین دیروز بود که آمدم.(پذیرفته شدم و شروع کردم)

این روزها خیلی خیلی بهتره که مامان و بابا هستند. که وقتی می آم خونه چراغ خونه روشن ه بوی غذای مامان پز از تو راه پله می آد صبح یکی میز صبحانه رو می چینه لازم نیست به چیزی فکر کنی صبحانه می خوری میری سرکار، تو خونه همه چیز سر جاش ه.... خدایا شکرت می کنم که می تونم این لحظه ها رو درک کنم. و ازت می خوام همیشه سلامت بداریشون و ازت می خوام بهم توفیق بده که یه گوشه ای از این حس خوبم رو بهشون بدم.

آیندهوون ابری پاییزی و کمی سرد

بیستم مهرماه



۱۳٩٠/٧/۱
بـ ـوی مـ ـاه مـ ـهر

مهر اومده و من یاد اولین روز مدرسه خودم افتادم.یاد بوی کتاب و دفتر و آشغال مدادقرمز و تراش. یاد بوی نارنگی سبز توی کیف، بوی پاکن...مقنعه ی سفید نو.روز اول با مانتوی طوسی که مدلش رو خودم واسه خاله ام نقاشی کرده بودم رفتم مدرسه با سرویس مدرسه ی خواهر، آقای سمنانی. خاله ی بیچاره ام و بگو واسه مانتو بنده خدا هر سازی زدم باهاش  رقصید... یادم ه واسه جیبهاش روی کاغذ نقاشی کرده گفتم می خوام شکل کیسه ی پول باشه که تو کارتون ها هست ولی چسبیده باشه به خودم!! و خاله ی گلم واسم دقیقاً همون رو دوخت این شکلی:

بعدشم خوشحال بودم که هیچ کسی عین مانتو شلوار من نداره... بماند که یه ذره از سال گذشت و مدرسه ام رو عوض کردم و اونجا اونیفورم سرمه ای بود و دیگه حسابی مانتو شلوارم تابلو بود... ولی چه روز اول مدرسه ی خوبی بود. کیفم رویش شخصیت های کارتون گالیــ ـور بودند که برجسته بود...

از سال الآنی دیگه جشن شکوفه ها بود... بعداً ها که رفتم راهنمایی به خیال خودم چه بزرگ شده بودم. واسه جشن شکوفه ها می رفتم مدرسه دختر خاله ام از مراسم فیلم برداری می کردم... و کلی ایده واسه برگزاری جشن به یاد موندنی می دادم!! حالا از اون موقع اوووو چه همه سال می گذره! حالا امسال برادرزاده ام داره می ره کلاس اول. جشن شکوفه هاش بوده چقدر ذوق کردم. فسقلی می خواد سواد دار بشه... چقدر بزرگ شده. چقدر زود می گذره.

اینجا هم برگ درخت ها زرد شده کم و بیش. همه ی فندوق های درخت جلوی خونمون ریخته دیگه... جدی جدی پاییز اومد.

پاییز همه مبارک.

الهه

اول مهرماه 1390